
بچه که بودم نمیدانستم باید بیشتر بازی کنم بیشتر بخندم بیشتر زل بزنم به گیس هایش بیشتر بو بکشم دست هایش را که بعدها انقدر تنگ نشود دلم. نمی دانستم باید بیشتر نگاهش کنم که بیشتر غنج بزند دل کوچکم.
بچه که بودم نمیدانستم که نباید جدی بگیرم بازی ها را، نباید انقدر قایم شوم که دیگر پیدا نشوم. نمی دانستم که نباید انقدر عجله کنم که زندگی یادم برود و جا بماند در آن روزها.
دیشب خواب دیدم که میخواهم برگردم به بچگی، به آن روزها، به زندگی. نشد انگار. پرسیدند کجا بودی این همه سال؟ یادم نمی آمد. از خواب پریدم. کجا بودم این همه سال؟