ویرگول
ورودثبت نام
سالار چایچی
سالار چایچیایتا و تلگرام iamsalar@
سالار چایچی
سالار چایچی
خواندن ۵ دقیقه·۱ ماه پیش

مبارزه من و پدربزرگم در قفس فلزی

خیالات برت داشته است. اگر قرار باشد لای این همه خاکستری و طوسی و مشکی کمرنگ، چیزی شبیه «خاطره» به آن معنای اساطیری‌اش پیدا شود که من آن روزی که قرار بود از این منزل ویران بروم را خرم نمی‌پنداشتم!‌ جزئیات این بیماری‌ها و اختلالات مغزی و جانی امروزی را نمی‌دانم ولی بالاخره تپش قلب و نشخوار فکری امروز از یک جایی نشئت می‌گیرد. غیر از پدربزرگم، یکی از گوشه‌های این توری سابیدن امراض روانی را که زندگی بالای سر من گرفته است، ممکن است مُردنِ چندباره در اتوبوس های بین شهری به جای مُردنِ چندباره در ماشین شخصی در دست داشته باشد.

اگر کارخانه پودر مرگ‌سازی و گرد بی‌رنگ‌سازی از زندگی قرار بود به شکل افسانه‌ای کار خودش را آغاز کند، بین همه کشورهای خاورمیانه‌ای و همه شهرها و شهرستان‌ها و خیابان‌ها و کوچه‌ها و ساختمان‌ها، آن بن بست کزایی که پدربزرگم در آنجا بخش عمده‌ای از عمر نه‌چندان پربارش را گذرانده،‌ بهترین جا حساب می‌شد. اینکه تو بتوانی شبیه یک موجود فراکهکشانی که درکش از ابعاد انسان امروزی خارج است، نسل‌های متوالی را مغلوب و سرکوب کنی، در نهایت متخیل‌ترین نویسنده‌ها هم نمی‌گنجد.

به طوری که بتوانی از آینده، در خاطرات اتفاق‌نیفتاده گذشته نفوذ کنی و چیزی به جز خاکستر به جا نذاری. اسم این چیست؟ کدام فیلم هالیوودی می‌تواند دو صفحه از فیلم‌نامه با این مضمون را به عرصه تصویر دربیاورد؟ ولی اینکه من توانستم این حقیقت را امروز زندگی کنم، خودش موضوع تعجب‌برانگیزی است و باید این جنگ بین من و پدربزرگم ولو با سفر در زمان، در قفسی فلزی با مرگ یکی از ما به پایان برسد.

این همه خودگویی و تراوشاتی که اینجا ریختم مادامی که از اصل و فرعش نگویم،‌ لزوما ربطی به ماشین و اتوبوس و حتی خود پدربزرگم پیدا نمی‌کند. اگر هم بگویم ممکن است ما را از چند چندم چند صد هزار تومانی که ته حسابش رسوب گرفته محروممان کند که آن وقت فریاد وامصیبتای من گوش فلک را کر می‌کند!

پدری بود که پسرش را خورد. او همه فرزندانش را می‌خورد. آنقدر می‌جویدشان تا ته‌‌مانده چیزی که تف می‌کند فارغ از هرگونه آگاهی و ذهن سالم باشد. آنچه که روی زمین مانده بود و داخل خانه ته آن بن بست نفرین‌شده رفت و آمد می‌کرد،‌ دیگر فرزند نبود. آن‌ها گلوله برف کوچکی بالای یک قله بلند بودند که لگدی محکم به ماتحتشان خورده بود و قرار بود هر آنچه که در ادامه با آن روبرو می‌شوند را در بهمن خود غرق کنند.

او فقط خورد و خوابید و زایید. هر آنچه که بعد از او زاده شد، حاصل آمیزش وحشیانه جنون،‌ افسردگی، اضطراب و عصبانیت بود. من چگونه نیم قرن بعد، روی پل دریاچه ارومیه که هنوز آب داشت و جلبک‌های آن فصل همه سطح آن را به قرمزی کشانده بودند، طلوع آفتاب را از هیچ تا پایان تماشا می‌کردم و لعنتی آهنگین به هر آنچه که می‌توانست باشد و نبود، می‌فرستادم؟

