لوک خوش شانس

... یکی مثل من یکی مثل اون ! من که تا استخدام شدم رییس به فکر افتاد پمپ بنزین احداث کنه و کار و بی پولی من چند برابر شد ! ولی اون برا کارهای پمپ بنزین استخدام شده بود ، یه جوشکار که بی نهایت خوش شانس بود ! شاید هم واژه ی شانس زیاد واژه ی قشنگی نباشه وقتی رییس در مقابل اون  رفتار متفاوتی داشت ! 

شاید هر کارگر و جوشکار دیگه ای رو با چک های مدت دار راضی میکرد ، این یکی همیشه نقد میگرفت ! خوب هم میگرفت ....

اسمش رو گذاشته بودم "لوک خوش شانس" و رییس هم متوجه این نامگذاری خجسته شده بود ! یه روزی موقع ناهار ، آب شرکت قطع بود و ما حتی یه قطره آب برا خوردن نداشتیم . و طبق گفته مسول ساختمان تا چند ساعتی هم از آب خبر نخواهد شد 

 سر میز نشسته بودیم که لوک خوش شانس وارد شرکت شد و مستقیم رفت به طرف آبدارخانه !

می خواستم بگم :"آب قطعه" ! اما در کمال ناباوری صدای آب رو شنیدیم ، همگی مات و مبهوت به هم نگاه می کردیم که یکدفعه رئیس با خنده بلندی گفت : الحق لوک خوش شانسی ! 

و همه زدیم زیر خنده ! آب با فشار زیاد یه جوری از شیر میومد انگار هیچوقت قطع نشده !

درست یا غلط ، واژه ی شانس با اینکه تو اعتقادات من جا نداشت اما به شدت داشت به واقعیت تبدیل می شد ! که یهو برگشت و گفت :"مادر خدابیامرزم ، دعا کرد که هیچوقت از لب چشمه ، تشنه برنگردم !" 

شاید شانس ، شاید دعای مادرش . اما هر چی بود ، بد جوری گیرا بود