
بخش اول را از اینجا مطالعه کنید.
ماریا پریشان و کلافه به خانه دوستش می رود. چندین بار شماره زیگموند را می گیرد تا با او حرف بزند اما فقط صدای پیغام گیر را می شنود. احساس بی ارزش بودن از تله نقص و شرم یا همان تله بی ارزشی به وجود می آید. چرا ماریا هیچ گاه خودش را انسانی شایسته دریافت عشق نمی دانست؟

تله بی ارزشی یا هر تله دیگری از یک احساس ناامنی در دوران کودکی متولد شده است. به طور مشخص باید بگویم احساس ارزشمندی ماریا در کودکی آسیب دیده است.
ماریا نزدیک مدرسه منتظر دخترش (آلما) است تا او را ببیند اما رفتار زننده و ناراحت کننده آلما در مقابل هم کلاسی هایش ماریا را دوباره به چاه سیاه ارزشمند نبودن پرتاب می کند.

متاسفانه وقتی نسبت به تله ای اطلاعات کافی نداریم هر رفتاری را تاییدی بر آنچه در مورد خودمان فکر می کنیم می دانیم. ماریا احساس کرد با رفتار دخترش مهر تاییدی بر حس بی ارزشیش زده شده است.
دوباره و دوباره گوشی زیگموند روی پیغام گیر می رود و دست آخر ماریا که هنوز فکر می کند باید هر طور شده به او بگوید دوستش دارد به بهانه آوردن چند وسیله ضروری که فراموش کرده آنها را از خانه بردارد پیغام می گذارد.

خودخوری و نشخوار فکری از شایع ترین کارهایی است که افراد در چنین موقعیت هایی از خود بروز می دهند شاید این طور فکر می کنند که با ناراحت بودن و غصه خوردن چیزی حل می شود یا مثلا اگر طرف مقابل این شرایط ترحم برانگیز را ببیند ممکن است تحت تاثیر قرار بگیرد و وضعیت از این چیزی که هست بهتر شود.
دقیقا اشتباه همین جا رخ می دهد.
در ادامه مطلب قدم به قدم با الهام از کهن الگوهای سفر قهرمانی به ویژه با توجه به مدل دوازده تایی کارول پیرسون در سه مرحله (مقدمات و تدارکات سفر، اجرا و برگزاری سفر و بازگشت از سفر) به ماریا می پردازیم.

مرحله اول: مقدمات و تدارکات سفر
کهنالگوی معصوم ماریا زنی آسیبپذیر و در جستجوی امنیت و آرامش است: نشاندهنده معصومیت و نیاز به حمایت
کهنالگوی یتیم ماریا پس از جدایی از همسرش احساس تنهایی و رهاشدگی میکند: یتیمی که باید به تنهایی راه خود را پیدا کند. در این مرحله معمولا شخصیت افراد دچار سردرگمی و گیجی می شود و تا جایی که می توانند سعی دارند خودشان را دوباره در آغوش شرایط قبلی قرار دهند چون آن را تنها راه نجات می دانند.

زیگموند وسایلی را که ماریا خواسته با خود آورده است اما او دوباره گریه می کند، خودش را سرزنش می کند و حتی به خودش آسیب می رساند تا زیگموند دلش برای او بسوزد و او را ترک نکند.
ماریا باز هم از الگوی رفتارهای تکراری و غیر کاربردی استفاده می کند چون هنوز نمی داند با خودش چند چند است. ممکن است دلمان برای او بسوزد اما آیا با تحقیر و آسیب زدن به خودمان شرایط عوض می شود؟ آیا همسرش که این رفتارها را مکرر دیده است قلبش متاثر می شود و به رحم می آید؟

زیگموند از او می خواهد که به کسی مراجعه کند تا بتواند مسائلش را حل کند و بهتر است همچنان فاصله ای بینشان وجود داشته باشد.
ماریا بی قرار و مشوش است اما حس می کند نمی تواند تغییر کند، حدس می زنید چرا؟

با یک جستجوی ساده می توانید متدها و الگوهای مختلفی از مراحل تغییر را در اینترنت پیدا کنید. اگر بخواهم آن را برای ماریا خلاصه و یا به طریقی ساده سازی کنم باید بگویم: ابتدا باید بدانی مساله چیست، تا از آن آگاهی کافی نداشته باشی نمی توانی آن را حل کنی. دقت کنید ماریا نمی داند چرا اینگونه رفتار می کند برای همین نمی تواند چیزی را تغییر دهد. بعد از فهمیدن مساله باید راه حل های احتمالی را مدنظر قرار داد و آنها را بررسی کرد و در نهایت دست به اقدام زد و نتیجه را بازبینی کرد تا مطمئن شویم راه حل انتخاب شده پاسخگوی مساله بوده است. ماریا با دوستش مشورت می کند و به پیشنهاد او به یک زوج درمانگر مراجعه می کنند.
کهنالگوی حامی ماریا به دنبال حمایت و همدلی از اطرافیان است، اما حواسش نیست که بیشتر باید خودش به عنوان حامی عمل کند.

اولین جلسه زوج درمانی:
ماریا می خواهد به خانه برگردد و همه چیز را درست کند.
زیگموند مردد است و احساس می کند در خانه هیچ فضایی ندارد و ماریا همه جا حضور دارد و همیشه درحال دعوا کردن است.
درمانگر چند روز به زیگموند فرصت می دهد تا فکر کند و ببیند حاضر هست در این زندگی بماند و اوضاع را با ماریا بهبود دهند؟ جلسه بعدی مشخص می شود.

