
"اما جرج آدم چیه؟آیا ما چیزی جز گرد و غباری که همراه باد توی هوا پراکنده میشه، نیستیم؟". دقیقا این جمله را به یاد دارم، سال 99 در بحران بیماری و خانه نشینی ، در وسط بهترین دوران نوجوانی، این کتاب توسط دست انداز، برای یکی از نوشته هایم هدیه گرفته ام. هیچ فکرش را هم نمیکردم چندین سال بعد، جنگ را ببینم. سوای از آن فرسودگی روحی که وقایع پس از کرونا دامنمان را گرفت. به راستی انسان چیست؟
تلاش ما برای درک جهان، تلاشی است که تا لحظه ی مرگ همراهمان است. حتی زمانی که جوابی قابل قبول صرف بر خودمان پیدا نکنیم، دست از تلاش نمی کشیم. گویا تلاش و داشتن رویا برای فهم و دانستن چیزی، اسم دیگری دارد به نام "امید".همان صدایی که مارا وادار به اشتیاق میکند، وادار به واکاوی در اراضی که گمان می کنیم برای ماست!؟ آیا انسان گذشته چنین تعریفی از من بنده را، نسل به نسل منتقل کرده یا این همان چیزی است که جهان پنداشته است باشیم؟
از دوستی شنیده بودم که زندگی به مانند گیاهی است که در ابتدا کوچک و نهفته است ، حین نوجوانی ریشه می دواند و اگر در این دنیا سرکش باشد به هر جهتی ریشه هایش را محکم میکند . اگر بزرگسالی با او خوب تا کند همان موقع زمانی است که انتخاب می کند خشک شود یا با بهار سبز شود و در پاییز به خوابی آسوده برود. گویا انتخاب بین مرگ ابدی و غیبت صغری است! اما با انتخاب زندگی مرگ را هم انتخاب کرده ای . من گمان میکردم انسان چیزی بیشتر از گیاهی است که حال حاضر هم وجود دارد. سرنوشت من در این زندگی به یقین بیشتر از بهار و پاییزی است که می بینم.
زمان که سپری شد دیدم که در شور جوانی، در افسردگی جمعی به سرمیبریم، معنای تلاش را فراموش میکنیم، دختری را می بینیم که پرتقالش دست نخورده در زیر خاک پیدا می شود.
از همان ابتدا تا به حال جوابی پیدا نکرده ام اما یک چیزی را با تمام وجودم متوجه شده ام که انسان، گرد و غباری توام از فراموشی نیست، همان جعبه سیاهی است که در خاک خاک این جهان فارغ از وقایع روی آن ، به خواب رفته است. همان پرتقالی که می توانست خودش انتخاب کند که رسیده باشد یا خشکیده!