ویرگول
ورودثبت نام
Sarv
Sarvسَرو، عاشق نوشتنه... نوشتن برای کسایی که کلمات‌رو زندگی می‌کنن و از خوندن لذت میبرن.
Sarv
Sarv
خواندن ۵ دقیقه·۲ ماه پیش

چقد دیگه؟!

تا حالا پیش نیومده که کسی با من در این‌باره هم‌ذات‌پنداری کنه.

– در مورد چی؟

– در مورد گرفتن گواهینامه دیگه...

انگار تمام تلاشم بیشتر برای نگرفتن گواهینامه بوده تا گرفتنش!

همون دفعه اول که برای ثبت‌نام رفتم باید بی‌خیالش می‌شدم. کرونا بود و گفتن دستور رسیده که هیچ ثبت‌نامی‌ نداشته باشیم. از اون سالن سوت و کور ناامید زدم بیرون و همش تو این فکر بودم چه بد که گرفتنش اینجوری به تعویق میفته. اون موقع نمی‌دونستم همین تعویقه که تنها برام می‌مونه.

دفعه دوم که رفتم برای ثبت‌نام، جریان کار و زندگی یه نمه برگشته بود. مدارکم رو گذاشتم روی میز و چند تا بالا و پایینش کردن؛ یه چند جا هم فرستادنم و خوب که از نفس افتادم، کارتو کشیدن و گفتن: «خبرت می‌کنیم». این‌بار سالن سوت و کور نبود، ناامید هم نبودم؛ اما تو این فکر بودم که کی نوبتم می‌شه.

باید بودین میدیدین که چقدر ادا اومدم برای خانمی که ثبت‌نام‌ها رو انجام می‌داد. اون می‌گفت سرمون شلوغه و باید بمونی نوبتت بشه. من هم با اصرار می‌گفتم وقت ندارم و هر چه زودتر باید انجامش بدم که مزاحم کار و زندگیم نشه.

دو هفته نکشید که زنگ زدن گفتن از شنبه هفته آینده بیا و کلاس‌ها رو شرکت کن. با کتابی که گرفته بودم سر جلسات حاضر شدم. کلاس‌ها یک هفته طول کشید و بعد نوبت امتحان آیین‌نامه شد. بدون هیچ نمره منفی قبول شدم.

دوازده جلسه آموزش رانندگی هم رفته بودم و فکر می‌کردم کافی باشه. حالا کی داره این حرف رو می‌زنه! کسی که حتی یک‌بار هم نشده بود کنجکاوی کنه و بگه این ماشین چطور حرکت می‌کنه؛ یا حتی چطور توی ماشین آهنگ پلی میشه یا نه سیستم سرمایش گرمایشش چطور کار می‌کنه؟ می‌بینید حواس من هیچ‌وقت نه به دست‌اندازهای مسیر بوده و نه به حواس جمع راننده و خیال راحت خودم.

چرا؟ چون فکر نمی‌کردم یه روزی برسه من هم بخوام رانندگی کنم. البته هنوز هم هیچ تفاوتی در من و شیوه برخوردم با ماشین ایجاد نشده. ما کاری که به هم نداریم. هر وقت اونطوری که ذهن من احساس راحتی کنه من هم می‌تونم اجازه بدم یکی از چندین مهارت‌هایی باشه که دارم.

همون باری که نشد ثبت‌نام کنم، یه ماشین تو حیاط خونه پارک بود و من اونطور که می‌دونین کاری به کارش نداشتم. ولی همین که ثبت‌نام کردم، ماشین فروخته شد و سر من بی‌کلاه موند. پدر من، آخه این وقتِ فروختن ماشینه؟

بگذریم. امتحان آیین‌نامه که خوب شده بودم و این‌بار نوبتِ توشهری رسید. دیدم من که ماشین دستم نیست رانندگی کنم، حداقل برم خودمو محک بزنم ببینم چقد یاد گرفته‌م. یه هزینه دیگه هم اینجا پیاده شدم و رفتم برای امتحان.

گروه‌های چهار نفره توی ماشین افسر می‌شستند و من با گروه دوم رفتم سمت ماشین. از ماشین افسر نگم براتون که شبیه کلبه وحشت بود؛ نه به خاطر اینکه من یه خورده ترسیده بودم و ذهنم پا به فرار گذاشته بود. نه؛ چون واقعا خودِ کلبه وحشت بود. هر چیزی که فکرش رو کنید از در و دیوار و سقفش آویزون بود و صندلی راننده هم چند لایه روکش پشمی اضافه داشت. اون هم با زشت‌ترین رنگ قهوه‌ای دنیا. حالا کی باور می‌کنه همین شرایط تونست به حال من توی اون صبح زمستونی گند بزنه و نتیجه کار رو عوض کنه.

