
در یک وضعیت بلاتکلیف ماندهام، کارهایم را متوقف کردهام، دورهی جدیدم را اطلاعرسانی نمیکنم، به شرکت ایکس برای شروع همکاری تازه پاسخ نمیدهم، رشت رفتن را به تعویق میاندازم، برگزاری جلسات کتابخوانی دغدغک را متوقف کردهام و منتظرم ببینم چه میشود؟!
هر روز منتظرم و هیچ چیز کشندهتر از انتظار نیست، یعنی حتی روزهای جنگ هم این همه ابهام و تعلیق نداشت، حداقل میدانستم که در جنگیم و میتوانستم بگویم با این حال زندگی جریان دارد، اما ماندن در این برزخ سخت است.
هر روز منتظرم خبری برسد و من را از این تعلیق دربیاورد اما خبری نیست که نیست، حتی نمیتوانم کارهایی را که در قطعی اینترنت میکردم ادامه بدهم، انگار دکمهی توقف را زده باشند و همه چیز در حالت فریز و انجماد مانده باشد.
بله!
این روزها این طور میگذرد
که البته «گذشتن» فعل درستی نیست!
صدیقه حسینی - یادداشتها