
خیلی درد داشت. قبلش داشتم میخندیدم و وارد اتاقش شدم که زنگی بزنم. با اتاق تقریباً خالیش مواجه شدم.
روتختی سادهای روی تختش بود. هیچ لباسی پشت در نبود. هیچ لباسی و کیفی روی دستهی صندلی نبود. دفتر و کتابش هم نبود.
سازش مرتب سر جاش بود... بدون ذرهای خاک. انگار میخواستن حضورش رو هنوز حس کنن...
دلم لرزید... دلم براش تنگ شده. خیلی خیلی دلم براش تنگ شده. این اولین باری بود که از وقتی رفته، میرفتم خونهشون.
اوایل که رفته بود... انگار شکست عشقی خورده بودم. مسیر خونهمون، هر خیابونی که حتی شاید باهاش اتفاقی رفته بودم، حتی سختم بود آهنگهایی که دوست داشت رو با صدای بلند گوش بدم.
میدونی، میدونستم احتمالاً میره... ولی کلی برنامه ساخته بودم تو ذهنم. الانم میتونم حالا سخت یا آسون ببینمش، اما خب ۷ دقیقه فاصله خونههامون بود.
هر باری که از خیابون میگذرم، بازم نگاه میکنم ببینم چراغ خونهشون روشنه یا نه؟ دلم براش تنگ شده. الان روزای شلوغی رو دارم میگذرونم. حتی اگر بود کم میدیدیم همو... اما اینکه شاید قدر صحبتهای ۱۰ دقیقهای دم خونهشون و خندیدن تا سرحد مرگ ندارمش... اذیتم میکنه.
میدونی... میدونم باید بزرگانه رفتار کنم، اما دختربچه کوچک درونم دلش برای دوست صمیمیش تنگ شده.
میدونم اونجا قراره کلی کارهای خفن انجام بده. قراره زندگی خفنی بسازه. حتی دوست دارم یه دوست خفنم پیدا کنه؛ از اونا که وقتی باهاش میره بیرون چشماش تو عکسا بخنده.
دوست دارم زودتر تو عکسهایی که برام میفرسته، توش همون شیطون همیشگی باشه.
انقدر دوستش دارم که خودخواهانه میخوام فقط من دلتنگش باشم و اونجا اون بسازه و خفن شه. کمتر دلش تنگ شه... میدونم یه موقعهایی دلتنگی چقدر زیاد از پا درمیاره آدم رو...
اینو هیچکس بهم نگفت ولی مهاجرت کردن دوست صمیمی از قطع ارتباط با دوست صمیمی سختتره؛ چون تو یه دوست خفن داری ولی دستت بهش نمیرسه.
نمیدونم شرایط چجوری پیش میره کوچولو، اما من همیشه همواره هستم برات. امیدوارم زودتر ببینمت. شاید نگم اما زمان برای من هم اینور دنیا انگار قدر ۱ ماه و نیم... ماهها گذشته...