
یادمه قبلنا بچه بودم که بابام یکی از این ماشین لندراورا رو خریده بود
فقط ما نبودیم تو کوچه که #لندرور داشتیم غیر ما پنج تا لندرور دیگه م بود از سر کوچه تا تهش لندرورای سبز خوشکل ردیف بود و یه باربند که با پله سُربی رنگ روش سوار بود؛
کریم ممد و صدیق احمد و احمدنوروز و معدل خلیفه خدابیامرز و محمود قاسم هر کدوم یکی داشتن
کوچه ما شده کوچه لندروریا
یه تنه میتونست با فیروزآباد که به شهر لندرور معروفه قرار داد خواهرخواندگی امضاء کنه!
لندرور مثل ماشینای دیگه نبود که کوپ و خوابیده باشه و چار تا آدم بزور توش جا میشه!
خودش یه مکعب گنده س که رو چارتا تایر سوار و میتونه شیش هشتا آدم توش تپوند... اونم زمونه ای که توی هر خونه کم کم هفت هشتا بچه بود! اصلا ساختن واسه عیال وارا!.
حالا این لندرور آخرین بازمانده اوناس؛ علیرغم اینکه مال صدیقاحمد خونه نشین شده ولی این که تو کوچه پارک شده همونیِّ که یه زمونی مال بابا احمد ما بود از بخت ما چو انداختن که دولت تصمیمی داره واسه از رده خارج کردن برخی ماشینا، فریب خوردیمو فروختیم و بعد چند سال با دست بدست شدن دوباره محمودقاسم که لندرور خودش رو نداشت دوباره خریدش
لندرور ما باز به کوچهمون برگشت و همین جا مونده تا با اون دو تا کاسه چراغاش مثل گربه ها که دزدکی نگاه میکنن آدما رو می پان هر روز ما رو دید میزنه که چه ساده اونو رها کردیم ودست زمونه اونو به کوچه ما برگردوند و دید ما بزرگ شدیم و ماشینای لندکروزر و غیره...بافخرفروشی از تیپای رنگوارنگ توی کوچه جولان دادن
اما لندراور همون دوست داشتنیه که بابا گازشو میگرفت اوج سرعتش دیگه۱۲۰ تا بود دیگه اگه بیشتر میشد ربنا و آیه الکرسی ننه مون می رفت آسمون، اینقد ما رو آورد و رسوند خودش بجایی نرسید؛تو صحرا و کوه وکمر با صدای نوار کاست ناظری و شجریان دنیای رو میساخت ! یه حس شبیه به کاوشگرای نشنال جئوگرافی و دیسکاوری بهمون دست میداد که نگو و نپرس ؛
یه وقتای که عمو عسکر،کوت سبز آمریکایا تنش بود که دیگه عینهو رامبو تو فیلم کبرا پشت رل بود و مام تو شوق بچگی؛حالا بماند که توی تمب و چاله ها های صحرا یه ریپای می زد:)
لندراور سبز هنوزم دم در خونه محمود قاسم آخرای کوچه نشسته.پیر و جاافتاده اما زنده س، یه ورش رو مالیده جایی، رنگ سبزش رو باخته یه آینه بغل ناجور رو با زور روش تعبیه کردن، گَهگُداری محمودقاسم که همیشه قدردان چیای قدیمی هستُ باهاشون صمیمیِ،یه استارتی میزنه با چارتا بوکبوک روشن میشه و یه چرخی باهاش میزنه اما بیشتر وقتا یه قمبرک انداخته به هیکل زوار در رفتهش ، رو به غروب کوچه نشسته چشم تو چشم آدما؛ اگر چه میخواد خودشو بی تفاوت نشون بده اما یکم بری تو بهرش میفهمی بغضی مبهم تو وجودش هست تا تلنگری بزنه بگه ما محکومیم که خودمونو تو شیشه غبار گرفته ش ببینم که رها کردن دوست داشتنی های زندگی مون به همین راحتی نیست.
خودش یا خاطره ای از اون تو رو هر روز خفت میکنه یا سرزنش میکنه بهت زخم میزنه و همین تقاص ! بزرگترین عبرتیه که دیگه دوستداشتنی هامونو راحت از دست ندیم
©سلمان جان پرور
#دنده عقب با اتو ابزار
#landrover