ویرگول
ورودثبت نام
Razin
Razin_ شِنَوا _
Razin
Razin
خواندن ۱ دقیقه·۵ روز پیش

هیولا!

مست از اندوه، مجنون، متنفر از قبایی که روزگار بر تن کرده به مجروح می نگردد. مجروح اندوه مجسم است که به او می نگرد. محزون! نالان! محروم!

دقیقا برای چه سوگوار است!؟ برای که سوگوار است؟

نمی دانم.

به شیادی ها می اندیشد. به بلا ها به کم اقبالی می اندیشد. به بدآوری ها و جرم ها می اندیشد.

به حقیقت ها، می اندیشد.

آیا از رنج خوشش می آید؟ یا رنج به او می آید، که دوست دارد باز هم رنج بکشد. انگار برای رنج ساخته شده باشد،دارد نقش خودش را در این دنیا ایفا می‌کند.

نقش یک رنجکش بی اعتبار!

آه می کشد. و به توده ای غبار می اندیشد که از درون سینه اش به هوا رفته ابر می شود، فریاد می‌کشد و غصه می بارد. غصّه..! گویی چون شبیه قصّه است گوارا می‌ماند. اما قصه غصه گوارا که نیست ناگوار است!

من چرا هرروز می‌اندیشد؟

و کشف کرده ام که این من اگر که از تو، بی خبر باشد و از همه جهان، برایش بهتر است..!

چرا که قصه تو، همان قصه من است.

و غصه تو همان غصه ی من است که در من می ریزد.

و برای من چه سود که این غم را به تماشا بنشیند. دست روی دست ،... اَشک بعد اَشک!

به تماشا بنشیند...؟
به تماشا بنشیند...؟

به وقت بهار

در وقتی که بهار، بوی بهار نمی‌دهد.

رنجقصه
۹
۰
Razin
Razin
_ شِنَوا _
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید