سالهاست در شبکههای اجتماعی دعوایی تکراری جریان دارد. عدهای میگویند: «مرد باید مرد باشد و زن باید زن»، و با اشاره به زندگی انسانهای اولیه ادعا میکنند که نقشهای سنتی در DNA ما حک شده و هرچه از آن فاصله بگیریم، خوشبختیمان نیز کمتر میشود. در مقابل، گروهی دیگر معتقدند این نگاه سادهسازی افراطی روانشناسی تکاملی است و زندگی امروز انسان بسیار پیچیدهتر از آن است که بتوان آن را با الگوهای قبایل شکارچی توضیح داد.
یکی از استدلالهای رایج این است که چون مردان در گذشته شکار میکردند، باید امروز هم «سخت» باشند، و چون زنان در غار میماندند، باید امروز هم «لطیف» باشند. اما این نگاه چند اشکال دارد. نخست اینکه تکامل نسخهٔ دستوری نمیدهد؛ تنها برخی گرایشها را ممکن میکند. مثلاً میل به کالری بالا ریشهٔ تکاملی دارد، ولی این به این معنا نیست که خوردن شیرینی هر روز درست است.
اینجا مغالطهٔ طبیعتگرایی (Naturalistic Fallacy) خودش را نشان میدهد: اینکه چیزی در طبیعت یا گذشته وجود داشته، الزاماً درست یا خوب است. خشونت، کودکهمسری، محدودیت تحصیل و بسیاری سنتهای قدیمی طبیعی بودهاند، اما هیچکس امروز آنها را قابل دفاع نمیداند. پس طبیعی بودن ≠ درست بودن و قدیمی بودن ≠ سالم بودن.

یکی دیگر از مشکلات این بحث، نوستالژیِ ساختگی است. خیلیها گذشته را زیباتر از آنچه بود تصور میکنند و فکر میکنند همه خوشبخت بودند.
بسیاری از افرادی که با استناد به روانشناسی تکاملی از نقشهای سنتی دفاع میکنند، میگویند «پدربزرگ و مادربزرگهای ما خوشبختتر بودند، چون نقشها روشن بود و کسی سردرگم نبود». اما چیزی که من دیدهام، و شواهد روانشناسی و جامعهشناسی هم تأیید میکند، این است که نسلهای قبل اغلب با مشکلات عمیق عاطفی، فشارهای اجتماعی و تروماهای پنهان زندگی میکردند. بسیاری از آنها بهدلیل فقر عاطفی، کودک همسری، خشونت خانگی، افسردگی درماننشده و محدودیتهای فرهنگی، تنها یاد گرفته بودند «تحمل کنند»، نه اینکه واقعاً خوشبخت باشند. بدنها و ذهنهایشان پر از زخمهای خاموش بود — چیزی که در ظاهر آرام سنتی پنهان میماند، اما در نسلهای بعدی خودش را به شکل اضطراب، ترس، یا قطع ارتباط عاطفی نشان داده است.
واقعیت این است که گذشته پر از رنج، تبعیض، محرومیت و سکوت اجباری بوده است. برای مثال:
خواهر موتزارت: «نانرل موتزارت» استعدادش از خود موتزارت هم بیشتر بود، اما چون دختر بود اجازهٔ آموزش رسمی نداشت و مجبور بود پشت در درسها را گوش کند. تاریخ موسیقی یک نابغه را از دست داد.
نویسندگان زنی که مجبور به استفاده از اسم مرد بودند: جین آستین، برونتهها، جورج الیوت و دیگران مجبور شدند با نام مرد کتاب چاپ کنند تا جدی گرفته شوند.
جنگ برای شلوار: حتی پوشیدن یک شلوار ساده برای زنان تا دهههای اخیر در بسیاری از کشورها یک نبرد اجتماعی بود. حالا بسیاری از کسانی که امروز میگویند «نقشهای زن و مرد طبیعی بوده»، بدون اینکه بدانند، راحت شلوار میپوشند.
این نمونهها نشان میدهد که گذشتهٔ ایدئال که برخی روایت میکنند، بیشتر یک تصویر ذهنی و رمانتیک است تا واقعیت.

جملهٔ رایج «مرد همیشه شکارچی بوده و زن همیشه مراقبتکننده» نیز درست نیست. مطالعات انسانشناسی نشان میدهد قبایل مختلف تقسیم کارهای متفاوت داشتهاند: برخی زنان شکارچی بودهاند، برخی مردان مراقب کودک، برخی جوامع کاملاً اشتراکی یا دموکراتیک بودهاند. تصویر دوگانهٔ «مرد شکارچی – زن مراقب» بیشتر محصول تخیل مدرن است تا واقعیت تاریخی.
برخلاف تصوری که برخی دارند، روانشناسی مدرن فرهنگ را عوض نکرده است. تغییرات اجتماعی، اقتصادی و تکنولوژیک همیشه قبل از روانشناسی رخ میدهد و روانشناسی فقط بررسی میکند که در این شرایط جدید چه چیزی باعث سلامت روان و رضایت مردم میشود. افراد امروز طول عمر بیشتری دارند، استقلال اقتصادی بیشتری دارند، فرصتهای انتخاب بیشتری دارند و مدلهای روابط متنوعتری تجربه میکنند. روانشناسی مدرن فقط میپرسد: چه چیزی برای تو سالمتر و خوشحالکنندهتر است؟ اگر یک رابطه برای تو جواب میدهد، کافی است؛ هیچ نسخهٔ واحدی وجود ندارد و هیچ کسی نمیخواهد سبک زندگی شما را تحمیل کند.
وقتی کسی میگوید «من در یک ازدواج مدرن خوشبختم»، این خودش دادهٔ علمی و تجربی ارزشمندی است. تحقیقات نشان میدهند: برابری و تقسیم مسئولیتها، رضایت زناشویی را افزایش میدهند، استقلال و آزادی نقشها سلامت روان را بهبود میبخشند و خشونت خانگی کاهش پیدا میکند. کشورهای اسکاندیناوی که نقشهای سنتی کمرنگ شدهاند، نمونهٔ واضح این مسئله هستند: کیفیت رابطهها بالاتر، رضایت بیشتر و خشونت کمتر است. این تجربهها نشان میدهد خوشبختی الزاماً در بازگشت به گذشته نیست، بلکه در انتخابهای آگاهانهٔ امروز است.
پاسخ:
درست است، اما ماندن همیشه نشانهٔ رضایت نیست. در بسیاری از فرهنگها، طلاق غیرممکن یا ننگ بود و زنان هیچ استقلال مالی یا پناه اجتماعی نداشتند. «ماندن» اغلب نتیجهٔ نبود انتخاب بود، نه وجود عشق یا آرامش. تحقیقات نشان میدهد که در جوامعی که آزادی انتخاب وجود دارد، روابطی که باقی میمانند کیفیت بالاتری دارند، چون بر پایهٔ رضایت و احترام متقابلاند، نه اجبار.
پاسخ:
بله، تفاوتهای زیستی وجود دارد، اما این تفاوتها «ظرفیت» ایجاد میکنند، نه «تکلیف».
مثلاً توانایی شیردهی یعنی بدن زن میتواند نوزاد را تغذیه کند، اما به این معنا نیست که او باید تمام بار مراقبت را به دوش بکشد. همینطور قدرت بدنی بیشتر مردان به معنای «الزام به سلطه» نیست. طبیعت امکانات میدهد، نه قوانین اجتماعی.
پاسخ:
این جمله یکی از کلیشههای رایج است که با دادههای علمی همخوانی ندارد. پژوهشهای جدید در علوم اعصاب نشان میدهند تفاوت عاطفی بین زن و مرد بسیار کمتر از آن چیزی است که تصور میشود؛ بخش زیادی از این تفاوت، حاصل تربیت، انتظارات اجتماعی و یادگیری نقشها است. وقتی از کودکی به پسر گفته میشود «گریه نکن» و به دختر گفته میشود «مهربان باش»، طبیعی است که در بزرگسالی احساسات را متفاوت بروز دهند — اما این تفاوت «ذاتی» نیست.
پاسخ:
تجربهٔ جهانی خلاف این را نشان میدهد. کشورهایی که برابری جنسیتی بالاتری دارند (مثل نروژ، ایسلند، فنلاند)، نه تنها نابود نشدهاند، بلکه شاخصهای سلامت روان، رضایت خانوادگی و ثبات اقتصادیشان بالاتر است. برابری نقشها باعث آشوب نمیشود؛ بلکه فشار، تعارض و خشونت را کاهش میدهد. جامعهای که انتخاب را آزاد میگذارد، قویتر میشود، چون همه میتوانند با استعداد و علاقهٔ خودشان رشد کنند.
پاسخ:
درست است که روانشناسی تکاملی شاخهای علمی است، اما خودش هم تأکید میکند که دادههایش توصیفی هستند، نه تجویزی. یعنی میگوید چرا در گذشته انسانها رفتاری خاص داشتهاند، نه اینکه امروز باید همان را تکرار کنند. استفاده از روانشناسی تکاملی برای توجیه نابرابری اجتماعی، همانقدر اشتباه است که استفاده از فیزیک برای توجیه تبعیض طبقاتی. علم ابزار فهم است، نه دستورالعمل اخلاقی.
پاسخ:
احساس تنهایی در جهان مدرن بیشتر به ساختار فردگرایانهٔ جامعه، سرعت زندگی و کاهش روابط اجتماعی گسترده مربوط است، نه به برابری جنسیتی. در واقع پژوهشها نشان میدهند زنانی که استقلال بیشتری دارند، سطح افسردگی و اضطراب پایینتری دارند. مسئله، نبودِ نقش سنتی نیست، بلکه ضعف در ایجاد ارتباط انسانی سالم در دنیای دیجیتال و پرشتاب امروز است.
گذشته بهشتی نبوده، طبیعت همیشه بهترین راهنما نیست و روانشناسی مدرن قرار نیست نقش کسی را تحمیل کند. گذشته پر از محدودیت، تبعیض و فرصتهای از دسترفته بوده است؛ نوستالژیِ ساختگی باعث میشود گاهی فکر کنیم «قدیما همه خوشبخت بودند»، درحالی که نبودند. نقش درست، نقشی است که هر فرد خودش انتخاب میکند و روانشناسی فقط کمک میکند این انتخاب آگاهانه و سالم باشد. در نهایت، دنیای امروز امکان انتخاب بین صدها مدل زندگی را فراهم کرده و هر کس میتواند راهی را پیدا کند که برای او خوشحالکننده و رضایتبخش باشد.