ویرگول
ورودثبت نام
سارا قرائي
سارا قرائيگاهي دوست دارم بنويسم
سارا قرائي
سارا قرائي
خواندن ۷ دقیقه·۲ ماه پیش

غرق شدن زندگی عاشقانه در باتلاق کینه و حسادت(بخش اول)

زندگی مشترک اصول و قاعده ای برای خودش دارد، ندارد؟

بیشتر افراد از جمله خود من فکر می کردند که علاقه ابتدایی و شناخت کلی در روزهای آشنایی و پیدا کردن سلیقه مشترک تضمین پایدار ماندن و دوام یک ازدواج خواهد بود. کاش همه چیز به سادگی روزهای ابتدای آشنایی بود اما متاسفانه واقعیت چیز دیگری را نشان می دهد. ما با عشق و علاقه و هزار امید و آرزو شریک زندگی خود را انتخاب می کنیم و بعد از مدتی (برای هر فردی متفاوت است) رها می کنیم! باورتان می شود به همین راحتی که نوشتم، رها می کنیم. چگونه؟

دیگر توجه روزهای اول را نداریم، وسواس های اولیه را آرام آرام کنار می گذاریم و به خود واقعی بدون نقاب مان تبدیل می شویم. فردی که می خواست در روزهای آشنایی بهترین شکل خود را نشان دهد حالا ضرورتی برای آن همه ملاحظه کاری احساس نمی کند. خودخواه می شود، درک متقابل را فراموش می کند، فیتیله علاقه اش پایین می آید و خیلی مسائل دیگر که اگر تجربه زندگی مشترک را داشته باشید حتما بهتر از من می توانید آن ها را لیست کنید.

در تجربه من هر چیزی که دوست داشتم به سرعت از بین رفت گویی هیچ گاه نبوده است. فکر می کردم شاید تقصیر من بوده اما هر چه جلوتر رفتم دیدم نه داستان چیز دیگری است.

فیلم The Roses در مورد فروپاشی ازدواج یک زوج موفق «تئو رز» با بازی «بندیکت کامبربچ» و «آیوی رز» با بازی «اولیویا کولمن» است. متاسفانه ازدواج آنها بعد سال ها در وضعیت بدی قرار می گیرد.

از اینجا به بعد بخش هایی از داستان فیلم را اسپویل می کند.

ماجرا از جلسه روانکاوی تئو و آیوی شروع می شود. قرار است هر کس دلیل ازدواجش را عنوان کند و ویژگی های مثبت دیگری را نام ببرد. هر دو با مسخرگی جلسه را پیش می برند و درمانگر به آنها می گوید که با این وضع آنها توانایی حل مشکلات شان را نخواهند داشت.

بارها پیش آمده است که مسائل مان را جدی فرض نمی کنیم و استنباط مان این است که با دست کم گرفتن آنها و تبدیل کردن موارد جدی به لودگی و مسخره بازی می توانیم آنها را فراموش کنیم یا نادیده شان بگیریم. چرا اینطور فکر می کنیم؟ چون مسائل برایمان آنطور که باید اهمیت ندارد، یا نمی خواهیم اوقات خوشمان را خراب کنیم.

ماجرای آشنایی این دو نفر هم جالب است. تئو و همکارانش در رستورانی جمع شده اند تا جشن بگیرند. آیوی هم در آشپزخانه این رستوران سر آشپز است و خیلی اتفاقی تئو که از حرف های خسته کننده رئیسش حوصله اش سر رفته به آشپزخانه می رود تا چند لحظه تمرکز کند که آیوی را می بیند. دوستی و در نهایت ازدواج آنها این گونه شکل می گیرد.

اگر خواستید فیلم را ببینید لطفا تیتراژ ابتدایی را جلو نزنید چون بسیار زیبا و فکر شده انتخاب شده است.

ده سال از ازدواج تئو و آیوی گذشته، آنها صاحب دو فرزند شده اند و خانه زیبایی دارند. از نحوه صحبت کردن تئو و آیوی متوجه می شویم که از لحاظ فکری و نوع تربیت فرزند با هم کاملا متفاوت هستند و در این مدت طولانی هم گویا کسی تغییر آنچنان جدی نکرده است.

از نگاه آیوی : بچه ها باید همه چیز را خودشان تجربه کنند تا حد و حدود هر چیزی را خودشان به دست آورند.

از نگاه تئو : باید برای بچه ها از هر چیز تعریفی مشخص داشت و حد و حدودی قائل شد تا مشکلی برایشان پیش نیاید.

در هر دو نگرش کمی افراط وجود دارد و هیچ کدام از نظرات آنها به تنهایی نمی تواند تضمین تربیت درست فرزندان شان باشد. بهتر است پدر و مادرهایی که تا این حد اختلاف دارند با یکدیگر به تفاهم و توافقی برسند تا بچه ها میان کشمکش های آنها تقلا نکنند.

در این مدت تئو معماری برجسته شده و طراحی مهم ترین ساختمان شهر به عهده اوست، آیوی هم زنی خانه دار که خودش را وقف زندگی و بچه ها کرده است اما آرزو دارد کاری در حوزه غذا انجام دهد، مثلا رستورانی بزند.

روزی تئو او را به مکانی کنار ساحل می برد و به او می گوید که وقت آن رسیده که آروزیش محقق شود؛ پس قرار می شود که پول طراحی آخرین کار تئو ساختمان متروکه ای را تبدیل به رستوران غذای دریایی آیوی کند.

