از خاطرات یک بچه دهاتی!

خب از هر چه بگذریم سخن دهات، خوشتر است! من از ان آدمها نیستم که به گذشته و تمدن داشته و نداشته‌ام افتخار کنم و یا از اینکه هنوز به روستا وصلم غمباد بگیرم!

خب که چی؟ من یک بچه دهاتی هستم و همه جا نوشته ام که ریشه خانوادگی من تا حداقل 700 سال قبل به روستای زمهریر می رسد و قبل از آن هم گویا اجداد کوچ نشینی داشته ام که از خوی به زمهریر کوچ کرده اند! هیچ کدام اینها زیاد هم مهم نیست . نه زمهریری بودنم و نه اینکه بخواهم از محاسن زندگی روستایی تعریف کنم.

اما خب، برای من که همواره مثل یک توریست به روستا رفته و آمده ام جاذبه هایی هست که هیچ روستایی درکش نکرده و شاید هیچگاه هم درک نکند.

در این میان انسانهای جالب با شخصیت های متفاوت تلنگر می شوند برا تمام پیش فرض ها و دانسته هایت و می بینی دنیا در محدوده کوچکتر هم سختی های و راحتی های خاص خودش را دارد.

داستانی که می نویسم واقعی است با اسمهای مستعار، و البته ته مایه طنزی که امیدوارم لبخندی هر چند کمرنگ بر لبهایتان بیاورد.

داستان از آنجا شروع شد که پسر شمس الملوک برای مادرش یک گوشی موبایل با سیم کارت ایرانسل خرید، نه اینکه خانه شان تلفن نداشته باشد ها ، نه. امروزه همه خانه های روستا تلفن دارند. منتها شمس الملوک از آن شیرزنانی است که همواره بیرون از خانه است و یا گله را به چرا میبرد و یا برای چیدن سبزی کوهی، در دشت و دمن است.

خلاصه پسرجان شمس الملوک برای مادرش گوشی موبایل خرید تا وقت و بی وقت با مادرش تماس گرفته و جویای حالش شود. و شمس الملوک هم روی خرش که می نشست گوشی را به گوشش گرفته با صدای بلند اخبار روستا را به پسرش می رساند و از کوچه پس کوچه ها ، جلو خانه قمر، ننه حمیده و شهربانو می گذشت.

همین باعث شد که قمر، مش حسن را مجبور به خرید گوشی موبایل کند. گوشی قمر را ندیدم چون می‌گفت:"تو صندوق نگهمی داره که خراب نشه!" اما نوه ننه حمیده برایش یک گوشی خریده بود و ننه حمیده با دوختن یک کیف گلدوزی شده قشنگ، گوشی را مثل گردنبند به گردنش آویخته بودو از زیر لباسهایش مثل یک غده مستطیل شکل دیده می شد.

یکبار که خدا خواست و گوشی اش انتن داد و صدای زنگش آمد. دیدم دستش را از یقه لباسها تو برد و کیسه خوشگل گلدوزی شده را بیرون آورد.

شهربانوهم برای زیردامنش یک جیب بزرگ دوخته بود تا گوشی را آنجا جا سازی کند.همه شان موبایل داشتند و هیچکدام به جز شمس الملوک گوشی موبایلش را نشانمان نمی داد!

شمس الملوک از آن زنهای دست و دلباز و بی خیال روزگار بود که برخلاف بقیه که بی نهایت با سلیقه و خانه دار بودند، همیشه در دشت و دمن کارهای مردانه میکرد.

روزی از روزها که از جلو خانه ما می گذشت تو آمد و گفت: "میای به این گوشی من شارژ بزنی؟ خراب شده . پسرم میگه بگو بهش شارژ بزنن. گفتم شما بچه شهری ها حتما بلدین بعد هم کارت شارژ ایرانسل را که قبلا هم استفاده شده بود به خان دایی داد"

خان دایی هم گوشی را گرفت تا اینترنتی شارژش کند. چون شمس الملوک شماره خودش را بلد نبود خان دایی با گوشی شمس الملوک ، شماره خودش را گرفت. گرچه شارژی در کار نبود و زنگی هم زده نشد اما شماره خان دایی به لیست تماسهای خروجی شمس الملوک اضافه شد.

