
هر سخنی، هر جمله ای ،بهتر است بگویم که هر آغازی، با نمیدانم شروع می شود .نمیدانم حالا که ایران زمین خشک شده است ، مناسب است از احساس خود بگویم یا خیر. نمیدانم، از حال خود گفتن رنجش است یا سقف با امنیت. به آینده که نمیتوان نگریست. به گذشته هم ؛ به گذشته هم نمیتوان نگاه کرد . و اکنون ! اکنون که مینویسم، غم رخنه کرده بر قلبم، مدام در حال مشاجره با بغض هایم است . تصور کن ، باران درحال بارش و بوی خاک نم آلود را ، هرگز تجربه نکرده باشی. گمان میکنم ندانی آرامش آن لحظه چگونه است . یا ناراحتی ساده ای، که تنها از برای نداشتن نوشیدنی با طعم مورد علاقه ات در یک دکه است . احساسات ساده ای که هرگز چشیده نشده اند، تصورم نمی شوند!
به یاد دارم که احساسات ما هرگز ساده نبوده اند. در این سرزمین و این جغرافیا، احساسات ساده معنایی ندارد. نسل جدید هرچند تلاش خود را برای ساده بودن کرد . زیستن شادی چه در پی تفریح چه در پی کار ، زیستن غم ، چه در پی روابط چه در پی شکست ، زیستن زندگی ، همان زندگی که نسل های قبل به رغم تجربه نکردن، توانایی تصور آن را هم نداشتند؛ و به همین جهت، چه جنگ های داخلی که دیده نشد!
انسان ایرانی، از همان نسل جنگجوی آزادی خواه است . همان اشک مادری است که در آن هشت سال جنگ تحمیلی، برای سلامتی فرزندش ریخته شد . همان کودکی، که آرزوی بازی با پدرش هرگز محقق نشد. همان شاعری، که در پی اعتقاداتش کشته شد . همان انسانی، که برای جنگی از قحطی مرد، که در آن نقشی نداشت ؛ و تمام رهبرانی که در این سرزمین در پی آبادی این مرز بوده اند . احساسات سخت، ایرانی و ایرانیان را به وجود آورده است . انسان آزاده، در این جغرافیایی که چشم جهانیان به آن است، ناممکن است. این سرزمین اسیر رفتار انسان هایی است که طمع از وجودشان خروشان می شود .
اما نمیدانند طمع ما، برای نگاهداشتن این خاک بیشتر از طمع آنهاست . نمیدانند این جغرافیا آنقدر با مردمانش در این خاک ریشه درانده که هرگز از پای در نمی آیند . نمیدانند تمام آن لاله ها در دشت، قطره های خون زندگی هایی است که حالا ، روحشان مراقب ایرانشهر است .
نمیدانم با این احساسات پیچیده چه کنم؟ نمیدانم در این حال و احوال نامشخص به کودکی پر از ترس ، نوجوانی پر از ویروس یا جوانی جنگ زده و تجاوزشده، به بزرگسالی ماتم زده یا به میانسالی که شاید نباشد، فکر کنم. نمیدانم!
برایم بگو ایران چیست؟ چیست که اینگونه فشرده غم و افسوس را تحمیل میکند اما ذره ای از آن را هم به غیر ایرانی نخواهیم داد.آیا من فرزند طرد شده ام ؟ یا یک نهال خشک شده در خاکی که آبش جاری از خون هاست ؟