نفر اول یه مسیری رو رفت و خوشحال از سرانجامش از گروه جدا شد؛ خوشبحالش که چشماش اون همه زشتی ماشین رو ندید. یا شاید چون نمی‌خواست دیگه چشمش به اون ماشین بیخودی بیفته، کار رو یک‌سره کرد. شوربختانه نفر دوم نوبت من شد. تا اینجاشو یادم بود: از عقب ماشین برم سمت در، صندلی و آینه رو تنظیم کنم و... اما وقت عمل، عملی صورت نگرفت.

چند روزی دپرس و ناراحت بودم و بعدش انگار نه انگار که یه زمانی پا تو اون آموزشگاه گذاشته بودم. هر چند همه از اون روز کم و بیش تا همیشه یه چیزایی یادشون میمونه. شاید قسمت شد و مفصل یه وقتی در موردش حرف زدیم.

گذشت تا اینکه ماشین خریدیم. تو این فکر افتادم حالا که ماشین هست، گواهینامه دیگه تو مشتمه. ولی خیال باطل رو اگر شنیدین، من به چشم خودم دیدم. چند بار هماهنگ کردم کلاس آزاد برم، هر بار کار مانعم شد. همین‌جوری داشت دو سال می‌شد و به تاریخ باطل شدن کارتکس نزدیک‌تر می‌شدم.

قرار شد یه سفر برم تهران. اونجا چند روزی توی شهر، اون هم شب‌ها تمرین کنم، برگردم و امتحان بدم. از روی علاقه که نبود؛ از روی نیاز بود... البته شاید.

رسیدم تهران و نرسیده دست به کار شدم. چند شبی تو اتوبان‌های تهران چنان رانندگی می‌کردم که انگار دیگه من و فرمون ماشین با هم پیمان ابدی بسته بودیم. خیلی هم خوش می‌گذشت. یه وقت فکر نکنید من از رانندگی بدم میاد؛ تا جایی که می‌دونم اینطور نیست. راستش رو بخواید شاید یه وقتی که همه آیین و قانون رانندگی و شهروندی‌ رو رعایت کنن، من هم گاردم رو راحت‌تر بردارم. حالا هم چون خیلی امیدِ دور و پرتیه شایدِ قوی‌تری در میان هست و به‌نظر می‌آد که مجبور می‌شم به تلاش‌هام ادامه بدم.

چند شب تمرین خوب داشتم و پیشرفتم احساس می‌شد. و همین من رو به خیال روز امتحان توشهری می‌برد. گواهینامه بدون مهارت که دست آدم نمیدن، به همین خاطر میدونستم گواهینامه‌ رو که داشته باشم این یعنی اینکه گارد من شکسته و بلاخره میتونم رانندگی کنم، بدون اینکه مربی بالا سرم باشه.

اما شب چهارم که رسید، با اینکه طبق روال شب‌های قبل همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت و من کلی نکته یاد گرفته بودم، درست دقیقه‌های آخر یه تصادف لعنتی پایان داد به برنامه تمرین و من با شوک تصادف برگشتم شهرستان. و می‌خوام از اون شب که نفهمیدم چی شد چرخ ماشین پرت شد اون طرف خیابون و من مات و مبهوت وسط خیابون ترمز کردم، فقط یه کمکِ به‌موقع‌ رو به یادم بیارم که باعث شد توی اون ساعت از شب، ماشین دوباره سر پا بشه.

بعد اون، دیگه هر از گاهی توی شهر خودمون با فاصله چند ماهه می‌رفتم تمرین رانندگی و هر بار چیزی من رو پشیمون می‌کرد. انگار این گارد محکم‌تر می‌شد و ذهنم هر چیزی که یاد گرفته بودم رو بیرون می‌ریخت.

این‌طوریه که باید بگم همون دفعه اول که رد شدم، هنوز که هنوزه دفعه اول مونده. و شاید دیگه بعد از 4 سال تلاش و تمدید دوباره کارتکس، فقط یه گواهینامه افتخاری خوشحالم کنه.

اما تا پست شدن گواهینامه به آدرس پستی منزل ما و البته پیش از اون مهر و امضا خوردن قبولی روی کارتکس، پایان این داستان باز میمونه... و خود من هم نمی‌دونم تا کی و چقد دیگه!



دنده عقب با اتو ابزارتهرانرانندگیگواهینامهتصادف
۳۷
۶
Sarv
Sarv
سَرو، عاشق نوشتنه... نوشتن برای کسایی که کلمات‌رو زندگی می‌کنن و از خوندن لذت میبرن.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید