
ما نباید این چیزها را تجربه می کردیم.
ما خسته ایم، خستگی که هیچ کس نمی داند چگونه باید آن را توضیح دهد.
ما غمگینیم و خیلی بی رمق.
این چند هفته در خطرناک ترین جای جهان (دنیای تاریک درونی مان) به سختی زندگی کردیم.
تمام ذهن مان به پیش بینی آینده و دور ماندن از خطرهای احتمالی اختصاص پیدا کرده است.
صدایی که مدام در گوش مان زمزمه می کند:« اگر فلان طور شود یا نشود چه خواهد شد؟»
امنیت روانی را در آینده ای نامعلوم و مبهم تصور می کنیم.
از روزی که یادم می آید آدم برنامه ریزی بودم و برای همه چیز زمان مناسب خودش را اختصاص می دادم، این روزها برنامه ریزی که همیشه برایم حکم تمرکز بر آینده را داشت تبدیل به پیش بینی شده که بسیار با برنامه ریزی های من متفاوت است. می دانید چرا؟
برنامه ریزی درصدد حل مشکل من بود اما پیش بینی با تولید اضطراب و نگرانی مداوم مشکلات زیادی برایم به وجود آورده است. با برنامه ریزی مرحله به مرحله جلو می رفتم و با مساله مواجه جدی پیدا می کردم تا آرام آرام بتوانم آن را تغییر دهم. اما پیش بینی در فضای امروز زندگی ام تنها شدت و حِدَت مشکل را برایم آشکار می سازد و مرا بدون هیچ سپر دفاعی به امان خدا وِل می کند.
تقریبا ده سالی می شود که به توسعه فردی برای رشد، حال خوب و تاب آوری و ... پرداخته ام. اگر نوشته های مرا خوانده باشید متوجه دغدغه های من شده اید؛ دوست داشتم با زبانی ساده آنچه آموخته ام را به دیگران نیز بیاموزم.
نمی دانم این روزها چگونه می توانم بنویسم که کمک کننده باشد، خودم حال خوبی ندارم و دست و دلم به نوشتن نمی رود، رشد و شکوفایی زمینه می خواهد که امروز مردم سرزمینم از آن محروم هستند. هر وقت توانستم خودم را جمع و جور کنم آخرین قسمت این پست را می نویسم.
تخیل تعطیلات خوبی برای رهایی از زندگی واقعی است. هر چند همیشه ترجیح داده ام با درد رشد کنم اما باید اعتراف کنم که این روزها فقط با خیال های خوشایند می توانستم برای دقایقی زمان حال را ترک کنم و در زمان و مکان دیگری زندگی کنم، چقدر دلم می خواهد این تخیل های ساده و بی ضرر باعث شود بعضی چیزها واقعا اتفاق بیفتد. لحظاتی خوشایند و بدون استرس که همه به آن نیاز داریم وقتی حس ناامیدی و از دست دادن کنترل زندگی روح و جسم مان را آشفته کرده است.
قول بدهید ارتباط خود را با طبیعت، دوستان، خانواده و هرچیزی که برایتان ارزشمند و هدفمند است قطع نکنید.
نپرسید که چی بشه.
وقتی این قطع ارتباط طولانی می شود، ذهن چیزی جز خودش برای نگاه کردن ندارد و این یعنی تفسیر درونی بی پایان در یک حلقه بسته نگرانی و تاریکی.
وقتی معنا از بین میرود ذهن جایی برای رفتن ندارد جز اینکه به خودش برگردد و تنهاتر شود.
اجازه این کار را ندهید، چگونه؟ من هم نمی دانم و در حال آزمون و خطا هستم. لنگرهای من همیشه مطالعه کتاب،دیدن فیلم های خوب، پیاده روی، ورزش و دیدن دوستان موافق بوده است.
شما هم لنگرهای خود را دوباره پیدا کنید حتی اگر حس می کنید پیش بینی درستی برای آینده ندارید.
خودتان را زنده نگه دارید تا دوباره بتوانید فکر کنید.
ما دوباره زخمی و ناتوان راه را پیدا می کنیم.