بعضیها رو اصلا درک نمی‌کنم! اونا هم همینطور...


شما اسمش رو بزار اختلاف فرهنگی، من میگم اختلاف در دنیاها!! اصلا نمی‌تونم درک کنم که چرا آدمها بخاطر یه سری چیزها باید ناراحت بشن؟ مادرم میگه : خب اونا هم اونجورین. مگه میشه سر کسی رو برید؟

سر ببریم؟ نه بابا ما که داعش نیستیم. ولی خداییش خیلی با این آدمها بهم بد میگذره، خیلی...

الان اگه ریحانه بود میگفت: برو بابا تو هم با همه چیز مشکل داری؟ یعنی منم مثل اونااام که با همه چیز مشکل دارن؟! چه بدانم .. از قدیم گفتن: هر روز یه چند دقیقه جلو آینه به خودت نگاه نکن، نکنه شبیه اونا که دوست نداری شده باشی!!

اپیزود اول

مادر جان هر سال ماه محرم مراسم زیارت عاشورا دارن، برا مراسم معمولا کسی رو دعوت نمی‌کنیم. مادرجان ما اعتقاد دارن که هر کی بیاد، در خونه من به روش بازه. معمولا هم اونقده آدم میاد که من بعد مراسم عینهو جنازه پهن میشم رو زمین!

اون سال یکی از همکاران عزیز جان ما آدرس خواستن تا عیال رو برا مراسم بیارن خونه‌ی ما. منم آدرس دادم و تموم شد. روز مراسم، مثل کزت در حال کار کردن بودم و معمولا کزت موقع کار سخت موبایل همراهش نداشته! منم گوشیم ناکجا آباد بود که یهو عیال همکارجان با زلزه 10 ریشتری وارد مجلس شد. زلزله 10 ریشتری یه دختر 5 ساله بود که از دیوار راست بالا میرفت. با کلی لبخند و خوشامدگویی ازش پذیرایی کردم که یهو گفت: شوهرم از دستت شکاره! یعنی یه تلفن جواب نمیدی! اینم آدرس شما دارین؟ میدونین چقده گشتیم تا پیدا شد؟!

واقعا خونتون چه جاییه؟! و ..... همینطور که داشت تمام ایرادهای خونه و آدرس ما رو میشمرد تو دلم گفتم: آخ جون دلم خنک شد که کلی گشتین! خیال کردن مثلا میخوام عذرخواهی کنم که چرا آدرس ما براشون ناآشنا بوده!!

البته فردای اونروز هم همکار جان ما رو گذاشت جلوش و کلی شست و جلو آفتاب پهن کرد که این چه وضعشه؟ گوشی جواب نمیدی و آدرستون هم خیلی پیچ در پیچه و ....

اپیزود دوم

یه روزی یکی از دوستان ما رو به عروسیش دعوت کرده بود. از اونجایی که وضع مالی خوبی نداشتن. یه تالار خیلی ارزون قیمت گرفته بودن. معمولا هم من تو عروسی اصلا یادم نمیفته که باید چیزی بخورم!

تا به حال سابقه نداشت که من تو یه عروسی سر میز بشینم و حرفهای خاله زنکی گوش بدم. از بداقبالی مجبور شدم پیش چند تا از دوستان میخکوب بشم و در کمال ناباوری با این جملات مواجه شدم.

· اینم تالارشونه، واجب بود عروسی بگیرن؟ خب نداشتین عروسی نمیگرفتین..

· ببین شیرینی و میوه هاشونو!!

· اح چقده داماد زشته !!!

· اصلا خوش نگذشت، کاش نمیومدم ...

· چجوری میرقصن، انگاری واجبه برقصن ...

· فامیلهای عروس چقده بی کلاسن و ....

· حیف اینقده برا این عروسی پول آرایشگاه دادم

· پرسنل تالار رو باش. چرا اینقده شلخته‌ان؟ دو تا دختر خوشگل استخدام نمی‌کنن...

· من که میگم عروسی از مد افتاده. به جای این یه سفر برین دو تایی خوش بگذرونین از این آبروریزی بهتره و .....

حالا هی من میخواستم بلند شم برم. هی میگفتن: بیا بشین بابا، اح اح و ...

گفتم: ببخشید در حق شما ظلمی اتفاق افتاده؟ کسی که شما رو دعوت کرده دلش میخواسته به شما بدبگذره؟ اصلا نیتش این بوده؟ چقده آخه فاز منفی میدین...

بماند اصلا عروسی بهم خوش نگذشت و دیگه با این آدمهای دوزاری سر یه میز نخواهم نشست...

اپیزود سوم

دایی جانم فوت شده و برای مراسمش اعلامیه و کلیپ درست کردیم. بعد نمیدونم چرا یه عده به جای تشکر و یا همدردی اینجوری میگن: وای نه اون کلیپ و اعلامیه رو جمع کنین. ناراحت میشیم و ال و بل...

آقاجان قراره تو مجلس ترحیم ناراحت باشین دیگه. قرار نیست که دلبرم دلبر براتون پخش کنم که ... عجب آدمهای سوسولی دور و بر منن... ایششششششششششششش

حالا من اینا رو چجوری درک کنم که اونا هیچ جور منو درک نمی‌کنن؟!