به هر تقدیری بود ان روز گوشی شمس الملوک را شارژ کردیم و رفت.فردای آن روز در خانه نشسته بودیم که زن دایی جانمان با چشمانی گریان، زنگ زده و فرمودن زیر سر خان دایی بلند شده و شاید هم شلوارش دوتا شده.

داستان از این قرار بود که شمس الملوک بدبخت فقط بلد بود که آخرین شماره تماس گرفته شده را دوباره شماره گیری کند و بخاطر همین به خان دایی زنگ میزند و از بخت بد زن دایی گوشی را برمیدارد و می‌گوید:شما؟

ایشان هم می فرمایند:خودت کی هستی؟

زن دایی می گوید من زنشم.

شمس الملوک هم جواب می دهد: زن داره؟ به من دروغ میگه؟

زن دایی طبق معمول به سرعت نور میزند زیر گریه و گوشی را قطع می کند.

کل دیشب و امروز را هم دعوا کرده و بعد هم برای شکایت به مادرجان زنگ زده. با مادرجان عازم خانه خان دایی شدیم. زن دایی که در را باز کرد انگار یک لبوی قرمز پخته جلوی در ایستاده بود و به ما خوش آمد میگفت.

مادر زن دایی جان هم امده بود و با عصبانیت می خواستند تکلیف دخترشان را روشن کنند. خان دایی هم با رنگ زرد روی مبل نشسته و هی قسم می خورد که روحش از هیچ چیزی خبر ندارد.

مادرجان هم سعی در آرام کردن جو داشت رو به زن دایی جان کرده و فرمودند : خوب فکر کن ببین چی بهت گفت؟

زن دایی هیچ چیزی به یاد نمی آورد جز یک زن طلبکار که به او گفته بود تو کی هستی؟ زن داره؟

در همین بحث ها ، اشک ها و دعواها دوباره تلفن خان دایی زنگ زد و باز همان شماره ایرانسل دیشب. زن دایی خانم جان گفتن:زود بزار رو اسپیکر ببینم. خان دایی اطاعت امر فرموده و گوشی را روی اسپیکر گذاشتند و فرمودن:بله.

یهو یک زنی از آن طرف فریاد زد:" تو کی هستی؟"

با شنیدن صدای آشنا مادرجان نتوانست جلو خودش را بگیرد و بلند خندیدن.

صدای پشت تلفن گفت: حسن مادر شیرم رو حلالت نمی کنم زن گرفتی و من خبر ندارم؟

خان دایی مبهوت، حرفی برای گفتن نداشت و مادرجان گوشی را گرفته و گفتن :سلام شمس الملوک ، اشتباه زنگ میزنی این شماره حسن نیست و ....

شمس الملوک که داستان را فهمید با ناراحتی گفت:الان شماره حسن رو گم کردم دیگه چطوری بهش زنگ بزنم؟

مادرجان قول داد که شماره حسن را پیدا کرده و تماس خواهند گرفت تا به حسن بگویند که به مادرش زنگ بزند.

تلفن مادر که تمام شد، خان دایی روی مبل با رنگ زرد ولو شده بود. زن دایی که گریه اش تمام شده بود و سرخی صورتش داشت صورتی می شد بلند شد و به خان دایی یک لیوان آب قند درست کرد و آمد به منت کشی.

مادرزن دایی جان شروع کرد از خوبی های خان دایی و چشم پاکی اش تعریف کند و هی می گفت من به این دختر صد بار گفتم زود جو گیر نشو و...

مادرجان هم می خندید و می گفت حالا که همه چیز به خیر گذشت.

یهو برای اینکه دعوا را دوباره شروع کنم، از روی شیطنت گفتم:چرا شماره خان دایی باید تو گوشی شمس الملوک باشه ؟

خان دایی که حالش خوب شده بود دست جستی زد تا به من حمله کند و من دررفتم.بیچاره خان دایی خورد به میز شیشه ای و استکان آب قند افتاد رو سرامیک و شکست!

مادر زن دایی جان هم که می خواست بگوید: واقعا چرا شماره ....؟ پایش را روی خرده شیشه ها گذاشت و .....خلاصه رفتیم کلینیک و بخیه پای حاج خانم و یادمان رفت چرااا؟