تراژدی ساخته دست آن هیولای هفت‌سر فرای زمان و مکان بود. فرزندانی که زیر سیطره تاریک او بزرگ و بزرگ‌تر شدند، به نامُرده‌هایی تبدیل شدند که برای آمال دیگران ابزاری کارآمد و برای خانواده خودشان ابزاری نیم‌سوز بودند. او رنگ جوانی، قدرت تصمیم‌گیری و عصاره زندگی‌کردن را از جان آن‌ها گرفت و «بی‌چیز» شدن را در دلشان کاشت. این پیکر نیمه‌‌جانی که از ضربات دوران کودکی و نوجوانی و جوانی به جهنم بزرگسالی رسیده بود، نمی‌توانست برای نسل جدیدی که تولید کرده بود زندگی مرفهی بسازد. «ماشین» بخرد. او را به جای ۸۰۰ کیلومتر دورتر به دانشگاه آزاد بفرستد و تصمیم گرفت فقط بدود! برای دیگران ماراتون‌های زیادی را به اتمام برساند اما هیچوقت خودش به هیچ مقصدی نرسد.

گفتم که خیالات برت داشته است. هیچوقت قرار نبود از خاطراتم با ماشین بگویم. روی همان پل وقتی آخرین بارقه‌های شب ناپدید می‌شد و روز غم‌بار حومه ارومیه چشمانم را در آغوش می‌گرفت،‌ تصور می‌کردم که این عقبه اقتصادی تاریکی که دوشادوش لحظات من حرکت می‌کند، با فارغ التحصیلی که نه، با پایان خدمت سربازی هم که نه، با پیدا کردن کار هم که نه،‌ ولی حداقل با گذشت ۸ سال و دائما سگدو زدن برای پول، به روشنی کشیده شود اما اگر آن روزهایی که برای گرفتن گواهینامه در کلاس عملی آموزشگاه رانندگی شرکت می‌کردم نبود، دستانم لرزش فرمان را حس نمی‌کرد و پاهایم خستگی ماندن روی کلاچ!

همه این‌ها و سبدهای متنوع دیگر از حسرت‌های لاینحل اصلا شکل نمی‌گرفت اگر در زمان سفر می‌کردم و با پدربزرگم در یک قفس فلزی در یک مبارزه رسمی می‌جنگیدم. درست زمانی که می‌خواست همه این جریانات را شروع کند. یا حتی قبل‌تر، خیلی قبل‌تر، خیلی خیلی دور، قرن‌ها دورتر، اصلا همان جَدی از من که یک گلادیاتور مادرمرده بود و داشت داخل روم برای ثروتمندان می‌جنگید و برای امثال مارکوس لایکینیوس کراسوس‌نامی دم تکان می‌داد. باید می‌توانستم اینقدر در زمان سفر کنم که شجره‌نامه‌ای که اندازه جنگل‌های آمازون شده را از زاده‌شدنش جلوگیری می‌کردم تا ۲۳۰۰ سال بعد از «پراید» به عنوان حسرت یاد نکنم!

پایان این حسرت مثل پایان فیلم‌ها باز و در باطن و بیرون در جریان است و مانع بازتولید نفرین بین‌نسلی شدن اراده نوح می‌خواهد. اینکه امروز نمی‌دانم گواهینامه‌ام را داخل کدام کشو و زیر کدام یک از دسته اسناد قدیمی گذاشته‌ام، تنها خاطره من با ماشین است. خاطره‌ای که هر روز در متروهای کثیف و تاکسی‌های بدبو و اتوبوس‌های تاریک تهران دوباره خودش را تعریف می‌کند:

«اگر یک روز در هفته هم بتوانم با ماشین خودم سرکار بروم خوب می‌شود. تا آنجا هم دو ترک از گل‌های تازه شجریان و عهدیه را تا آخر گوش می‌دهم. چقدر خوش بگذرد!»

هم تو را و هم من را خیالات بر داشته.
اگر هم روز خوبی بیاید
من آن روز،‌
از خستگی و اضطراب شب قبل
خواب می‌مانم.
تو به جای من جشن بگیر.

#دنده_عقب_با_اتو_ابزار

ارومیه - آبان ۱۳۹۴
ارومیه - آبان ۱۳۹۴

خدمت سربازیدانشگاه آزاددوران کودکیفارغ التحصیلیدنده عقب با اتو ابزار
۳
۰
سالار چایچی
سالار چایچی
ایتا و تلگرام iamsalar@
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید