شال، شال قهوه ای، شالِ قهوه ای سوخته با لوزی های سیاه و نوار های قهوه ای به رنگ چوب!
چوب! چوب سوخته! چه واژه نزدیک و چه تصویر آشنایی!
قهوه ای مثل چوب سوخته! یا شکلات یا کاکائو
قهوه ای سوخته، مرا به یاد کمد خاله ام می اندازد که این رنگ را دوست داشت و این رنگ در ذهن من به نام او بود.
قهوه ای مثل قهوه که در تلخ ترین روزهایم مینوشیدم و حالا اما، حالم از بوی آن به هم میخورد!
قهوه ای مثل همین شال، که مدتهاست از تاریخ تولید، خرید و مصرف آن گذشته، اما هنوز زیباست!
چون انتخاب خودم بوده هنوز از زیبایش نکاسته!
آن وقت، که دیدمش، فهمیدمش، فمیدمش که برای من است. هم زیباست و هم در وسع خریدم است!
آن شال را که می پوشیدم احساس عجیبی داشتم، احساس عظیمی داشتم. و سوالاتی در سرم بود.
سوالاتی که می پرسیدم، می خندیدم، و به نادانی خویش اعتراف می نمودم. و حسادت، حسادت میورزیدم، به کسانی که شاید از من برترند. داناترند!
می خواندم، و للرجال علیهن درجه
چرا؟ چرا آنها برترند؟ مغزم یاد گرفته بود کم کم که پایش را از گلیمم بیرون بیندازد. خیلی سوال می پرسید. احمق بود! مثل بچه احمق بود و مرا نمیفهمید. نمیدانست که جواب حتی بستنی هم نیست که من با پول بروم در کوچه از بقالی بخرم.
حالا شال است که خودنمایی میکند و مرا وادار میکند که سوالاتی از خودم بپرسم. سوالات چون چرا چه موقع چه وقت
که فایده ای ندارند اما سرم را گرم می کنند.

این را که سرم کردم خودم را چون تو فرض کردم.
من خودم را در زنی دیدم، خواستم شبیه او بشوم.
اما فقط شالم شبیه بود!
روزگار طعم شکلات به خود می گیرد.
ولی شکلات طعم تلخی دارد که از آن گرفته نشده است.