ویرگول
ورودثبت نام
سپهر سمیعی
سپهر سمیعیعلوم انسانی - اقتصاد - اقتصاد سیاسی - جامعه شناسی - علم سیاست - انسان شناسی - ادبیات - تاریخ - هنر - موسیقی - سینما - فلسفه
سپهر سمیعی
سپهر سمیعی
خواندن ۳ دقیقه·۶ سال پیش

تفاوت فلسفه و حکمت


اینها واژه های شیکی هستند و هر کس از آنها حرف میزند لاجرم به درجه رفیع روشنفکری ارتقا پیدا می کند! اما واقعا معنای این واژه های شیک و دهان پر کن چیست؟

بطور کلی هر تمدنی بر پایه یک سری اصول فکری و عقیدتی شکل می گیرد. این قاعده در مورد تمام تمدنها صادق است، از تمدن های باستانی تا پست مدرنیته. از شرق تا غرب. تفاوتی نمی کند. هر جامعه ای ابتدا باید اصولی داشته باشد که آحاد جامعه در اطراف آن اصول همگرا شوند. اما شیوه شکل گیری این اصول می تواند متفاوت باشد. همچنین این اصول ساکن و ایستا نبوده، بلکه در طول زمان تغییر می کنند.

تغییر مداوم اصولی که در هسته تمدن ها وجود دارد از مواردی است که در "فلسفه تاریخ" هگل مستتر است. هگل معتقد بود حرکت تاریخ تمدن جهت دار است و به سوی نوعی عقلانیت حرکت می کند. در مطلبی که پیشتر درباره نظریه تکامل داروین منتشر کردم، گفته شد نظریه تکامل در سایر حوزه ها هم قابل استفاده است. منجمله در علوم انسانی. بنابراین، عقلانیتی که هگل در حرکت تاریخ مشاهده می کرد با نظریه تکامل و انتخاب طبیعی نوعی قرابت دارد.

اما یکی از تفاوت های اساسی میان تفکر شرقی و تفکر غربی در این نکته است که اساسا فلسفه، شیوه ای از تفکر است که ماهیت غربی دارد. یعنی منشا و مرکزیت این شیوه تفکر مغرب زمین بوده است. در مقابل تمدن های شرقی، با وجود تفاوت هایی که هر تمدن با دیگری دارد، معمولا بر پایه حکمت استوار بوده اند و نه فلسفه. اما تفاوت این دو در کجا است؟

هر چند توضیح دقیق این مطلب حکایت مثنوی صد من کاغذ است، اما خلاصه و عصاره آن را اینطور می توان در نظر گرفت: فلسفه شیوه ای از تفکر است که اساسی ترین سوال آن کشف واقعیات جهان است. در مقابل حکمت شیوه ای از تفکر است که اساسی ترین سوال آن کشف رموز جهان است. این دو تعریف قدری گنگ هستند، پس برای روشن تر شدن مثالی میزنیم.

یکی از سوالات اساسی فلسفه این است: "منشاء موجودات کجا است؟" برای پاسخ به این سوال فلاسفه یونان باستان به دو دسته ایدئالیست (اصالت اندیشه) و ماتریالیست (اصالت ماده) تقسیم شدند. مثلا ارسطو ایدئالیست بود، و دموکریت ماتریالیست بود. ادامه تفکر این دو تا امروز هم فلاسفه را به همین دو اردوگاه تقسیم کرده.

در مقابل از سوالات اساسی حکمت این است: "چطور می توان به تعالی رسید؟" و البته پاسخ های متفاوتی هم از سوی حکیمان شرقی به این سوال داده شده.

ملاحظه می کنید که دو سوال تفاوتی ماهیتی دارند. این بدان معنا نیست که مثلا حکمای شرقی از منشاء موجودات سخنی نگفته اند، بلکه این مطلب برایشان سوال اساسی نبوده، و با توجیهاتی از پرداختن بیشتر به چنین سوالی طفره می رفته اند. در مقابل فلاسفه غربی وقت بیشتری را صرف پاسخ به سوالاتی می کردند که از نظر ایشان ریشه ای و پر اهمیت بودند.

نکته جالب اینجا است که بزرگترین فیلسوف تاریخ تفکر در غرب به بی اهمیت بودن سوالات فلسفی پی برده بود. در یک نظر سنجی که اخیرا بی بی سی انجام داده بود کارل مارکس به عنوان بزرگترین متفکر تاریخ شناخته شد. همچنین ژان پل سارتر، فیلسوف سرشناس فرانسوی در قرن بیستم و از بزرگترین چهره های مکتب اگزیستانسیالیسم، در مقاله ای گفت که تمام فلاسفه ای که بعد از مارکس آمدند یا در تفکر عقب تر از مارکس بودند و یا حداکثر به همان نقطه ای رسیدند که مارکس قبلا رسیده بود.

مارکس جمله معروفی دارد که می گوید: "کار فلاسفه تا کنون این بوده که جهان را توصیف کنند. سوال اساسی اما این است که چطور می توانیم آن را تغییر بدهیم." به عبارت دیگر مارکس ضعفی ریشه ای در اساس تفکر فلسفی رویت کرده بود. می دانیم که مارکس پس از مدتی عملا فلسفه را رها کرده و بیشتر باقی عمرش را صرف مطالعه اقتصاد سیاسی نمود.

فلسفهحکمت
۲۰
۰
سپهر سمیعی
سپهر سمیعی
علوم انسانی - اقتصاد - اقتصاد سیاسی - جامعه شناسی - علم سیاست - انسان شناسی - ادبیات - تاریخ - هنر - موسیقی - سینما - فلسفه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید