این داستانِ یک خواب است. با دقت مطالعه کنید.

مشاهده نسخه تصویری:
https://youtu.be/1yzqx5EFjHI?si=0reUJD_LyTbrETGH
طبق معمول این یکی دو ماه اخیر، ساعت 6 صبح، زنگ گوشیم به صدا در امد و من از خواب پا شدم. چند ثانیه ای داشتم به سقف نگاه میکردم.
احساس کردم سقف خونه امروز از همیشه نزدیک تره بهم. یه غلت زدم سمت چپ. با اینکه اینجا همونجاییه که من همیشه از خواب پا میشم، ولی این بار حتی دیوار سمت چپمم بهم نزدیک تر بود.
از جام که پا شدم، خواستم نفس بکشم تازه فهمیدم چرا همش فکر میکردم سقف و دیوار ها چسبیدن به صورتم. نفسم خیلی سخت بالا میومد. نه از این بابت که روز قبلش زیادی سیگار کشیده بودم. چون نفس تنگیه سیگار فرق داره.
دیشب، شب عجیبی بود برام. بعد از گذشت این همه سال از عمرم و کلی تجربه ای که پیدا کرده بودم، بعید میدونستم که بازم این اتفاق واسم بیوفته. فکر نمیکردم که دیگه دلم جایی، جا بمونه. یا بهتره بگم یه تیکه از دلم جا بمونه.
اتفاقی که توی یک ماه اخیر افتاده بود واسم، عجیب بود. دوییدن صبحا دیگه واسم عذاب اور نبود. روزا پشت هم طی میشد و من منتظر دیدار بودم. باحال بود. انگار که شوق یه پسر بچه 15 16 ساله توم زنده شده بود.
مثل بچه ها میرفتم جلو کمد لباسم و سعی میکردم از 3 4 تا دونه تیشرت و 2 تا شلواری که داشتم، یه ظاهر خوب بسازم واسه خودم.
ماشینم در تمیز ترین حالت ممکن بود همیشه.
کتاب خوندن واسم لذت بخش تر شده بود. حتی دیدن این جمله تو کتابی که داشتم میخوندم هم واسم زیبا تر بود: "هر داستانی ریشه تو واقعیت داره".
اخرین دیدار ما مصادف شد با بدترین دیدار ما. من با کلی ذوق و شوقی که عجیب بود در من، یه تابلویی براش ساخته بودم.
تصورشو بکن: یه پس زمینه مشکی و مات که این مصرع از مولانا روش نقش بسته بود: جان من است او.
اره... . فکر کنم جان من است او یا شاید بود. روی تابلو یه کاغذ بزرگ سفید چسبونده بودم که مبادا از میزان هیجانش کم بشه. تابلو رو از تو ماشین در اوردم و رو به روش وایسادم و با نیشی که تا بنا گوشم باز بود، بهش گفتم: یالا دختر، کاغذشو پاره کن. اصلا سعی نکن مرتب کاغذو جدا کنی. پارش کن.
کلمه اول نمایان شد. هنوز تغییری ندیدم تو چهره اش. یهو تو یه رفت و برگشت دستش، کل کاغذ سفید از روی تابلو کنار رفت. تنها چیزی که تو چهره اش تغییر کرد، خط صاف لبش بود که گوشه هاش یکمی به بالا خمیده شده بود. یه لبخند بابت اینکه : آه مرسی... قشنگه.
منتظر بود تابلو رو بزارم تو ماشین ولی من نفهمیده بودم کجای کارم لنگ میزد که اونجوری که باید خوشحالش نکرده بود.
راستش رو بخوای، اگر تو یه خانواده ی با احساس تر بزرگ شده بودم، همونجا میزدم زیر گریه. ولی برای اینکه غرور لعنتیم نشکنه، خودمو تو خودم خرد کردم و نم پس ندادم.
تابلو رفت تو ماشین، یه بغل کوتاه 5 ثانیه ای، حتی بدون ذره ای فشار دست روی شونه هام و در نهایت رفتن به سمت جایی که شام بخوریم.
نشستیم پشت یه میز. افکار من پر بود از چیزای عجیب و غریب. در کسری از ثانیه یاد صداش پشت تلفن میوفتم که اون روز بهم گفت: دوست دارم. همینکه پلک زدم و چشام باز شد، چهره ی نچندان خوشحالش رو میدیدم و دوباره ناراحت تر میشدم.
چند لحظه قبل از اینکه غذامون بیاد، با شنیدن صداش یهو سرمو برگردوندم سمتش.
- ای بابا...
-چیشده
-به مامان اینا گفتم تا ساعت 11 خونه ام.
-یعنی فقط 20 دقیقه دیگه؟
-اوهوم
-... عب نداره. غذارو سریع میخوریم
من عاشق ساندویچ مرغ و هالوپینو ام. تندیش همیشه منو قلقلک میده. اما اون شب بد مزه ترین و کثافت ترین و زهر مار ترین ساندویچ عمرم تا اون لحظه رو خوردم.
و تمام این مدت حتی 100 تا کلمه هم بینمون رد و بدل نشده بود.
در کمال ناباوری ساعت 10:53 دقیقه شب رسوندمش خونشون. دوباره یه بغل کوتاه. پیاده شد. تابلوش رو از صندلی عقب برداشت. تشکر کرد و رفت سمت در خونه. منتظر موندم که بره تو. درو باز کرد. نصف بدنش از در رد شده بود که من راه افتادم.
تمام طول راه فکر به این میکردم که، دختر جان، بچه نیستم که من. میفهمم همه این چیزارو.
رسیدم خونه. جالب بود. هنوز هیچ پیامی ازش دریافت نکرده بودم. حتی یه شب بخیر ساده. واسش پیام گذاشتم که امیدوارم از کادوت خوشت امده باشه و اگر نیومده، متاسفم.
فرداش پیام داد که "اصلا همچین حرفی نزن خیلی هم خوب بود". خیلی هم خوب بود؟؟ چرا نگفت "اصلا همچین حرفی نزن خیلیم دوسش دارم" ؟
(خنده نویسنده) فکر کنم همون لحظه ای که نصف بدنش از در رد شد و من حرکت کردم، اون نصف دیگرو از در رد نکرد و برگشت بیرون و تابلو رو انداخت تو سطل اشغال مکانیزه روبرو ساختمونشون.
2 ساعت بعد از پیامش بهش گفتم که "... اما فقط یه چیزه که 180 درجه همه چیو واسم تغییر میده اونم اینه که با من خوشحال نباشی."
20 ساعت بعد پیام داد.
"و بله... بله تبریک میگم به آقایی که اینجا الان داره این متن رو تایپ میکنه. ایشون یه بازندس. یه آدمیه که هرگز قرار نیست کسی از ته دل دوسش داشته باشه و حالا قراره جلوی چشم کلی بیننده، تندیس غمگین ترین آدم سال رو تقدیمش کنیم"
تو پیامش این بود که تو خوبی، تو عالی، مشکل از تو نیست. من درگیر یه سری چیزا هستم که باید اول اونارو رفع کنم. تا بعد بتونم وارد یه رابطه جدی بشم.
و من دراز کشیدم روی زمین، تو جام. اشک تو چشام حلقه زده بود، بغض خودشو تا پشت جرم های دندونام اورده بود و فقط کافی بود بخوام از دهن نفس بکشم. اما از اونجایی که خونه ما خیلی بزرگ نیست و کوچک ترین صدا، باقی اعضا رو میتونه مطلع کنه، ترجیح دادم چشامو ببندم و تا فردا صبر کنم...
و اگر دوست دارید بدونید که فردا چه اتفاقی افتاد، کافیه از اول بخونید.