هبوط قدیس "داستان کوتاه"

در روزگاران قدیم فردی سلحشور و دلیر وجود داشت که امپراتور سرزمینی بزرگ با چندین فرمانروایی بود.

امپراتوری دلیر اما سنگدل که به همراه اسب سیاهِ تنومند و شمشیر افسانه ای و ارتش پرافتخارش به هر قلمرویی که لشکرکشی میکرد و پیروز میشد، همگیِ خانه ها و سازه ها را به آتش میکشید و سر تمام اسیران خود را از دم ‌تیغ میگذراند و آیین آبا اجدادی مسحیت را به تمام مردمانش تحمیل میکرد.

امپراتور هفت دختر داشت. مدتها بود که وردهای جادوگران سرزمینش بر او کارساز نبود و پسردار نمیشد. تا اینکه پس از دعاهای فراوان و متوصل شدن به خدای پدر و نذر کردن قربانیان بسیار، صاحب پسری زیبا رو شد.

به مناسبت این تولد فرخنده جشنی مجلل گرفت و تمام اشراف زادگان فروامانروایی اش را فراخواند.

از پسرش و امپراتور آینده به شدت مراقبت میکرد و او را در کمال توجه دایه ها و آموزه های استادان رزم و عرفان پرورش میداد.

شاهزاده داستان ما کم کم بزرگ شد و کودکی پنج ساله شده بود،

پسری با هیکل و اندازه ای درشت تر از همسن و سالانش.

امپراتور او را وارث فرمانروایی خود میدید.

اما از یک چیز نگران بود...

از اینکه پسرش در تماشای اعدام اسیران بیگناه شرکت نمیکرد و از این کار سر باز میزد.

با اصرار پیشگویان و جادوگران که : "این کودک دارای خصلت عشق و مهربانیست و مهربانی جایی در این سرزمین که مردمانش به خونریزی و شرارت عادت کرده اند، ندارد و مایه ننگ امپراتور خواهد شد" تنها پسرش را طرد کرد.

در سرزمینی ناآشنا و بی ارزش با موجوداتی از توابع زیردست که هیچ فرمانروایی آنجا را لایق لشکرکشی و تصاحب نمیدید.

کودک چندین سال را در تنهایی و غربت گذراند. با تمام سختی های زندگی، خود را با مراقبه رشد داد.

استعداد های ذاتی دلیری و جنگاوری خود را نمایان کرد.

از نیروی معصومیت و قداست خود علیه پلیدی استفاده میکرد و تمام عمر خود را در راه دفاع از مظلومین و مبارزه با موجودات شرور گذراند.

همه از این قدیس به نیکی یاد میکردند و او را با پتکی سهر آمیز که از اسقف اعظم هدیه گرفته بود میشناختند.

در این سرزمین غولی خونخوار وجود داشت که پایان هرماه از غار خود بیرون میامد و چندین رعیت را برای خوراک ماه بعدی شکار میکرد و با خود میبرد.

هیچ کس تاب مقابله با این موجود عظیم الجثه را نداشت. وقتی آوازه این قدیس پاک در سرزمین پخش شد پادشاه که نگران قلمرو کوچکش بود، جوان را فراخواند و از او خواست تا دیو را نابود کند.

قدیس چرمی که نشانی غار دیو در آن کشیده شده بود از پادشاه گرفت.

سه روز و سه شب مسیر را طی‌ کرد تا به غار برسد. غول که برای جمع کردن آذوغه از غار بزرگ و مخوف خود در کوهستان بیرون آمده بود، وقتی قدیس جوان را دید خمیازه ای کشید و آماده شد تا اولین خوراک‌ خود را شکار کند.

قدیس در پناه کلمات انجیل دوان دوان به سمت دیو رفت و پتک نورانی خود را بالا آورد و با پرشی بلند و یاری جستن از تمام نیروهای الهی، پتکش را به سر دیو کوباند و دیو را از پای درآورد.

پادشاه به این مناسبت جشنی ترتیب داد و تک دختر خود را به عقد این جوان پرافتخار و نیکو سرشت در آورد.

این سرزمین کوچک چندین سال را با آرامش و آسایش گذراند.

به کمک توانایی و نیروی پاکی قدیس میانسال قصه ما تمام پلیدی ها و شرارت ها از آن سرزمین زدوده شد.

سه سال از تولد دختر کوچک قدیس میگذشت که امپراتور کبیر خود را رو به پیری و زوال دید و نگران آینده فرمانرواییش بدون جانشین لایق بود. او که از رفتار خود با فرزندش پشیمان بود و یقین داشت فرزندی که خون او در رگ هایش است توانایی محافظت از خود را داشته و تا کنون به مقام و منصبی والا دست یافته، چندین پیک سواره را به سرزمین های اطراف فرستاد تا بلکه خبری از او شود و وارث فرمانروایی را به میهن خود بازگردانَد.

خبر به گوش پادشاه سرزمین کوچک رسید. او که از قدرت شمشیر اپراتور واهمه داشت و میدانست که توان مقابله با او و ارتشش را ندارد، از فرمان امپراتور سرپیچی نکرد و دختر و نوادگانش را به همراه قدیس راهی امپراتوری کرد.

امپراتور کبیر فرمانروایی مملکتش را طی مراسمی به قدیس سپرد و چند روزی نگذشته بود که از دنیا رفت.

درباریان سنگدل که برایشان سخت بود تا از فردی تازه وارد اطاعت کنند و به دستورات او سرتعظیم فرو آورند و برادران و دیگر نزدیکان امپراتور پیشین که خواهان تصاحب تاج و تخت بودند، در میان مردم این سخن را پراکندند که امپراتور جدید فردی نالایق و بزدل و همسر او که ملکه مان است از مردمان زیردست و پست بوده و آینده این سرزمین رو به تباهی ست.

قدیس چندین ماه با یاغی هایی که در گوشه کنار سرزمین دست به شورش میزدند مبارزه کرد و از تمام توانش استفاده کرد تا با پلیدی در جامعه ای که اساسش با شرارت و خونریزی بنا شده بود مقابله کند.

قدیس هر روز پیرتر، خسته تر و عصبی تر میشد .دیگر توانایی تحمل پچ پچ درباریان و تمسخر رعیت ها را نداشت، بطوری که دیگر کمتر لبخند میزد و نورانیت الهی چهره اش کمرنگ شده بود.

قدیسِ خسته و افسرده تغییر کرد و آرام آرام مهربانی اش تبدیل به خشم شد. پتک سحرآمیزش دیگر درخششی نداشت. عشق و مهربانی اش را درقلبش کشت. از چشمانش خون میبارید.

تصمیم گرفت تا راه پدر را ادامه بدهد و با خونریزی و خشونت اراجیف پشت سرش را سرکوب کند.

او برای این تصمیم دست به اقدامی شوم زد. برای این کار باید تمامی آثار زندگی قبلی اش را از بین میبرد. این کار را از خانواده اش شروع کرد.

به جیغ و شیون زن بیگناهش وقتی با تنابی خفه میشد اعتنا نمیکرد.

شمشیر پدرش را بدست گرفت و دیوانه وار به سمت اتاق دخترانش رفت. دختر بزرگش را کشت.

صدا گریه دختر دومش را با شمشیر برید.

اما هرچه گشت نتوانست دختر سومش را پیدا کند و اگر او را نمیکشت نمیتوانست امپراتوری بشود که میخواست.

او تنها میخواست از شر زندگی قبلی اش خلاص شود اما حالا تبدیل به قاتلی خونخوار شده بود که صدها دختر را کشته بود. تا اینکه بعد از چندسال، یک روز به گوشش رسید ساحره ای وجود دارد که با جادو شیطانی اش میتواند تنها یک آرزوی شوم از هر آدمی را برآورده کند.

امپراتور خونخوار خودش را پس از جست و جوی فراوان به ساحره رساند.

ساحره از او پرسید: چه آرزویی داری ای امپراتور خبیث؟

امپراتور پاسخ داد: میخواهم بدانم دختر سومم کجاست.میخواهم همین الان من را پیش او ببری تا او را بکشم.

ساحره قبول میکند.بعد از اینکه سکه های زر زیادی که بابت آرزوی امپراتور گرفته بود رو داخل صندوق میگذارد، چشماش رو میبندد و وردی شیطانی را زمزمه میکند.

امپراتور چشمانش را میبندد و ناگهان باز میکند. اطرافش را نگاه میکند. جایی تنگ تاریک. جای نفس کشیدن نیست.

یک جسم سنگین روی سینه اش فشار میاورد. بعد از تکان خوردن فراوان ناگهان جمجمه یک اسکلت به روی صورتش می افتد.

امپراتور اسکلت را برانداز میکند و‌ متوجه میشود که داخل یک قبر است.

او به آرزویش رسید اما هرگز نتوانست آن فردی بشود که میخواهد.

دختر امپراتور همان شبی که از دست پدر گریه کنان فرار میکند، یعنی دو سال قبل، خودش را میکشد.

امپراتور‌ کنار جنازه دخترش زیر خاک پوسید و مُرد.


پایان.