اضطراب ماریا هر روز بیشتر می شود چون نمی داند که تصمیم زیگموند چه خواهد بود؟ کابوس او ترک شدن است. بعد از چند روز بی قراری ماریا، نیمه شبی زیگموند جوابش را ایمیل می کند.
به نظر شما چه جوابی به ماریا داده است؟

کارگردان به زیبایی با فلاش بک هایی به صحنه های دونفره ابتدای رابطه؛ ترس و نگرانی ماریا را با جمله باید آماده بشی تا از این رابطه خارج بشم از زبان زیگموند به بیننده نشان می دهد، گویی در هر عاشقانه ای ماریا ناخودآگاه این جمله را از روز اول می شنید برای همین سعی می کرد تا جایی که می تواند با هر رفتاری به این رابطه بچسبد و تحت هیچ شرایطی آن را از دست ندهد. واقعا چرا ماریا از ابتدا این جمله را می شنید؟ حداقل در ابتدای رابطه معمولا چیزهای دیگری می شنویم! این طور نیست؟
ماریا با عصبانیت به زیگموند اطلاع می دهد که می تواند هر جا می خواهد برود و خودش بچه ها را به تنهایی بزرگ خواهد کرد.

زیگموند موافقت می کند.
کهنالگوی جنگجو ماریا باید شجاعت و اراده برای عبور از مشکلات را در خود پیدا کند.
دومین جلسه زوج درمانی:
زیگموند اطلاع داد که دیگر نمی آید. درمانگر از ماریا می خواهد به تنهایی با هم جلسه داشته باشند.

ماریا خود را قربانی زندگی و زیگموند را جلاد می داند. قربانی خودش را بی دفاع معصومی می داند که دیگری به او ظلم کرده است بنابراین همیشه مقصر را نشان می دهد و هیچ وقت قرار نیست به خودش بپردازد. اگر دوست داشتید در این پست از قربانی و مثلث کارپمن نوشته ام، می توانید آن را بخوانید و اطلاعات خود را در این زمینه تکمیل کنید.
درمانگر از ماریا می خواهد که به زیگموند و اینکه چه کاری انجام می دهد کاری نداشته باشد. او حالا باید روی خودش و برنامه هایش متمرکز باشد و این چیزی بود که برای ماریا تازگی داشت و کمی در برابر آن مقاومت کرد تا بپذیرد.

مرحله دوم: اجرا و برگزاری سفر
کهنالگوی جستجوگر ماریا وارد دنیای درونی و ناخودآگاه خود میشود و به دنبال پاسخها و حقیقتهای پنهان میگردد.
در هر اتفاقی هر کسی نقش خودش را ایفا می کند و به نوعی مقصر است و نمی توان این موضوع مهم را نادیده گرفت. درمانگر از ماریا می خواهد جریان دعوای اخیر را با جزئیات بیشتری توضیح بدهد. توصیه می کنم حتما این قسمت فیلم را به دقت ببینید چون با دیدن حالت ها و رفتارهای ماریا و زیگموند متوجه می شوید که چقدر راحت می شود رابطه ای را از بین برد.

ماریا توضیح می دهد که دوست داشته آن شب حس بدی به زیگموند بدهد و طوری رفتار کرده که او حس گناه داشته باشد. در مقابل سوال چرای درمانگر او جوابی نداشت حتی به خاطر آورد که در موقعیت های مختلف دیگر هم بارها همین رفتار را از خود نشان داده بود. درمانگر در پایان جلسه به او گفت: تو مدت هاست می دانی که او روزی تو را ترک خواهد کرد.

ماریا رفتاری را در پیش گرفته بود که می دانست در نهایت زیگموند او را ترک خواهد کرد، در حالیکه همیشه از ترک شدن وحشت داشت! متوجه تناقض در کسی که دچار تله بی ارزشی است می شوید. این تضاد در گفتگوی بین ماریا و دوستش نیز دیده می شود.
به حرف های ماریا توجه کنید:
با این حس از بچگی آشنا هستم وقتی پدرم مادرم را ترک کرد خیلی ترسیدم، ناخودآگاه الان می خوام زیگموند از رابطه بیرون کنم. می خوام نگهش دارم، وقتی حس گناه داشته باشه با خودش فکر می کنه که من از او بهترم و بعد فکر می کنه که خیلی خوش شانس که منو داره و مجبورِ پیشم بمونه برای همین حس بدی بهش می دم تا نفهمه که من چقدر افتضاح هستم.
دوستش تعجب می کند و می گوید تو عالی هستی و من دوستت دارم. ماریا ناگهان حس بدی پیدا می کند و خودش را کنار می کشد.

وقتی تسلیم تله ای می شویم ناخودآگاه برداشت غلطی نسبت به رفتار دیگران خواهیم داشت که این حالت تله را تقویت می کند و باعث می شود دست به بازآفرینی شرایطی مشابه زندگی خانواده مان(شرایط تله) بزنیم، دقیقا کاری که ماریا با رفتارش نسبت به زیگموند انجام می دهد.
کهنالگوی عاشق ماریا در مواجهه با خاطرات و روابط گذشته، حس می کند عشق و احساسات عمیق نقش مهمی در تحول او دارند.
روزی ماریا به دیدن مادرش می رود. کسیکه ماریا او را مسبب تمام ناامنی و احساس بی ارزشی اش می داند. مادرش از کودکی او می گوید که همیشه باید کسی به او رسیدگی می کرده و ... هر کسی یک دکمه قرمز در وجودش دارد که با بعضی حرفها گویا ناگهان کسی آن را فشار می دهد، حرف های مادرش دکمه قرمز ماریا را فعال کرد.

مادرش او را پر توقع و نامهربان خطاب کرد.

مرحله پایانی سفر قهرمانی ماریا را دو هفته آینده در همین صفحه بخوانید.
آخرین قسمت را از اینجا بخوانید.