ویرگول
ورودثبت نام
SajjadAzar
SajjadAzarآزاد زندگی کن، آزاد بمیر.برنامه نویس و شاید اهنگساز | openpars.com
SajjadAzar
SajjadAzar
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

پذیرا باشیم

+18

گاهی وقتا وقتی دو سه نفر نشستن دور هم و دارن درباره شرایط بد موجود گفتگو میکنن، تهش به این میرسن که ببین چاره چیه؟ چیکارش میشه کرد ؟ شل کن لذت ببر.

این طرز تفکر در نوع خودش میتونه خوب باشه. یعنی مثلا تو تمام تلاشت رو کردی ولی خب اونجوری که باید، پیش نرفته. شرایط بد منطقه خاورمیانه نه تنها گریبان ما رو گرفته، بلکه ریده تو زندگی اون زن و شوهری که تو شمال آمریکا داشتن هر روز با بنزین گالنی n دلار رفت و امد میکردن.

این وسط ولی یه اما ی خیلی بزرگی هست. این بار که کسی این حرفو زد شخصیتشو بررسی کن ببین این آدم واقعا پذیرفته که اوضاع اینجوریه یا داره فقط ادا در میاره که همرنگ جماعت بشه؟

خیلی از ادما اینجورین که فقط تو تخیلاتشون دنیای رنگی و ایده عال دارن و برای عملی کردنش ذره ای تلاش نمیکنن یا اگرم تلاش کنن، تمام تلاششونو نمیکنن. این ادم ها نمیتونن بپذیرن. به نظر من پذیرفتن اولین قدم برای بهبود زندگیه.

بذارید یکم zoom out کنیم رو شرایط فعلی کشور(خدایی فارسی زوم اوت رو نمیدونم چی میشه). به قول دکتر سکویی "ما تو جنگیم بی پدر و مادر ها، چاقو گذاشتن رو رگ ناموسمون". من تو ابتدای سال گذشته به خاطر جنگ 12 روزه به شدت افسرده شدم. چون شغلم، صف اول شغل هاییه که از قطع شدن اینترنت آسیب میبینن و مثه مرغ گیج دور خودم میچرخیدم و نمیدونستم باید چیکار کنم.

بای دیفالت حالت روحی بنده جالب نبوده هیچوقت و تو این اوضاع هم که قرار گرفتم، اندکی با فروپاشی روانی فاصله داشتم.

تو اون جنگ نمیدونستم باید چیکار کنم. گذشت تا اتفاقای دی ماه 1404 افتاد. دوباره اینترنت قطع شد. این بار ولی یه تفاوت بزرگ وجود داشت اونم این بود که شبا از وسط کوچه ی ما یه عده ای داد میزدن میگفتم حرومزاده ها فلانی بره تو رو با خودش نمیبره و یه عده هم از سر کوچه داد میزدن آذربایجان شرف دی پهلوی بی شرف دی.

من باز داشتم به حالت فروپاشی روانی نزدیک میشدم. همینجا یه پرانتز باز کنم که فروپاشی روانی یعنی اینکه بعدش اگه یه قاتل زنجیره ای بشم یا یه متجاوز به کودکان، هیچ فرقی نداشت واسم دیگه.

و حالا هم که تو این جنگ قرار داریم.

تو تمام یک سال و خورده ای گذشته من میدونستم که باید بپذیرم که وضعیت اینجوریه. باید بپذیرم که دارم به گا میرم. باید اول میپذیرفتم شرایط رو و خودمو گول نمیزدم تا بعد بتونم به فکر راه چاره باشم. ولی همش از پذیرفتن فرار میکردم و خب دلیلش هم واسم کاملا واضحه: ترس. من ادم ترسویی شده بودم. مناطق امن زندگی منو گاییده بودن. خایه نمیکردم حتی یه سانت پامو خارج این مناطق بذارم.

قدم اول پذیرفتم که من ترسو ام. حالا کاری ندارم که این ترس از کجا میاد که احتمالا میدونم از دوران مدرسه و بچگیم میاد چون همه مسخرم میکردن به خاطر لکنت زبونم یا موهای بورم(مو های من تو بچگی خیلی بور بود).

و حالا بعد از اینکه فهمیدم مشکل از کجاست به فکر راه چاره افتادم.

نکته ای که هست اینه که تو مثال خودم، این جنگ و قطعی اینترنت و اوضاع بد، تنها عامل های عدم پیشرفت من نبودن. بلکه اصلی ترین سد پیش روی من، خوده من بوده. ترس و اضطرابم بوده. نپذیرفتن اینکه من ادم ترسوییم بوده. نپذیرفتن اینکه شاید راهمو اشتباه رفتم بوده.

اما حالا بپذیرفتم. و امروزه روزی که پذیرفتن شده بخشی از زندگی من، خیلی همه چی راحت تر شده. یعنی اگه گاهی وقتا معامله ای جوش نمیخوره اذیت نمیشم، اگه به کسی پیشنهاد میدم و ریجکت میشم اذیت نمیشم، اگه شرایط با اینکه اونجوری که پیش بینی کرده بودم و واسش زحمت کشده بودم پیش نمیره، سورپرایز نمیشم.

به نظر من مشکل خیلی از ما ادما اینه که دلمون نمیخواد قبول کنیم.

۴
۰
SajjadAzar
SajjadAzar
آزاد زندگی کن، آزاد بمیر.برنامه نویس و شاید اهنگساز | openpars.com
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید