تا هفت دقیقه دیگر باید آماده باشم اما نمیخواهم بروم. میخواهم در تاریکی اتاق بمانم. میترسم که دوستت داشته باشم. مثل سگ میترسم. پفیوز قبلی از حتی داشتن احساس پشیمانم کرد. اتاق اینقدر تاریک است که چشم هایم را نوازش میکند. شد پنج دقیقه. فکر کنم از فرار کردن خستم. فرار برای نگرفتن تصمیم، برای بغل نکردنت، برای آسیب پذیر نبودن، برای فکر نکردن. جی بی تی گفت که بیشتر از حس کردن فکر میکنی. یعنی فکر میکنی که چه حسی باید داشته باشی. زود بهم میریزم. زود خسته میشوم. زود میزنم زیر همه چی. دست هایم بوی سیگار میدهد بدون اینکه سیگاری کشیده باشم.
اگر با خودم روراست باشم هیچی هم که نه، وابسته ات شده ام و از این متنفرم. حرصم میگیرد. عصبانی میشوم.
وای یفیوز چقدر از تو و دوستت متنفرم.
وقتم تمام شده. الان باید آماده میبودم.
نمیفهمم چرا با من مهربان است؟ اصلا نمیفهمم. اگر کامل بودم، زیبا بودم، چشم هایم آهویی بود میفهمیدم. نه حالا که اینم. که اینقدر با خودم درگیرم. که اینقدر نمیتوانم دوست داشته شدن را بپذیرم. مهم نیست. کاشکی شما این ها را نمیخواندید.
من فقط نمیخواهم احساساتی باشم.
حالا اشک صورتم را شسته و مجبورم دوباره ضدآفتاب بزنم.
نگاهت یک چیزی را در سینه ام میلرزاند. به شدت غمگینم میکند. کاشکی مظلوم نباشی.
این روز ها همش جوجه تیغی ام.