تا اینجا با زندگی معناداری مواجه هستیم، رابطه سالمی بین زن و شوهر وجود دارد که بعد از ده سال زندگی کاملا برایمان قابل درک است. می دانیم زندگی خوب در یک روز ساخته نمی شود بلکه از طریق عادت های روزمره، حرکت های کوچک، حمایت های عاطفی و احترام عمیق پرورش می‌یابد و این گونه است که خانه به مکانی برای آرامش، آسایش و التیام عاطفی تبدیل می شود.

 رستوران مشتری ندارد و بسیار سوت و کور است اما برای آیوی اهمیتی ندارد و با علاقه و وسواس خاص خودش غذای خوش رنگ و لعاب برای حتی یک مشتری درست می کند.

شب افتتاحیه موزه دریانوردی که تئو خلاقانه آن را طراحی کرده است طوفانی آغاز می شود که همه چیز را زیر و رو می کند. طوفانی که نه تنها ساختمان شیشه ای موزه را متلاشی می کند بلکه مسیر زندگی تئو و آیوی را هم تغییر می دهد.

به دلیل طوفان جاده ها بسته شده و ماشین ها به سمتی هدایت می شوند که رستوران آیوی آنجاست و خودتان می توانید حدس بزنید آن شب چه اتفاقی می افتاد.

شهرت تئو در عرض چند ساعت نابود شد و رستوران آیوی بعد از مدت ها مورد توجه رسانه ها قرار گرفت.

رویای تئو از هم پاشید و تحقق آروزی دیرینه آیوی کلید خورد.

تغییر این وضعیت در زندگی آنها آتش زیر خاکستر را شعله ور ساخت، می دانید چرا؟

بعد از مدتی در زندگی مشترک هر کسی تبدیل به خودِ خودِ واقعی اش می شود. اگر شما با نظر من مخالف هستید، عیبی ندارد اما من تغییر رفتاری را در میان دوستان و نزدیکانم زیاد دیده ام. دلیل خاصی هم ندارد، جالب است بدانید که از اول هم به عنوان مثال من همانی بودم که الان هستم فقط ملاحظه هایی داشتم که دیگر ندارم، حساسیت هایی داشتم که دیگر اهمیت ندارد و خلاصه ضرورتی نمی بینم دیگر بهترین مدل خودم باشم چون خسته شده ام!

چه اتفاقی می افتد؟ بین آنچه قبلا بودم و چیزی که الان هستم اگر فاصله مفهومی زیادی باشد منجر به نارضایتی و ناخشنودی در رابطه می شود. در ماجرای تئو و آیوی چون خیلی از گذشته آنها نمی دانیم دقیق نمی توانیم موارد را عنوان کنیم. اما با تغییر جایگاه اجتماعی و موقعیت این دو نفر اختلاف های قدیمی که قبلا به دلایلی که در هر زندگی خاص و منحصر به فرد است سر باز می کند و به چالش های اساسی زندگی تبدیل می شود،چرا؟

چون در زمان خودش در مورد آنها گفتگو نشده و اختلاف یا مساله بدون بازبینی زیر فرش زده شده است! پس حتما روزی دوباره در زندگی با قدرت بیشتری خودش را نشان می دهد.

یادتان باشد هر دردی که کهنه شود زمان بیشتری برای ترمیم و التیام لازم دارد.

آیوی به شدت مشغول و درگیر رستوران است و تبدیل به سایه ای در خانه شده است. تئو از کارش اخراج شده و به خاطر وضعیت پیش آمده فعلا کسی او را استخدام نمی کند، او کاملا خودش را وقف بچه ها و سر و سامان دادن به کارهای خانه کرده است و هر روز مسافت طولانی را با بچه ها می دود.

اولین درگیری: آیوی نیمه شب با کیک بستنی به اتاق بچه ها می رود و آنها می گویند با پدر قرار گذاشته اند که اگر تو نیمه شب آمدی و از ما خواستی کیک بستنی بخوریم با احترام بگوییم نه!

از نگاه آیوی: خوردن کیک بستنی در نیمه شب لذت بخش است.

از نگاه تئو: این همه کالری و قند در این ساعت از شب فاجعه است.

آن ها این نوع نگاه را از ابتدای زندگی شان داشته اند اما احتمالا توجه زیادی به آن نمی کردند.

به نظر شما چرا حالا این تفاوت مهم به نظر می رسد؟

چون دیگر کسی قرار نیست به خاطر دیگری از نظرهای خودش کوتاه بیاید.

فکر می کنید تئو و آیوی دیگر بهم علاقه ای ندارند؟

اشتباه تئو و آیوی کجاست؟

چرا این اختلاف نظر و موارد مشابه آن فاصله بین آنها را بیشتر و آرام سوز زندگی را تبدیل به چرخه ای از حسادت و انتقام می کند؟

با چه مکانیزمی قادر خواهیم بود از تبدیل شدن کلمات عاشقانه به نفرت صریح و بی پرده جلوگیری کنیم؟

دو هفته دیگر ادامه مسائل آیوی و تئو را در همین صفحه بخوانید.

زندگی مشترکرابطه عاطفییادداشت فیلمروانشناسیسبک زندگی
۱۵
۱۰
سارا قرائي
سارا قرائي
گاهي دوست دارم بنويسم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید