وقتی دانشجو بودم!

همه عادت داشتند شب آخر روی پروژه‌هاشون وقت بذارن. من عادت داشتم در اولین فرصت تمومش کنم. همین باعث شکستم بود!

البته نه در درس طراحی فنی..درس طراحی فنی یه جورایی دو دوتا چهارتا بود و همیشه بالاترین نمره را میگرفتم. اما درس طراحی معماری یا ساخت و ارائه که با ماکت سازی و پرزانته معنی پیدا میکرد. جور دیگه‌ای رقم میخورد...

تو این درسهای هنری علاوه بر سلیقه‌ی استاد یا ارادت خاصش به یک دانشجو... به پول هم مرتبط بود... پول همه جا حرف اول رو میزد!

وقتی از اول ترم شروع به کار کنی و هر جلسه قسمتی از کارت رو به استاد نشون بدی، ناخودآگاه بقیه دانشجوها دستت رو میخونن. سلیقه استاد به دستشون میاد و البته متریالهای بهتری میخرن!

البته داستان به این پیشمرگ شدن تموم نمیشد. شرکتهای بزرگی تو این شهر کارهای دانشجویی آماده دارن تا شب امتحان هم تحویل میدن و در ازاش از بچه پولدارها پول خوبی میگیرن!

آنوقت من چی؟

من در کل هفته 10 هزار تومان پول تو جیبی داشتم و 6 روز در هفته به دانشگاه میرفتم. آنروزها کرایه رفت و برگشتم سر جمع 700 تومن میشد و 4200 تومان از 10000 را به کرایه ماشین میدادم و با 5600 تومان مقوا، فوم و چسب میخریدم! البته هر چه باقی میماند پس انداز میکردم برای شرایط بحرانی...

نه ساندویچی میخریدم و نه بریز بپاشی داشتم. سرم به کار خودم بود و تمام تلاشم این بود که پروژه ها را هر جلسه با کلاس پیش ببرم تا به شب امتحان نمونن.

تو درس ترسیم فنی که دیگه کسی نمی تونست رو دست من بزنه، یه استاد داشتم که اصلا از من خوشش نمیومد. یه دانشجویی هم بود از اون دست به جیبها که برای نمره 20 همه چیز حتی استاد رو هم میخرید.

این دانشجوی عزیز که اسمش فرناز بود. از بدشانسی هم محلی ما بود یه دختر نازک نارنجی بود که به همه چیز هم گریه میکرد و اعصاب ادم رو میریخت به هم. هر روزم خونه ما بود یا زنگ میزد و کلافه میکرد که زود باش نقشه ها رو بده من نگاه کنم. من هیچی یاد نگرفتم و....

البته بعدا کاشف به عمل اومد که نقشه‌های منو میده به اون شرکت تا از روش براش راپیدکاری کنن.

روز تحویل پروژه که رسید، استاد با افتخار گفت: تو این کلاس کلی نمره 20 داریم و شروع کرد یکی یکی اسمشون رو خوند. اسم این عزیز گرامی رو که میخوند کلی از نقشه‌ها و ...تعریف کرد. اما خبری از اسم من نبود.

یکی از دوستام زود برگشت و گفت: استاد پس چرا سعیده اسمش نبود. استاد با قیافه حق به جناب، یه نگاهی به من کرد و گفت: تو نوزده و نیم شدی ... برو کارهای فرناز رو ببین ... من به کارهای درجه یک نمره دادم...

فرناز هم با خوشحالی کارهاش رو پهن کرد رو میز که به من نشون بده. ... البته نه خودش و نه اون کسی که راپیدکاری میکرد و نه حتی استاد به این دقت نکرده بودن که فقط من تو نقشه‌هام تو علامت شمال و جنوب بالای پلان، اسمم رو جا داده بودم.............

هیچی نگفتم....نمره ها داده شده بودن. حتی اگه به استاد میگفتم فرناز از روی نقشه های من تقلب کرده . استاد بازم بهم نمره 20 نمیداد. کلا از من خوشش نمیومد و این کاملا مشخص بود.

سالها گذشت.... من نتونستم ادامه تحصیل بدم. فرناز تو ترکیه دکترا میخونه... من نتونستم شغل مناسب داشته باشم، خیلی از بچه ها و همکلاسیهام که اصلا دانشجوی الف نبودن موفق شدن، ادامه تحصیل دادن ، شغل دارن و دارن به خوبی زندگی می کنن...

گاهی فکر می کنم تمام زندگی با تقلب جلو میره. اگه منتظر بمونی که هر کاری رو با انسانیت، تلاش و وقت شناسی خودت جلو ببری، یهو می بینی زمانت تموم شده و تو آخر خطی........

گاهی هم میگم : حتما قراره کاری انجام بدم بهتر از هر کار... توهم منتخب بودن دارم J