باید بنویسم. گاهی اوقات حس میکنم چیز هایی که مینویسم به حدی ساده و بی معناست که خیلی. بعد میبینم که من چیزی را مینویسم که زندگی کرده ام؛ شاید چیز پیچیده ای نباشد یا من نتوانم طوری بیانش کنم که بقیه هم بگویند اع دقیقا اما این همه ی طوریست که میتوانم بگویم.
امروز استاد کمی دعوایم کرد و تهدید کرد که تا هفته بعد ننوشتم خودم درس را حذف کنم. خدا کند بنویسم. هر چند کنجکاوم ببینم جدی حذف میکند یا نه. با توجه به اینکه فکر میکنم به دلایلی نمیتواند.
یک کباب لقمه ی خوشمزه هم بعد از کلاس و پایان استرس ها خوردم. عجب چیزی بود. مشکوفی هم پختم. این دسر دقیقا همان چیزیست که هر وقت نمیفهمم دقیقا هوس چه چیزی را کردم هوس آن را کردم.
خلاصه عصرِ بعد از استرسِ خوبی بود.
خیلی خوشحالم. دوست مورد علاقه ام را سه شنبه میبینم. به همین مناسبت فکر کردم بروم یکی از آهنگ های کینگ رام که آدمیزاد را بدجوری میبرد توی خلسه گوش کنم. خوشحالیِ زیاد، برایم تیز است.چشمم را میزند. دوست دارم در یک آرامش و خط صاف حرکت کنم. نه اینکه واقعا دوست داشته باشم. میترسم. میدانم هر بالا رفتنی یک پایین آمدنی دارد و این سبک زندگی های پر بالا پایینِ پر هیجان، این ترن هوایی، ریلش جایی در تاریکی قابل دیدن نیست. از با کله سقوط کردن میترسم. از اینکه جایی بیوفتم که نتوانم برگردم بالا میترسم.
نمیدانم تقصیر استرس ناجور انجام ندادن پروژه است یا چی که میل شدیدی به ماندن در اتاق دارم. دراز بکشم، کینگ رام گوش کنم، کتاب های نیمه مانده ام را بخوانم، با خودم بلند و راحت حرف بزنم و فکر کنم.
جدا خلسه ی شیرینیست.
راستی نمیدانم دلم چرا برای تو تنگ شده. دلم برای چی تنگ شده. فقط میدانم بدم نمی آید یکبار دیگر دلیل گریه هایم شوی.