آمدم، رقصیدم، نمایش تمام شد!

قرار بود هر کدوم برای روی سنگ قبرمون یک جمله پیدا کنیم! یک چیزی که شبیه به امضامون تک و منحصر بفرد باشد. چیزی که ما رو بعد از مرگمون فریاد بزنه...

مادر می‌گفت: خبه خبه! حرف تموم شده رفتن رسیدن به سنگ قبر... بعد مردن اصلا آدم سنگ میخواد چکار؟!

مینا همش میگفت: بر سر قبر من اگر می‌آیید آهسته و نرم قدم بردارید...


مسخره میخواست پا جای پای سهراب بزاره! گفتیم : برو بابا اون حرف مال سهراب بوده .. همه میدونن حرف تو نیست...

فرشته دلش میخواست رو سنگ قبرش بنویسن: نوگل پرپر... حالا انگاری تو 5 سالگی مرده بود. خوبه که همین الانش 30 رو رد کرده هاااا... بعدم فکر کن یکی تو 80 -90 سالگی بمیره رو سنگ قبرش بنویسن: نوگل پرپر...مسخره استL

مهتاب دوست نداشت بمیره. اصلا از قبر هم میترسید. دلش میخواست بره بالای کوه بمیره لااقل به آسمون نزدیک باشه.. بعدم گم و گور بشه و هیشکی پیداش نکنه.. البته گفتیم شاید کرکس ها بیان بخورنش، بیشتر ترسید و گفت: نمیخوام بمیرم...

فاطی اما یه نگاه شاعرانه‌ای به داستان داشت و می گفت: رو سنگ قبرم باید بنویسن "زندگی نکرد و رفت" همه زدیم زیر خنده و گفتیم: خب زندگی بکن و بمیر.. مگه الان قراره بمیری؟!

مادر اما همچنان عصبانی از تو آشپزخونه داد میزد و می‌گفت: قحطی حرف اومده؟ اصلا بعد مردن چه اهمیتی داره که رو سنگ قبر آدم چی بنویسن؟ یه دری وری پیدا میشه ..شما به فکر زندگی باشین..

اما برا من مهم بود. میخواستم یه چیزی رو سنگ قبرم بنویسن که هر کی از کنارش رد شد میخکوب بشه. یه چیزی که نه اشک کسی رو در بیاره و نه باعث ترحم بشه. بلکه طرف مجبور بشه فکر کنه و یا یه تحولی توی زندگیش بده!

اینجا بود که کپی رایتینگ باید میومد به کمک ...

فاطی میگفت: حالا خیلی هم آدم مهمی نیستیما. نهایتش 100 سال سنگ قبرمون بازدید کننده داشته باشه بعد اون به چه دردی میخوره؟!

اما همون 100 سال هم مهم بود. باید یه جمله پیدا میکردم که برای یکی دو نسل لاقل کافی باشه.

مینا مسخره بازی در میاورد و میگفت: بگو بنویسن، اینجا کسی خوابیده که خواب را بر خود حرام میکرد.

فرشته از اونور میگفت: آسوده بخواب که ما بیداریم!

فاطی اما یه فکر بکری کرد و گفت: رو سنگ قبرت بگو بنویسن، تکخور باز هم تنها رفت!

یادم نیومد تک خوری کرده باشم و نگاه چپ و چوله ای به فاطی انداختم که زود خودش رو جمع کرد و گفت: همیشه از استاد طراحی فنی تو بودی نمره بالا میگرفتی. تک خوری میکردی؟

متوجه شدم نمره رو هم میشه خورد. خیالم راحت شد و دوباره به فکر فرو رفتم که رو سنگ قبرم چه چیز آموزنده‌ی منحصر بفردی باشه ...

مادر همچنان میخواست این بحث رو زود تموم کنیم. اصلا خدا بگم چکار کنه اونی که این آشپزخونه ها رو اپن کرد. آدم اصلا امنیت نداره!

یه چند دقیقه ای سکوت همه جا رو گرفته بود که یهویی ارشمیدس وار فریاد زدم: یافتم یافتم...

میگم رو سنگ قبرم بنویسن: آمدم، رقصیدم و نمایش تمام شد...

مهتاب یه نگاهی کرد و گفت: چه جلف!!

فاطی اما تو قسمت رقصیدنش دچار ابهام شده بود که ، تو کی رقصیدی ما ندیدیم؟!

فرشته اما دست زد و گفت: هممون هر روز به ساز زندگی میرقصیم. یه خورده رو همین کار کنی خوبتر میشه ها...

مادر از اونطرف برا اینکه قال قضیه رو بکنه داد زد که: همین خوبه ...صلواتش رو بفرستید...

هنوزم نمیدونم رو سنگ قبرم چی بنویسن بهتره؟!