خب این چندمین روز است که اینترنت قطع شده، من ماهواره هم ندارم پس از دنیا بیخبرم!
روز اول سازدهنی امیر نادری و سنتوری مهرجویی را ریواچ کردم.
روز دوم شروع کردم به گوش دادن رمان جنایت و مکافات، چهل قسمت بود یعنی ۲۵ ساعت! من رابطهی خوبی با کتاب صوتی ندارم ولی اجرای این کتاب عالی بود. پا به پای شخصیت کتاب تب کردم و هذیان گفتم، واقعا رمانهای روسی یک چیز دیگرند! به معنای واقعی کلمه غرقت میکنند. من هم که این روزها نیاز داشتم در چیزی غیر از زندگی خودم غرق شوم. شبها خوابهای عجیبی میدیدم و کل کتاب را در دو روز پشت سر هم گوش دادم تا بالاخره تمام شد. شنیدن این کتاب واقعا سخت و طاقتفرساست، جان آدم تمام میشود واقعا!
روز بعد دورهام را ضبط کردم، یک دوره که از پیش قرار بود ضبط کنم و منتظر فرصت بودم، اسلایدها را ساخته بودم و دوستم هم برایم میکروفون یقهای فرستاده بود. کلا شد هشت جلسه، ادیت چندانی هم نداشت چون من معمولا پشت سر هم میگویم میروم. به نظر خودم که دورهی خوبی شد!
این روزها که نت نیستم سعی میکنم هرچه دورهی آموزشی دارم ببینم، سایتهای ایرانی هنوز باز میشوند مثل مکتبخونه یا ایسمینار! من هم از فرصت استفاده میکنم برای آموزش دیدن!
این چندمین بار است که اینترنت قطع میشود و انگار این بار از همیشه آمادهتر بودم. از این که ذهنم به بحران عادت کرده و برای خودش پروژهی شخصی تعریف میکند تا بحران تمام شود غمگینم. ما نباید انقدر در حالت آماده باش زندگی میکردیم. وقتی نت قطع شد اصلا تعجب نکردم، حتی میشود گفت منتظرش بودم و از همان روز شروع کردم به خواندن کتابها، دیدن فیلمها و چه میدانم، ضبط دورهی آموزشی و دوره دیدن!
نباید اینطور میشد اما خب من یاد گرفتهام تمرکزم را از روی چیزی که کنترلی روی آن ندارم بردارم و عجیب اینجاست که محدودهی کنترلم دارد روز به روز کمتر میشود.
دیروز فیلم میلیونر زاغهنشین را دیدم، این فیلم نمونهی خیلی خوبی است برای این که نشان بدهد ما نمیدانیم چرا داریم این چیزها را تجربه میکنیم اما یک روز میفهمیم که چرا هر کدام از این چیزها سر راهمان قرار گرفت. روزی این تکههای پازل کنار هم قرار میگیرد و ما میتوانیم تصویر اصلی را ببینیم، آن روز که میتوانیم به همهی سوالات جواب بدهیم و درست مثل آن میلیونر زاغهنشین برندهی بازی باشیم.
بله! رسم روزگار چنین است!
رسم روزگار چنین است...