اونموقعا که همه چیو در فانتزی ترین و گوگولی ترین حالتش تصور میکردم فکر میکردم که وقتی با یکی صمیمی ای باید همیشه حرف همو بفهمید همدیگرو درک کنید در مورد مسایل مختلف نظرهاتون عین همدیگه باشه،هر غذایی ک دوست دارید اونی که باهاش صمیمی اید هم دوست داشته باشه نگاهش به دنیا عین شما باشه و خلاصه رابطه صمیمانتون اونقدر لوس و حال به هم زن باشه که اصلا واقعی به نظر نیاد،بگذریم از اینکه این دیدگاه خردمندانه ی من باعث شد همه ی روابط صمیمانم به تاریخ بپیونده!
امروز در حال رانندگی داشتم با مادربزرگم که یکمی گوشاش سنگینه حرف میزدم ، درختای وسط بلوار رو نشون میداد و در مورد کاج و دونه های کاج حرف میزد منم داشتم در مورد دونه های برف باهاش حرف میزدم، چون گوشاش سنگینه فک میکرد منم دارم در مورد دونه های کاج نظر میدم و حرفاشو تایید میکنم، بعد از تموم شدن حرفامون هر دوتامون خوشحال و راضی بودیم با اینکه حتی حرف همو نفهمیده بودیم حتی موضوعی که در موردش حرف میزدیم هم با هم فرق داشت، اینجا بود که یادم افتاد چقدر نظرم در مورد صمیمیت تغییر کرده،فهمیدم ک صمیمیت لزوما این نیست که نقص ها و مشکلات یا کاستی آدمها رو بتونیم راحت بهشون بگیم یه قسمت بزرگی از صمیمیت ما بااون آدم برمیگرده به اینک چقدر میشناسیمش و چقدر حاضریم نقص ها و نفهمیدن هارو به پای شناختمون بزاریم.
بعضی وقتها دلم میخواد تمام اون توصیه های روانشناسی ای که میگه صمیمیت فلانه و بهمانه و یجوری توصیفش میکنه که انگار گیاهیست مثل کیمیا که در بلندترین قلل دنیا میروید ! بریزم دور و به تجربه های دست و پا شکسته و ساده لوحانه خودم برای زندگی شادتر اکتفا کنم !