تلاش نکن خودت را کسی که نیستی جا بزنی. میدانم «این» را دوست نداری اما حالا «این» همه چیزی است که داری. نسبت به آن محترم باش.
غروب است. دوست ندارم به خانه برگردم. از تنهاییم فرار میکنم.
بعضی حس ها را نمیتوانم توضیح بدهم مثل حس وقتی که کنار پیاده رو کسی که نشسته است و خودش را کنار آتش گرم میکند شبیه پدربزرگم است. از کنار بساطش رد میشوم.
یک زن رو به روی یکی از این جاهایی که چایی میدهند، با کیسه ای که در آن پلاستیک جمع میکند نشسته است. دقیقا رو به رو و چشم در چشم مرد هایی که صدای اذان را زیاد کرده اند و بساط سماور و چاییشان به راه است. زن برایم آشناست. لباس های ناهماهنگش و ظاهر عجیبش برایم آشناست. انگار لباس ها هر تکه از جایی آمده. فکر میکنم ما شبیهیم. فکر میکنم من این آشفتگی را میفهمم.
شب است. خیلی خستم. سقوط کینگ رام از تنهاییم کم میکند. همه ی فردا را باید به تکلیف پروژه برسم. این وسط وسوسه ی فصل ۵ استرنجر تینگز ممکن است آینده ام را به فنا بدهد. چرا اینقدر فرار میکنم؟
باید شب ها زود بخوابم.
وقتی مینویسم به مخاطب فکر نمیکنم. نمیدانم خودخواهی و بی توجهیست یا نه اما این مدلی نوشتن است که باعث میشود بنویسم، لذت ببرم و راحت باشم. هر چند احتمالا تمام رسالت نوشتن این نیست اما خب من هم پیامبر نوشتن نیستم.
گوشی چهار درصد است و نمیخواهم بلند شوم برم شارژر را بیاورم. منتظرم که به این بهانه نتوانم بنویسم. احمقانست. خودم را گول میزنم.
امروز یک جایی خواندم که میگفت تو را از روی لطیفه هایی که به آن میخندی شناختم. تصمیم گرفتم با توجه به چیزهایی که با آن ها میخندم دیگر کلا به هیچ لطیفه ای نخندم.
شارژ گوشی همچنان مقاومت میکند. کاشکی میتوانستم اخر متن را تاثیر گذار جمع کنم.
چرا حرفی ندارم؟ یعنی بیست و چهار ساعتی که گذشت زندگی هیچ چیزی برای گفتن در من جا نذاشت؟
چرا. حالا که فکر میکنم شیرینی ستاره ای که دوستم برایم پخته بود را با چایی خوردم. یک درخت عجیب که گل های خوشبو داشت را دیدم که عجیب تر این بود که تا حالا ندیده بودمش چون سر راه است. کوچه پس کوچه ها خیلی کیف دادند بیشتر از کیف یکجور آرام شدن و تعلق خاطر، یک احساس دور آشنا را داشتند. یک احتمال شیرین برای سفر در سرم افتاد. در یک ثانیه که چیزی را پیدا نمیکردم و دیر شده بود در مرز فروپاشی بودم اما زود از من گذر کرد.کتابم را تمام کردم و یکی دیگر را شروع تا حداقل به انجام ندادن تکلیفم حس بهتری داشته باشم. هزاربار بیشتر دلم خواست پاپلی را ببینم و جزو شاگردانش باشم. تغییر مدل و رنگ ناخن هایم حس تازگی داد؛ حس نو شدن. در یک شرایط بحرانی خنده دار، به طرز بحرانیی خنده ام گرفت و از شدت خنده نتوانستم کمک کنم. تظاهر کردم بحران را از پنجره بیرون انداختم در صورتیکه بحران هنوز توی شلوار دوستم بود و او نمی دانست. منتظر ماندم که با خودم حرف بزنم و بگویم چه مرگم است اما نگفتم. به آدم ها فکر کردم. به تویی که باید صحبت کنیم فکر کردم اما آنقدر سخت بود گذاشتمش بعد از شنبه و رد شدن کلاس پروژه. برای شنبه هزارتا برنامه ریختم. صبح جمعه را تا حالا به دو تا از دوستانم قول داده اما میون اینهمه خوشگل آخر خواب را انتخاب میکنم. و اینقدر شرح این چیز های کوچک لذت بخش بود که من (منننننن!) وسطش رفتم شارژر آوردم. این همان معجزه نوشتن است. ( معجزه ی نسخه ی غیر پیامبران)