ویرگول
ورودثبت نام
sales710
sales710
خواندن ۲ دقیقه·۴ سال پیش

حس بد دوست نداشته شدن


سلام دوستای ویرگولی

سال نو نیومدم پستی بذارم چون خیلی از سال نو خوشم نمیاد. حتی نیومدم ویرگول پست‌ها رو مطالعه کنم. چون خیلی حوصله حرفای انرژی مثبت و وای نمیدونم سال جدید فلان کنیم، بیسار کنیم و نداشتم. راستش به نظرم اگه قرار بود کسی کاری بکنه در هر حالی و هر روزی می‌تونه. خیلی به سال جدید و روز جدید و اینا نداره.

به هر حال...

بعد از چند وقت اومدم راجع به موضوعی حرف بزنم

تا حالا احساس کردید یکی اصلا شما رو دوست نداره؟

هر کاری هم می‌کنید ندارد که ندارد که ندارد...با اینکه آدم خوبی بودید براش همیشه. حداقل آسیبی بهش نزنید اگر خیرتونم نرسیده بهش.

به شدت این چند روز درگیر این حس مزخرفم.

شاید بگید خب دوست نداشته باشه. مگه مهمه؟

برام اونقدر مهم نیست. ولی بی اهمیتم نیست چون اون آدم، آدمیه که من دوسش داشتم یه روزی و فکر می‌کردم بتونم تو دلش جا پیدا کنم. با رفتارام، محبتام و...

ولی نزدیک که هیچ، دور تر هم شدم.

تصمیم گرفتم به کل این آدمو از ذهنم و قلبم بیرون کنم چون من تلاشمو کردم ولی نشد. کوره انگار این بشررر :)

امیدوارم بتونم این تصمیمم رو اجرایی کنم.

ولی نکته‌ی مثبتی که برام دارن این جریانات زندگی اینه که به همشون به دید تجربه نگاه می‌کنم و واقعا از این نظر خیلی به تجربیاتم اضافه شده. مثلا اینکه تمرکزم روی اهدافم باشه به جای اینکه درگیر دوست داشته شدن توسط آدمای پوچ زندگیم باشم.

اینکه آدما دنبال لیاقتشون میرن، نمی‌گم من خیلی خوبم...نه. ولی به عین دیدم اینو که آدما رو نمی‌تونی به راه و رسم دیگه ای ببری. آدما عجیبن...خیلی عجیب

دوست داشتم اینارو بگم به یکی، درد و دل کنم با یکی ولی من تنهام.

خیلی اهل حرف زدن با آدمای دورم نیستم. احساس می‌کنم اگه حرفای دلمو بزنم بهم می‌گن دیوونه. من قبول دارم دیوونم ولی.

شبا تا خوابم ببره کلی فکر می‌کنم. به هر دری وری که فکرشو بکنی. رویا می‌بافم. با آدمای زندگیم خیالی صحبت می‌کنم، بحث می‌کنم، دعوا می‌کنم. می‌بازم حتی گاهی...

تفکراتم و عقایدم رو عادت ندارم به کسی بگم ولی شب که می‌شه با خودم یه جلسه‌ی مفصل می‌ذارم. از بحث های فلسفی گرفته تا علمی...همه برای تنهایی هامه. آدما رو دوست ندارم. آدما عجیبن... دوست دارم یه حصار بکشم دور خودم، خودم بشینم توش فقط، صبح تا شب با خودم حرف بزنم. آره من دیوونم.

ولی دیوونگیم رو دوست دارم. گاهی اوقات به خودم می گم چه جوری این همه فکرو جا کردی تو مغزت بچهههه؟

ول کن. رها کن. بگیر بخواب بابا.

ولی بازم فرداش با خودم حرف می‌زنم. خودم تنها کسیم که به حرفام گوش می‌دم. قضاوت نمی‌کنم خودمو. در اکثر مواقعم به خودم حق می‌دم تازه :)

خلاصه که اومدم اینجا بنویسم که یکم، فقط یکم افکارمو رها کنم.

فعلا تا درودی دیگر بدرود.


دل نوشتهنویسندگیاحساساتدرد و دلخود نویس
اینجا از همه چی صحبت می‌کنیم...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید