ویرگول
ورودثبت نام
سپهر سمیعی
سپهر سمیعیعلوم انسانی - اقتصاد - اقتصاد سیاسی - جامعه شناسی - علم سیاست - انسان شناسی - ادبیات - تاریخ - هنر - موسیقی - سینما - فلسفه
سپهر سمیعی
سپهر سمیعی
خواندن ۷ دقیقه·۶ سال پیش

حکیم فردوسی و مرثیه ای برای سردار شهید سلیمانی


ایران تمدنی است با تاریخی چند هزار ساله. در طول هزاران سالی که ایرانیان تجربه زیست جمعی داشته اند، همواره با چالش ها و مشکلات متعددی دست به گریبان بوده اند. یکی از بزرگترین این چالش ها برخورد با نیروهای مهاجم خارجی بوده است.

فردوسی، شاعر حماسه سرای پارسی گو، عصاره و چکیده میراث تجربیاتی که تا قبل از سقوط ایران به دست اعراب باقی مانده بود را در قالب اشعاری بدیع جاودانه کرد. اشعار فردوسی حقیقتا به مانند هسته هویت ایرانی است. شاهنامه فردوسی در سه قسمت متوالی سروده شده. اول داستانهای اسطوره ای که بخش ابتدایی شاهنامه هستند و از زمان انسان های غار نشین شروع می شوند. دوم داستانهای پهلوانی که بخش میانی شاهنامه را تشکیل می دهند. و سوم بخش تاریخی است که از حمله اسکندر به بعد را نقل می کند.

در بخش اسطوره ای می خوانیم که پس از قیام فریدون و سرنگونی ضحاک، فریدون قلمرو خود را بین سه پسرش تقسیم می کند. شرق جهان را به پسرش تور می دهد، غرب جهان را به سلم، و ایران را به پسر کوچکترش ایرج واگذار می کند. دو برادر دیگر یعنی سلم و تور به ایرج حسادت می کنند که چرا سرزمین ایران که دره شیران و دلیران و دلاوران است باید به او برسد. نتیجتا تور ایرج را که برای دلجویی پیش برادرش رفته بود سر می برد و از آن پس سلسله جنگهایی بین ایران و همسایگانش در می گیرد. از همینجا پیدا است که موقعیت جغرافیایی ایران از دیرباز در مرکز عالم قرار داشته و ایرانیان همیشه در معرض آفند خصم های غربی و شرقی بوده اند.

این مساله تا همین امروز هم ادامه داشته و سال گذشته بار دیگر یکی از سرداران نامی ایران جانش را فدای وطن نمود. جوشش و خروشی که در خلق ایران افتاد در سالهای اخیر کم سابقه بود، اما قطعا در طول تاریخ چندهزار ساله ما مشابهات بیشتری داشته است. این جوش و خروش ملی مرا به یاد صحنه ای از شاهنامه انداخت که افراسیاب از توران به ایران لشکر کشیده و با غافلگیرکردن ایرانیان موفق می شود شاه نوذر را اسیر نماید. افراسیاب از روی کینه و بدخواهی نوذر شاه ایران را سر میبرد. در اثر این فاجعه آه از نهاد ایرانیان بلند می شود، و بهتر است وصف آن را از زبان حکیم فردوسی بخوانیم:

به گستهم و طوس آمد این آگهی

که تیره شد آن فر شاهنشهی

به شمشیر تیز آن سر تاجدار

به زاری بریدند و برگشت کار

بکندند موی و شخودند روی

از ایران برآمد یکی های‌وهوی

سر سرکشان گشت پرگرد و خاک

همه دیده پر خون همه جامه چاک

سوی زابلستان نهادند روی

زبان شاه‌گوی و روان شاه‌جوی

بر زال رفتند با سوگ و درد

رخان پر ز خون و سران پر ز گرد

که زارا دلیرا شها نوذرا

گوا تاجدارا مها مهترا

نگهبان ایران و شاه جهان

سر تاجداران و پشت مهان

سرت افسر از خاک جوید همی

زمین خون شاهان ببوید همی

گیایی که روید بران بوم و بر

نگون دارد از شرم خورشید سر

همی داد خواهیم و زاری کنیم

به خون پدر سوگواری کنیم

نشان فریدون بدو زنده بود

زمین نعل اسپ ورا بنده بود

به زاری و خواری سرش را ز تن

بریدند با نامدار انجمن

همه تیغ زهرآبگون برکشید

به کین جستن آیید و دشمن کشید

همانا برین سوگ با ما سپهر

ز دیده فرو باردی خون به مهر

شما نیز دیده پر از خون کنید

همه جامهٔ ناز بیرون کنید

که با کین شاهان نشاید که چشم

نباشد پر از آب و دل پر ز خشم

همه انجمن زار و گریان شدند

چو بر آتش تیز بریان شدند

زبان داد دستان که تا رستخیز

نبیند نیام مرا تیغ تیز

چمان چرمه در زیر تخت منست

سنان‌دار نیزه درخت منست

رکابست پای مرا جایگاه

یکی ترگ تیره سرم را کلاه

برین کینه آرامش و خواب نیست

همی چون دو چشمم به جوی آب نیست

روان چنان شهریار جهان

درخشنده بادا میان مهان

شما را به داد جهان آفرین

دل ارمیده بادا به آیین و دین

ز مادر همه مرگ را زاده‌ایم

برینیم و گردن ورا داده‌ایم

چو گردان سوی کینه بشتافتند

به ساری سران آگهی یافتند

ازیشان بشد خورد و آرام و خواب

پر از بیم گشتند از افراسیاب

ازان پس به اغریرث آمد پیام

که ای پرمنش مهتر نیک‌نام

به گیتی به گفتار تو زنده‌ایم

همه یک به یک مر ترا بنده‌ایم

تو دانی که دستان به زابلستان

به جایست با شاه کابلستان

چو برزین و چون قارن رزم‌زن

چو خراد و کشواد لشکرشکن

یلانند با چنگهای دراز

ندارند از ایران چنین دست باز

چو تابند گردان ازین سو عنان

به چشم اندر آرند نوک سنان

ازان تیز گردد رد افراسیاب

دلش گردد از بستگان پرشتاب

پس آنگه سر یک رمه بی‌گناه

به خاک اندر آرد ز بهر کلاه

اگر بیند اغریرث هوشمند

مر این بستگان را گشاید ز بند

پراگنده گردیم گرد جهان

زبان برگشاییم پیش مهان

به پیش بزرگان ستایش کنیم

همان پیش یزدان نیایش کنیم

چنین گفت اغریرث پرخرد

کزین گونه گفتار کی درخورد

ز من آشکارا شود دشمنی

بجوشد سر مرد آهرمنی

یکی چاره سازم دگرگونه زین

که با من نگردد برادر به کین

گر ایدون که دستان شود تیزچنگ

یکی لشکر آرد بر ما به جنگ

چو آرد به نزدیک ساری رمه

به دستان سپارم شما را همه

بپردازم آمل نیایم به جنگ

سرم را ز نام اندرآرم به ننگ

بزرگان ایران ز گفتار اوی

بروی زمین برنهادند روی

چو از آفرینش بپرداختند

نوندی ز ساری برون تاختند

بپویید نزدیک دستان سام

بیاورد ازان نامداران پیام

که بخشود بر ما جهاندار ما

شد اغریرث پر خرد یار ما

یکی سخت پیمان فگندیم بن

بران برنهادیم یکسر سخن

کز ایران چو دستان آزادمرد

بیایند و جویند با وی نبرد

گرانمایه اغریرث نیک پی

ز آمل گذارد سپه را به ری

مگر زنده از چنگ این اژدها

تن یک جهان مردم آید رها

چو پوینده در زابلستان رسید

سراینده در پیش دستان رسید

بزرگان و جنگ‌آوران را بخواند

پیام یلان پیش ایشان براند

ازان پس چنین گفت کای سروران

پلنگان جنگی و نام‌آوران

کدامست مردی کنارنگ دل

به مردی سیه کرده در جنگ دل

خریدار این جنگ و این تاختن

به خورشید گردن برافراختن

ببر زد بران کار کشواد دست

منم گفت یازان بدین داد دست

برو آفرین کرد فرخنده زال

که خرم بدی تا بود ماه و سال

سپاهی ز گردان پرخاشجوی

ز زابل به آمل نهادند روی

چو از پیش دستان برون شد سپاه

خبر شد به اغریرث نیک خواه

همه بستگان را به ساری بماند

بزد نای رویین و لشکر براند

چو گشواد فرخ به ساری رسید

پدید آمد آن بندها را کلید

یکی اسپ مر هر یکی را بساخت

ز ساری سوی زابلستان بتاخت

چو آمد به دستان سام آگهی

که برگشت گشواد با فرهی

یکی گنج ویژه به درویش داد

سراینده را جامهٔ خویش داد

چو گشواد نزدیک زابل رسید

پذیره شدش زال زر چون سزید

بران بستگان زار بگریست دیر

کجا مانده بودند در چنگ شیر

پس از نامور نوذر شهریار

به سر خاک بر کرد و بگریست زار

به شهر اندر آوردشان ارجمند

بیاراست ایوانهای بلند

چنان هم که هنگام نوذر بدند

که با تاج و با تخت و افسر بدند

بیاراست دستان همه دستگاه

شد از خواسته بی‌نیاز آن سپاه

شاهنامهفردوسیسردار سلیمانیحماسهمرثیه
۱۰
۳
سپهر سمیعی
سپهر سمیعی
علوم انسانی - اقتصاد - اقتصاد سیاسی - جامعه شناسی - علم سیاست - انسان شناسی - ادبیات - تاریخ - هنر - موسیقی - سینما - فلسفه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید