ویرگول
ورودثبت نام
کی باید باشم؟
کی باید باشم؟
کی باید باشم؟
کی باید باشم؟
خواندن ۳ دقیقه·۶ روز پیش

آزادم یاوه‌ترین چیزهای جهان را بنویسم

این لحظه را صداهای محیط پر کرده‌اند؛ یک چیزی روی گاز می‌پزد و قل‌قل می‌کند، شجریان در اسپیکر «آه باران» می‌خواند و بیرون، بارانی ریز می‌آید. 

باد خودش را از زیر پنجره می‌کشد و می‌آید تو. ساعدم که کنار پنجره است، یخ زده. خش‌خشِ پلاستیک‌هایی که مامان این‌ور و آن‌ور می‌کند، از اتاق به گوش می‌رسد. 

آشپزخانه خالیست. به جز من و شجریان و باران و صندلیِ سبزِ موردِ علاقه‌ام؛ کسی نیست. دفترچه‌ام هم هست. توی دفترچه ام آدم ها و هیولاهای مختلفی زندگی می‌کنند. 

توی انجمن که بودم، ورق‌به‌ورق به عقب برگشتم. نوشته‌ها هنوز گرم و زنده بودند. غم بینشان یکهو پرید گردنم را گرفت و کشیدم داخل. دفترچه من دروازهٔ پورتالِ سفر در زمان است، برای همین است که ذهنم همیشه درگیرِ مراقبت از آن است. اما قایمش نمی‌کنم. وقتی چیزها را قایم می‌کنی، آدم‌ها بیشتر می‌خواهند پیدایش کنند. این قاعده فقط راجع به وسیله‌ها صدق می‌کند، نه آدم‌ها. 

دوباره یک بارانِ نرم، فضا را رمانتیک کرده و من یک گوشه‌ای تنهایی کز کرده‌ام. از نقشِ دخترِ کتاب‌خوانِ شکلات‌داغ‌ به‌ دست خسته شدم. چای بهتر است؛ چای با هل و میخکِ کوبیده. 

یکهو زد به سرم فلان آهنگ را بگذارم. از هرچه بگذریم، سخنِ تو تلخ‌ترین حرف‌هاست. 
من هم که طرفدارِ قهوه و شکلات تلخ و تو ...
با من تلخ بودی. برای من تلخ بودی. عمیقاً تلخ؛ آن‌قدر تلخ که در لحظه نمی‌فهمیدم چه زهرماری را مزه‌مزه می‌کنم. 

باران که می‌آید، دلم بیشتر برایت تنگ می‌شود. برف هم. آفتاب که می‌شود، هم. وقت‌های کمی هست که اجازه می‌دهم، بدون تودهنی زدن به خودم، راجبت بگویم؛ راجب دوست داشتنت. واقعیت این است که بخشی از شادی و رضایتِ من از زندگی، به تو گره خورده. همین است که تا می‌آیم از تو بنویسم، خودکارم خودش می‌رود و صفحه‌ها بی‌اجازه‌ ی من پر می‌شوند. 

هنوز باران می‌آید. درخت‌ها روی پنجره تار شدند. احتمالِ بارشِ من اما معلوم نیست؛ ابری‌ِ ابریم. از آن‌ها که مامان می‌گوید «هوا دلش را گرفته اما باران نمی‌آید.» نه باران، نه پیامی از تو. 

می‌خواهم از خراسان بروم، از هجیِ آن در زندگیِ هرروزه‌ام خسته‌ام. می‌خواهم بروم حل شوم در یک شهر دیگر؛ در سنگ‌فرش‌های آن. کوچه‌ها و خیابان‌هایش را بارها بگردم، با غریبه، با آشنا، تنها، تنها با یادِ تو. 

کاشکی یک روز این‌ها را بخوانم و خنده‌ام بگیرد. 
کدام تو؟ این را بپرسم و رد شوم. 

امروز خیلی دنبال رنگین‌کمان گشتم، منتظر ماندم، نیامد. تا به‌حال به این فکر نکرده بودم که چقدر کمیاب است. می‌خواستم پیدا که شد، به تو خبر بدهم. نیامد. یک چیزی است جا مانده در بچگی‌هایم.

باران که بند بیاید، می‌روم. 
بارانِ فکرت که بند بیاید، می‌روم.

محبوبم، من زائرِ یادهای توام.
مامان و بابا بعضی وقت‌ها یادشان می‌رود چراغ‌های حیاط را که شب روشن کردند، خاموش کنند. فکر می‌کنم تو هم یادت رفته که چیزی را در من روشن کرده‌ای و حالا رفتی.

شبیهِ زن‌هایی ناله می‌کنم که شوهرشان با سه‌تا بچهٔ قد و نیم‌قد ولشان کرده و رفته است. 
می‌ترسم بمیرم و همچنان تو را دوست داشته باشم. 

امروز باران می‌آمد، نشد تو را ننویسم. 
آشپزخانه تاریک است، اما کنارِ پنجره نور دارد. 
یک لنگه از درِ کابینت باز است، توی آن را نمی‌توانم ببینم. 

دوست دارم توی کَله ام را بدهم کابینت بسازند. بعد هم دورترین و غیرقابل‌دسترس‌ترین را اختصاص بدهم به تو. به یادِ تو.
درش را هم ببندم و بگذارم آن‌جا خاک بخورد. 

آن شب را یادت می‌آید؟ 
آن شبِ برفی در فلان‌جا که تو ماسک زده بودی. نگاهت سرد و دور و کنجکاو و دعوت‌کننده بود. 

حالا که مرور می‌کنم، من همیشه همهٔ تلاشم را به کار گرفتم تا در ظاهرم نشان ندهم دیدنت چه اتفاقِ مهمی برای من است. چقدر موفق بودم؟ کاشکی تو هم همین‌طور بوده باشی، که اگر بوده‌ای... چقدر موفق شده‌ای! 

برای همین است که زیاد نمی‌نویسم. هرچه می‌نویسم، تو جان می‌گیری؛ دلتنگی‌ام برای تو جان می‌گیرد. 

یک چایِ داغ، یادت را می‌شوید. 
امیدوارم.

باران
۷
۵
کی باید باشم؟
کی باید باشم؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید