ویرگول
ورودثبت نام
سارینا کاظمیان
سارینا کاظمیانwww.coffeete.ir/sarinology
سارینا کاظمیان
سارینا کاظمیان
خواندن ۲ دقیقه·۵ ماه پیش

بخوانید از زنی که زیادی‌ست و هم خیلی کم.

شروع همیشه‌گی همه‌چیز از آن نگاه‌های لعنتی و بی‌رحم است. بعد از آن، هر ترکیب و عبارت و صوتی که بر مغزم کوفته می‌شود، یادآوری زشتی‌ست از تمام شب‌بیداری‌های مشتاق به "ساختن"و تخیل کردن تصویر بچه‌ها در حالی که لذتی ناب را تجربه می‌کنند.

از یادآوری‌های زشت متنفرم.

ناگهان و در یک آن، دقایق و ساعت‌ها و روزهایی که بی‌بدیل به نظر می‌رسیدند، همه‌گی مثل سازه‌های سفال می‌شکنند و انبوهی از خاک من را زیر خود دفن می‌کند. «سهل‌انگاری» من در برخورد با قواعد، پتکی‌ست که ناخواسته به بالادستی‌هایم می‌دهم تا مجسمه‌های سفالی زیبایم را تحقیر کند.

و من هیچ‌وقت نمی‌رسم. بین پاهای من تا زمین موانعی نامرئی وجود دارد.

همه رفته‌اند و چراغ‌ها خاموش است. بین کاغذهای یادداشت و کیبورد و ده‌ها پنجره‌ی باز در مرورگر، جنگلی پر از بوته‌های درهم‌تنیده است. راه مبدا و مقصد را گم کرده‌ام اما از هیاهوی موجود لذت می‌برم. تا زمانی که نور صبح‌گاهی هشدار دزدیدن جنگلم را ندهد، به راه رفتن ادامه می‌دهم، اما گاهی زمان از دستم در می‌رود و آنقدر دیر خودم را به دزد می‌رسانم تا جاده‌ی آسفالتی که مرا به او می‌رساند، شاهد بریدن نفس‌هایم در حین دویدن، و هوای اطراف، شاهد جابه‌جایی خود در اثر تکان‌های شدید قلبم باشند. دزد به من وعده‌ی نگه داشتن جنگل را داده است، تا زمانی که خودم را در قید و بند قوانین‌اش بگنجانم.

مگر نمی‌دانم که او مرا تهدید به آتش زدن جنگلی می‌کند که مجوز ورودش را هم ندارد.

صدای خنده‌هایی کودکانه از دوردست به گوش می‌رسد. صدای خنده‌هایی پرشور، که نشان از رهایی عمیقی دارد. چیزهایی بهشان گفته‌ام که نباید. گاهی بیش‌تر. خیلی چیزها. خیلی حرف. خیلی آزاد. خیلی... بی‌نظمی. حالا متهم‌ام. متهم به حاشیه رانده می‌شود.

می‌گریزم، از زبان اعداد و نمودارها، از تقلیل به کارایی ساعتی، از برچسب‌هایی که به سرعت در پس من می‌دوند... گفته‌اند متهم خوبی هستم. اظهار تاسف کرده‌اند از بی‌اهمیتی من به قالب‌ها. گفته‌اند «ولی».  نگفتند «به تنهایی کافی‌ست.» و نپرسیدند «با چه حالی؟». من فقط پشت میز محاکمه نشستم و از ایفای نقش نامطلوب، طفره نرفتم. می‌دانستم آدم‌ها از درس زندگی دادن، هرچند مبتذل و بیهوده، تغذیه می‌کنند. بریده شدن پوستم از همه طرف را حس کردم اما دورنمای لبخند نوجوانی که دقایق حضورم را زیست، به وجود زخم‌ها بها داد.

در بعد دیگری از زمان و مکان فکر می‌کنم.

به خود می‌آیم و کلماتی از ذهنم می‌گذرند. رسمیت ندارم و هویتم دست دوم و قلابی‌ست. حرفه‌ای و قابل اتکا نیستم. مفهومی انتزاعی‌ام که عینیت ندارد و قابل لمس نیست. احترامی که برایم قائلند وامی‌ست که هرجا لازم باشد، بازپس دادن‌اش را یادآور می‌شوند. روی طنابی در ارتفاع خیلی زیاد ایستاده‌ام که پشتوانه‌ای ندارد. اگر سقوط کنم، کسی به کمکم نخواهد آمد. اما رازی را با خود حمل می‌کنم که برملا شدن‌اش ساده نیست. آن‌ها هنوز آسمان را نخریده‌اند و تکیه‌ی من به آسمان است. آسمان اگر آن‌جا استوار باشد، من هم...

جریان سیال ذهنروزمره نویسی
۱۵
۳
سارینا کاظمیان
سارینا کاظمیان
www.coffeete.ir/sarinology
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید