ویرگول
ورودثبت نام
سپهر سمیعی
سپهر سمیعیعلوم انسانی - اقتصاد - اقتصاد سیاسی - جامعه شناسی - علم سیاست - انسان شناسی - ادبیات - تاریخ - هنر - موسیقی - سینما - فلسفه
سپهر سمیعی
سپهر سمیعی
خواندن ۲۱۶ دقیقه·۱ روز پیش

زوال عقل

جلد دوم: زوال عقل

دسترسی به جلد اول: قدرت خون

بقلم: سید سپهر سمیعی


 

این یک داستان تاریخی تخیلی است که در بستر تاریخ واقعی ساخته و پرداخته شده است. روند قصه سازی و شخصیت سازی کاملا آزاد و برگرفته از تخیل است، هر چند در پاره ای مواقع ممکن است نزدیک به واقعیت به نظر برسد. مشابهت های اسمی میان شخصیت های حقیقی و حقوقی قصه با دنیای واقعی کاملا بی معنی و تصادفی است.


 

فصل ۱: صبح پیروزی

۱

شب پیروزی در هتل‌های شیک شیکاگو نبود. در سالن‌های ورزشی شهرهای کوچک اوهایو بود، جایی که بوی عرق و آبجو با بوی امید تازه‌ای مخلوط می‌شد که سال‌ها بود طعمش را فراموش کرده بودند.

جی‌دی ونس پشت شیشهٔ دفتر مرکزی کارزار انتخاباتی در کلمبوس ایستاده بود و به جمعیتی نگاه می‌کرد که در زیر باران سرد نوامبر، پرچم‌ها را چنان تکان می‌دادند که گویی کسی به آنها گفته است دیگر هرگز نیازی به تکان دادن ندارند. چهره‌ها را می‌شناخت. همان چهره‌هایی که در کودکی، پشت شیشهٔ سوپرمارکت‌های جنکشن سیتی دیده بود. همان دست‌های پینه‌بسته‌ای که پدربزرگش برای باز کردن درب کامیون‌های حمل زغال‌سنگ استفاده می‌کرد. همان زنانی که مادرش را در جلسات ان‌ای قورت داده بودند؛ وقتی که مادرش داشت سعی می‌کرد بدون شوهر، دو بچه را از گرسنگی نجات دهد.

«ما برنده شدیم، جی دی.»

صدای ترامپ بود، از پشت خط تلفن. نه آن صدای مهیب و تئاتریکال تریبون‌ها، بلکه صدایی خسته، آرام، و برای اولین بار، شکننده.

ونس شیشه را با انگشت لمس کرد. قطرات باران روی شیشه، نور چراغ‌های سالن را به هزاران نقطهٔ طلایی شکسته بودند.

«بله قربان. برنده شدیم.»


۲

سه روز بعد، در هواپیمای شخصی ترامپ که از مار-ئه-لاگو به سمت واشنگتن پرواز می‌کرد، ونس برای اولین بار احساس کرد شاید واقعاً تاریخ دارد در مسیر درستی حرکت می‌کند.

او به صندلی رئیس جمهور می اندیشید – صندلی‌ای که بایدن چند روز قبل روی آن نشسته بود و کلمات را چنان قاطی می‌کرد که گویی زبان انگلیسی را یک هفته پیش یاد گرفته بود. آن تصویر، آن زوال عیان عقلی، شاید تنها دلیلی بود که باعث شد ترامپ با اختلافی فاحش و قاطعانه پیروز انتخابات شود. هر چند همه وقتی سوء قصد نافرجام به جان دونالد ترامپ، آن هم علنی و جلوی چشم میلیون ها نفر را دیدند، مطمئن شدند که پیروزی او در انتخابات قطعی است؛ اما ونس می‌دانست چیز دیگری هم در کار است. مردم خسته بودند. نه از دموکراسی – که از جنگ‌هایی که هیچ‌وقت تمام نمی‌شدند.

ترامپ رو به او کرد و با دستی که گویی تمام سنگینی چهار سال انتظار روی آن بود، شانه ونس را زد.

«می‌دونی مشکل اصلی کجاست، جی دی؟»

ونس تکان نخورد. بلد بود که رئیس‌جمهور اغلب سؤالاتش را بی‌آنکه منتظر جواب باشد ادامه می‌دهد.

«ما یک‌باره رفتیم تو عراق و افغانستان. بعد موندیم. سال‌ها موندیم. یه عمر پول و جون دادیم. به اونها چی یاد دادیم؟»

مکثی نکرد.

«یاد دادیم می‌تونن هر کاری دلشون بخواد بکنن. چون ما هرگز از خودمون نپرسیدیم: "چی به نفع ماست؟" به همه دنیا اجازه دادیم ما رو مثل گاو بدوشن. حتی طالبان هم ما رو می دوشید! واقعا حیرت آوره! طالبان!!»

ونس لبخند زد. این همان ترامپی بود که به او رأی داده بود. نه دیپلماتِ خستهٔ وزارت خارجه، که تاجری سرزنده که بده بستان را مثل نفس کشیدن بلد بود.

ترامپ ادامه داد: «اما این بار فرق می‌کنه، جی دی. از حالا به بعد سیاست ما "اول آمریکا" هست. اگه ما برنده نشده بودیم، چیزی نمونده بود بایدن خواب آلود آمریکا رو دوباره بندازه توی یه جنگ بی پایان دیگه توی خاورمیانه. همین الان ببین چه وضعیتی درست کرده! اون از اوکراین و روسیه، این هم از اسرائیل و غزه و ایران...»

ونس گفت: «کاملا درسته قربان. برنامه ما برای خاورمیانه چی باید باشه؟»

ترامپ به پنجره خیره شد. ابرها زیر هواپیما سفید و ساکن بودند.

«ایران، جی دی. بیشتر از چهل ساله سردرد آمریکا شدن. از عراق تا افغانستان، از لبنان تا سوریه. وقتشه این سردرد رو تمام کنیم. باید پرونده ایران رو هر طوری شده به سرعت ببندیم.»


۳

جی‌دی ونس مردی بود که از فقر به معبد قدرت رسیده بود. در اوهایو، در شهری که کارخانه‌های فولاد آن یکی پس از دیگری تعطیل می‌شدند، بزرگ شده بود. مادرش با اعتیاد دست و پنجه نرم می‌کرد، پدرش را هیچ‌وقت نمی‌شناخت، و پدربزرگش – مردی که به او یاد داد چگونه کامیون بارگیری کند – تنها کسی بود که به او گفت «تو می‌تونی از اینجا بری بیرون.»

و رفته بود. به تفنگداران دریایی، به دانشگاه اوهایو، به دانشکده حقوق ییل، به شرکت سرمایه‌گذاری پیتر تیل، و حالا به اتاق وضعیت کاخ سفید.

اما هیچ‌کدام از اینها – نه مدرک حقوق، نه میلیون‌ها دلاری که در سیلیکون ولی به دست آورده بود – به اندازهٔ همین لحظه برایش واقعی نبود. لحظه‌ای که پشت تریبون در شب پیروزی، به مادرش که در ردیف اول گریه می‌کرد نگاه کرد و گفت: «این پیروزی توئه، مامان. این پیروزی همهٔ اون بچه‌هایی بود که کسی بهشون نگفت می‌تونن...»

بغضش گرفت. همان بغض همیشگی، همان حسی که هرگاه از رنج آدم‌های عادی حرف می‌زد، گلویش را می‌فشرد.

در جمعیت، پیرزنی با روسری کهنه را دید که دو پرچم کوچک را تکان می‌داد – یکی آمریکا، یکی پرچم جنبش ماگا. هیچ‌کدام از استراتژیست‌های دموکرات هرگز او را ندیده بودند. برای آنها او فقط یک «آمار» بود. یک «رأی سفیدپوست طبقه کارگر». اما ونس نامش را می‌دانست. مارگارت بود، همسایهٔ قدیمی‌شان در میدلتاون، که وقتی مادرش برای سه روز پیدایش نبود،هر روز نان و تخم‌مرغ برایشان می‌آورد.

او به کاخ سفید نمی‌رفت تا تاریخ را نجات دهد. می‌رفت تا برای مارگارت‌ها جنگی را تمام کند که هرگز از آنها نپرسیده بودند آیا می‌خواهند در آن بجنگند یا نه.


۴

هفتهٔ اول انتقال قدرت، ونس در جلسه‌ای شرکت کرد که در نوع خود بی‌سابقه بود. ترامپ تیمی از مشاوران سیاست خارجی را جمع کرده بود – نه آن دیپلمات‌های کارکشتهٔ حرفه‌ای که از دوران بوش و اوباما باقی مانده بودند، بلکه افرادی که در طول مبارزات انتخاباتی به او ثابت کرده بودند می‌توانند خارج از چارچوب فکر کنند.

مارکو روبیو، وزیر خارجهٔ جدید، با جدیت همیشگی اسناد را توضیح می‌داد. پیت هگزت، وزیر جنگ، هر از گاهی با حرارت از «نمایش قدرت» حرف می‌زد. اما ونس ساکت بود. داشت فیلمی را در ذهنش مرور می‌کرد: فیلمی که ساعاتی پیش، از یک پایگاه مخفی سیا برایش فرستاده بودند.

آن فیلم، مردی را نشان می‌داد با ریشی سپید و عمامه‌ای سیاه، نشسته پشت میزی ساده. ونس پیش از روشن شدن تصویر، انتظار داشت اتاقی مملو از پرچم و شعار ببیند؛ چیزی شبیه آنچه تحلیلگران تلویزیونی همیشه از جمهوری اسلامی نشان می‌دادند.

اما اتاق تقریباً خالی بود. روی میز فقط چند کتاب باز دیده می‌شد. پیرمرد خم شده بود و چیزی را با مداد در حاشیه یکی از صفحات می‌نوشت. چند ثانیه گذشت بی‌آنکه متوجه دوربین شود. بعد سرش را بلند کرد و با فردی که بیرون قاب ایستاده بود، درباره جمله‌ای در یک کتاب صحبت کرد. صدایش در فایل ضبط نشده بود.

ونس اخم کرد. این صحنه شبیه هیچ‌کدام از تصاویری نبود که از رهبران خاورمیانه در ذهن داشت.

فیلم ادامه یافت. پیرمرد دوباره به کتاب برگشت. انگار دوربین اصلاً برایش اهمیتی نداشت. یکی از تحلیلگران سیا که کنار مانیتور ایستاده بود گفت:

«آخرین ویدیوی داخلیه. حدود ده روز پیش ضبط شده.»

ونس چیزی نگفت.

در تمام مدت انتظار داشت لحظه‌ای فرا برسد که آن پیرمرد رو به دوربین کند، مشت گره کند، تهدیدی بر زبان بیاورد یا دست‌کم نشانه‌ای از خشم نشان دهد. اما چنین اتفاقی نیفتاد. تنها در ثانیه‌های پایانی، مرد برای لحظه‌ای سر بلند کرد و مستقیم به لنز نگاه کرد. نه با خشم و نه با لبخند؛ فقط نگاه کرد.

ونس بعدها هرگز نتوانست توضیح دهد چرا آن چند ثانیه در ذهنش ماندگار شد. در آن نگاه هیچ چیز غیرعادی وجود نداشت. با این حال حسی ناخوشایند به او دست داد؛ حسی شبیه وقتی که وارد اتاقی می‌شوی و ناگهان می‌فهمی همه افراد حاضر، قواعد بازی را می‌دانند جز تو.

نام آن مرد سید علی خامنه‌ای بود. رهبر معظم ایران. همان مردی که رئیس‌جمهور تصمیم گرفته بود برایش نامه بنویسد.


۵

جلسه دو ساعت طول کشید. همه چیز در هاله‌ای از ابهام بود. تحلیلگران سیا تخمین‌های متفاوتی از قدرت واقعی رهبری ایران می‌دادند. برخی می‌گفتند او کاملاً کنترل اوضاع را دارد. برخی دیگر، از جمله تولسی گابارد که ونس او را قبلا به عنوان یک سناتور دموکرات می شناخت، معتقد بودند ایران از درون در حال ترک خوردن است.

گابارد که حالا قرار بود سکاندار بالاترین مقام امنیتی در دولت ترامپ شود، زن میانسالی بود با چشمانی که ونس دوست داشت به آنها خیره شود. لباس نظامی نداشت – کت و شلوار سادهٔ خاکستری پوشیده بود – اما راه رفتنش، ایستادنش، و نگاه مستقیمش وقتی حرف می‌زد، همه چیز دربارهٔ او فریاد می‌زد: «من خاک خورده‌ام. من آدم کشته‌ام. من چیزهایی دیده‌ام که شما در خواب هم نمی‌بینید.» گویی چیزی درونش بود که ونس را وادار به احترام می کرد.

وقتی جلسه تمام شد، ترامپ ونس را به گوشه‌ای کشید. هیاهو فروکش کرده بود. دو مرد در خلوت، روبروی پنجره‌ای که رو به حیاط جنوبی کاخ سفید باز می‌شد، ایستاده بودند.

ترامپ آهسته شروع کرد:

«بین جی دی. من برای این کارزارخیلی هزینه دادم. تو هم دادی. مردم ما خسته‌ان. از خبرهای جنگی که بیشتر از بیست ساله تموم نمی‌شه. از التماس برای قیمت بنزین. از اینکه مدام بهشون بگن "چند سال دیگه وضعیت بهتر می‌شه".»

به شیشه نگاه کرد. بازتاب نور، خطوط چهره‌اش را تیزتر می‌کرد.

«من می‌خوام این جنگ ها رو تموم کنم. اما برای تموم کردنشون، باید بدونیم طرف مقابلمون کیه. »

ترامپ با لبخند ادامه داد: «من دور اول خیلی سعی کردم با ایران به توافق برسم. ولی خامنه ای محکم وایساد و هیچ جوری کوتاه نیومد. میخوام همین فردا براش یه نامه بنویسم. مستقیم به خودش. ببینیم چطور جواب می‌ده.»

ونس پرسید: «و اگر جواب نداد؟»

ترامپ برگشت و مستقیم در چشمانش نگاه کرد. لحظه‌ای طاقت‌فرسا سکوت کرد. بعد گفت:

«اگه جواب نده، یعنی یا نمی‌تونه تصمیم بگیره، یا نمی‌خواد. هر دو به نفع ماست. چون بعدش می‌دونیم باهاش هیچ‌کاری نمی‌تونیم بکنیم و باید بریم سراغ کسی که واقعاً تصمیم می‌گیره.»

ونس نفس عمیقی کشید. منطق ساده بود. شاید زیادی ساده. اما کدام واقعیت سیاسی تا به حال پیچیده‌تر از یک معاملهٔ خوب بوده است؟


۶

آن شب، ونس در اتاقش در برج ترامپ (که حالا دیگر هتل نبود، بلکه یک ساختمان امنیتی با تیم حفاظت مسلح بود) روی تختی که ملحفه‌های سفیدش بوی تند پنبه‌ی تازه می‌داد، دراز کشید. به سقف خیره شد.

خاطره‌ای از کودکی آمد: پدربزرگش زیر کامیون فورد قدیمی، با روغن و گریس، داشت پیچی را سفت می‌کرد. ونس که شش سال بیشتر نداشت، از زیر کامیون صدای هِف هِف نفس‌های سنگین پدربزرگ را می‌شنید. پرسید: «بابابزرگ، چرا این ماشین همیشه خرابه؟»

پدربزرگ بدون اینکه دست از کار بکشد، گفت: «چون آدم‌هایی که اینو ساختن، به فکر این نبودن که بعد از پنج سال چی بشه. فقط فکر کردن به سود سه ماهه. عین سیاست‌مدارها.»

ونس چشم بست. از اینکه می دانست ترامپ از جنس آن سیاستمدارها نیست احساس غرور می کرد.


۷

فردا صبح، اولین پرتوهای آفتاب نوامبر به پنجرهٔ اتاق هتل تابید و چهرهٔ خستهٔ ونس را روشن کرد. اصلا متوجه نشده بود که تلفنش سه بار زنگ خورده. از طرف کاخ سفید بود.

پیام صوتی از دستیار ویژهٔ ترامپ:

«آقای ونس، رئیس‌جمهور فردا جلسهٔ ویژه داره. قراره در مورد نامه‌ی ایران تصمیم نهایی گرفته بشه. گفته شما حتماً باشید.»

ونس از جا بلند شد. زیر دوش آب سرد، با خودش حرف زد: «این همون فرصته. آمریکا بالاخره از باتلاق خاورمیانه خلاص میشه.»

اما نمی‌دانست که این «فرصت» دیری نخواهد پایید. نه به خاطر محتوای نامه، که به خاطر جوابی که از تهران می‌آمد. جوابی که نه از طریق کانال‌های دیپلماتیک، بلکه در جلوی چشم انور قرقاش، مشاور اماراتی، و با صدای بلند از زبان وزیر خارجه‌ی ایران خوانده خواهد شد – و نه برای پاسخ، بلکه برای تحقیر.

و ونس در آن لحظه، هنوز شاد بود. هنوز ایمان داشت. هنوز فکر می‌کرد ماگا یعنی «آمریکا را دوباره بزرگ کن»، نه «آمریکا را در بازی‌ای بباز که قوانینش را هیچ‌کس نمی‌داند».


 

فصل ۲: نامه به رهبر

۱

نامه را خود ترامپ نوشت. نه پیش‌نویس‌های متعدد وزارت خارجه، نه یادداشت‌های بلندبالای مشاوران امنیت ملی. خودش، با خودکار مشکی‌اش، روی کاغذی ساده اما با کیفیت، خط خطی کرد. ونس بعدها فهمید که ترامپ هیچ‌وقت به تیمش اعتماد نداشت که «لحن» را درست متوجه شوند. «لحن» برای ترامپ مثل مزهٔ غذا بود – یا خودت می‌زنی، یا خراب می‌شود.

ونس صبح زود به دفتر بیضی رسید. ترامپ پشت میز نشسته بود و متن نهایی را با صدای بلند می‌خواند.

«به نام خداوند بخشندهٔ مهربان. حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر معظم جمهوری اسلامی ایران...»

ونس گوش می‌داد. جملات ساده بود، بی‌حاشیه، بی‌آن مدعیات حقوقی مرسوم در دیپلماسی سنتی. ترامپ نوشته بود: «گذشته را نمی‌شود عوض کرد، اما آینده را می‌شود ساخت. خاورمیانه از خون خسته شده. من برای پایان دادن به جنگ‌ها انتخاب شده‌ام. اگر شما هم همین اراده را دارید، وقت گفتگوست. دو دولت، دو رهبر، یک فرصت. منتظر پاسخ شما هستم.»

ترامپ برگه را بلند کرد و مقابل چراغ گرفت. شبیه مردی بود که چکِ برندهٔ لاتاری را نگاه می‌کند.

«چطوره، جی دی؟»

ونس چند ثانیه مکث کرد. نامه ساده بود. شاید زیادی ساده. اما شاید هم در دنیای سیاست که همه چیز را در لفافه می‌گفتند، همین سادگی گویاتر باشد.

«مختصر و مفید است، قربان.»

ترامپ لبخند زد. «دیپلمات‌ها دو صفحه برام نوشته بودن پر از "علی‌رغم"، "لکن"، "با عنایت به". گفتم این که قرارداد پیش فروش نیست. برو همون حرف دلتو بزن.»

نامه را در پاکت کرم‌رنگی گذاشت و با موم قرمز مهر کرد. ونس در تمام مدت آماده‌سازی نامه، یک بار دیگر به آن نگاهِ رهبر ایران در فیلم فکر کرد. نمی‌دانست چرا، ولی حسی داشت که برایش توصیف‌ناپذیر بود.


۲

انتخابِ واسطه مهم بود. ترامپ نه می‌خواست از کانال سوئیس برود، و نه از طریق عمان. به گفته خودش، «این کانال‌ها پُر از جاسوسن. هر چی بگی قبل از اینکه برسه به دست خامنه‌ای، تو روزنامه‌ها میاد.»

از طریق روابط تجاری خصوصی خودش، بالاخره انور قرقاش را انتخاب کرد. مشاور رئیس‌ دولت امارات. یعنی کشوری که هم با آمریکا روابط بسیار نزدیکی داشت، هم با اسرائیل ، و از همه مهم‌تر، با ایران هم روابط مفصلی داشت. قرابت فرهنگی، خانوادگی و اقتصادی امارات با ایران، قرقاش را به یکی از معدود واسطه‌های قابل قبول برای هر دو طرف تبدیل کرده بود.

ونس پیش از دیدار، پروندهٔ قرقاش را خوانده بود. مردی باهوش، خونسرد، با لبخندی که به ندرت از روی صورتش محو می‌شد. در مصاحبه‌ها، هیچ‌وقت مستقیماً به ایران حمله نکرده بود. می‌گفت: «ما همسایگان خود را انتخاب نمی‌کنیم. فقط می‌توانیم با آنها زندگی کنیم یا بمیریم.»

ترامپ در جلسهٔ محرمانه به قرقاش گفت: «این نامه رو به دست خود خامنه‌ای برسون. نه به وزارت خارجه، نه به دفتر رئیس‌جمهور. مستقیم به خودش. پیام من رو برسون: "ما می‌تونیم با هم حرف بزنیم. بدون واسطه. مثل دو تاجر."»

قرقاش پاکت را گرفت، بدون اینکه نگاهش را از چشمان ترامپ بردارد.

«آقای رئیس‌جمهور، من نامه را می‌رسانم. اما نمی‌توانم تضمین کنم چه پاسخی بیاید.»

ترامپ با قاطعیت گفت: «همین که برسونی کافیه. جوابش به عهدهٔ خودشونه.»

ونس در آن جلسه سکوت کرد. داشت صورت قرقاش را می‌خواند. مرد اماراتی نه ترسیده بود و نه ذوق‌زده. چیزی شبیه کنجکاوی در چشمانش موج می‌زد؛ کنجکاوی مردی که می‌دانست دارد به تماشای یک تاریخ‌سازی می‌رود.

وقتی انور قرقاش از اتاق خارج شد، ترامپ رو به ونس کرد و گفت: «اگه ایرانی ها هم یاد بگیرن مثل این عرب ها کون منو لیس بزنن، کاری میکنم که ایران حسابی آباد بشه. خاورمیانه میتونه اروپای جدید بشه. ما بودیم که اروپا رو بعد از جنگ جهانی دوم آباد کردیم. حالا اون حرومزاده ها برای خود ما شاخ شدن و فقط بلدن ما رو بدوشن! وقتشه دنیا رو یه تکونی بدیم...»


۳

ده روز گذشت. ده روزی که برای ونس مثل ده هفته بود. هر روز صبح، اولین کاری که می‌کرد چک کردن ایمیل‌های فوق‌محرمانه بود. هر روز ظهر، از دستیار نظامی می‌پرسید: «خبری از منطقه نیست؟» هر شب، با خود فکر می‌کرد شاید این ایدهٔ ترامپ – نامه مستقیم به رهبر – آنقدرها هم که به نظر می‌رسید ساده نبود.

در این ده روز، تولسی گابارد دو بار با ونس تماس گرفت. بار اول برای ارائهٔ گزارشی از وضعیت میدانی ایران. بار دوم برای یک هشدار غیررسمی.

آن‌ها در یک کافی‌شاپ در حومهٔ آرلینگتون ملاقات کردند. گابارد با لباس غیررسمی، کلاه بیسبال به سر، و نقشهٔ متروی واشنگتن در دست. ونس با ماشین شخصی آمده بود، بی‌محافظ.

گابارد بدون مقدمه گفت: «آقای معاون، من نمی‌دانم رئیس‌جمهور دقیقاً چه نامه‌ای فرستاده. اما چیزی که این روزها در تهران می‌گذرد، من را نگران می‌کند.»

ونس قهوه‌اش را نصفه گذاشت: «چه چیزی؟»

«بوی یک اتفاق بزرگ می‌آید. نه از بیرون، از درون. کسی در حال جابجا کردن مهره‌هاست. موج افشاگری علیه فرماندهان کلیدی سپاه نمیتونه اتفاقی باشه. رد پای این افشاگری ها رو توی هیچکدوم از سرویس های اطلاعاتی خارجی پیدا نکردیم. این یعنی یا اطلاعات ما کاملاً کور شده، یا...»

«یا؟»

گابارد نگاهش را به لیوان کاغذی خالی دوخت: «یا خودشون دارند با هم تسویه حساب می‌کنند. و ما داریم از بیرون تماشا می‌کنیم، بی‌آنکه بفهمیم کدام طرف را باید تشویق کنیم. منبع من در تهران می‌گه این افشاگری‌ها و این پیش‌دستی اطلاعاتی، کارِ وزارت اطلاعات یا ساختارهای رسمی داخلی هم نیست. یه هسته سخت و پنهان در پاستور شکل گرفته که بعضی منابع اون رو به حلقه‌های نزدیک به فرزند رهبر نسبت می‌دن. یه روحانی جوان به نام سید مجتبی.»

ونس خواست بپرسد «منظورت دقیقاً چیست؟» اما سوال را عقب انداخت. ترامپ یک قانون ساده داشت: تا وقتی پای توافق در میان نباشد، هیچ‌کس نباید در امور داخلی ایران دخالت کند. «بذار خودشون خودشون رو بکشند» – این جملهٔ ترامپ بود که ونس بارها شنیده بود و هر بار، با وجود ظاهر ناخوشایندش، ته دلی خوشایند حس کرده بود.


۴

روز یازدهم، خبر آمد. نه از طریق کانال رسمی، که از طریق شبکه‌های اجتماعی. یک خبرنگار نزدیک به دفتر رهبری در توییتی مبهم نوشت: «نامهٔ آمریکایی‌ها رسید. اما جوابی در کار نیست. لااقل نه از نوعی که منتظرش بودند.»

ترامپ عصبانی نشد. ونس منتظر انفجار بود، اما رئیس‌جمهور فقط اخم کرد و گفت: «بیا ببینیم چی شده.»

ساعاتی بعد، جزئیات از طریق قرقاش رسید. قرقاش با چهره‌ای که به سختی بی‌احساسی خود را حفظ کرده بود، گزارش داد:

«نامه را رساندم. رهبر در حضور من نامه را بدون اینکه حتی باز کند، مستقیما به دست عراقچی – وزیر خارجه ایران – داد و گفت: "شما بخوان."»

ترامپ که پشت میز بیضی نشسته بود، خودکار را روی میز کوبید. «یعنی چی "بخوان"؟ مگه خودش بلد نیست بخونه؟»

قرقاش توضیح داد: «بلد است. اما خواست وزیر خارجه بخواند. با صدای بلند. در حضور من و چند نفر دیگر از مقامات.»

ونس نگاهش را به قالیچهٔ گره خورده زیر میز دوخت. داشت تصویر را در ذهن مرور می‌کرد: پیرمرد ریش‌سپید، نامهٔ رئیس‌جمهور آمریکا را مثل یک نامهٔ اداری به دست وزیر خارجه می‌دهد تا با صدای بلند بخواند. این یعنی چی؟ تحقیر؟ بی‌اعتنایی؟ یا شاید هم چیزی دیگر: نمایش قدرت.

قرقاش ادامه داد: «بعد از خواندن نامه، آقای خامنه‌ای چند ثانیه سکوت کرد. بعد گفت: "نامه را دیدیم. جوابی نداریم." و بلند شد و رفت.»

ونس پرسید: «هیچ چیز دیگری نگفت؟»

قرقاش سر تکان داد. «نه. حتی "سلام" هم جواب نداد.»


۵

اتاق وضعیت بعد از رفتن قرقاش، در سکوت فرو رفت. مارکو روبیو اولین کسی بود که سکوت را شکست:

«پاسخ منفی قطعی است. باید نتیجه‌گیری کنیم که ایشان تمایلی به مذاکره ندارد.»

پیت هگزت با حرارت اضافه کرد: «الان وقتشه فشار رو زیاد کنیم. چند تا پایگاه توی خلیج فارس براشون بزنیم تا بفهمند با کی طرف‌اند.»

اما ترامپ دست بلند کرد. سکوت دوباره برقرار شد.

«نه. شماها هیچی نفهمیدید.»

همه نگاه‌ها به او دوخته شد.

ترامپ بلند شد و به سمت پنجره رفت. پشتش را به جمع کرد و چند لحظه به حیاط جنوبی نگاه کرد. بعد برگشت. چهره‌اش نه خشمگین بود و نه ناامید؛ چیزی شبیه پیروزی در گوشه‌های لبش دیده می‌شد.

«چرا خامنه‌ای نامه رو خودش نخوند؟ چرا داد دست وزیر خارجه اش تا بخونه؟»

هیچ‌کس جواب نداد. ونس داشت فکر می‌کرد.

ترامپ خودش جواب داد: «در ظاهر چون می‌خواست نشون بده که از این حرفا بالاتر است. می‌خواست بگه "من با تو کار ندارم، برو با زیردست‌هام حرف بزن". ولی در واقع این یعنی از موضع ضعف داره حرف می‌زنه. کسی که قدرت داره، نامه رو خودش می‌خونه و جواب می‌ده. کسی که ضعیفه، پنهون می‌شه پشت وزیر خارجه. می‌فهمی جی دی؟»

ونس چند ثانیه مکث کرد. منطق ترامپ روشن بود. هرچند دستگاه پروپاگاندای جمهوری اسلامی با مهارت سعی می کرد از این برخورد روایتی اقتدار آمیز ارائه کند، اما ترامپ با تیزبینی تاجرمآبانه اش متوجه واقعیت پشت ماجرا شده بود. واقعیت حتما همین بود که خامنه ای از رویارویی مستقیم با رئیس جمهور ترامپ وحشت داشت.

«فکر می‌کنم حق با شماست قربان.»


۶

آن شب، ونس با تولسی گابارد تماس گرفت. خواست نظر او را بداند. گابارد در امن‌ترین خط ممکن گفت:

«آقای معاون، من چند سال در منطقه بودم. مشکل اینه که نمی‌دونم. جواب ندادن گاهی نشانه ضعفه. گاهی نشانه قدرته. اما یه چیز رو می‌دونم؛ آدمی که بخواد تحقیرت کنه معمولاً واکنش احساسی نشون می‌ده. ولی انگار واکنش رهبر ایران توش یه حس اطمینان هست.»

صدای تولسی در گوش ونس با وضوح بسیار زیاد ارتعاش می کرد، ولی معنای جملاتش را با تاخیر می فهمید. خط را قطع کرد و به دیوار اتاقش خیره شد. روی میز، عکسی از مادرش بود در شب پیروزی، با چشمانی گریان و لبخندی که می‌گفت «پسرم، بالاخره.» ونس قاب را برداشت و با دستمال غبار روی شیشه را پاک کرد.

با خودش فکر کرد: آیا مارگارت همسایه، که فقط می‌خواست نوه‌هایش در آرامش بزرگ شوند، باید بداند که نامهٔ رئیس‌جمهور آمریکا در تهران بلند خوانده شده و جوابی نگرفته؟ آیا او باید نگران این جزئیات بی اهمیت باشد که رهبری در آن سوی دنیا، با یک سکوت ساده، با مفاهیم قدرت و ضعف بازی می کند؟


۷

فردا صبح، ترامپ توییتی نوشت که ظرف یک ساعت میلیون‌ها بار دیده شد:

«نامه‌ام را به ایران فرستادم. هیچ پاسخی نگرفتم. این نشان می‌دهد که رهبران ایران به فکر مردم خود نیستند. اما صبر کنید. روش‌های دیگری هم داریم.»

ونس توییت را خواند. درست بود. از نظر سیاسی، هیچ چیز غلطی در آن نبود. اما باز هم آن احساس ناخوشایند – احساسی که بعد از دیدن فیلم رهبر ایران در سینۀ او جا خوش کرده بود – از بین نمی‌رفت.

در همان روز، تولسی گابارد دوباره تماس گرفت. خبری نداشت. فقط یک جمله گفت:

«مراقب باشید، آقای معاون. این بازی تازه شروع شده. و من نمی‌دانم چه کسی در زمین ماست و چه کسی در زمین آنها.»

ونس جمله را شنید. اما هنوز معنای واقعی آن را نمی‌فهمید.



 

فصل ۳: پاسخ تحقیر آمیز

۱

ونس یک هفته تمام نمی‌توانست آن تصویر را از ذهنش بیرون کند: پیرمرد ریش‌سپید، نامهٔ رئیس‌جمهور آمریکا را بدون اینکه حتی پاکت را باز کند، به دست وزیر خارجه‌اش می‌دهد و می‌گوید «شما بخوان.» نه از روی کنجکاوی، نه از روی خشم. انگار که دارد یک قبض آب به کسی می‌دهد تا تشنگی‌اش را برطرف کند.

جلسهٔ بعدی در کاخ سفید برای «تحلیل حادثه» تشکیل شد. اتاق وضعیت پر از چهره‌های آشنا بود: مارکو روبیو با پیشانی‌اش که از شدت تمرکز پر از چین شده بود، پیت هگزت که بی‌صبرانه خودکارش را با آن دستان خالکوبی شده روی میز می‌کوبید، و چند مشاور ارشد دیگر که هر کدام پرونده‌های قطور ضخیمی جلویشان بود.

اما ونس چشمش به دنبال کسی دیگر بود: تولسی گابارد. سکاندار جدید دستگاه های امنیتی بزرگترین قدرت جهان که همیشه با آن چشمان خاک‌خورده و کت و شلوار خاکستری توجهش را جلب خود می کرد. گابارد آنجا نبود.

ترامپ با همان اعتمادبه‌نفس همیشگی وارد شد. کراوات قرمز، کت و شلوار آبی تیره، و لبخندی که می‌گفت «من همیشه برنده‌ام، حتی وقتی به نظر می‌رسد باختم.»

«خیلی خب، بچه‌ها. تحلیل کنید برام. چه اتفاقی افتاد؟»

مارکو روبیو اول شروع کرد: «قربان، تحلیل ما این است که خامنه‌ای قصد تحقیر آمریکا را داشته. با این کار می‌خواسته نشان دهد که شما را در سطحی پایین‌تر از خودش می‌بیند. این یک حرکت تبلیغاتی است برای افکار عمومی داخلی خودش.»

پیت هگزت با حرارت اضافه کرد: «به نظر من ما باید فورا ناوهای هواپیمابر و رزم ناوهای خودمون رو به خاورمیانه اعزام کنیم و بلوف رژیم ملاها را بخوانیم.»

ترامپ دست بلند کرد. سکوت.

«باز هم عجله دارید. نه. شما دارین مثل سیاستمدارهای کودن حرفه ای فکر می کنین. معنی حرکت خامنه ای اینه که ما باید با وزیر خارجه ایران صحبت کنیم. حالا یا می ترسه خودش مستقیم با من صحبت کنه، یا به هر دلیلی نمی خواد بیاد جلو. راه حل اینه که من یک نفر فرستاده ویژه بفرستم با وزیر خارجه ایران وارد مذاکره بشه.»

ونس سکوت کرده بود. داشت گوش می‌کرد. ایده رئیس جمهور فوق العاده بود. از طرفی با فرستادن یک نفر غیر از مارکو روبیو، پاسخی غیر متقارن به بی اعتنایی رهبر ایران به نامه خودش می داد. و از طرف دیگر همچنان مسیر دیپلماسی را ادامه می داد تا از سقوط در یک جنگ بی پایان دیگر پیشگیری کند.


۲

درست زمانی که بحث داشت به اوج می‌رسید، در اتاق باز شد و تولسی گابارد وارد شد. بدون اینکه از کسی اجازه بگیرد، مستقیم رفت به گوشهٔ اتاق و کنار دیوار ایستاد. چشمانش به ونس دوخته شد، نه به ترامپ.

ترامپ که متوجه حضور او شد، گفت: «آها، تولسی. بیا جلو. نظرت چیه؟»

گابارد چند قدم جلو آمد، اما باز هم فاصله‌اش را حفظ کرد.

«آقای رئیس‌جمهور، من نمی‌دانم که این حرکت نشانهٔ ضعف بوده یا قدرت. چیزی که می‌دانم این است: در منطقه خاورمیانه، کسی که واقعاً قدرتمند است، نیازی به اثبات قدرت ندارد. سکوتش خودش یک پیام است.»

ترامپ اخم کرد. «یعنی چی؟ یعنی تو می‌گی اون قویتر از اونیه که نشون می‌ده؟»

گابارد چند ثانیه مکث کرد. بعد گفت: «یا شاید هم آنقدر قوی است که نیازی به پاسخ نمی‌بیند.»

سکوت سنگینی در اتاق پیچید. ونس نگاهش را از گابارد به ترامپ و دوباره به گابارد چرخاند. این جمله، دقیقاً همان چیزی بود که خودش به آن فکر می‌کرد اما جرأت گفتن نداشت.

ترامپ اما ناگهان خندید. نه خندهٔ عصبی، خندهٔ واقعی.

«تو زیادی جدی گرفتی، تولسی. من توی تجارت یاد گرفتم: اگه کسی به پیشنهادت جواب نده، یعنی یا پول نداره، یا نمی‌خواد معامله کنه. در هر دو صورت، تو وقتت رو با اون تلف نمی‌کنی. می‌ری سراغ مشتری بعدی.»

گابارد چیزی نگفت. فقط سری تکان داد و به جایگاه قبلی‌اش در گوشهٔ اتاق برگشت.

ونس اما نتوانست چشم از او بردارد. برای اولین بار، کسی را در اتاقی پر از ژنرال و دیپلمات دیده بود که لحنی متفاوت داشت، از جنس همان لحنی که او در خلوت با خودش زمزمه می کرد.


۳

جلسه که تمام شد، ونس به دنبال گابارد رفت. او را در راهروی خلوت طبقهٔ زیرزمین پیدا کرد. گابارد داشت با دستگاه قهوه‌ساز ور می‌رفت.

«تولسی.»

گابارد برگشت. «آقای معاون.»

«اون حرفت... جدی بود؟»

گابارد فنجان قهوه را برداشت و جرعه‌ای نوشید. «کدوم حرف؟»

«اینکه شاید آنقدر قوی است که نیازی به پاسخ نمی‌بیند.»

گابارد فنجان را روی میز گذاشت و رو به ونس ایستاد. چشم‌هایش را توی چشم‌های ونس دوخت.

«آقای معاون، من بیست سال در ارتش خدمت کردم. در عراق و کویت جنگیدم و سوریه، لبنان و یمن رو به خوبی میشناسم. یک چیز را به شما بگویم: غربی‌ها همیشه فکر می‌کنند همه مثل خودشان فکر می‌کنند. اما اینها آدم‌های دیگری هستند. قواعد بازی آنها فرق می‌کند. برای آنها، سکوت گاهی بلندترین فریاد است.»

ونس چند ثانیه مکث کرد. «تو فکر می‌کنی ترامپ اشتباه می‌کند؟»

گابارد لبخند تلخی زد. «من فکر نمی‌کنم هیچ‌کس اینجا اشتباه می‌کند. حرفم این است که شاید همهٔ ما داریم دربارهٔ چیزی بحث می‌کنیم که اصلاً معنای واقعی‌اش را نمی‌فهمیم.»

گابارد رفت. ونس تنها ماند. به دیوار سفید راهرو خیره شد. احساس می‌کرد نکته مهمی در حرف های تولسی هست که هنوز کشف نکرده.


۴

چند روز بعد، ونس با گابارد تماس گرفت. می‌خواست بیشتر بداند. گابارد پیشنهاد ملاقات داد. این بار نه در کافی‌شاپ، که در پارکینگ یک مرکز خرید نیمه‌تعطیل در ویرجینیا.

گابارد بدون مقدمه گفت: «آقای معاون، من چند روز پیش یک منبع در تهران داشتم. چیزی گفت که تا به حال به کسی نگفته‌ام.»

ونس نزدیکتر شد. «بگو.»

«آن منبع گفت که رهبر ایران از نامهٔ ترامپ اصلاً تعجب نکرده. انگار منتظر آن بوده. و آن حرکت – دادن نامه به وزیر خارجه – از قبل طراحی شده بود.»

ونس قلبش تند زد. «یعنی چه؟ یعنی می‌دانست نامه می‌آید؟»

گابارد سر تکان داد. «نشانه‌ها حاکی از آن است که آنها از محتوای نامه اطلاع داشتند. شاید حتی قبل از اینکه قرقاش پاکت را باز کند.»

«یعنی... منبع نفوذی در کاخ سفید داریم؟»

گابارد شانه بالا انداخت. «یا در کاخ سفید، یا در دفتر قرقاش، یا در هر دو. نکته این است که...» او صورتش را به صورت ونس نزدیک کرد، طوری که حتی نفسش مستقیما به صورت ونس برخورد می کرد. «این بازی فقط یک طرفه نیست. ما فکر می‌کنیم داریم آنها را می‌خوانیم. اما شاید آنها دارند ما را می‌خوانند.»

ونس نفس عمیقی کشید. بوی گرم عطر گابارد در مشامش نشست. اما برای اولین بار، تاریکی را حس کرد. نه تاریکی فضا، تاریکیِ ندانستن. تاریکیِ اینکه نمی‌دانی چه کسی روی چه نقشه‌ای حرکت می‌کند.



 

فصل ۴: دستاوردهای نتانیاهو

۱

سفر نتانیاهو به واشنگتن از ماه قبل برنامه‌ریزی شده بود، اما بعد از ماجرای نامه، برنامه عوض شده بود. دیگر یک دیدار معمولی نبود. حالا همه منتظر بودند ببینند نخست‌وزیر اسرائیل چه پاسخی به آن «پاسخ تحقیر آمیز» خواهد داد.

ونس صبح زود به اتاق وضعیت آمد. هنوز چهل دقیقه به جلسه مانده بود، اما می‌خواست تنها باشد. پشت میز نشست و خلاصه گزارش‌های سیا را مرور کرد. همه چیز تکراری بود: تحلیل‌های مبهم، تخمین‌های مختلف، و یک خط قرمز ثابت – «هیچ اطمینانی از نیات واقعی رهبری ایران در دست نیست.»

در همین حین، در باز شد و تولسی گابارد وارد شد. بدون اینکه کلامی بگوید، کنار ونس نشست.

رو به ونس گفت: «نخوابیدی؟».

ونس شانه بالا انداخت و با نیم لبخندی گفت: «نه زیاد!»

گابارد به مانیتور خیره شد. صفحه، نقشه خاورمیانه را نشان می‌داد با نقطه‌های قرمز و سبز.

ونس سعی کرد سنگینی فضا را کم کند و گفت: «نتانیاهو امروز می‌خواهد معامله‌ای به ما بفروشد».

گابارد بلافاصله ابروهایش را بالا برد و ادامه داد: «مراقب باش. او بهترین فروشنده خاورمیانه است.»

ونس به او نگاه کرد. چهره گابارد بی‌احساس بود، اما در چشمانش چیزی موج می‌زد – شاید خاطره ای ناخوشایند.

«و به او اعتماد نداری؟»

گابارد لبخند کوتاهی زد. «من به هیچ‌کس در خاورمیانه اعتماد ندارم. فقط به حقایق میدانی اعتماد دارم. و حقیقت این است که اسرائیل در غزه گیر کرده، در لبنان گیر کرده، و نتانیاهو نیاز دارد به متحدانش نشان دهد که هنوز بازیگر قدرتمندی است.»

قبل از اینکه ونس جواب دهد، درب های اتاق وضعیت باز شد و ترامپ با گام‌های بلند وارد شد. پشت سرش، هیأتی از مشاوران امنیت ملی، مارکو روبیو که شق و رق راه می رفت، و پیت هگزت با آن موهای آب و جارو کرده قرار داشتند. اما چشم همه به مردی بود که با کت و شلوار تیره و کراوات آبی، با لبخندی مصنوعی اما مسلط، وارد می‌شد: بنیامین نتانیاهو.


۲

جلسه سه ساعت طول کشید. نتانیاهو بدون مقدمه، سراغ اصل مطلب رفت.

«آقای رئیس‌جمهور، خانم‌ها و آقایان. چیزی که در دو سال اخیر در خاورمیانه رخ داده، شاید بزرگ‌ترین ضربه به ایران در یک دهه اخیر باشد. بگذارید خلاصه کنم.»

اشاره‌گر لیزری را برداشت و روی صفحه بزرگ نقشه خاورمیانه، نقطه‌هایی را نشانه رفت.

«ترور اسماعیل هنیه، رئیس دفتر سیاسی حماس، در قلب تهران. در روز معارفه رئیس‌جمهور جدید ایران. در فاصله چند کیلومتری محل اختفای خامنه‌ای. این، آقایان، نفوذ بی‌نظیر ما را نشان می‌دهد.»

ترامپ با ذوق گفت: «عملیات باورنکردنی بود. من همان روز به نتانیاهو گفتم: این چه کاری بود!»

نتانیاهو لبخند زد و ادامه داد: «عملیات پیجرها. صدها نفر از فرماندهان میانی حزب‌الله، در یک لحظه، خنثی شدند. شبکه لجستیک، ارتباطات داخلی، زنجیره فرماندهی... همه فلج شد.»

مارکو روبیو پرسید: «تلفات اسرائیل در این عملیات‌ها چقدر بوده؟»

نتانیاهو با غرور: «صفر. ما از راه دور، با فناوری‌های پیشرفته و اشراف دقیق و گسترده اطلاعاتی عمل کردیم.»

سپس به سراغ سوریه رفت. نقشه سقوط اسد را نشان داد. «یک ماه. فقط یک ماه طول کشید. ارتش سوریه در هم پاشید، سپاه پاسداران مجبور به تخلیه پایگاه‌های غربی خود شد. ایران متحد استراتژیک خود در شامات را از دست داد.»

حاضران تحت تأثیر قرار گرفته بودند. ونس نگاه‌ها را می‌دید: ترکیبی از تحسین و ترس.


۳

اما نتانیاهو تازه گرم شده بود. اشاره‌گر را روی نقطه‌ای در خلیج فارس برد.

«و مهم‌تر از همه: پاسخ به عملیات وعده صادق ۲. برای اولین بار، ما توانستیم اهداف معناداری را در عمق خاک ایران بزنیم. تأسیسات نظامی، پایگاه‌های موشکی، و مهم‌تر از همه...»

مکثی دراماتیک کرد.

«...نشان دهیم که آسمان ایران دیگر آسمان امنی نیست.»

ترامپ که با دقت گوش می‌داد، پرسید: «چطور تونستید این کار رو بکنید؟ تحلیلها می‌گفت پدافند ایران خیلی قوی‌تر از این حرفاست.»

نتانیاهو لبخند زد. لبخندی که می‌گفت «بگذارید چیزی برای خودمان نگه داریم.»

«پدافند ایران قوی است، آقای رئیس‌جمهور. اما هیچ پدافندی در برابر نفوذ از درون مقاوم نیست. ما... دوستانی در داخل داریم که نمی‌خواهند نامشان فاش شود.»

سکوت کوتاهی در اتاق پیچید. ونس به گابارد نگاه کرد. او بدون اینکه پلک بزند، به نتانیاهو خیره بود.


۴

وقتی نوبت سوالات رسید، ونس خودش را آماده کرد. سوالی که چند هفته بود در ذهنش می‌چرخید، بالاخره جرأت پرسیدنش را پیدا کرد.

«آقای نخست‌وزیر، یک سوال.»

نتانیاهو به او نگاه کرد. آن نگاه پدرانه و در عین حال سنجشگر.

«بفرمایید، آقای معاون.»

ونس کوتاه و صریح پرسید. بدون مقدمه، بدون لفافه. درست همان طور که ترامپ دوست داشت.

«اگر ابرقدرت اطلاعاتی هستید، اگر نفوذتان تا قلب تهران رسیده... پس چرا هفتم اکتبر را ندیدید؟»

اتاق ساکت شد. سکوت آن قدر سنگین بود که صدای تهویه مطبوع آزاردهنده به نظر می‌رسید.

نتانیاهو اما یک لحظه هم تکان نخورد. یک ثانیه، دو ثانیه، سه ثانیه. بعد لبخند زد – اما این بار لبخند به چشم‌هایش نرسید.

«سوال خوبی است، آقای معاون. من جواب شما را می دهم، ولی ابتدا اجازه بدهید من یک سوال از شما بپرسم... چرا شما 11 سپتامبر را ندیدید؟»

همه از این سوال در مقابل سوال غافلگیر شده بودند و ساکت بودند. نتانیاهو ادامه داد:

«ما هفتم اکتبر را دیدیم. اما آن را دست کم گرفتیم. مثل آمریکا که یازده سپتامبر را دست کم گرفت. اشتباهات تاکتیکی در جنگ‌های اطلاعاتی اتفاق می‌افتند. مهم این است که از آنها یاد بگیریم.»

ونس بی اختیار حرفش را قطع کرد: «اما در تمام این سال‌ها...»

نتانیاهو با خونسردی کامل ادامه داد: «و ما یاد گرفتیم، آقای معاون. عملیات‌های بعد از هفتم اکتبر – هنیه، پیجرها، حزب‌الله، سوریه، و حالا ایران – همه نشان می‌دهد که ما از اشتباهاتمان درس گرفته‌ایم. سوال من از شما این است: آیا آمریکا هم از اشتباهاتش درس گرفته؟ آیا شما حاضرید از فرصتی که در ایران ایجاد شده استفاده کنید، یا همان اشتباهات گذشته را تکرار خواهید کرد؟»

ونس خواست جواب بدهد که ترامپ با ذوق پرید وسط گفتگو. «بی نظیر بود بنیامین. من به شما و دستگاه اطلاعاتی اسرائیل ایمان دارم.» و برگشت به سمت ونس و با لبخندی که تایید کننده حرفهای نتانیاهو بود، گفت: «میبینی جی دی؟ بهت گفتم نتانیاهو شطرنج بازی می‌کنه.»
ونس دیگر نپرسید.


۵

بعد از جلسه، ونس و گابارد در راهروی خلوت قدم می‌زدند.

ونس پرسید «چه حسی داری؟».

گابارد چند ثانیه فکر کرد. «دو احساس. اول: او خیلی چیزها را نگفت. دوم: چیزهایی که نگفت، مهم‌تر از چیزهایی بود که گفت.»

«منظورت چیست؟»

گابارد ایستاد و رو به ونس کرد. «او گفت "دوستانی در داخل داریم". اما دوستان یعنی چه؟ مزدور؟ هم‌پیمان؟ یا شاید... آدم‌هایی که دارند از او استفاده می‌کنند؟»

ونس اخم کرد. «استفاده می‌کنند؟ چطور؟»

گابارد نفس عمیقی کشید. «جی دی، تو دنیای اطلاعات، هیچ‌کس رایگان همکاری نمی‌کند. اگر کسی به اسرائیل کمک می‌کند پدافند ایران را خاموش کند، مطمئن باش در ازای آن چیزی خواسته که ده برابر ارزش دارد. سوال این است: چه چیزی خواسته‌اند؟»

ونس خندید و پاسخ داد: « فکر نمی‌کنی زیادی داستان را پیچیده می‌کنی، تولسی؟ در خاورمیانه همیشه آدم‌هایی پیدا می‌شوند که با یک چمدان پول نقد، یا حتی یک گرین‌کارت، کلید زرادخانه‌هایشان را بفروشند.»

گابارد نگاهی آمیخته با کمی شیطنت، و شاید کمی ترحم، به او کرد و گفت: «آره، درسته... ولی این موضوع منحصر به ایرانی ها که نیست، توی اسرائیل و جاهای دیگه دنیا هم همینطوره. ولی من نفهمیدم قدرت خارق العاده اطلاعاتی اسرائیل از کجای این مطلب بیرون میاد... این رو هم بگم، اصلا از اون حرفش که 7 اکتبر رو با 11 سپتامبر مقایسه کرد خوشم نیومد! نه ما تروریست های القاعده رو هفتاد سال زندانی و شکنجه کرده بودیم، و نه بعد از 11 سپتامبر دست به نسل کشی زدیم!».

ونس کمی به فکر فرو رفت، ولی بعد ادامه داد: «رئیس جمهور میگه یه اصل کلی هست که میگه هیچکس اطلاعات جامع و دقیق نداره. ما همیشه باید با ارزیابی ریسک ها و در شرایط اطلاعات ناقص، بهترین تصمیم را بگیریم. به نظر من قضاوت رئیس جمهور با تکیه بر تبحری که در عالم کسب و کار داره، نهایتا اشتباه نمیکنه. حتما دلیلی داره که به نتانیاهو اعتماد می کنه.»

گابارد شانه هایش را بالا انداخت و چیزی نگفت.


۶

آن شب، ونس دیر به خانه برگشت. نامه‌ای از طرف گابارد در صندوق پستی الکترونیکش بود. فقط یک خط:

«مراقب باش، آقای معاون. نتانیاهو دارد به ما معامله‌ای می‌فروشد. فقط نمی‌دانم جنسش چیست.»

ونس چند بار آن را خواند. بعد حذفش کرد. صفحه را خاموش کرد و در تاریکی نشست. به مارگارت فکر کرد. به مادرش. به پیرزنی که با دو پرچم کوچک در باران گریه می‌کرد.

آیا او می‌داند که پشت این همه پیروزیِ درخشان، چه معادلات پیچیده‌ای نهفته است؟ آیا او باور می‌کند که «دوستانی در داخل» همان‌هایی هستند که شاید روزی علیه خودمان استفاده شوند؟

ونس نمی‌دانست. فقط یک چیز می‌دانست: بازی تازه شروع شده بود. و او، با تمام تجربه‌اش، هنوز نمی‌دانست مهره‌هایش کدامند.



 

فصل ۵: انقلاب ترامپ

۱

ژانویه ۲۰۲۵. واشنگتن در سرمای بی‌رحمانه و استخوان‌سوز زمستان فرو رفته بود، اما کاخ سفید گرمای غیرمنتظره‌ای را تجربه می‌کرد: گرمای سرخوش‌کنندهٔ قدرت مطلق.

دونالد ترامپ برای دومین بار پا به دفتر بیضی گذاشت؛ اما این بار نه به عنوان رئیس‌جمهوری که دائماً در محاصرهٔ دشمنان درون‌ساختاری و «دولت پنهان»(Deep State)  بود، بلکه به عنوان مردی که تقریباً تمام اهرم‌های قدرت را در مشت داشت. اکثریت قاطع آرای مردم، اکثریت مطلق آرای الکتورال، کنترل هر دو مجلس کنگره، و ترکیبی از قضات دیوان عالی که حالا دیگر بدون تردید همسو با او بودند؛ اجماعی کم‌نظیر که در تاریخ سیاسی مدرن آمریکا سابقه نداشت.

جی‌دی ونس در روز تحلیف، پشت سکوی مراسم ایستاده بود، باران ریز ژانویه را روی صورتش حس می‌کرد و به چشمان ترامپ نگاه می‌کرد. آن چشمانِ مغرور می‌گفت: «حالا دیگر کسی نمی‌تواند جلوی من را بگیرد.»

و ونس باور داشت. نه به خاطر ساده‌لوحی، بلکه به خاطر این واقعیت انکارناپذیر که ترامپ ظرف همان چند ماه اول، مسیر حرکت کشتی عظیم آمریکا را – که تا دیروز با شیبی ملایم به سمت پرتگاه افول حرکت می‌کرد – چنان تغییر داده بود که همهٔ ناظران و استراتژیست‌های حرفه‌ای را شگفت‌زده کرد.

راز این تغییر در یک فرمول تجاری ساده خلاصه می‌شد: منابع عظیم در اختیار دولت بود، اما سال‌ها بود به سمت مصارفی سرازیر می‌شد که یا بی‌اهمیت بودند، یا بی‌ارزش، یا حتی مغایر با منافع ملی آمریکا. ترامپ اولین و مهم‌ترین اقدام انقلابی خود را در مسیر خشک کردن این مردابِ بوروکراتیک تعریف کرد.

او ایلان ماسک را مأمور تشکیل «دپارتمان بهره‌وری دولتی» کرد. نامی که در ابتدا برای رسانه‌های لیبرال شبیه یک شوخی به نظر می‌رسید، اما آنقدر جدی و بی‌رحم بود که کل بوروکراسی واشنگتن را به لرزه انداخت. هدف ساده بود: شناسایی بودجه‌های غیرضروری، ریخت‌وپاش‌های پرهزینهٔ فدرال، و ساختارهای موازی که فقط برای حفظ بقای خودشان نفس می‌کشیدند.

این اقدام از یک سو یک ژست انقلابی و پوپولیستیِ قدرتمند بود که محبوبیت ترامپ را در میان توده‌های کارگری آمریکا دوچندان کرد. مادرانی در اوهایو که برای پر کردن فریزر خانه‌شان به دو شغل نیاز داشتند، یا پدرانی در پنسیلوانیا که اضافه‌کاری می‌ایستادند تا قسط وام دانشگاه بچه‌ها را بدهند؛ این‌ها لرزش بوروکرات‌های واشنگتن را می‌دیدند و ترامپ را باور می‌کردند.

و از سوی دیگر، این دپارتمان شمشیری بود که ترامپ بالای سر دستگاه‌های دولتی نگه داشته بود. همان دستگاه‌هایی که در دور اول، مانند غل و زنجیر به دست و پای او بسته شده بودند، حالا باید برای تک‌تک سنت‌های دریافتی به فرستادگان ترامپ حساب پس می‌دادند. نقش‌ها کاملاً عوض شده بود.


۲

در عرصهٔ خارجی، ترامپ سیاست «اول آمریکا» را نه به عنوان یک شعار تبلیغاتی، بلکه به عنوان یک دکترین عملیاتی و خشن اجرا کرد. صریح، بی‌رودربایستی، و با مشتی گره‌کرده به سوی هر کس که فکر می‌کرد می‌تواند از کیسهٔ خلیفهٔ واشنگتن سواری مجانی بگیرد.

او دو اولویت اصلی و موازی داشت: اول، گسترش سلطهٔ مطلق آمریکا بر نیمکرهٔ غربی. دوم، مهار بی‌رحمانهٔ چین و جلوگیری از صعود ژئوپلیتیک آن به جایگاهی بالاتر از ایالات متحده.

برگ برندهٔ ترامپ در برابر پکن، همان چیزی بود که همه تصور می‌کردند نقطهٔ قوت چین است: کارخانه‌هایش. ترامپ می‌دانست که قدرت صنعتی عظیم چین، بیش از هر چیز وابسته به بازار مصرف عظیم و معتادِ ایالات متحده است. در دور اول، تعرفه‌های تک‌جغرافیایی علیه چین نتیجهٔ مطلوب را نداده بود؛ چینی‌ها باهوش بودند و از طریق کشورهای ثالث مثل ویتنام و مکزیک راه‌های جایگزین پیدا کرده بودند.

اما این بار، ترامپ یک رویکرد انقلابی و سهمگین در پیش گرفت. به جای وضع تعرفه فقط علیه پکن، تمام جهان را مشمول تعرفه‌های سنگین تجاری کرد، و سپس از همین اهرم به عنوان تیغی روی گلوی بقیه کشورها استفاده کرد تا آن‌ها را وادار کند علیه واردات چینی تعرفه وضع کنند.

چینی‌ها تنها دو گزینه داشتند: یا با ایالات متحده وارد یک توافق دوجانبهٔ تحقیرآمیز شوند که مشکل تراز تجاری منفی آمریکا را حل کند، یا با کاهش بهره‌وری و رانت‌پاشی در اقتصاد داخلی، بازار مصرف خود را جایگزین بازار آمریکا کنند؛ که در آن صورت هم مزیت رقابتی و نرخ رشد چین از بین می‌رفت.

در هر دو حالت، تاجرِ کاخ سفید برنده بود. او داشت زیر میز بازیِ جهانی می‌زد و قواعد را از نو با خودکار مشکی‌اش می‌نوشت. چین و بقیهٔ دنیا هنوز در زمین بازی گذشته جا مانده بودند و چاره‌ای جز انفعال و تماشا نداشتند.


۳

اروپا اما قضیه‌اش فرق می‌کرد. ترامپ هیچ احترام دیپلماتیکی برای رهبران اروپایی قائل نبود. از دیدگاه او، آن‌ها بچه‌های لوس و اعانه‌بگیری بودند که دهه‌ها بود به مفت‌خوری از جیب مالیات‌دهندگان آمریکایی تحت لوای ناتو عادت کرده بودند.

منطق او عریان و بی‌رحم بود: صنایع اروپایی به دلیل بوروکراسی مفصل و مقررات دست‌وپاگیر اتحادیه اروپا، بدون محرک‌های خارجی قادر به رقابت با صنایع آمریکایی نبودند. آن‌ها تا پیش از این دو مزیت داشتند: انرژی ارزان روسیه، و سواری مجانی از امنیت و تکنولوژی پیشرفتهٔ آمریکایی. اولی با جنگ اوکراین برای همیشه از دست رفته بود، و دومی هم با سیاست تعرفه‌ای جدید ترامپ مثل تیغی روی شاهرگ اقتصاد بروکسل قرار می‌گرفت.

در جلسات خصوصی اتاق وضعیت، ترامپ با همان لحن صریح و تجاری‌اش می‌گفت: «اروپایی‌ها وظیفه‌شون اینه که اول یاد بگیرن روی پای خودشون بایستن، و دوم اینکه قدر محبت‌هایی که ما در این هفتاد سال در حقشون کرده‌ایم رو بدونن. مجانی سوار شدن تمام شد.»

ونس این لحن قاطع و بدون لکنتِ ترامپ را به شدت می‌پسندید؛ چون آمارها دروغ نمی‌گفتند. سیاست تعرفه‌ای جدید داشت کار می‌کرد. صنایع و سرمایه‌های اروپایی، وحشت‌زده از شمشیر تعرفه‌ها، یکی پس از دیگری در حال انتقال به خاک آمریکا بودند. دلار در بازارهای جهانی پادشاهی می‌کرد و نرخ بیکاری در ایالات متحده به پایین‌ترین حد در تاریخ معاصر رسیده بود. همه چیز شبیه به یک معجزه بود.


۴

خاورمیانه اما... معمای متفاوتی بود. از یک طرف، منطقه‌ای بود با ظرفیت‌های عظیم مادی و ژئوپلیتیک: نفت، گاز، خطوط مواصلاتی بین‌المللی، و سرمایه‌های مالی نجومی اعراب که در چشمان تاجر‌مسلک ترامپ مانند الماس و طلای ناب می‌درخشیدند.

از طرف دیگر، منطقه‌ای بود آلوده به تنش‌های بی‌پایان، با تضادهای مذهبی و تاریخیِ عمیق. مثل زمین صحراییِ فریبنده‌ای که هر لحظه ممکن بود پای ارتش آمریکا در شن‌های روان و خونین آن فرو برود.

ترامپ ظرفیت‌ها و پول خاورمیانه را می‌خواست، اما دردسرها، تابوت‌های برگشتی سربازان و هزینه‌هایش را نه. او باید فرمولی پیدا می‌کرد تا این منافع متضاد را زیر پرچم رهبری و هژمونی خود جمع کند.

او سه متحد راهبردی در منطقه داشت: کشورهای عربی خلیج فارس، اسرائیل، و ترکیه. هر سه با وجود تضادهای پنهان و آشکاری که با هم داشتند، در یک اصل مشترک بودند: اتحاد با واشنگتن برای بقایشان مهم‌تر از هر چیز دیگری بود.

اما یک بازیگر چهارم وجود داشت که مثل یک سنگ در چرخ‌دنده‌های این ماشین عمل می‌کرد و همهٔ معادلات را به هم می‌زد: ایران.

برخلاف آن سه متحد، ایران نه تنها در مدار آمریکا نبود، بلکه ایدئولوژی‌اش را بر پایهٔ دشمنی دیرینه با "شیطان بزرگ" بنا کرده بود. و آنچه این دشمنی را برای کاخ سفید پیچیده‌تر می‌کرد، تضاد آشتی‌ناپذیر و موجودیتی میان ایران و اسرائیل بود. ترامپ می‌دانست که هرگونه حرکت به سمت یک معامله یا عادی‌سازی روابط با تهران، خشم جنون‌آمیز لابی صهیونیستی در واشنگتن را برمی‌انگیزد؛ این ریسک بزرگی بود که باید با احتیاط کامل مدیریت می‌شد تا حل یک مشکل، به بروز یک بحران داخلی در واشنگتن نیانجامد.

اما مشکل اصلی ترامپ در واقع لابی اسرائیل نبود. مشکل اصلی این بود که تهران سیگنال‌های کاملاً متناقض و گیج‌کننده‌ای می‌فرستاد. گاهی از طریق پادشاهی عمان، نشانی از انعطاف و آمادگی برای معامله نشان می‌دادند، و گاهی مثل ماجرای نامهٔ اخیر، سنگ تمام می‌گذاشتند تا اقتدار رئیس‌جمهور آمریکا را تحقیر کنند. گاهی در کانال‌های فرعی و پنهان گفتگو می‌کردند، و گاهی به یک سکوت مطلق و تهدیدآمیز پناه می‌بردند.

سه هفته بعد از ماجرای نامه و گزارش‌های ضد و نقیض سیا، جی‌دی ونس در استودیوی ان‌بی‌سی، روبروی مجری معروف شبکه نشست. او که حالا کت‌وشلوار دست‌دوز سرمه‌ای به تن داشت، در برابر دوربین‌ها این معمای راهبردی را در یک جمله خلاصه کرد؛ حرفی که بعدها در اتاق‌های فکر واشنگتن بارها به عنوان مانیفست سردرگمی آمریکا در قبال تهران تکرار شد:

«ایران کشور عجیبی است. در دنیای سیاستِ امروز، مشخص نیست طرف حساب واقعی ما در آنجا چه کسی است. اگر ما با روسیه مشکلی داشته باشیم، رئیس‌جمهور ترامپ گوشی تلفن را برمی‌دارد و مستقیم با ولادیمیر پوتین صحبت می‌کند. همین‌طور اگر با چین به بن‌بست بخوریم، او با شی جین‌پینگ حرف می‌زند و معامله می‌کند. ولی در مورد ایران... ما واقعاً نمی‌دانیم باید با چه کسی صحبت کنیم. با دولت؟ با ژنرال‌ها؟ یا با سایه‌هایی که پشتِ سر آن‌ها ایستاده‌اند؟»

ونس وقتی از استودیو خارج شد، بوی تند گریس و روغن کامیون‌های پدربزرگش را در مشامش حس کرد. ماشینِ خاورمیانه پیچِ هرزِ زیادی داشت، و او ته دلش می‌دانست که این بار، آوارِ این ماشین روی سر چه کسانی خراب خواهد شد.



 

فصل ۶: انفجار بندرعباس

۱

ساعت ۳:۱۷ بامداد به وقت واشنگتن بود. جی‌دی ونس در اتاق خواب طبقهٔ دوم اقامتگاه رسمی معاون اول، روی تخت دراز کشیده بود و خوابی آشفته و گنگ می‌دید. طنین ناگهانی تلفنِ قرمز رنگِ کنار تخت، با صدایی چنان بلند و ناهنجار در تمام سالن پیچید که او را وحشت‌زده به هوا پرتاب کرد.

صدای لرزان اما مسلطِ دستیار نظامی در گوشی پیچید: «آقای معاون، بیدار شوید. ایران، بندرعباس. یک انفجار مهیب رخ داده است.»

ونس بدون اینکه حتی چراغ را روشن کند، از جا پرید. با همان شلوارک و پای برهنه، در حالی که پیراهنش را روی شانه می‌انداخت، به سمت اتاق وضعیت دوید. در راهروی تاریک و طویل زیرزمین، تولسی گابارد را دید؛ با همان کت‌وشلوار خاکستری همیشگی، با موهایی پریشان که انگار زیر باران نوامبر از خانه بیرون زده بود. او با گام‌هایی بلند، مصمم و نظامی به همان سمت می‌رفت.

ونس که نفس‌نفس می‌زد، خودش را به او رساند: «چی شده، تولسی؟»

گابارد بدون اینکه نگاهش را از مسیر روبرو بگیرد، با صدایی خش‌دار گفت: «انفجار در تأسیسات بندرعباس ایران. چندین انبار بزرگ متلاشی شده‌اند. مقامات ایرانی در بیانیه‌های اولیه‌شان می‌گویند یک سانحه و آتش‌سوزی داخلی بوده. اما...»

«اما چی؟»

«اما شعاع حرارتی و موج انفجار بسیار بزرگ‌تر از آن است که بشود با یک اتصال برق یا خطای انسانیِ ساده توضیحش داد.»


۲

اتاق وضعیت در آن ساعت نیمه‌شب، در نوری سفید، سرد و بیمارستانی غرق شده بود. دونالد ترامپ با کت‌وشلواری کمی چروک، اما با چشمانی کاملاً باز، هوشیار و براق، پشت میز اصلی نشسته بود. پیت هگزت با موهای ژولیده و آستین‌های بالا زده کنارش ایستاده بود و مارکو روبیو نیز از طریق یک خط ویدئوکنفرانس امن، از اتاق هتلی در بروکسل وصل شده بود.

روی صفحهٔ نمایشگر اصلی کاخ سفید، تصاویر ماهواره‌ای زنده از بندرعباس نقش بسته بود: دود غلیظ و سیاهی که تا هزاران پا در آسمان خلیج فارس بالا رفته بود، جرقه‌های پیاپیِ انفجارهای ثانویه که هنوز خاموش نشده بودند، و خط ساحلی که بخشی از اسکلهٔ آن کاملاً محو و خاکستر شده بود.

ترامپ بدون مقدمه و با لحنی خشک پرسید: «چند نفر کشته شدند؟»

رئیس سازمان سیا سرفه‌ای کرد و پاسخ داد: «برآورد سیگنالی اولیه دست‌کم دویست کشته است، قربان. بیشترشان پرسنل فنی و نظامی سپاه هستند. چند فروند موشک‌انداز استراتژیک و انبار پدافندی هم به کلی نابود شده. اگر این یک حملهٔ خارجی بوده باشد...»

«حمله نبوده،» ترامپ با تحکم حرف او را قطع کرد. تکیه داد و ادامه داد: «آن‌ها خودشان رسماً اعلام کرده‌اند سانحه بوده. بگذارید بگویند سانحه است. به نفع ماست که همین روایت را بپذیریم.»

ونس با تعجب و ابروهای گره‌خورده نگاهش کرد: «قربان، اما اگر این کار... کارِ جناح‌های داخلی خودشان باشد، چه معنایی می تواند داشته باشد؟»

ترامپ لبخندی زد؛ از همان لبخندهای قاطعی که ونس در اوهایو شیفته‌اش شده بود. «جی‌دی، در این مرحله اصلاً فرقی نمی‌کنه کی پشت این انفجار بوده. مهم اینه که ما چه استفاده‌ای می‌تونیم از این هرج‌ومرج بکنیم. بیا معامله رو تحلیل کنیم.»


۳

تولسی گابارد که تا آن لحظه ساکت کنار دیوار ایستاده بود، جلو آمد و تبلت امن خود را به نمایشگر اصلی متصل کرد. نمودارهایی از شدت انفجار، تصاویر حرارتی مادون قرمز و تحلیل طیف‌سنجی در ثانیه‌های اول روی صفحه آمد.

«آقای رئیس‌جمهور، شواهد فنی نشان می‌دهد که این انفجار نمی‌تواند تصادفی باشد. الگوی پیش‌روندهٔ تخریب کاملاً کنترل‌شده و از درون است. دو نقطهٔ لجستیکی متفاوت، به طور همزمان منفجر شده‌اند. این یعنی...»

«یعنی خودشان زده‌اند،» ترامپ دوباره با رضایت خاطر حرف او را قطع کرد. «عالی است. دقیقاً همان چیزی بود که منتظرش بودم.»

ونس کلافه پرسید: «منظورتان چیست، قربان؟»

ترامپ از جا بلند شد، به سمت صفحهٔ بزرگ نمایشگر رفت و انگشتش را دقیقاً روی نقطهٔ سرخ‌رنگِ انفجار در بندرعباس گذاشت.

«ببین جی‌دی. آن جناح متمایل به غرب و صلح‌طلب در ایران که از طریق عمان با ما حرف می‌زند، ادعا می‌کند که کنترل اوضاع را دارد. ادعا می‌کند می‌تواند توافق کند و امضایش معتبر و تضمین است. اما این انفجار... این انفجار رو چه کسی زد؟ قطعاً آن‌ها نزدند. چون اگر قدرت داشتند، نمی‌گذاشتند کسی در حیاط خلوت نظامی‌شان این‌طور آتش‌بازی راه بیاندازد. پس دو حالت دارد: یا خودِ صلح‌طلب‌ها تعمداً این کار را کرده‌اند تا به ما بگویند "ببینید ما هم می‌توانیم تندروها را بسوزانیم" – که احمقانه است و ضعفشان را لو می‌دهد. یا جناح سخت‌سر و تندرو زده تا نشان دهد کنترل واقعی اسلحه دست آن‌هاست. در هر دو صورت، طرفِ مذاکره‌کنندهٔ فعلی ما در مسقط، هیچ اهرم و اعتباری ندارد.»

ذهن ونس به سرعت در حال جابه‌جا کردن مهره‌ها بود. منطق تاجرانهٔ ترامپ مثل همیشه ساده، بی‌رحم و در عین حال کوبنده بود. ولی یک چیزی درست سر جایش نبود: «من متوجه نمیشم. خامنه ای گفته بود نه به مذاکرات خیلی خوشبین هست و نه خیلی بدبین. ولی همین که وزیر خارجه ایران با فرستاده شما وارد مذاکره غیر مستقیم شد، یعنی حتما مجوز این کار را داشته. الان به نظر شما خامنه ای از پشت دستور داده چنین کارشکنی بکنند؟!»

ترامپ خندید و گفت: «نه ونس! چرا شما هنوز به حرف من نرسیدید؟! الان دیگه کاملا واضحه که چرا خامنه ای نامه من رو نخوند و داد دست وزیر خارجه اش که بخونه. اون دقیقا از همین می ترسید. هر چند خودش رو همسو با تندروها نشون میده، ولی کنترل تندروها دست اون نیست. برای همین خودش اون پشت قایم شده و وزیر خارجه اش رو فرستاده جلو، تا وقتی همه چیز منفجر شد ترکش هاش به اون نخوره!!»

ونس کاملا قانع شده بود. با لحنی بسیار جدی پرسید: «پیشنهاد شما برای گام بعدی چیست، قربان؟»

ترامپ برگشت، روی صندلی چرمی‌اش نشست و با خودکار روی میز کوبید. «دو کار انجام می‌دهیم. اول: خواسته‌هایمان در کانال فرعی را حداکثری و تند می‌کنیم؛ چون طرف مقابل با این وضعیتِ آشفته چاره‌ای ندارد جز اینکه یا فوراً تسلیم مطلق شود، یا بازی را به گزینهٔ بعدی واگذار کند. دوم...»

مکثی دراماتیک کرد و مستقیم در چشمان معاونش زل زد.

«دوم، باید به آن هستهٔ تندرو و قدرتمند در تهران بفهمانیم که اگر قرار باشد روزی آمریکا با کسی در آن کشور به یک توافق پایدار برسد، ترجیح ما معامله با قدرتمندترین و بی‌رحم‌ترین طرف است؛ نه با بوروکرات‌های ضعیفی که حتی نمی‌توانند جلوی انفجار انبار مهمات خودشان را بگیرند.»

ونس نفس عمیقی کشید. «یعنی... ما داریم از تندروهای سپاه حمایت می‌کنیم؟»

ترامپ خندید. «نه عزیزم. ما داریم به همهٔ دنیا می‌فهمانیم که هر کس در آن جنگ داخلیِ پنهان برنده شود، ما با همان آدم معامله می‌کنیم. کسی که می‌تواند قدرت خودش را به بقیه تحمیل کند، برای ما تاجر و شریک بهتری است. چون ما قصد نداریم خودمان را درگیر جنگ داخلی آنها کنیم.»


۴

ساعاتی بعد، وقتی خورشید واشنگتن در حال طلوع بود، بنیامین نتانیاهو تماس گرفت. ونس در اتاق خطوط امن نبود، اما گابارد بعد از پایان تماس، جزئیات را در راهرو برایش تشریح کرد.

نخست‌وزیر اسرائیل با لحنی که سعی می‌کرد پیروزمندانه اما نگران به نظر برسد، پشت خط گفته بود: «دونالد، این انفجار یک نقطهٔ عطف تاریخی است. اطلاعات فوق‌محرمانهٔ موساد نشان می‌دهد که حلقه‌های جدید درون بدنهٔ سپاه مشغول پاکسازی و خرابکاری بر ضد ژنرال‌های قدیمی هستند. این جنگ داخلیِ پنهان، یک فرصت بی‌نظیر برای ماست. اگر اجازه بدهید، من یک طرح عملیاتی آماده دارم...»

ترامپ پرسیده بود: «چه طرحی، بیبی؟»

نتانیاهو با هیجان ادامه داده بود: «یک ضربهٔ قاطع به تأسیسات هسته ای و دفاعی ایران. با هماهنگی همان مخالفان خامنه ای در بدنه سپاه. آن‌ها سیستم پدافندی را از داخل خاموش می‌کنند و ما کار را تمام می‌کنیم. ظاهر قضیه این خواهد بود که اسرائیل به ایران حمله کرده، اما واقعیت این است که ما داریم به آن‌ها کمک می‌کنیم تا به جان هم بیافتند و مهره‌های خودشان را حذف کنند. خودشان، خودشان را می‌کشند و ما هم ضربات راهبردی خودمان را می‌زنیم. آخر این بازی، یا رژیم تهران به کلی نابود می‌شود، یا آن‌قدر ضعیف و زخمی خواهد شد که هر چه بخواهی امضا می‌کنند. ما در هر صورت پیروزیم، دونالد.»

تولسی گابارد در همان جلسه پریده بود وسط حرفش: «این یک حماقتِ پر ریسک است، آقای نخست‌وزیر. شما چطور می‌توانید شدت واکنش نظامی احتمالی آن‌ها را پیش‌بینی کنید؟»

نتانیاهو پشت تلفن خندیده بود: «ما می‌توانیم، خانم گابارد. اشراف اطلاعاتی ما در ایران تا بیخ گوش شخص خامنه‌ای نفوذ کرده. به شما اطمینان می‌دهم این عملیات هیچ ریسکی برای ایالات متحده نخواهد داشت.»

ترامپ بعد از قطع کردن تلفن، نگاهی به چهرهٔ برافروختهٔ گابارد انداخته و گفته بود: «تولسی، تو زیادی نگران هستی. این همان قانون قدیمی خاورمیانه است؛ دشمنِ دشمنِ من، دوست من است. ما این بازی را بلدیم. در هر تجارتی، بعضی وقت‌ها ریسک کردن روی آسِ برنده، واقعاً ارزشش را دارد.»


۵

ساعت هشت صبح، ونس و گابارد در راهروی خلوت و منتهی به بال غربی کاخ سفید به هم رسیدند تا با هم قدم بزنند. ونس دو فنجان قهوهٔ تلخ در دست داشت که یکی را به سمت گابارد گرفت و با نیم‌لبخندی گفت: «برای جفت‌مان قهوه ریختم. تلخِ تلخ است؛ چون خودت بهتر می‌دانی که رابرت کِنِدی دایم می گوید شکر برای سلامتی مضر است. اگر دوست نداری، ببرم برایت شیرینش کنم...»

گابارد فنجان را با خوشحالی و سپاسگزاری گرفت، نگاهی به بخار روی آن انداخت و جواب داد: «نه، اتفاقاً من هم همیشه تلخ می‌خورم. ممنون جی‌دی.»

صدای پایشان روی کف‌پوش چوبی راهرو طنین می‌انداخت. چند جرعه در سکوت نوشیدند تا اینکه ونس سعی کرد فضای سنگینِ دیشب را کمی تلطیف کند: «تولسی، چرا این‌قدر موضوع را تاریک می‌بینی؟ منطق ترامپ کاملاً با واقعیت‌های روی زمین جور درمی‌آید. اگر تندروها و حلقهٔ جدیدِ پاستور قدرت را به طور کامل دست بگیرند، ما با همان‌ها معامله می‌کنیم. اگر هم صلح‌طلب‌ها توانستند دوام بیاورند که همین حالا در مسقط پشت میز مذاکره هستند.»

گابارد سر جایش ایستاد. روبروی ونس قرار گرفت. چشمانش از کم‌خوابی متمایل به سرخی بود، اما نگاهش همان تیزیِ کهنه‌سربازان جنگ عراق را داشت. فنجان قهوه را میان دو دستش فشرد.

«جی‌دی، مشکل این نیست که ما در نهایت با چه کسی دست می‌دهیم. مشکل این است که تمام این حساب‌وکتاب‌های کاخ سفید بر پایهٔ حدس و گمان‌ها و گزارش‌های کاملاً جهت‌دار و مهندسی‌شده‌ای است که نتانیاهو به ما می‌فروشد! گزارش‌های سیگنالی و تصاویر ماهواره‌ای خود سازمان سیا هیچ‌کدام از این ادعاهای اسرائیل را تایید نمی‌کنند.»

ونس با بی‌اعتنایی ظاهری شانه‌ای بالا انداخت و جرعه‌ای از قهوه‌اش را بلعید. «به هر حال از دو حال خارج نیست، تولسی. یا خامنه‌ای می‌خواهد و می‌تواند با ما توافق کند، که در آن صورت ما مشکلی نداریم. ولی اگر نخواهد یا از درون ضعیف شده باشد، ما باید برای آن سناریو هم آماده باشیم. ترامپ فقط دارد ریسک‌ها را مدیریت می‌کند.»

گابارد لبخند تلخ و گزنده‌ای زد؛ تلخ‌تر از قهوه‌ای که در دست داشت. «دقیقاً. من با مدیریت ریسک مشکلی ندارم، جی‌دی. اما نگرانم نتانیاهو با این گزارش‌های نفوذِ دروغین، پایش را روی گاز بگذارد و ما را، و دولت ماگا را، درگیر یک جنگ بی‌پایان و خونینِ دیگر در خاورمیانه کند؛ همان چیزی که به مردم اوهایو قول دادی هرگز تکرار نخواهد شد.»

ونس می‌خواست جوابش را بدهد، دهانش را باز کرد اما ناگهان تلفن همراهش روی ویبره رفت. دستیار ویژهٔ نظامی بود: «آقای معاون، رئیس‌جمهور شما را در دفتر بیضی می‌خواهد. جلسهٔ فوری برای تنظیم پاسخ نهایی به انفجار بندرعباس.»

ونس به چشمان تولسی نگاه کرد. نگاهش آمیخته به نوعی عذرخواهی و وفاداری بود: «ببین تولسی، باید بروم. حرف‌هایت را شنیدم و می‌فهمم... اما ترامپ تا حالا در محاسباتش اشتباه نکرده.»

گابارد چیزی نگفت. فقط عقب ایستاد و با نگاهی آمیخته به ترحم و دلمشغولی به رفتن او خیره شد؛ نگاهی که معنایش ساده بود: «تا حالا اشتباه نکرده، جی‌دی. ولی این بازی، می‌تواند اولین و آخرین اشتباهش باشد.»

ونس با گام‌های سریع به سمت دفتر بیضی رفت، در حالی که سرمای راهرو ناگهان بیشتر از قبل در تنش نفوذ می‌کرد. گابارد تنها ماند، فنجان قهوه‌اش را سفت‌تر فشرد و زیر لب زمزمه کرد: «خدا کند من اشتباه کرده باشم... خدا کند حق با تو باشد، پسرِ اوهایو.»



 

فصل ۷: جنگ با ایران

۱

در یک کافهٔ کوچک و دنج در محلهٔ جرج‌تاون، ساعت نزدیک ظهر بود. نور ملایم و طلایی آفتاب از پنجره‌های بزرگ و سرتاسری به داخل می‌تابید و روی میز چوبی و قدیمی، لکه‌هایی درخشان شبیه به ورقه‌های طلا انداخته بود. جی‌دی ونس و تولسی گابارد روبروی هم نشسته بودند. نه از کت‌وشلوارهای رسمی واشنگتن خبری بود و نه از یونیفرم‌های نظامی. ونس یک پلیور یقه‌دار خاکستریِ ساده به تن داشت و گابارد بلوز سفید آستین‌کوتاهی پوشیده بود که آستین‌هایش را تا آرنج بالا زده بود.

ماه‌ها از آن شب کذایی و انفجار مهیب بندرعباس گذشته بود. ماه‌ها مذاکرهٔ فشرده، نفس‌گیر و پشت‌پرده از طریق واسطه‌های عمانی و سوئیسی جریان داشت و حالا... حالا همه چیز تقریباً تمام شده به نظر می‌رسید؛ یک قدم تا صلح قرن.

ونس جرعه‌ای از گیلاس شرابش را نوشید، به چشمان گابارد نگاه کرد و گفت: «بهش فکر کن، تولسی. لغو کامل و همه‌جانبهٔ تحریم‌ها. عادی‌سازی روابط بعد از تقریباً نیم‌قرن. پایان قطعی حضور نظامی ما در عراق و سوریه. و در مقابل، ایران دیگر هیچ دردسری در منطقه برای ما درست نمی‌کند. حماس، حزب‌الله، انصارالله... همه باید طبق این فرمول جدید تسلیم شوند.»

گابارد لبخند زد. همان لبخند نادری که ونس در تمام این مدت، فقط یک بار قبل از این روی صورتش دیده بود؛ در شب پیروزی قطعی انتخابات در ماراآلاگو.

گابارد با صدایی آرام گفت: «نشانه‌ها واقعاً خوب است، جی‌دی. منبع موثق من در تهران می‌گوید مُلّاها و حلقهٔ جدید قدرت تصمیم گرفته‌اند به وضعیت استراتژیک قبل از انقلاب برگردند. شعارهای ایدئولوژیک و انقلابی جای خودش را به نوعی ملی‌گراییِ مصلحت‌جویانه داده. جوان‌ها از آن شعارهای قدیمی خسته‌اند. حتی بعضی از فرماندهان پر نفوذ سپاه هم دیگر باور ندارند که جنگ با آمریکا راه‌حل است، و این را در جلسات داخلی و عمومی علنی بیان می‌کنند.»

ونس نفس عمیقی کشید و تکیه داد. «ترامپ گفته اگر این توافق امضا شود، میراثش در تاریخ برای همیشه تثبیت می‌شود. بزرگ‌ترین دستاورد دیپلماتیک ایالات متحده از زمان سفر نیکسون به چین.»

گابارد با سرانگشتانش لبهٔ گیلاس نیمه‌پر از شراب قرمزش را نوازش کرد و پرسید: «و تو، جی‌دی؟ تو خودت چه حسی داری؟»

ونس چند ثانیه به مایع سرخ درون گیلاس خیره شد و فکر کرد. «حس می‌کنم... بالاخره مردم اوهایو و کمربند زنگار می‌بینند که جنگ‌های بی‌پایان تمام شده است. مارگارت، همان پیرزنی که در همسایگی‌مان بود، دیگر نگران نوه‌هایش نیست که به سربازی بروند و در یک خاک غریب و سوزان بمیرند. برای من، این یعنی همه چیز.»


۲

حرف‌هایشان تمام شد. نه، در واقع تمام نشده بود، اما دیگر نیازی به گفتن کلمات بیشتر نداشتند. سکوت گرم، راحت و امنی بینشان نشست. ونس ناگهان متوجه شد که هر دو، دست‌هایشان را روی میز چوبی گذاشته‌اند؛ نزدیک به هم، در حریم نوری که از پنجره می‌تابید.

او خودش هم نمی‌دانست چرا، اما ناگهان انگشتان دست راستش را باز کرد. یک حرکت کوچک، شاید کاملاً بی‌اراده و غریزی. نوک انگشتانش به پشت دست گابارد برخورد کرد. پوست دست تولسی نرم و گرم بود، آن‌قدر نرم و گرم که ونس در آن لحظه انتظارش را نداشت.

اولین واکنش ونس، هجوم یک موج نگرانی بود. قلبش یک ضربهٔ شدید و محکم به سینه‌اش زد. در دلش گفت: «خدایا، چه کار کردم؟ او را آزرده کردم؟ مرزها را شکستم؟»

اما وقتی با دستپاچگی به صورت گابارد نگاه کرد، لبخندی را روی لب‌های او دید که حس کرد هیچ‌وقت در زندگی‌اش فراموش نخواهد کرد. لبخندی که با متانت عجیبی می‌گفت: «آرام باش. اشکالی ندارد. من هم همین را می‌خواستم.»

گابارد دستش را روی میز کمی چرخاند و با نوک انگشتانش – آهسته، آرام و تقریباً محتاطانه – پشت دست ونس را لمس کرد و پوست او را نوازش داد.

ونس نگاهش را بین دو چشم گابارد جابه‌جا کرد. مات و مبهوت شده بود و زبانش بند آمده بود. نمی‌دانست چه باید بگوید. بعد، در آن فاصلهٔ اندک، متوجه شد چشمان تیرهٔ گابارد گاهی برای چند میلی‌ثانیه به لب‌های او خیره می‌شود. ناخودآگاه و به پیروی از یک غریزهٔ سرکش، چشمان خودش هم به سمت لب‌های درخشان و نیمه‌باز گابارد سرخورد.

فضا به شدت سنگین شد؛ سنگین از الکتریسیته و از حرف‌هایی که هیچ‌کدام هنوز در موقعیتِ گفتنشان نبودند.


۳

ناگهان تلفن همراه گابارد روی میز شروع به زنگ خوردن کرد.

صدای خشن زنگ در آن سکوت گرم و دلنشین، مثل شلیک یک گلوله در یک سالن خالی بود. گابارد با وحشت و به سرعت دستش را عقب کشید، انگار کسی او را در آسیب‌پذیرترین و برهنه‌ترین حالت ممکن غافلگیر کرده باشد.

یک لحظه هر دو با چشمانی گشادشده به هم خیره شدند. بعد، ناگهان و بدون هیچ دلیلی، هر دو شروع به خندیدن کردند؛ خنده‌ای عصبی، بچگانه و تقریباً شرم‌آلود برای پنهان کردن آن هجوم ناگهانیِ آدرنالین.

گابارد در حالی که هنوز رگهٔ خنده در صدایش بود، گوشی را برداشت و جواب داد: «بله؟...»

ولی چند ثانیه بعد، خنده‌اش ناگهان قطع شد. مثل این بود که کسی دکمهٔ «خاموش» را در مغزش فشار داده باشد. چهره‌اش به سرعت جمع شد. ابروهایش در هم رفتند و رنگ از گونه‌های گندم‌گونش پرید.

ونس با دیدن این تغییر ناگهانی، با نگرانی جلو آمد: «تولسی؟... تولسی چی شد؟»

گابارد لرزان گوشی را روی میز گذاشت. نگاهش به یک‌باره خالی، سرد و منجمد شده بود. به ونس زل زد: «جی‌دی... اسرائیل ده دقیقه پیش حمله به ایران را کلید زده. حملات هوایی گسترده و سنگین به تأسیسات هسته‌ای، پایگاه‌های موشکی خلیج فارس، و مراکز فرماندهی ارشد سپاه در تهران. جنگ شروع شده.»

ونس حس کرد تمام هوای اتاق از ریه‌هایش خارج شده و دیگر نمی‌تواند نفس بکشد. زیر لب گفت: «خدای من! جنگ با ایران... یک جنگ بی‌پایان دیگر، وحشتناک‌تر و بزرگ‌تر از تمام قبلی‌ها!»


۴

آن‌ها دیگر در آن کافهٔ دنج جرج‌تاون با نور طلایی نبودند. زمان به سرعت برق ورق خورده بود. حالا هر دو در اتاق وضعیت کاخ سفید نشسته بودند؛ گابارد کت‌وشلوار خاکستریِ بوروکراتیکش را پوشیده بود و ونس کراوات قرمزِ ماگا را به گردن داشت. دیگر هیچ اثری، حتی به اندازهٔ یک ارتعاش کوچک، از آن لحظهٔ کوتاه صمیمانه میانشان باقی نمانده بود.

روی صفحهٔ نمایشگر اصلی اتاق وضعیت، نقشهٔ جغرافیای ایران پر از نقطه‌های ریز و درشت سرخ‌رنگ شده بود؛ بمباران‌ها، اهداف برخورد، خطوط پدافندی و تخمین تلفات.

دونالد ترامپ با چهره‌ای جدی، سنگی اما به شدت مصمم و بدون ذره‌ای پشیمانی، پشت میز نشسته بود. بنیامین نتانیاهو از طریق خط امن تصویری روی صفحهٔ جانبی بود و با لحنی فاتحانه و پرانرژی صحبت می‌کرد: «دونالد، ما داریم با موفقیت پیش می‌رویم. پدافند هوایی ایران در نقاط کلیدی کاملاً خاموش است! تعداد زیادی از فرماندهان کلیدی سپاه در غافلگیری کامل کشته شده اند. ارشد ترین هایشان. فرمانده ستاد کل نیروهای مسلح. فرمانده کل سپاه. فرمانده هوافضای سپاه. فرمانده سازمان اطلاعات سپاه. و خیلی های دیگر. با این عملیات موفق فقط چند روز طول می‌کشد تا کمر رژیم بشکند. شما فقط تماشا کنید و لذت ببرید.»

ونس سرش را چرخاند و به گابارد نگاه کرد. گابارد به نقطهٔ دوری روی دیوار خیره شده بود و لب‌هایش را به هم می‌فشرد. هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدند.

اما ونس از درون می‌لرزید. یک سردردِ کور و مبهم به شقیقه‌هایش چنگ انداخته بود. او دقیقاً نمی‌دانست این سردردِ لعنتی از عوارض بعد از نوشیدن آن شراب قرمز در کافه است، یا ناشی از این تغییر فازِ ناگهانی و پرتاب شدنِ سبُعانه از اوج امید و صلح، به اوج اضطراب و بوی باروت.

و در دلِ تاریک‌ترین، عمیق‌ترین و بدبین‌ترین گوشهٔ ذهنِ پسرِ اوهایو، صدایی شوم زمزمه کرد: «آیا واقعاً همه چیز تمام شده؟ یا این تازه آغاز یک جهنم است؟»



 

فصل ۸: قتل‌عام فرماندهان

۱

چهار روز اول جنگ، برای اسرائیل و متحدان غربی‌اش درست مانند یک رژهٔ پیروزمندانه و بی‌دردسر بود.

تصاویر ماهواره‌ای با رزولوشن بالا که هر روز صبح زود روی میز جی‌دی ونس قرار می‌گرفت، نابودی سیستماتیک و زنجیره‌ای زیرساخت‌های حیاتی و نظامی ایران را نشان می‌داد. انبارهای بزرگ موشکی، تأسیسات کلیدی پدافند هوایی و مراکز فرماندهی ارشد؛ یکی پس از دیگری با دقتی جراحی‌گونه و خیره‌کننده هدف قرار می‌گرفتند و به تلی از خاکستر تبدیل می‌شدند.

و از همه مهم‌تر: فهرست سیاه کشته‌شدگان بود. هر روز صبح، دستیار نظامی ونس پوشه‌ای سرخ‌رنگ حاوی لیست جدیدی از ژنرال‌ها و فرماندهان سپاه پاسداران را می‌آورد که طبق گزارش‌ها «در جریان حملات هوایی اسرائیل» کشته شده بودند. ظرف نود و شش ساعت، تقریباً تمام کادر فرماندهان اصلی و قدیمی سپاه قتل‌عام شده بودند.

ونس هر روز صبح لیست را با دقت مرور می‌کرد و با خود فکر می‌کرد: «این دیگر یک جنگ معمولی و کلاسیک نیست. واضح است که یک کودتای داخلی و همه‌جانبه در تهران در جریان است.»

تولسی گابارد که هر روز صبح برای هماهنگی‌های اطلاعاتی در دفتر ونس حاضر می‌شد، یک بار با دیدن لیست طویل روز چهارم، عینک پلاستیکی‌اش را برداشت، به پشتی صندلی تکیه داد و گفت: «جی‌دی، می‌دانی در واقع چه خبر است؟ اسرائیل به هیچ‌وجه این همه آدم را یک‌جا نزده. موساد فقط دارد به آن حلقهٔ جدید و تندروی سپاه کمک می‌کند تا مخالفان و مهره‌های کهنهٔ خودشان را حذف کنند. این فرماندهان در میدان جنگ کشته نشده‌اند؛ آن‌ها در حمام خانه‌هایشان، در دفاتر کار فاقد پنجره و در پادگان‌های قرنطینه‌شده ترور شده‌اند. اسرائیل فقط دارد مسئولیت سیاسی این قتل‌عام را می‌پذیرد تا سناریو طبیعی به نظر برسد.»

ونس فنجانش را روی میز گذاشت و جواب داد: «حتی اگر این‌طور هم باشد، در نهایت به نفع ماست تولسی. هر کس در این لایه‌برداریِ خونین برنده شود، قدرت مطلق را دارد و ما با همان آدم معامله خواهیم کرد.»

گابارد نگاهی طولانی و سرد به او انداخت؛ نگاهی لبریز از تردید که معنایش واضح بود: «تو هم واقعاً این اراجیف را باور کرده‌ای؟»


۲

روز پنجم، همه چیز به یک‌باره تغییر کرد.

صبح آن روز، گابارد با چشمانی سرخ‌تر و خسته‌تر از همیشه، بدون اینکه حتی طبق پروتکل در بزند، قفل در را باز کرد و وارد دفتر ونس شد. نقشهٔ دیجیتالی جدیدی روی تبلت امن او باز بود و خطوط آن به شدت چشمک می‌زدند.

با صدایی لرزان اما محکم گفت: «شب گذشته، حملات موشکی ایران به طرز چشمگیری و ناگهانی شدت گرفته است.»

ونس فوراً از جا بلند شد و به صفحهٔ تبلت خیره شد. نقشهٔ اسرائیل، غرق در نقاط چشمک‌زنِ سرخ‌رنگ بود. نه یکی دو تا؛ ده‌ها نقطه در سراسر خاک کشور.

گابارد ورق زد و توضیح داد: «موشک‌های مافوق صوت (هایپرسونیک). از نوعی که تحلیلگران پنتاگون فکر می‌کردند تا یک سال دیگر هم عملیاتی نخواهند شد. پایگاه هوایی رمات دیوید در شمال، مرکز ارتباطات و سیگنالینگ تل‌آویو، تأسیسات راهبردی بندر حیفا... همه به طور همزمان زده شده‌اند. و بدتر از همه، ذخایر سوخت استراتژیک نیروی هوایی اسرائیل است. به زودی، نتانیاهو حتی نخواهد توانست یک جنگنده را برای گشت‌زنی به آسمان بفرستد.»

ونس دستش را روی لبهٔ میز تکیه داد و با مبهوتی به مانیتور خیره شد. «چطور ممکن است؟ ما که فکر می‌کردیم در چهار روز اول پدافند هوایی‌شان را کاملاً خنثی و خاکستر کرده‌ایم.»

گابارد تبلت را بست. «پدافندشان تعمداً خنثی شده بود جی‌دی! آن‌ها اصلاً نیازی به پدافند نداشتند. این موشک‌ها از لایه‌های پنهان شلیک می‌شوند و از زیر سقف هر نوع پدافندی عبور می‌کنند. ایرانی‌ها این سطح از فناوری مستقل را تا پیش از این نداشتند. این یک‌شبه به دست نیامده. این یعنی... یعنی یک نفر در سایه، از ماه‌ها قبل آن‌ها را برای این لحظهٔ دقیق و مرگبار آماده می‌کرده است.»

سکوت سنگین و خفقان‌آوری فضای اتاق را پر کرد. این اولین باری بود که جی‌دی ونس، پسر مغرور اوهایو، با تمام وجود حس می‌کرد مهره‌های این شطرنج ژئوپلیتیک جوری جابه‌جا می‌شوند که او هیچ نقشی در آن ندارد. شاید هیچ‌کس در کلِ واشنگتن نقشی نداشت.


۳

دو ساعت بعد، بنیامین نتانیاهو در خط امن اتاق وضعیت بود. صدایش دیگر آن لحن فاتحانه، پرانرژی و متکبرانهٔ روزهای اول را نداشت. این صدای لرزانِ مردی بود که تازه فهمیده بود شاید خودش با پای خودش در یک دام تاریک افتاده است.

«دونالد، ما نیاز فوری و حیاتی به کمک مستقیم شما داریم. تأسیسات هسته‌ای فردو در عمق زمین؛ باید همین حالا، تاکید می‌کنم همین حالا بمباران شود. قبل از اینکه ایران از این موشک‌های مافوق صوت بیشتر شلیک کند.»

ترامپ ابروهایش را بالا انداخت و پرسید: «چطور می‌خواهی بمبارانش کنی بیبی؟ تو که بمب‌های سنگرشکن فوق‌سنگین و بمب‌افکن‌های استراتژیک مخصوص این کار را در اختیار نداری.»

نتانیاهو با اصرار گفت: «آمریکا باید انجامش دهد. شما قوی‌ترین بمب‌های سنگرشکن جهان (MOP) را دارید. یک ضربهٔ دقیق، عمیق و مرگبار از سوی شما کار را تمام می‌کند. بعد از آن، دوستانمان در بدنهٔ سپاه به ما قول داده‌اند که تنها یک حملهٔ نمادین و کنترل‌شده به یکی از پایگاه‌های شما در منطقه می‌کنند تا آبرویشان حفظ شود و بعد فوراً آتش‌بس را می‌پذیرند. همین یک حمله، و غائله تمام می‌شود. ما پیروزی را اعلام می‌کنیم و از جنگ خارج می‌شویم.»

تولسی گابارد که در گوشهٔ جلسه حضور داشت، ناگهان سکوت را شکست و گفت: «آقای نخست‌وزیر، شما چطور با این قاطعیت اطمینان دارید که آن "دوستانِ نفوذی‌تان" در تهران به قولشان عمل می‌کنند؟»

نتانیاهو چند ثانیه پشت خط مکث کرد؛ مکثی که بوی استیصال می‌داد. «چون آن‌ها برای تثبیت قدرتشان به ما نیاز دارند. بدون ما، آمریکا هرگز آن‌ها را به رسمیت نخواهد شناخت. آن‌ها این را خوب می‌دانند.»

ترامپ نگاهی گذرا به ونس انداخت. ونس که کلافه بود، سرش را به نشانهٔ «شاید، احتمالاً» تکان داد.

ترامپ رو به دوربین کرد و گفت: «بگذار کمی فکر کنم، بیبی. بهت جواب می‌دهم.»


۴

به محض قطع شدن خط امن، ترامپ بازوی ونس را گرفت و او را به تاریک‌ترین گوشهٔ دفتر بیضی، کنار پرده‌های ضخیم کشید. لحن پچ‌پچ‌واری داشت و مراقب بود کسی در اتاق صدایشان را نشنود.

«جی‌دی، من می‌خواهم فردو را بزنیم. باید کار را تمام کنیم. اما این موضوع را فقط تو و من می‌دانیم. نه مارکو روبیو، نه حتی پیت هگزت، و نه هیچ‌کس دیگر نباید بویی ببرند. این موضوع فوق‌محرمانه است. منظورم را دقیقاً فهمیدی؟»

ونس در چشمان نافذ رئیس‌جمهور خیره شد. «بله قربان. بین خودمان می‌ماند. کاملاً محرمانه.»


۵

عملیات مخفیانهٔ «چکش نیمه‌شب» درست در ساعت ۲:۲۳ بامداد به وقت تهران اجرا شد. چندین فروند بمب‌افکن استراتژیک شبح‌گونِ B-2 Spirit، مستقیماً از پایگاهی در ساحل غربی آمریکا به پرواز درآمده و پس از سوخت‌گیری‌های متوالی در آسمان، خود را به بالای سر ایران رساندند و قلب تأسیسات زیرزمینی فردو را با بمب‌های چندتنی هدف قرار دادند. تصاویر ماهواره‌ای اولیه دهانه‌های عمیق و وحشتناکی را در سطح زمین نشان می‌داد و به گفتهٔ تحلیلگران پنتاگون، بمب‌ها حداقل سه طبقه از مستحکم‌ترین بخش‌های بتنی تأسیسات را با خاک یکسان کرده بودند.

صبح روز بعد، گابارد با چهره‌ای برافروخته، بیدار و خشمگین وارد دفتر بیضی شد. ترامپ پشت میز کارش نشسته بود و ونس با فنجانی قهوه در دست، کنار پنجرهٔ رو به باغ ایستاده بود. هوای اتاق به شدت سنگین و خفه بود.

گابارد بدون هیچ مقدمه ای گفت: «آقای رئیس‌جمهور، چرا من به عنوان مدیریت اطلاعات ملی (DNI) از تصمیم بمباران دیشب در فردو مطلع نبودم؟ من رئیس اطلاعات این کشور هستم و این تصمیمات تأثیر مستقیم و آنی بر ارزیابی‌های امنیتی من دارد.»

ترامپ با خونسردی تمام به خودکار روی میزش نگاه کرد، به آرامی به صندلی اش تکیه داد و با دست به معاونش اشاره کرد: «من موضوع را به ونس گفتم. فکر کردم او حتماً به شما می‌گوید. مگر نه، جی‌دی؟»

ونس ناگهان غافلگیر شد. حس کرد خون در رگ‌هایش منجمد شده است. قلبش به شدت شروع به کوبیدن کرد. او انتظار این حرکتِ بی‌رحمانه را از ترامپ نداشت. نفس عمیقی کشید تا صدایش نلرزد.

«بله قربان. شما فرمودید... ولی تاکید کردید که موضوع فوق‌محرمانه است؛ به همین دلیل من به کسی نگفتم...» بعد، در یک حرکت ذهنی سریع برای اینکه بیش از این جلوی گابارد خراب نشود و پل‌های پشت سرش نسوزد، اضافه کرد: «اما من تصور می‌کردم شما خودتان حتماً پیش از من، موضوع را به تولسی هم اطلاع داده‌اید.»

گابارد چرخید و با عصبانیت عریان به ونس نگاه کرد. چشمان تیرهٔ او آمیزه‌ای از ناباوری، ناامیدی و دلخوری عمیق بود.

ونس سکوت کرد و سرش را پایین انداخت. در ذهنش فکر می‌کرد کار خطایی انجام نداده و فقط از دستور رئیس‌جمهورش اطاعت کرده است، اما از این موقعیتِ تحقیرآمیزی که ترامپ او را در آن ضربه‌فنی کرده بود، حس بسیار بدی داشت. انگار آن رشتهٔ اعتمادِ قلبیِ ظریف و پنهانی که روز قبل در کافهٔ جرج‌تاون میان او و تولسی پدید آمده بود، ناگهان به طرز بی‌رحمانه و خشنی توسط ترامپ قیچی شده بود.


۶

ترامپ که با چشمان ریزشده‌اش داشت این تبادل نگاه‌های سنگین و سکوت میان آن دو را رصد می‌کرد، ناگهان لبخندی کج زد؛ لبخندی شیطنت‌آمیز که آشکارا می‌گفت «من دقیقاً می‌فهمم بین شما دو نفر چه خبر است.»

«تولسی، تقصیر جی‌دی نیست. من خودم به او گفتم محرمانه بماند. شاید...» مکث کوتاهی کرد، تکیه داد و مستقیم در چشمان گابارد زل زد. «...شاید پیش خودم فکر می‌کردم که اگر به جی‌دی بگویم، او به هر حال به شما خواهد گفت. آخه شما دو تا که این روزها خیلی...»

جمله را عمداً تمام نکرد. اما نگاه نافذش، لحن کنایه‌آمیزش و آن مکث معنادار، تمام ناگفته‌ها را روی دایره ریخت.

ونس از شرم یخ کرد و پیشانی اش عرق کرد؛ گابارد هم کاملاً بی‌حرکت ماند. تولسی دستش را روی لبهٔ چوبی میز فشرد تا از لرزشش جلوگیری کند. سکوت تنها چند ثانیه طول کشید، ولی برای آن‌ها شبیه به یک ابدیتِ طولانی و زجرآور بود.


۷

سپس، ترامپ ناگهان با بی‌مقدمگیِ خاصی که کاملاً ساختگی و طراحی‌شده به نظر می‌رسید، انگار که مهرهٔ باج‌گیریِ جدیدی را از آستینش درآورده باشد، لحنش را عوض کرد و گفت:

«راستی، تولسی. این پروندهٔ کثیفِ جفری اپستین واقعاً کلافه‌ام کرده است. این همه سال از مرگش گذشته، اما هنوز در وزارت دادگستری بسته نشده. تو می‌توانی یک راهی، یک روزنه‌ای فدرال پیدا کنی که این غائله زودتر و برای همیشه خاتمه پیدا کند؟ خودت می‌دانی که رسانه‌های چپ هر از چند گاهی برای ضربه زدن به من جان تازه‌ای به آن می‌دهند. واقعاً آزاردهنده و مزاحم است.»

با شنیدن اسم اپستین، رنگ از چهرهٔ گابارد پرید؛ اما نه رنگ‌پریده‌ای از روی ترس، بلکه از خشم و انزجار عمیق. چشمانش مینیاتوری و تنگ شد و فکش را به هم گره کرد. او فهمید که ترامپ قصد باجگیری از او را دارد.

تولسی بدون اینکه حتی یک کلمه بگوید، از جا بلند شد، پوشهٔ اطلاعاتی‌اش را از روی میز چنگ زد و با قدم‌هایی سریع، محکم و نظامی، اتاق بیضی را ترک کرد. ونس بدون اینکه سرش را بچرخاند، صدای برخورد خشن و هولناک درب سنگینِ اتاق را شنید که بسته شد. سکوت دوباره مثل بختک روی اتاق سایه انداخت.


۸

ترامپ با چشمانی گردشده، ابروهای بالا رفته و دست‌های باز به ونس نگاه کرد و با لحنی که آمیزه‌ای از تعجب واقعی و بازیگریِ لوس بود، گفت:

«این دختر چرا این‌طوری کرد؟! خدای من... انگار همه در این ساختمان عقلشان را از دست داده‌اند! من فقط یک سؤال کاری و حرفه‌ای پرسیدم!»

ونس خشکش زده بود و نمی‌دانست چه بگوید. مغزش درگیر یک تحلیل هولناک و درونی بود.

تا آن زمان، او تصور می‌کرد حسی که درونش نسبت به گابارد پیدا کرده، رازی مگو و مدفون است که هیچ‌کس در دنیا از آن خبر ندارد. اما صحبت‌ها و متلک‌های ترامپ نشان می‌داد که دیگران و اطرافیان چیزهایی دیده‌اند، و کشف این موضوع او را به شدت شرمگین و سرخورده می‌کرد. به هر حال، او یک مرد متأهل بود، همسرش اوشا و فرزندانش در پاوِل بودند و خانواده، خط قرمز اخلاقی و مذهبیِ اصلی او محسوب می‌شد.

از سوی دیگر، اشارهٔ کثیف ترامپ به پروندهٔ رسوایی اپستین، دلهرهٔ او را از این بازی قدرت تشدید می‌کرد. انگار ترامپ قصد داشت از نقطه ضعف عاطفی که تصور کرده از او و گابارد پیدا کرده، به عنوان ابزاری برای حق‌السکوت و باج‌گیری استفاده کند. فکر کردن به این بخش، باعث می‌شد تمام آن بتِ اقتدار و اعتمادی که در گذشته به ترامپ داشت، ناگهان فرو بریزد و ترک بخورد.

ونس هنوز در گرداب این افکار تلخ دست‌وپا می‌زد که ناگهان ترامپ با لحنی آرام‌تر گفت: «جی‌دی، تو برو با او حرف بزن. بگو من فقط شوخی کردم. بگو اگر ناراحت است، از دست من ناراحت باشد، نه از تو. ما در این لحظه به اطلاعات او نیاز داریم. این جنگ هنوز تمام نشده.»

ونس بی‌حس سر تکان داد و از اتاق خارج شد. در راهروهای طولانی بال غربی، گابارد را پیدا نکرد.

گوشی‌اش را برداشت و شماره‌اش را گرفت. تلفن بوق خورد، اما کسی جواب نداد. با دستانی لرزان پیام داد: «تولسی، خواهش می‌کنم جواب بده. باید صحبت کنیم.»

ساعت‌ها گذشت، اما هیچ پاسخی نیامد.

جی‌دی ونس آن شب را تا صبح پلک روی هم نگذاشت. روی صندلی اقامتگاهش نشست و به تاریکی خیره شد. گویی این، طولانی‌ترین و تاریک‌ترین شبِ زندگی پسرِ اوهایو بود؛ شبی که در آن صلح، عشق و اعتماد، همگی با هم در آتشِ فردو و واشنگتن سوخته بودند.


 

فصل ۹: آتش‌بس

۱

اتاق کابینه کاخ سفید، ده دقیقه مانده به شروع جلسهٔ اضطراری شورای امنیت ملی. صندلی‌های چرمیِ بزرگ هنوز خالی بودند. جی‌دی ونس پشت میز نشسته بود و بی‌هدف برگه‌های یک گزارش ضخیم امنیتی را زیرورو می‌کرد، اما چشمانش اصلاً روی خطوط کاغذ دوخته نمی‌شد. هر چند ثانیه یک بار، نگاه نگرانش به سمت درِ ورودی سالن سر می‌خورد.

او می‌دانست گابارد باید بیاید؛ به عنوان مدیر اطلاعات ملی، حضورش در تمام این جلسات حیاتی و الزامی بود. اما از دیشب، از آن تماس تلفنیِ بی پاسخ و آن پیامکِ بی‌جواب، حس می‌کرد زمین زیر پایش به شدت سست و لرزان شده است.

درِ بزرگ چوبی باز شد. قلب ونس تکانِ سختی خورد و یک ضربهٔ محکم به سینه‌اش زد.

تولسی گابارد وارد شد. با همان کت‌وشلوار خاکستریِ اداری، همان موهای سفت بسته‌شده در پشت سر و همان چهرهٔ تکیده و خسته از بی‌خوابی. اما نگاهش را به هیچ‌وجه به سمت ونس نچرخاند. چشمانش را برای ثانیه‌ای روی صندلی‌های خالی انداخت و بعد – انگار که از قبل کاملاً حساب و هندسه کرده باشد – دورترین صندلی ممکن از ونس را انتخاب کرد؛ آن‌قدر دور که اگر کسی از بیرون به ساختار اتاق نگاه می‌کرد، نمی‌توانست کمترین ارتباط یا صمیمیتی میان آن دو تصور کند.

ونس نگاهش را از روی برگه‌ها بلند نکرد، اما از زیر چشم و با جزییات، تک‌تک حرکات او را دنبال می‌کرد. گابارد پوشهٔ چرمی‌اش را باز کرد، عینک پنسی‌اش را زد و شروع کرد به ورق زدن اسناد. وانمود می‌کرد که به شدت مشغول است. اما ونس از آن فاصله هم می‌دید که سرانگشتان تولسی کمی می‌لرزد.

ونس در دلش می‌خواست بلند شود، تشریفات را کنار بگذارد و برود کنارش بنشیند. اما صندلی‌های اتاق کابینه کم‌کم داشتند توسط بقیه پر می‌شدند. پیت هگزت با همان موهای آب و جارو شده و ظاهری نخراشیده آمد، مارکو روبیو با پوشه‌ای قطور و لبخندی پهن، و به دنبالشان چند مشاور ارشد دیگر. همه نشستند. ونس گاهی ناخودآگاه و از روی غریزه به گابارد خیره می‌شد، اما گابارد در طول آن دقایق حتی یک بار هم سرش را به سمت او نچرخاند.

او سعی کرد روی گزارشِ پیش‌رویش تمرکز کند، اما هربار که کلمات را می‌خواند، هیچ معنایی در ذهنش شکل نمی‌گرفت. تمام فضای ذهنی‌اش درگیر بوی عطر گرم و آشنایی بود که از چند صندلی آن‌طرف‌تر می‌آمد و نمی‌گذاشت به جنگ و صلح فکر کند.


۲

دونالد ترامپ با گام‌هایی بلند، محکم و سرشار از انرژیِ برنده وارد اتاق شد و اتمسفر جلسه به سرعت تغییر کرد.

«خیلی خب بچه‌ها. دیشب آخرین موشک های ایران و اسرائیل به زمین خورد. آتش‌بسِ رسمی اعلام شده است. جنگ تمام شد! کلاً دوازده روز طول کشید. به قول بیبی نتانیاهو، ما یک پیروزی مطلق به دست آوردیم.»

مارکو روبیو با ذوق‌زدگیِ آشکاری گفت: «این بزرگ‌ترین و قاطع‌ترین پیروزی نظامی در تاریخ خاورمیانه است، قربان. برنامه هسته‌ای ایران برای همیشه نابود و دفن شد.»

پیت هگزت فوراً پشت حرف او را گرفت: «و از همه مهم‌تر اینکه ما حتی یک سرباز آمریکایی را هم در این درگیری از دست ندادیم. این یعنی برتری مطلقِ قدرت نظامی و ارادهٔ آمریکایی.»

ونس سرش را چرخاند و به گابارد نگاه کرد. او کاملاً بی‌حرکت، مثل یک مجسمهٔ سنگی نشسته بود و به صفحه مانیتورش زل زده بود.

ترامپ با تکان دادن دست‌هایش ادامه داد: «بله، درست شنیدید. نتانیاهو دیشب در تماس تلفنی تأیید کرد که سپاه کاملاً تسلیم شده است. انبار موشک‌هایشان خالی شده. و مهم‌تر از همه، خامنه‌ای دیگر حرف اول و آخر را در آن کشور نمی‌زند. آن فرماندهان جدیدی که در این چند روزِ جنگ جایگزین شدند، حالا کنترل کامل اوضاع را در دست دارند؛ و آن‌ها دیگر به خامنه ای وفادار نیستند، ولی به قولشان به ما وفا کردند. دقیقاً همان‌طور که بیبی پیش‌بینی کرده بود، بعد از بمباران سنگین فردو، آن‌ها فقط یک حملهٔ نمادین و بی‌خطر به پایگاه عین‌الاسد کردند تا ظاهر را حفظ کنند و بعد فوراً خط مقدم را رها کردند.»


۳

در همین لحظه، تولسی گابارد به آرامی از جا بلند شد. صندلی‌اش صدای خفیفی روی کف‌پوش داد و تمام نگاه‌های اتاق به سمت او برگشت.

«آقای رئیس‌جمهور، من یک تحلیل کاملاً متفاوت از این زنجیرهٔ اتفاقات دارم.»

ترامپ ابروهایش را بالا انداخت، خودکارش را روی میز گذاشت و گفت: «بفرمایید تولسی. می‌شنویم.»

گابارد به سمت صفحهٔ نمایشگر اصلی اتاق رفت و با زدن یک دکمه، نمودار و نقشه‌ای از زنجیرهٔ فرماندهی جدید و تازه تاسیسِ سپاه پاسداران را به نمایش گذاشت.

«بله، درست است؛ فرماندهان قدیمی و سنتی کشته یا حذف شدند. اما جایگزین‌های جوانِ آن‌ها، به مراتب تندروتر، باهوش‌تر و ایدئولوژیک‌تر از اسلاف خود هستند. این‌ها آدم‌هایی نیستند که بخواهند با آمریکا یا هیچ قدرت غربی دیگری معامله کنند. این‌ها دقیقاً همان حلقه‌ای هستند که سال‌ها منتظر چنین فرصتِ نابی بودند. ما با بمباران مستقیم فردو، طلایی‌ترین بهانهٔ تاریخ را به دست آن‌ها دادیم تا هرگونه نظارت و بازرسی بین‌المللی را برای همیشه متوقف کنند.»

ترامپ اخم کوچکی کرد. «منظورت چیست؟ بازرسی‌ها به ما چه ربطی داره.»

گابارد برگه‌ای مهروموم‌شده را از پوشه‌اش درآورد و خواند: «ساعت هشت صبح امروز به وقت تهران، مجلس ایران با استناد به "تجاوز مستقیم و آشکار نظامی آمریکا به تأسیسات هسته‌ای فردو"، طرحی سه‌فوریتی را تصویب کرد که بر اساس آن، هرگونه بازرسی آژانس بین‌المللی انرژی اتمی از تمام تأسیسات نظامی، صنعتی و هسته‌ای ایران به کلی و برای همیشه ممنوع می‌شود. این یعنی از امروز به بعد، هیچ ناظری در دنیا حق ندارد حتی به یک پیچ‌گوشتی در داخل خاک ایران دست بزند یا به آن نزدیک شود.»

سکوت سنگین، تلخ و خفه‌کننده‌ای اتاق کابینه را در بر گرفت. هگزت با تردید پرسید: «یعنی چه؟ یعنی ما عملاً کاری نکرده‌ایم؟»

گابارد برگشت و مستقیماً به چشمان آبی و نافذ ترامپ خیره شد. «یعنی شاید... و من فقط می‌گویم شاید... ایرانی‌ها و آن حلقهٔ سایه از همان ابتدا قصد داشتند با خاموش کردن تعمدی پدافندشان، ما را تحریک و وادار به حمله مستقیم کنند تا بتوانند این قانون نهایی را تصویب کنند. و حالا، با خیال راحت، در تاریکی مطلق و بدون حضور هیچ ناظری، به سمت ساخت بمب اتم حرکت کنند.»

ونس از شدت تعجب و تحسینِ این نبوغ تحلیلی به گابارد نگاه کرد. حرف او مهندسی‌شده و به شدت منطقی بود. اما آیا واقعاً آمریکا بازی خورده بود؟


۴

ترامپ چند ثانیه به گابارد زل زد و ناگهان خندید؛ از آن خنده‌های بلند و تصنعی‌اش که می‌خواست بگوید «تو زیادی موضوع را تئوریزه و پیچیده می‌کنی.»

«تولسی، تو زیادی فیلم‌های جاسوسی و هالیوودی می‌بینی! من واقعاً فکر می‌کنم تأثیرات و استرس عملیات فردو روی اعصابت نشسته است. ببین، شواهد عینی چیز دیگری می‌گویند. تصاویر ماهواره‌ای، تحلیل‌های لرزه‌نگاری پنتاگون و بازدیدکنندگان آژانس که قبل از اخراج تایید کردند تأسیسات فردو کاملاً متلاشی و از کار افتاده است. تو می‌خواهی بگویی آن‌ها همه این‌ها، حتی ویرانیِ بتن‌ها را جعل کردند تا ما را گول بزنند؟»

گابارد با خونسردی و صلابتِ یک سرباز گفت: «من می‌گویم این احتمالِ استراتژیک وجود دارد؛ و ما در حال حاضر هیچ مدرک اطلاعاتی برای رد کردن آن نداریم.»

ترامپ به پشتی صندلی‌اش تکیه داد و دست‌هایش را در هم قفل کرد. «پس با این حساب، تو در واقع طرفدار جنگ بودی؟ دو روز پیش اینجا ایستاده بودی و می‌گفتی نباید وارد این درگیری بشویم. امروز می‌گویی شاید آن‌ها ما را فریب داده‌اند و باید بیشتر می‌زدیم! تولسی، نمی‌شود هم خدا را خواست و هم خرما را.»

گابارد بدون اینکه جواب این کنایه را بدهد، به سمت صندلی‌اش برگشت. اما دقیقاً قبل از اینکه بنشیند، سرش را چرخاند و نگاهی به ونس انداخت؛ این اولین بار در کل آن جلسه بود. نگاهی عمیق که در اعماقش یک پرسش تلخ موج می‌زد: «تو چی، جی‌دی؟ تو هم مثل ترامپ فکر می‌کنی؟ تو هم کور شده‌ای؟»

ونس دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، اما هجوم سنگینِ نگاه بقیه مشاوران باعث شد کلمات در گلویش قفل شوند.


۵

جلسه با همان فرمانِ پیروزی به پایان رسید. ترامپ در حال خروج از اتاق با خوشحالی از دستاوردهای توافق دوازده‌روزه حرف می‌زد: «ما ایران را فلج کردیم. برنامه هسته‌ای‌شان دیگر روی کاغذ هم وجود ندارد. هیچ جنگ بی‌پایانی در کار نیست و من به وعدهٔ اصلی‌ام به مردم عمل کردم: آمریکا را از یک باتلاق دیگر نجات دادم.»

حاضران یکی‌یکی با خنده و تبریک اتاق را ترک کردند. ونس اما روی صندلی‌اش ماند. منتظر ماند تا اتاق خلوت شود و گابارد هم بلند شود.

گابارد به نظر نمی‌رسید برای رفتن عجله‌ای داشته باشد؛ با آرامشی ساختگی مشغول مرتب کردن پوشه‌ها و خودکارش بود. ونس از جا بلند شد و شمرده به صندلی او نزدیک شد.

«تولسی...»

گابارد سرش را بلند کرد و به او زل زد. نگاهش سرد، رسمی و کاملاً حرفه‌ای بود: «آقای معاون.»

«دیشب... پیامم را دیدی؟»

«بله. مشغول ارزیابی‌های اطلاعاتی بودم.» کوتاه، ناامیدکننده و بدون هیچ توضیح اضافی.

ونس مکث کرد. حس کرد تمام غرور سیاسی‌اش دارد ذوب می‌شود. «نظریه‌ای که در جلسه مطرح کردی... واقعاً جدی بود؟»

گابارد چند ثانیه به چشمان ونس خیره شد. بعد پوشه‌اش را سفت چسبید و گفت: «جی‌دی، من بیست سال از عمرم را در ارتش این کشور خدمت کردم. در این سال‌ها یک چیز را خوب یاد گرفتم: وقتی همه چیز در یک سناریوی نظامی خیلی تمیز، روان و بی‌نقص پیش می‌رود، یعنی حتما یک جای کار دارد می لنگد؛ یک نفر می خواهد ما خیال کنیم هیچ ایرادی در کارمان وجود ندارد. ما در این اتاق فکر می‌کردیم داریم شطرنج بازی می‌کنیم و مهره‌ها را می‌زنیم... اما از کجا معلوم در تمام این مدت، خودِ ما مهره‌های بازیِ یک نفر دیگر نبوده باشیم؟»

پوشه‌اش را برداشت و به سمت درِ خروجی گام برداشت. ونس که طاقتش تمام شده بود، پشت سرش گفت: «تولسی... من واقعاً نمی‌دانستم ترامپ قرار است آن حرف... آن کنایه را دربارهٔ ما و اپستین بزند. قسم می‌خورم.»

گابارد ایستاد. بدون اینکه بدنش را به سمت او برگرداند، با صدایی که از خشمِ سرکوب‌شده خش‌دار شده بود، گفت: «بله. شما هیچ‌وقت هیچ‌چیز را نمی‌دانستید، آقای ونس. شاید دیگر وقتش رسیده باشد که به عنوان معاون اول رئیس جمهور ایالات متحده، شروع کنید به دانستن!»

در باز شد و سایهٔ او از راهرو محو شد؛ ونس در سکوت مرگبار اتاق کابینه تنها ماند.


۶

آن شب، ونس روی تخت‌خواب کنار همسرش دراز کشیده بود و خیره به سقف، در تاریکی غوطه‌ور بود. تلویزیون گوشهٔ اتاق روشن بود و اخبار شبکه‌های مختلف بدون صدا (Mute) پخش می‌شد. تمام شبکه‌های فاکس‌نیوز و رسانه‌های ملی داشتند «پیروزی بزرگ و تاریخی دونالد ترامپ» را جشن می‌گرفتند. زیرنویس‌ها پیاپی تکرار می‌شدند: «نابودی کامل برنامه هسته‌ای ایران»، «شکست مطلق محور مقاومت»، «ترامپ بزرگ‌ترین پیروزی دیپلماتیک-نظامی قرن را رقم زد».

ونس کنترل را برداشت و صفحه را کاملاً سیاه و خاموش کرد. همسرش، اوشا، دستش را دور گردن ونس انداخت و با لحنی نرم اما کنجکاو گفت: «همه به خاطر پیروزی بزرگ رئیس جمهور جشن گرفته اند. ولی تو چرا عزا گرفته ای؟!»

ونس دست همسرش را که دور گردنش بود در دستش گرفت، با مهربانی فشرد و با لبخند پاسخ داد: «نه عزا نگرفتم عزیزم. فقط به مسائل کاری فکر میکنم. من را ببخش، قرارمان این بود که وقتی از در وارد منزل میشوم مسائل کاری پشت در بمانند».

ولی هنوز صدای خش‌دار و محکم گابارد مثل یک فرکانس مداوم در گوشش تکرار می‌شد: «شاید در تمام این مدت، خودِ ما مهره بودیم.»

و بعد فکرش سر خورد سمت خنده‌های ترامپ: «تولسی، تو زیادی فیلم‌های جاسوسی می‌بینی.»

کدام‌یک حقیقت را می‌گفتند؟ او واقعاً نمی‌دانست. تنها چیزی که با تمام وجودش حس می‌کرد این بود که بین این دو نفر، بین ترامپ و گابارد، بین وفاداریِ کورکورانه به مرشد سیاسی‌اش و حقیقتِ عریانی که در چشمان تولسی بود، بین آنچه مایل بود باور کند و آنچه غریزه‌اش به او هشدار می‌داد، به طرز وحشتناکی گیر افتاده است.

و بدتر از همه این بود که برای اولین بار در تمام این سال‌ها، دیگر مطمئن نبود که دونالد ترامپ همیشه حق دارد و برنده است. این کشف، برای پسر وفادار اوهایو که ایمانش به ترامپ مثل تنها طناب نجاتش از فقر و گمنامی تا به اینجا بود، ترسناک‌ترین و ویران‌کننده‌ترین احساس ممکن بود.

ونس در تاریکی اتاق دست‌هایش را روی صورتش گذاشت و زیر لب زمزمه کرد: «خدا کند تولسی اشتباه کرده باشد... خدا کند حق با ترامپ باشد...»

اما از ته دلش، از تاریک‌ترین گوشهٔ وجدانش، صدای دیگری با تمسخر نجوا کرد: «اما اگر تولسی درست گفته باشد چه؟ اگر ما به جای حل کردن این بحران، بزرگ‌ترین غولِ خاورمیانه را از قفس آزاد کرده باشیم چه؟»

این سوال بود و جوابش نبود؛ درحالی که غرش باد پاییزی واشنگتن به شیشه‌ها می‌کوبید، هیچ‌کس در کاخ سفید جواب این سوال را نمی‌دانست.



 

فصل ۱۰: جستجوی تعادل

۱

تهران، اواسط تابستان. گرمای سوزان و خفقان‌آور بر روی ساختمان‌های دودگرفته و شیشه‌های مات‌شدهٔ پایتخت نشسته بود. در یکی از اتاق‌های امن، عایق و بدون پنجره در طبقات زیرزمینی ساختمان دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی، چهار مرد گرد هم آمده بودند.

هوا از صدای یکنواخت کولر آبی و گرد و خاک‌های معلق سنگین بود. کسی نمی‌دانست این جلسه چندمین جلسهٔ از این دست است و کسی هم نمی‌دانست خبر آن هرگز به بیرون درز خواهد کرد یا نه. اما آنچه در این اتاق تاریک می‌گذشت، قرار بود مسیر بقای یک نظام را برای سال‌های آینده تعیین کند.

سردار حسین علایی – فرمانده اسبق نیروی دریایی سپاه که حالا به جریان صلح‌طلب نزدیک شده بود – اولین کسی بود که سکوت سنگین اتاق را شکست. صدایش گرفته و خش‌دار بود؛ انگار خوب می‌دانست حرفی که می‌زند، دیر یا زود به گوش ناخواسته‌ای خواهد رسید.

«آقایان، من قبلاً به فرماندهان شهید هشدار داده بودم. گفتم شما را در همین اتاقی که نشسته‌اید ترور می‌کنند. برای من مثل روز روشن بود. حذف آیت‌الله رئیسی در حالی که در جایگاه رئیس‌جمهور بود، یک اشتباه فاحش بود. نباید قدرت نیروهای انقلابیِ درون سپاه را دست‌کم می‌گرفتیم.

از همان فردای سقوط هلیکوپتر مرحوم رئیسی، آقایانِ صلح‌طلب به قدری ذوق‌زده شدند که علناً شروع کردند به افشاگری علیه جریان سیاسی رقیب درون سپاه پاسداران. نتیجه این شد که آن‌ها هم به جای اینکه آرام بنشینند تا این دوستان سرِ فرصت سرِ همه‌شان را زیر آب کنند، پیش‌دستی کردند؛ اول رفتند اسرائیل را دوپینگ کردند و چند ضربهٔ کاری به محور مقاومت زدند. از جمله اسماعیل هنیه را در همین تهران ترور کردند و مسئولیتش را انداختند گردن اسرائیل! حملهٔ پیجری را علیه حزب‌الله لبنان انجام دادند و آن را هم انداختند گردن اسرائیل! فرماندهان حزب‌الله را یکی‌یکی لو دادند تا دست آخر رسید به خود سید حسن نصرالله...

این‌ها از داخل سپاه، برگ‌های محور مقاومت را یکی‌یکی می‌سوزاندند تا دست مقام معظم رهبری و صلح‌طلبان کاملاً بسته شود و در نهایت، نیازمند کمک و بقای همان جریانات تندرو شوند. اسرائیل هم از روز اول آن‌طرف برای خودش پشتِ‌بازو می‌گرفت و از فرصت استفاده می‌کرد تا اقتداری را که در ۷ اکتبر بر باد رفته بود، دوباره احیا کند. ما عملاً وجه‌المصالحهٔ یک بازیِ بقای داخلی شدیم.»

 

دکتر علی لاریجانی – دبیر شورای عالی امنیت ملی و سنگین‌وزن‌ترین رجل سیاسیِ سنتیِ کشور – عینکش را روی بینی جابه‌جا کرد، کمی به جلو خم شد و با تأکید گفت: «سردار، شما درست می‌گویید. متأسفانه آن زمان من هم کنار گذاشته شده بودم و کاری از دستم برنمی‌آمد. اما گذشته را نمی‌شود تغییر داد. یک طرف دست به حذف زد، طرف مقابل هم پاسخش را با حذف داد. حالا رهبری بنده را به عنوان دبیر شورای عالی امنیت ملی منصوب کرده‌اند تا این بحران را مدیریت کنم. من می‌بینم تمام کسانی که حذف شدند، همان‌هایی بودند که به نحوی در جریان حذف مرحوم رئیسی دست داشتند. می‌شود این را گذاشت به حساب قصاص قتل، و پروندهٔ این اختلاف داخلی را بست. ما باید تمام مساعی خود را صرف احیای وحدت و انسجام ملی کنیم.»

امیر سرلشکر موسوی، فرمانده جدید ستاد کل نیروهای مسلح – اولین امیر ارتشی که پس از کشته شدن سردار محمد باقری به این مقام عالی رسیده بود – با چهره‌ای نگران و جدی در صندلی‌اش جابه‌جا شد.

«آقای دکتر، مستحضر هستید که مقام معظم رهبری به شدت از ناحیهٔ سپاه احساس خطر می‌کنند. سپاه به خشن‌ترین شکل ممکن نشان داد که به سلسله‌مراتب فرماندهی و نهادهای قانونی اهمیتی نمی‌دهد. مملکتی که نیروی نظامی‌اش دیسیپلین نداشته باشد، چطور می‌شود اداره کرد؟ از فردا سنگ روی سنگ بند نمی‌شود.»

لاریجانی لبخند سرد و باحوصله‌ای زد. «امیر، مدیریت و دیسیپلین خشک نظامی، انتظاری است که با واقعیت‌های جامعهٔ ما سازگار نیست. اگر این رویکردِ بوروکراتیک جواب می‌داد، اصلاً نباید در این کشور انقلاب می‌شد. ما سپاه پاسداران را برای همین تأسیس کردیم – برای اینکه آن نیروهای سرکش و انقلابی را به بدنهٔ نظام و حاکمیت پیوند بزنیم. اگر قرار بود همه بی‌چون‌وچرا گوش به فرامین سلسله‌مراتب کلاسیک باشند، خب همان ارتش کافی بود.»

موسوی رو به مردی کرد که در تمام این مدت ساکت، کنارش نشسته بود؛ امیر دریابان علی شمخانی – تنها فرمانده نظامی که سابقهٔ فرماندهی همزمان نیروی دریایی سپاه و ارتش را در کارنامه داشت، و تنها بازماندهٔ مرموز از قتل‌عام فرماندهان ارشد در جنگ دوازده‌روزه.

«نظر شما چیست، امیر؟ شما که از ابتدا با سپاه بودید و رگ‌وریشهٔ این تشکیلات را می‌شناسید. چطور می‌توانیم این معضل بزرگ را حل کنیم؟»


۲

دریابان شمخانی دست‌های پهن و گره‌خورده‌اش را روی میز گذاشت و به جلو خم شد. صدایش آهسته، بم و پُر از وزنِ دهه‌ها تجربهٔ امنیتی بود.

«ما بعد از پایان دفاع مقدس، تلاش کردیم ارتش و سپاه را در هم ادغام کنیم و یک نیروی نظامیِ واحد و یکپارچه داشته باشیم. آقایان مستحضرند که این طرح هرگز عملی نشد و کنار گذاشته شد. تدبیر حضرت آقا این بود که ساختار مستقل سپاه حفظ شود، اما با ایجاد یک سلسله‌مراتب نظامیِ مشابه ارتش – اما درون خود سپاه و به صورت موازی – به مرور زمان آن ماهیت سرکش و انقلابی را مهار و قانون‌مند کنیم.»

مکثی کرد. نگاه تیز و کهنه‌کارش را روی صورت هر سه نفر چرخاند.

«قتل‌عام فرماندهان در جنگ دوازده‌روزه ثابت کرد که آن رویکردِ موازی هم کاملاً شکست خورده است. بعد از این همه سال، هنوز سلسله‌مراتب نظامی درون تشکیلات سپاه جا نیفتاده؛ و این اتفاقاً کاملاً طبیعی است. من قبلاً هم خدمت مقام معظم رهبری عرض کردم: آن اطاعت خشک، کورکورانه و تمکین مطلق که شما از ارتش سراغ دارید، اساساً در ساختار و ژنتیک سپاه غیرممکن است. چون در ارتش، پیوندهای افقی میان نیروها از طریق جابجایی دائمی نفرات سرکوب می‌شود تا ساختار عمودی بتواند بدون نقص کار کند. اما در سپاه، پیوندهای افقی همان چیزی است که هویت هر یگان و گردان را تعریف می‌کند. بنابراین طبیعی است که حلقه‌های نامرئی – یا به قول برخی دوستان، مافیایی – شکل بگیرد.»

امیر موسوی سر تکان داد و انگار جرقهٔ جدیدی در ذهنش زده باشد، گفت: «نکتهٔ بسیار مهم و کلیدی‌ای گفتید، امیر. همین الان که به فرمایشات تخصصی شما گوش می‌کردم، به ذهنم رسید که بهتر است از این به بعد، وقتی از واحدهای سپاه بازدید می‌کنم، به جای یونیفورم رسمی ارتش، یونیفورم سپاه را به تن کنم. نیروهای سپاه باید احساس کنند فرماندهی که بالای سرشان ایستاده از جنس خودشان است. در غیر این صورت، به حرفش گوش نمی‌دهند و او را غریبه می‌دانند.»


۳

سردار علایی بی‌صبرانه وسط حرف پرید: «آقایان، مشکل اصلی و فوری ما فعلاً مذاکرات با آمریکاست. ما داشتیم به یک توافق جامع و خوب با واشنگتن نزدیک می‌شدیم. اگر آن توافق نهایی می‌شد، می‌توانستیم سپاه را کم‌کم در ارتش ادغام کنیم و مدیریت کشور را از این وضعیت ملوک‌الطوایفی و چنددستگی خارج کنیم. اما حالا با این ضربه و وضعیت جدید، نه کسی در داخل جرأت می‌کند حرکتی بزند که بوی دور زدن سپاه بدهد، و نه آمریکایی‌ها ما را باور می‌کنند. برای حل این قفلِ استراتژیک چه راه‌حلی داریم؟»

دریابان شمخانی بی‌درنگ پاسخ داد: «به نظر من، ما همچنان می‌توانیم تعادل و توازن جدیدی در کشور برقرار کنیم؛ به گونه‌ای که سکان هدایت سیاسی و لنگر اصلیِ نظام در اختیار مقام معظم رهبری باقی بماند.»

امیر موسوی مشتاقانه پرسید: «چطور؟»

«از ظرفیت ارتش جمهوری اسلامی برای مهار و کنترل سپاه پاسداران استفاده کنیم.»

موسوی اندکی روی صندلی‌اش عقب کشید. «یعنی ارتش را به طور علنی در مقابل سپاه قرار بدهیم؟»

شمخانی با آرامشی هولناک گفت: «اساساً اگر قرار نبود ارتش در مقابل سپاه باشد، چرا ارتش را بعد از انقلاب حفظ کردیم؟ امام راحل از همان روز اول در مقابل زمزمه‌های انحلال ارتش محکم ایستاد، چون دقیقاً چنین روزی را می‌دید. حتی با وجود کودتای نوژه، باز هم بنیاد ارتش حفظ شد تا یک ابزار اقتدار و موازنهٔ نهایی در اختیار فرماندهی کل قوا باشد.»

لاریجانی با احتیاط و بدبینیِ همیشگی‌اش گفت: «امیر شمخانی، ما دیگر فرصتی برای اشتباه نداریم. بار قبل تمام فرماندهان سپاه قتل‌عام شدند. خوشبختانه در آن بلوا به مقام معظم رهبری آسیبی نرسید، اما اگر بدنهٔ سپاه احساس کند که رهبری دارد ارتش را در مقابلش آرایش می‌دهد، ممکن است حتی شخص ایشان را هم ترور کنند.»

شمخانی نگاه عمیقی به او انداخت. «نمی‌توانند، آقای دکتر. ما حفاظتِ فیزیکی و امنیتیِ بیت رهبری را از این به بعد کاملاً می‌سپاریم به ارتش. ضمن اینکه من خودم مسئولیت این طرح را شخصاً و تمام‌قد به عهده می‌گیرم. اگر کسی به این تصمیم اعتراض دارد، اول باید بیاید من را بکشد – و بعد به رهبری و دیگران کاری داشته باشد.»

لاریجانی چند ثانیه در سکوت فکر کرد، خودکارش را روی میز چرخاند و بعد گفت: «بسیار خب. پیشنهاد می‌کنم یک شورای جدید ایجاد کنیم ذیل شورای عالی امنیت ملی. مثلاً با عنوان "شورای دفاع". حضرتعالی بشوید دبیر شورای دفاع. به این ترتیب، طرح مهار سپاه از طریق فعال کردن ظرفیت ارتش را شما شخصاً به نام خودتان اجرا کنید تا هزینهٔ مستقیم برای نظام ایجاد نشود.»

امیر موسوی بلافاصله تأیید کرد: «فکر بسیار خوبی است. به این ترتیب چند لایه مسئولیت و سپر دفاعی در مقابل حضرت آقا قرار می‌گیرد و ایشان را در برابر واکنش‌های تندِ سیاسی یا خطر ترور محافظت می‌کند. اول فرماندهی معظم کل قوا، بعد آقای دکتر لاریجانی به عنوان دبیر شورای عالی امنیت ملی، بعد امیر شمخانی به عنوان دبیر شورای دفاع، و بعد هم بنده به عنوان فرمانده ستاد کل نیروهای مسلح. بعد از تمام این فیلترها تازه می‌رسیم به فرمانده کل ارتش و فرمانده کل سپاه.»

سردار علایی نفس عمیقی کشید و برگه‌هایش را جمع کرد. «بسیار خب، آقایان. اولویت اول ما سر و سامان دادن به اوضاع داخلی و ایجاد توازن سیاسی و نظامیِ مجدد درون نظام است. در مرحلهٔ بعد می‌توانیم با دستِ پرتر مجدداً سراغ مذاکره با آمریکا برویم و کشور را از این تنگنای اقتصادی خلاص کنیم.»


۴

هفتهٔ بعد، خبر تشکیل «شورای دفاع»، به صورت رسمی در رسانه‌های داخلی ایران منتشر شد. خبری کوتاه، خشک و کاملاً بوروکراتیک – چیزی که در نگاه اول، فقط یک بازسازیِ سادهٔ اداری به نظر می‌رسید.

جی‌دی ونس خبر را در دفترش در واشنگتن خواند. ساعتی بعد، خلاصهٔ تحلیلیِ آژانس اطلاعات مرکزی (سیا) روی میزش بود:

«این شورا به نظر می‌رسد با هدف بازتعریف ساختار فرماندهی نظامی و افزایش اختیارات ارتش در برابر سپاه تشکیل شده باشد. این یک نشانه از کاهش تنش‌های داخلی تهران نیست، بلکه تلاشی ساختاری برای مهار یک جناح سرکش توسط جناح کلاسیک است.»

ونس مدادی را روی میز چرخاند، تلفن محرمانه را برداشت و شمارهٔ گابارد را گرفت – برای اولین بار پس از آن جلسهٔ کابینه. تلفن زنگ خورد، اما کسی جواب نداد. او با تردید پیام صوتی گذاشت: «تولسی... خبر شورای دفاع را دیدی؟ تحلیل سیا را خواندی؟ نظرت چیست؟»

ساعت‌ها گذشت و پاسخی نیامد. ولی در اواخر شب، زمانی که ونس در حال ترک دفترش بود، ایمیل کوتاهی از یک آدرس رمزگذاری‌شده از طرف گابارد دریافت کرد:

«تشکیل شورای دفاع یعنی هنوز در ایران بیش از یک نفر صاحب قدرت است. این را به رئیس‌جمهور بگو.»

ونس ایستاد. ایمیل را دوباره و چندباره خواند. به پنجرهٔ باران‌خورده نگاه کرد و به فکر فرو رفت.

زیر لب زمزمه کرد: «رئیس جمهور به نتانیاهو اعتماد کرده. اگر حرف او درست بود، الان باید حداقل می دانستیم طرف حساب ما در ایران کیست. ولی چرا همه چیز روز به روز پیچیده تر می شود؟»



 

فصل ۱۱: زندگی در حال حرکت

۱

پاییز به واشنگتن رسیده بود و برگ‌های زرد و خشک درختان خیابان پنسیلوانیا زیر چکمه‌های خبرنگاران، مأموران سرویس مخفی و کارمندان دولت خرد می‌شد. جنگ ایران تمام شده بود – لااقل در قاب اخبار و رسانه‌ها. دوربین‌ها دیگر به دنبال تصاویر انفجار، دود و ارزیابی خسارت‌های فردو نبودند. خاورمیانه به حاشیه‌ای ترین صفحهٔ روزنامه‌ها رانده شده بود و جای خود را به بحران‌های تازه‌ای داده بود که نفس‌های جدیدی به اتاق وضعیت کاخ سفید می‌آوردند.

جی‌دی ونس صبح‌ها را با گزارش‌های اوکراین شروع می‌کرد. اوکراینی‌ها حریصانه کمک‌های نظامی بیشتری از آمریکا طلب می‌کردند و روس‌ها هر روز با اتکا به فرسایش خطوط، یک شهرک جدید را تصرف می‌کردند. اروپا هم حسابی به دردسر افتاده بود؛ انتخابات آلمان به بن‌بست رسیده و به نتیجه نرسیده بود، فرانسه در آتش اعتراضات خیابانی می‌سوخت و ایتالیا هم در آستانهٔ یک سقوط مالی بزرگ بود. ترامپ صراحتاً در جلسات اعلام کرده بود: «این‌ها مشکلات خودِ اروپایی‌هاست. ما دیگر نمی‌خواهیم و قرار نیست پدرخواندهٔ جهان باشیم.»

ونس ساعت‌های طولانی را در دفترش می‌گذراند و سعی می‌کرد مغزش را با لجاجت درگیر اعداد، نمودارها و تحلیل‌های اقتصادی کند. جلسات بی‌پایان با مشاوران امنیت ملی، چک کردن گزارش‌های روزانهٔ سیا، امضای اسناد محرمانه و بعد دوباره جلسات پیاپی.

ایران در این میان به یک موضوع فرعی و بایگانی‌شده تبدیل شده بود. گهگاه خبری از اظهارنظرهای عجیب یک مقام ایرانی در روزنامه‌ها منتشر می‌شد، اما ترامپ دیگر کمترین تمایلی به شنیدن جزئیات نداشت. «ما پیروز شدیم جی‌دی. برنامه هسته‌ای‌شان نابود شد و رفت پی کارش. بقیه‌اش مال خودشان؛ هر کاری می‌خواهند بکنند، بکنند.» ونس هم دیگر به خودش زحمت نمی‌داد که بحث را جلو ببرد یا هشدارهای قبلی را یادآوری کند.


۲

اواخر یک بعدازظهر سرد در نوامبر، ونس از جلسهٔ سنگین شورای امنیت ملی خارج شد و به سمت دفترش در بال غربی می‌رفت. ذهنش پر از آمار تلفات اوکراینی‌ها و چند سناریوی جدید برای تأمین مالی بسته‌های کمک‌رسانی بدون جلب حساسیت کنگره بود.

در انتهای راهروی خلوت، گابارد را دید. با همان کت‌وشلوار خاکستریِ همیشگی‌اش. موهایش را مثل همیشه محکم پشت سرش جمع کرده بود و پوشه‌ای چرمی زیر بغل داشت. داشت با یکی از دستیارانش حرف می‌زد، اما با دیدن ونس، سریع و قاطع صحبتش را قطع کرد و دستیار را با اشارهٔ دست مرخص کرد.

ونس نزدیک شد. قلبش مثل همیشه با دیدن او تکانِ تندی خورد، اما این بار تمام اراده‌اش را جمع کرد تا خودش را کنترل کند. گابارد به چشمان او نگاه کرد. لبخندی زد – اما نه از آن لبخندهای پنهانی و گرمِ کافه، بلکه لبخندی رسمی، دیپلماتیک و بسیار دور.

«سلام جی‌دی. حال شما خوب است؟»

ونس ایستاد. «خوبم تولسی. خودت چطوری؟»

گابارد زیرچشمی نگاه کوتاهی به او انداخت و بعد بی‌مقدمه و با لحنی که سعی می‌کرد عادی باشد، پرسید: «اوشا چطور است؟ بچه‌ها خوبند؟»

ونس برای لحظه‌ای مات و مبهوت شد. این اولین بار در تمام طول مدت همکاری و آشنایی‌شان بود که گابارد سراغی از همسرش می‌گرفت. تولسی همیشه و در هر شرایطی فقط سراغ کار، ارزیابی اطلاعاتی و سیاست رفته بود. این تغییر جهت ناگهانی، به شدت عمدی و حساب‌شده به نظر می‌رسید.

ونس خودش را جمع‌وجور کرد. «خوبند... خیلی خوبند. ممنون که پرسیدی.»

گابارد سری تکان داد. «خوب است. خانواده مهم است. مخصوصاً در این شرایط.»

حرفش را باز نکرد و تمامش هم نکرد. همان‌طور که ناگهان ایستاده بود، با شتاب گفت: «ببخشید، باید بروم. جلسهٔ آنالیز دارم.» و بدون اینکه منتظر پاسخ دیگری بماند، راه افتاد و در انتهای راهرو چرخید.

ونس چند ثانیه در سکوت به راهروی خالی خیره شد. سپس زیر لب زمزمه کرد: «از اوشا پرسید... اولین بار بود.»


۳

آن شب، ونس زودتر از همیشه به خانه برگشت. اوشا در آشپزخانه مشغول درست کردن شام بود و بچه‌ها در اتاق نشیمن روی زمین پهن شده بودند و مشق می‌نوشتند. ونس وارد آشپزخانه شد و بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، از پشت سر، اوشا را محکم در آغوش گرفت.

اوشا با تعجب و خنده‌ای کوتاه گفت: «وای! چه خبر است؟ امروز که چهارشنبه است. حتی پنج‌شنبه‌ها هم به این زودی نمی‌آیی خانه!»

ونس سرش را روی شانهٔ او گذاشت و چشم‌هایش را بست. «دلم برایتان تنگ شده بود.»

اوشا برگشت، خندید و دستش را روی دستان ونس کشید. «خب، خوش آمدی به خانه. شام ده دقیقه دیگر حاضر است. برو با بچه‌ها بازی کن تا من کارم را تمام کنم.»

ونس به سمت اتاق نشیمن رفت. روی زمین کنار دخترش نشست و در نوشتن مشق به او کمک کرد، با پسرش لگو بازی کرد و با تمام وجود سعی کرد به هیچ‌چیز دیگری جز صدای خندهٔ بچه‌ها و گرمای خانه‌اش فکر نکند.

اما هر از گاهی در میان سکوت اتاق، صدای خش‌دار و آرام گابارد در گوشش طنین می‌انداخت: «اوشا چطور است؟»

و او با تمام هوش سیاسی‌اش نمی‌توانست بفهمد معنای دقیق این کنایه یا پرسش چیست. آیا گابارد داشت با این سوال به او می‌فهماند که «من تو را فراموش کرده‌ام»؟ یا می‌خواست بگوید «من مرزهای ارتباطمان را دوباره تعریف کرده‌ام»؟ یا شاید یک هشدار بود: «ما دیگر نمی‌توانیم مثل قبل باشیم.»


۴

چند روز بعد، ونس و ترامپ در صندلی‌های چرمی و بزرگ هواپیمای ایرفورس وان نشسته بودند و بر فراز اقیانوس اطلس به سمت نشست ناتو در بروکسل پرواز می‌کردند. موضوع اصلی پرونده‌های روی میز، بحران اوکراین بود. اما ترامپ طبق معمول، بدون هیچ مقدمه‌ای سکوت را شکست و سراغ ایران رفت.

«جی‌دی، داری هنوز به ایران فکر می‌کنی؟»

ونس لحظه‌ای جا خورد و ورقه‌ها را روی پایش مرتب کرد. «نه قربان. وقتم را کاملاً پر کرده‌ام با اوکراین و اروپا. شما فرمودید ایران دیگر اولویت ما نیست.»

ترامپ خندید و دستش را در هوا تکان داد. «بله. نه، دیگر اولویت ما نیست. بگذار خودشان با خودشان کل‌کل کنند. ما کار خودمان را کردیم. حالا نوبت بقیه است.»

ونس به پنجرهٔ بیضی‌شکل هواپیما نگاه کرد. ابرها زیر پای ایرفورس وان مثل یک فرش سفید، صاف و بی‌انتها گسترده شده بودند.

ترامپ به پشتی صندلی‌اش تکیه داد و ادامه داد: «می‌دانی مشکل ما چیست جی‌دی؟ ما زیادی درگیر جزئیات می‌شویم. تو زیادی درگیر جزئیات می‌شوی. فکر کردن به جزئیات کار زن‌هاست. مردها باید کلی‌نگر باشند. این در ذات مردهاست. خانواده‌ات را داشته باش. بچه‌هایت را. خودت را. ما فقط یک بار زندگی می‌کنیم.»

ونس سرش را برگرداند و به چهرهٔ مصمم و پر از اعتمادبه‌نفس ترامپ نگاه کرد. صحبت‌های رئیس‌جمهور و لحن نصیحت‌گونه‌اش، او را به یاد رفتار چند روز پیش گابارد انداخت که چطور حال همسر و خانواده‌اش را پرسیده بود. هر دو داشتند او را به یک سمت هل می‌دادند؛ سمتِ برون‌رفت از این کلافِ سردرگم.

ونس پلک زد و گفت: «حق با شماست قربان.»


۵

ساعت سه بامداد به وقت واشنگتن، ونس در اتاق هتل لوکسش در بروکسل نشسته بود و هر کاری می‌کرد، خواب به چشمانش نمی‌آمد. تلفنش را از روی پاتختی برداشت و شروع کرد به ورق زدن عکس‌های بچه‌ها. عکس کریسمس سال قبل را نگاه کرد، عکس فوت کردن شمع‌های تولد پسرش، عکس سفر تابستانی‌شان به ساحل و لبخند درخشان اوشا.

سپس، ناخودآگاه و گویی که نیرویی پنهان انگشتانش را هدایت کند، صفحهٔ مخاطبین را باز کرد و روی شمارهٔ گابارد نگه داشت. چند ثانیه در آن سکوتِ مطلقِ بامداد به نام او خیره ماند.

بعد با جدیتی ناگهانی، تلفن را قفل کرد و آن را دَمَر روی میز گذاشت. به تاریکیِ اتاق هتل زل زد. زیر لب زمزمه کرد: «تولسی حق دارد... من باید روی اوشا و بچه‌ها تمرکز کنم. این همان چیزی است که واقعاً اهمیت دارد. بقیهٔ چیزها... فرعی است.»

اما ته دلش، در همان گوشهٔ تاریک و پنهانِ وجدانش می‌دانست که این حرف‌هایی که به خودش می‌زند، چقدر شبیه به همان باورهای کورکورانه‌ای است که قبلاً به ترامپ داشت. کلمات درست، منطقی و آرام‌بخش بودند، اما حسِ پشت‌شان کاملاً خالی، توخالی و سرد بود.



 

فصل ۱۲: وسوسه

۱

خبر مثل یک موج گرما از راه رسید. ماه ژانویه، تصاویر التهاب، خشم و ناآرامی در خیابان‌های تهران، اصفهان، مشهد و تبریز روی صفحه‌های نمایشگر بزرگ اتاق وضعیت کاخ سفید نقش بست. آتش، دود، تجمع و فریاد؛ شعارهایی که ونس زبانشان را نمی‌فهمید اما لحن و فرکانس غریزی‌شان را به خوبی می‌شناخت: خشم. خشم ناب، عریان و انباشته‌شده‌ای که بالاخره پس از ماه‌ها سکوت و خفقان، ترکیده بود.

تولسی گابارد اولین کسی بود که گزارش برآورد اطلاعاتی را به ترامپ داد. ونس هنگام ورود به اتاق، او را دید که مصمم پشت میز ایستاده بود و با یک اشاره‌گر لیزری روی نقشهٔ ماهواره‌ای، کانون‌های اصلی درگیری را نشان می‌داد.

«طبق برآورد جاری ما، دست‌کم سی شهر بزرگ درگیر شده‌اند. معترضان شعارهای کاملاً سیاسی سر می‌دهند – بعضی علیه شخص خامنه‌ای و کل رژیم و بعضی علیه قیمت‌ها و تورم افسارگسیخته. نیروهای امنیتی به سختی کنترل اوضاع را حفظ کرده‌اند. تا این لحظه، نزدیک به پنجاه کشته گزارش شده است.»

ترامپ با ذوق و اشتیاقی آشکار و چشمانی برق‌زده پرسید: «کی داره این کار رو می‌کنه؟ ما؟ اسرائیل؟»

گابارد کمی مکث کرد و با لحنی جدی و قاطع گفت: «شواهد میدانی نشان می‌دهد معترضان واقعی هستند، آقای رئیس‌جمهور. مردم از گرانی، بیکاری و فساد خسته‌اند. این یک انفجار خودجوش به نظر می‌رسد. دست‌کم این را می‌دانیم که در این مرحله، ربطی به ما یا اسرائیل ندارد.»

ترامپ انگار کمی ناامید شده باشد، چهره‌اش درهم رفت. «یعنی هیچ‌کس از ما پشتش نیست؟»

گابارد داشت جواب می‌داد که مارکو روبیو با هیجان و نفس‌زنان وارد شد: «قربان، ایرانی‌ها از طریق واسطه‌های عمانی پیام داده‌اند که آماده‌اند مذاکرات را فوراً از سر بگیرند. شمخانی، دبیر شورای دفاع ایران هم می‌گوید عباس عراقچی، وزیر خارجه، به نمایندگی از کل نیروهای مسلح ایران به مذاکره می‌آید.»

اتاق وضعیت به یکباره شلوغ، متشنج و پرتنش شد. دو جبههٔ فکریِ کاملاً متضاد در برابر هم صف‌آرایی کردند.

جبههٔ اول – روبیو، خود ونس و چند مشاور ارشد – معتقد بودند فشار اقتصادی بالاخره کار خود را کرده است: «رژیم در حال فروپاشی است، قربان. الان وقت توافق است. باید بنشینیم پای میز و حداکثر امتیاز را بگیریم. اگر منتظر بمانیم، ممکن است کشور به دست آدم‌های ناشناخته‌ای بیفتد که بعداً نتوانیم با آن‌ها معامله کنیم.»

جبههٔ دوم – پیت هگزت و بعضی از مشاوران امنیت ملی تندروتر – می‌گفتند: «نه، الان وقت حمایت همه‌جانبه از انقلاب است. باید به معترضان چراغ سبز نشان دهیم. اگر رژیم سقوط کند، ما می‌توانیم با حکومت جدید در ایران متحد شویم. اما اگر الان با رژیم آخوندها توافق کنیم، بعد از سقوط آن دوباره رژیم انقلابی جدید با ما دشمن خواهد شد. یعنی دوباره همان کلاهی که پس از سقوط شاه بر سرمان رفت تکرار خواهد شد!»

ونس در تمام این مدت به گابارد نگاه می‌کرد که بی‌حرکت کنار صفحهٔ نمایشگر ایستاده بود و به حرف‌ها گوش می‌داد. چهرهٔ تولسی کاملاً سنگی، مغرور و غیرقابل‌خواندن بود.


۲

ترامپ حرف‌های همه را تا آخر گوش کرد. بعد، ناگهان دستش را بلند کرد و اتاق در یک ثانیه در سکوتی مطلق فرو رفت.

«بچه‌ها، شما هنوز هیچ‌چیزی نفهمیدید! ما لازم نیست بین این دو گزینه یکی را انتخاب کنیم. ما هر دو کار را با هم انجام می‌دهیم.»

به سمت صفحهٔ مانیتور رفت و با انگشت به تصاویر آتش در تهران اشاره کرد.

«ما به ایرانی‌ها می‌گوییم بله، آمادهٔ مذاکره هستیم. ولی در همان زمان، معترضان در کف خیابان را هم تشویق می‌کنیم و می‌گوییم شدیدتر اعتراض کنید و ما به کمک شما خواهیم آمد! هر کدام که برنده شد، ما با همان طرف معامله می‌کنیم. این همان استراتژی است که همیشه در بیزنس برای من جواب داده.»

ونس با تعجب و سردرگمی پرسید: «قربان، اما این دو مسیر با استراتژی کلی دولت ما در تناقض است. سیاست رسمی شما این بود که اولاً ایالات متحده علاقه‌ای به تغییر رژیم ندارد، و ثانیاً مشکل ایران پس از بمباران تأسیسات هسته‌ای حل شده و اساساً ایران دیگر اهمیتی برای ما ندارد.»

ترامپ لبخند پهنی زد و در حالی که حرص و طمع از نگاهش می‌بارید، گفت: «نه، یک تاجر هوشیار هرگز فرصت‌های ناب را از دست نمی‌دهد! ببینید، رسانه‌های خود ایران دارند می‌گویند این شورش‌ها کار موساد و سیا است. خب، ما هم همین را تأیید می‌کنیم! می‌گوییم بله، ما پشت این اعتراضات هستیم. این‌طوری هم دستگاه اطلاعاتی‌مان را در دنیا قدرتمند جلوه داده‌ایم، هم اگر معترضان پیروز شوند از قبل با آن‌ها متحد شده‌ایم، و هم دولت ایران را مجبور کرده‌ایم پای میز مذاکره بنشیند چون می‌ترسد اگر نیاید بر اثر تحریم‌های ما دچار فروپاشی شود. برد-برد-برد!»

گابارد دیگر نتوانست سکوت کند. با گام‌هایی محکم و استوار از گوشهٔ اتاق جلو آمد.

«آقای رئیس‌جمهور، این دقیقاً همان چیزی است که دستگاه تبلیغاتی و پروپاگاندای ایران می‌خواهد. آن‌ها از همان ابتدا می‌خواستند به توده‌های مردم ثابت کنند همهٔ ناآرامی‌های داخلی‌شان کار بیگانه است. شما با تأیید این روایت، به آن‌ها کمک می‌کنید تا مشروعیت خودشان را در سرکوب خشنِ معترضان بازیابی کنند. ما داریم به جای تضعیف رژیم، به تقویت آن کمک می‌کنیم.»

ترامپ با بی‌اعتناییِ محض شانه بالا انداخت. «تولسی، تو همیشه بدترین و تاریک‌ترین سناریو رو انتخاب می‌کنی. این ماجرا را به من بسپار. من در کسب‌وکار این بازی را بارها انجام داده‌ام: همزمان با دو طرفِ دعوا مذاکره کنی، و در نهایت طرف برنده به تو مدیون باشد.»

بالاخره روبیو هم تصمیم گرفت برای خوشایند ترامپ از او حمایت کند: «یادم می‌آید یک بار یک دوست ایرانی به من گفت هر وقت در ایران طرف‌های درگیر زورشان به هم نمی‌رسد، تقصیر همهٔ گرفتاری‌ها و خرابکاری‌های داخلی را به گردن عوامل خارجی می‌اندازند. این شگرد سیاسی به آن‌ها اجازه می‌دهد بدون اینکه مجبور باشند کسی را تنبیه کنند، از کنار مسائل رد شوند و عبور کنند. اگر ما بپذیریم که اعتراضات توسط ما سازماندهی شده، می‌تواند به عنوان اثبات حُسن نیت ما و مقدمه‌ای برای شروع مذاکره با رژیم هم تلقی شود.»

ترامپ دست زد و با هیجانی کودکانه ادامه داد: «بیا، بفرما! امکان شکست ندارد. از هر طرف که برویم بردیم! ابتکار عمل کاملاً دست ما می‌افتد.»

گابارد خواست چیزی بگوید اما ترامپ دستش را به نشانهٔ اتمام بحث بلند کرد. «جلسه تمام شد. بروید و کارتان را بکنید.»

ونس به گابارد نگاه کرد. او پوشه‌اش را برداشت و بدون اینکه حتی نگاهی به کسی بیندازد، اتاق وضعیت را ترک کرد.


۳

آن شب، ونس باید در یک مهمانی دیپلماتیک و رسمی به افتخار سفرای کشورهای اروپایی شرکت می‌کرد. کت‌وشلوار مشکی دوخت ایتالیایش را پوشید، کراوات نقره‌ای بست و همراه با همسرش، اوشا، به هتل محل برگزاری رفت. ذهنش هنوز پر از بحث‌های بیهودهٔ اتاق وضعیت بود. از رفتارهای ترامپ نگران بود؛ انگار دوباره داشتند وارد یک بازی مبهم، کثیف و پیچیده می‌شدند. این یک معاملهٔ تمیز نبود و ونس از این می‌ترسید که طمعِ دستاوردهای اضافی کار دستشان بدهد.

مهمانی بزرگ، مجلل و باشکوه بود؛ لوسترهای کریستالی عظیم، موسیقی ملایم زنده، لباس‌های گران‌قیمت و رنگارنگ. ونس در کنار اوشا ایستاده بود و با یکی از سفرا خوش‌وبش می‌کرد که ناگهان، چشمش به آن طرف سالن افتاد.

تولسی گابارد آنجا بود.

اما نه آن تولسی که هر روز در راهروهای سرد کاخ سفید می‌دید. کت‌وشلوار خاکستری، رسمی و اداری‌اش را کاملاً کنار گذاشته بود. به جای آن، یک لباس بلند و شبِ مشکی پوشیده بود که تا زیر زانوهایش می‌رسید. پارچه‌اش براق، نرم و مواج بود، با شکاف‌هایی ظریف که با هر قدم، خطی از ساق پایش پیدا می‌شد؛ با کفش‌های پاشنه‌بلندی که ابهت زنانه‌ای سهمگین، مغناطیسی و ویرانگر به قوس قامت کشیده‌اش داده بود. موهایش را باز گذاشته بود و تارهای تیره و ابریشمی روی شانه‌هایش ریخته بودند. آرایش کرده بود – نه آرایشی غلیظ، اما به اندازه‌ای که خطوط چهره‌اش را تیزتر، جذاب‌تر و خواستنی‌تر کند. لبخند می‌زد و با گروهی از دیپلمات‌های ارشد اروپایی حرف می‌زد.

ونس ناگهان نفسش در سینه بند آمد.

اوشا داشت چیزی می‌گفت، اما ونس اصلاً کلمات او را نشنید. چشمانش روی تولسی قفل شده بود. نمی‌توانست نگاهش را بردارد. تمام آن ماه‌ها تلاش کرده بود این کشش ممنوعه را فراموش کند. تمام آن شب‌ها که در اتاق هتل بروکسل خودش را قانع کرده بود که «خانواده مهم است». تمام آن جلسات که سعی کرده بود رسمی، سرد و حرفه‌ای رفتار کند... یکباره، در یک صدمِ ثانیه، همه چیز مثل یک قلعهٔ شنی در برابر طوفان فرو ریخت.

تولسی انگار گرمای سنگین و قفل‌شدهٔ نگاهش را حس کرد. سرش را به آرامی برگرداند و مستقیماً به سمت ونس نگاه کرد. وقتی متوجه چشمان بهت‌زده و شیفتهٔ ونس شد که بی‌پروا به او زل زده بودند، ناگهان لبخندش محو شد و کمی اخم کرد. فقط چند ثانیهٔ کوتاه به چشمان هم زل زدند، ولی برای ونس زمان متوقف شد. فاصله دور بود و نمی‌شد خطوط احساسش را دقیق خواند، اما ونس با تمام وجودش حس کرد تکه‌ای از روحش در آن نگاه پنهان جا ماند.

ونس با زحمت و تکان سختی نگاهش را دزدید و رو به همسرش کرد. «بله عزیزم؟»

اوشا با نگرانی به چهرهٔ رنگ‌پریده‌اش خیره شد. «خوبی، جی‌دی؟ رنگت پریده.»

«بله... فقط کمی سرگیجه دارم. ببخشید، بروم یک لیوان آب بخورم.»

و فوراً از او جدا شد. اما نه به سمت میز نوشیدنی‌ها. خودش را به گوشه‌ای دور، پشت یک ستون بزرگ مرمرین رساند. دستش را روی صورتش کشید. پیشانی‌اش از هجوم افکار داغ، عرق کرده بود.

«خدایا... این چه بلایی بود؟»


۴

بقیهٔ شب، ونس نتوانست روی هیچ‌چیز و هیچ‌کس تمرکز کند. با سفرا دست داد و حرف زد اما کلماتش بی‌ربط، مکانیکی و توخالی بود. با اوشا رقصید اما چشمانش مدام در میان جمعیت به دنبال آن لباس شب مشکی می‌گشت. تولسی اما دیگر نگاهش نکرد. یک‌بار از دور متوجه شد او دارد با یک دیپلمات فرانسوی می‌خندد – خنده‌ای بلند، آزاد و رها که ونس تا به حال در محیط کار از او ندیده بود. دوباره قلبش با ترکیبی از حسادت و هیجان تند زد.

ساعت یازده شب، مهمانی تمام شد. در راه برگشت به خانه، داخل ماشین، اوشا سرش را چرخاند و با نگاهی کاوشگر گفت: «امشب اصلاً اینجا نبودی، جی‌دی. خیلی پرت بودی. اتفاقی افتاده؟»

ونس دستش را روی دست اوشا گذاشت و برای پنهان کردن آشوبش، آن را کمی فشرد. «نه عزیزم. فقط خسته‌ام. این روزها حجم کارها و بحران‌ها در کاخ سفید خیلی بالا رفته.»

اوشا دیگر چیزی نگفت، فقط دست او را گرم فشرد.

ساعت یک بامداد، ونس در رختخواب دراز کشیده بود و به خطوط تاریک سقف خیره بود. اوشا آرام و بی‌خبر کنارش خوابیده بود. ونس اما حتی یک پلک هم نمی‌توانست بزند. تصویر تولسی در آن لباس شب، با آن موهای باز و رها و آن لبخند مرموز، در اعماق ذهنش حک شده بود و جدا نمی‌شد. هنوز قلبش تند می‌زد و تنش از یادآوری آن نگاه داغ بود.

«لعنت به این احساس... لعنت...»

با کلافگی از رختخواب بلند شد و به اتاق پذیرایی رفت. روی مبل چرمی نشست و تلویزیون را روشن کرد؛ بی‌صدا. دستانش را نگاه کرد که به وضوح می‌لرزیدند. فقط نور آبی و سرد صفحهٔ مانیتور، تاریکی مطلق خانه را می‌شکست. تصاویر اعتراضات ایران داشت پخش می‌شد. آتش، فریاد، خون و سرکوب. ونس به آن‌ها نگاه می‌کرد اما هیچ‌چیز را ثبت نمی‌کرد.

از طرفی داشت به ترامپ فکر می‌کرد که دارد با حماقت با همان اعتراضات و خون‌ها بازی می‌کند. به هشدارهای گابارد که انگار چیزی را در اعماق ذهنش حس کرده بود، اما نمی‌توانست در آن فضای مردانه واضح و شفاف بیان کند. به خودش که بین این دو صخرهٔ بزرگ ژئوپولیتیک گیر افتاده بود. و همزمان، دائماً تصویر تولسی جلوی چشمش بود که تنها با یک لباس عوض کردن، تمام سازه‌های ذهنی‌اش را برای فراموش کردن آن حس، نقش بر آب کرده بود.

زیر لب زمزمه کرد: «ما داریم با آتش بازی می‌کنیم. هم در خاورمیانه، هم در زندگی‌هایمان.»

ساعت چهار صبح بود. ونس هنوز نخوابیده بود. به تلفنش نگاه کرد. صفحهٔ چتِ رمزگذاری‌شدهٔ گابارد را باز کرد. انگشتش روی دکمهٔ تماس لرزید.

بست. دوباره باز کرد. دوباره بست.

در نهایت، تلفن را با عصبانیت روی میز رها کرد و به دیوار خیره شد. صدای ترامپ در گوشش زنگ می‌زد: «فکر کردن به جزئیات کار زن‌هاست.» و صدای گابارد در گوشش می‌پیچید: «خانواده مهم است.» و صدای خودش که در تاریکیِ اتاق گم می‌شد: «من نمی‌دانم باید چه کار کنم...»


۵

فردا صبح، ونس با چشمانی سرخ، تکیده و خسته وارد دفتر بیضی ترامپ شد. رئیس‌جمهور با روحیهٔ عالی پشت میزش نشسته بود و با اشتها روزنامه‌ها را ورق می‌زد.

«جی‌دی، صورتت را ببین! نکند دیشب در مهمانیِ اروپایی‌ها زیادی خوش گذشته است؟»

ونس لبخند اجباری و بی‌روحی زد. «نه قربان. کمی بی‌خوابیِ ساده است. بگذارید برویم سراغ پروندهٔ اوکراین.»

اما ترامپ دستش را بلند کرد. «صبر کن. تصمیم نهایی‌ام را گرفتم. همین امروز پیام محرمانه‌ای می‌فرستیم به ایرانی‌ها که ما آمادهٔ معامله و مذاکره هستیم. و همزمان، تا چند ساعت دیگر، یک بیانیهٔ تندِ توئیتری و رسمی می‌دهیم که از حقوق معترضان کف خیابان حمایت می‌کنیم و کمک در راه است! نگاه کن، هر دو طرف می‌دانند دارند با ما بازی می‌کنند، اما هیچ‌کدام نمی‌توانند جلوی ما را بگیرند. این هنرِ معامله است.»

ونس نفس عمیقی کشید. تمام سلول‌های بدنش می‌خواستند فریاد بزنند و بگویند: «تولسی درست می‌گوید، تولسی همیشه درست می‌گوید، تولسی نمی‌تواند اشتباه بگوید»، اما این فقط حرف دلش بود، نه منطق سیاست. نمی‌دانست این سکوت از خستگیِ مفرط است یا از ترس؛ یا شاید از اینکه دیگر اصلاً نمی‌دانست در آن کاخ سفیدِ پر از مکر، به چه کسی باید اعتماد کند.

«حق با شماست قربان. هر طور شما بفرمایید.»

ترامپ کاملاً راضی و سرمست از نبوغ ادعایی خودش شد. «این شد حرف! حالا برو گم شو و یک قهوهٔ داغ برایم بیاور.»

ونس بلند شد و به سمت درِ خروجی رفت. دستش را روی دستگیره گذاشت. ایستاد. برگشت.

«قربان... اگر تولسی درست بگوید چه؟ اگر این بازیِ دوگانه در نهایت به نفعِ رژیم ایران تمام شود؟»

ترامپ نگاه عمیق و عاقل‌اندر سفیهی به او انداخت؛ نگاهی که انگار می‌گفت «تو هنوز خیلی بچه‌ای و دنیا رو نمی‌شناسی.»

«جی‌دی، ایران نمی‌تواند برنده شود. چون آمریکا هرگز نمی‌بازد. یعنی من حتی وقتی اشتباه می‌کنم، باز هم برنده‌ام! فقط گاهی دیگران یادشان می‌رود که ما برنده‌ایم. تو هم یادت رفته؟»

ونس چیزی نگفت. در را باز کرد و از دفتر خارج شد.



 

فصل ۱۳: آتش در تهران

۱

توییت ترامپ درست در اوج شامگاه به وقت تهران منتشر شد. دو خط ساده، بدون هیچ علامت سؤال یا تعجبی، مثل یک اخطار خشک و نظامی:

«به معترضان شجاع ایرانی: آمریکا صدای شما را می‌شنود. کمک در راه است. رژیم پاسخگو خواهد بود.»

ظرف کمتر از یک ساعت، این پیام میلیون‌ها بار در سراسر جهان دیده و بازنشر شد. ونس وقتی آن را روی صفحهٔ گوشی‌اش خواند، اولین فکرش این بود: «کمک در راه است یعنی چه؟ ما که هیچ کمکی نفرستاده‌ایم و برنامه‌ای هم نداریم.» اما ترامپ بعداً در یک جلسهٔ خصوصی با لحنی حق‌به‌جانب توضیح داده بود: «کمک یعنی امید، جی‌دی! یعنی بدانند کسی پشتشان ایستاده است. همین کلمه کافی است که دل رژیم را خالی کند و آن‌ها را بترساند.»

نتیجه اما چیزی نبود که کسی در واشنگتن پیش‌بینی کرده باشد.

دو روز بعد، تصاویری که از طریق منابع اطلاعاتی و فضای مجازی از ایران می‌رسید، اتاق وضعیت کاخ سفید را به سکوت مرگباری فرو برد. خیابان‌های تهران، مشهد، اصفهان، تبریز و شیراز – همه در آتش می‌سوختند. اما این بار نه آتش اعتراضات خودجوش و مدنی، که آتش حملهٔ گسترده به مقرهای سپاه، کلانتری‌ها، بانک‌ها و ساختمان‌های دولتی بود. معترضان خشمگین این بار دیگر پلاکارد در دست نداشتند؛ آن‌ها کلاشینکف، مسلسل، نارنجک‌های دستی و سلاح‌های نیمه‌سنگین داشتند. دو روز تمام، معترضان مسلح شهرهای ایران را به آتش کشیدند و آشوبی بی‌سابقه برپا کردند، در حالی که پرچم آمریکا و اسرائیل را در خیابان‌ها برمی‌افراشتند و پرچم ایران را آتش می‌زدند.

روز سوم و چهارم، نیروهای امنیتی و به‌خصوص سپاه پاسداران با تمام قوا به خیابان‌ها ریختند و طی همان دو روز چنان کشتاری از آشوب‌گران کردند که پس از آن، کوچک‌ترین اثری از اعتراض در هیچ کجای کشور باقی نماند. غائله به سرعت و با خشونتی بی رحمانه جمع شد.

چند روز بعد، حکومت ایران به صورت رسمی اعلام کرد: «۳٬۱۴۷ نفر در جریان ناآرامی‌های اخیر کشته شده‌اند؛ که اغلب آن‌ها از اعضای نیروهای مسلح و مزدوران مسلح خارجی بوده‌اند.»

اما در همان روز، اسرائیل و شبکه‌های رسانه‌ایِ اپوزیسیون برانداز آمار کاملاً متفاوتی را منتشر کردند: «حداقل ۵۰ هزار نفر، و احتمالاً تا ۱۰۰ هزار نفر از مردم معترض و غیر مسلح در دو روز سرکوب وحشیانه به شهادت رسیده‌اند.»

با بالا گرفتن جنگ آمارها، اتاق وضعیت کاخ سفید دوباره در اضطرار شلوغ شد.


۲

ترامپ با چشمانی براق و ذوق‌زده به حاضران در جلسه نگاه کرد. «ببینید بچه‌ها! این یک فرصت طلایی و ناب است. ما می‌توانیم همین عدد بزرگ را فوراً تأیید کنیم. همین الان یک بیانیهٔ رسمی بدهیم با این مضمون: "آمریکا کشتار فجیع ۱۰۰ هزار غیرنظامی بی‌گناه را به شدت محکوم می‌کند." بعداً در مذاکره با رژیم، همین آمار را می‌شود مثل یک بمب ساعتی روی میز گذاشت. آن‌وقت هر امتیازی که بخواهیم به ما می‌دهند.»

مارکو روبیو با احتیاط و تردید گفت: «قربان، این اعداد خیلی بزرگ و غیرقابل‌باور به نظر می‌رسند. یک‌ سوم آمار کل تلفات جنگ اوکراین آن هم فقط در دو روز؟ در بمباران اتمی ناکازاکی کلاً چهل هزار نفر کشته شدند، آن هم با یک بمب اتمی!»

ترامپ با بی‌اعتنایی دستش را تکان داد. «اروپایی‌ها هم هر روز در اوکراین اعداد عجیب و غریبِ خودشان را می‌دهند. کسی تحقیق و پیگیری نمی‌کند. ما هم همین کار را می‌کنیم.»

تولسی گابارد که تا آن لحظه در سکوت مطلق به صفحه خیره شده بود، ناگهان از جا بلند شد، به سمت مانیتور اصلی رفت و یک نمودار مقایسه‌ای از آمار تلفات در درگیری‌های مختلف جهان را باز کرد.

«آقای رئیس‌جمهور، من به عنوان مدیر اطلاعات ملی نمی‌توانم چنین ادعای خامی را تأیید کنم. بر اساس تمام شواهد متقن اطلاعاتی ما – اعم از تصاویر ماهواره‌ای با رزولوشن بالا، شنودهای ارتباطی و گزارش منابع انسانی میدانی – هیچ مدرکی دال بر تلفات بیش از چند هزار نفر وجود ندارد. ادعای ۵۰ تا ۱۰۰ هزار کشته کاملاً مضحک، ساختگی و غیرواقعی است. برای مقایسه، در دو سال جنگ غزه که اسرائیل تمام مناطق مسکونی و پرتراکم را با خاک یکسان کرد، آمار کشته‌ها به حدود ۵۰ هزار نفر رسید. چگونه ممکن است در عرض دو روز در خیابان‌های ایران، همین تعداد کشته شده باشند؟ این اعداد کپی‌شده از همان روایت‌های اسرائیل در غزه است. انگار یک نفر در تل‌آویو همان آمار کشتار خودشان را فقط با تغییر نام شهرها برای ما باز ارسال کرده است!»

ونس با تعجب و تحسین به گابارد نگاه کرد. او به ندرت در جلسات این‌قدر صریح، بی‌پرده و برآشفته صحبت می‌کرد.

ترامپ اخم‌هایش را درهم کشید. «تولسی، تو که همیشه به خاورمیانه می‌روی و می‌آیی. چه فرقی می‌کند عددش دقیقاً چقدر است؟ مهم این است که ما از این عدد به عنوان یک ابزار دیپلماتیک کارآمد استفاده کنیم. شماها همیشه خودتان را درگیر جزئیات بی‌اهمیت می‌کنید. مردم که عدد و رقم نمی‌فهمند، عدد را می‌شود بعداً عوض کرد.»

گابارد با لحنی به شدت سرد و قاطع گفت: «آقای رئیس‌جمهور، در جنگ اطلاعاتی، دروغ‌های بزرگ خیلی زود کشف و افشا می‌شوند. اگر ما امروز ادعای ۱۰۰ هزار کشته کنیم و بعداً مشخص شود رقم واقعی یک‌سی‌ام آن بوده است، تمام مشروعیت و اعتبار ما در جهان فرو می‌ریزد. ایران هم از همان روز اول در رسانه‌هایش می‌گوید "دیدید؟ آن‌ها آمارسازی می‌کنند." با این کار، خودتان دارید به دشمن مهمات و برگ برنده می‌دهید.»


۳

اتاق وضعیت رسماً به دو نیمه تقسیم شد. روبیو و چند مشاور دیگر سعی کردند راه بینابینی را پیشنهاد بدهند، اما ترامپ با لجاجت اصرار داشت: «ما همان آمار ۵۰ هزار نفر را تأیید می‌کنیم. نه بیشتر و نه کمتر. همین کافی است تا یک اهرم فشار سنگین داشته باشیم. حالا بگذارید استراتژی کلی و کلان را برایتان توضیح دهم.»

ترامپ از جا بلند شد و به سمت وایت‌برد رفت و ماژیک را برداشت.

«دو حالت بیشتر وجود ندارد: یا این سرکوب شدید یعنی رژیم ایران کاملاً بر اوضاع کشور مسلط شده و می‌تواند امنیت را برقرار کند؛ که در این صورت، بالاخره ما یک طرف حساب مشخص، مقتدر و واحد داریم و می‌توانیم با آن‌ها به توافق و معامله برسیم. یا اینکه این خشونت عریان نشان می‌دهد رژیم مشروعیتش را به کلی از دست داده و در آستانهٔ سقوط حتمی است؛ که در این صورت، ما باید با انقلابیونی که بعداً حکومت را در دست می‌گیرند، متحد شویم. به هر حال، ما در هر دو سناریو برنده‌ایم! ما فقط باید صبر کنیم و ببینیم در نهایت چه کسی در تهران زنده می‌ماند.»

ونس دیگر نتوانست سنگینیِ این منطقِ توخالی را تحمل کند. از جا بلند شد و بدون اینکه طبق پروتکل اجازه بگیرد، با صدایی رسا گفت:

«قربان، ما توییت کردیم "کمک در راه است". اما هیچ کمکی نرسید! معترضان به حرف و وعدهٔ دولت ما اعتماد کردند و به خیابان‌ها زدند و حالا خونشان روی دست ماست. و بدتر از آن، ما با این رفتار رسماً پذیرفتیم که پشت این اعتراضات هستیم. این یعنی از این به بعد، به جای اینکه این کشتار اهرم فشاری در دست ما علیه رژیم ایران باشد، عملا به اهرم فشار رژیم ایران علیه ما تبدیل شده. ما با این بازی نه تنها اهرم فشار به دست نیاوردیم، بلکه در موقعیت یک باج‌دهنده قرار گرفته‌ایم! ایرانی‌ها می‌توانند از این موضوع به عنوان یک برگ برندهٔ بزرگ استفاده کنند: یا با ما توافق می‌کنید، یا ما به کشتار ادامه می‌دهیم و شما را در افکار عمومی جهان نابود می‌کنیم. از طرف دیگر، همین الان که ما کانال مذاکره را باز کرده‌ایم، یعنی پروندهٔ ایران برای ما بسته نشده؛ یعنی ایران هنوز برای ما مهم است. همین توجهِ دوباره، خودش یک امتیاز و پیروزیِ روانیِ بزرگ برای تیم مذاکره‌کنندهٔ ایرانی است.»

سکوت سنگین و نفس‌گیری در اتاق پیچید. همه با بهت به ونس نگاه می‌کردند. گابارد نیز سرش را بالا آورد و با همان نگاه آشنا و عمیقش به او خیره شد؛ نگاهی که گویی می‌گفت: «بالاخره... آخر سر فهمیدی؟»


۴

ترامپ اما حتی یک لحظه هم دچار تردید یا عقب‌نشینی نشد. با آرامش کامل و لبخندی حاکی از پختگی، انگار که ونس تازه الفبای سیاست را آموخته باشد، گفت:

«جی‌دی، تو زیادی نگران جزئیات هستی. فراموش می‌کنی که ما یک اهرم بسیار بزرگ‌تر و قوی‌تر داریم: فشار اقتصادی. تحریم‌های خفه‌کنندهٔ ما اقتصاد ایران را فلج کرده است. قیمت نفتشان پایین آمده، حقوق کارمندان دولتی را به سختی می‌دهند و بیکاری جوانانشان بالای سی درصد است. آن‌ها چاره‌ای جز توافق با من ندارند. چه رژیم فعلی سر کار بماند، چه انقلابیون بعدی بیایند – هر کس در تهران قدرت را در دست بگیرد، اولین کاری که می‌کند این است که با کاخ سفید تماس می‌گیرد و می‌گوید "بیا معامله کنیم". ما فقط باید صبور باشیم و ببینیم کدام طرف در تهران زنده می‌ماند. آن طرفِ برنده، حتماً ضعیف، شکننده و نیازمند به ما خواهد بود. ما باز هم برنده‌ایم.»

ونس نگاه ناامیدش را به گابارد دوخت. او آرام پشت صندلی‌اش نشسته بود و به مانیتورش نگاه می‌کرد و چهره‌اش کاملاً بی‌احساس و سنگی بود. اما ونس خوب می‌دانست که در درون تولسی چه طوفانی برپاست.

ترامپ با لحنی قاطع ادامه داد: «پس تصمیم نهایی اتخاذ شد: بیانیه می‌دهیم و از آمار ۵۰ هزار کشته ابراز نگرانیِ شدید می‌کنیم. و همزمان، کانال مذاکرهٔ محرمانه با شمخانی و عراقچی را کاملاً باز نگه می‌داریم. اجازه دهید ایرانی‌ها را در وضعیت بلاتکلیفی و گیجیِ محض نگه داریم. بگذارید ندانند ما در نهایت با خودشان به توافق می‌رسیم یا با انقلابیون. این گیجی به نفع ماست.»

جلسه تمام شد و ونس به همراه گابارد از اتاق وضعیت بیرون آمدند.


۵

در راهروی خلوت بال غربی، گابارد ابتدا در سکوت قدم برداشت. بعد ناگهان بدون اینکه سرش را برگرداند، گفت: «خوب شد بالاخره حرف زدی.»

ونس با تعجب و ضربان قلبی که ناگهان بالا رفت، به او نگاه کرد. قند در دلش آب شد. «منظورت چیست؟»

«در جلسه، جرأت کردی و اعتراض کردی. صراحتاً گفتی ما باج‌دهنده شده‌ایم. این اولین بار بود که در یک جلسهٔ رسمی، رو در روی ترامپ ایستادی و با او مخالفت کردی. حداقل در ملأ عام.»

ونس خواست چیزی بگوید، کلماتی را سر هم کند، اما زبانش چرخید. حق با گابارد بود. این اولین بار در تمام این سال‌ها بود که جرأت کرده بود صریحاً و بدون لکنت، حرف و منطق ترامپ را رد کند. و حالا که در سکوت راهرو به آن فکر می‌کرد، ترسی مبهم به جانش می‌افتاد. آیا این آغازِ پایانِ ایمانِ کورکورانه‌اش به آن پیرمرد بود؟

گابارد بدون اینکه منتظر پاسخ او بماند، ادامه داد: «ولی این مخالفت‌ها دیگر فایده‌ای ندارد، جی‌دی. تا زمانی که ترامپ در توهم این است که فشار اقتصادیِ صرف همه چیز را حل می‌کند، به حرف و منطق هیچ‌کس گوش نخواهد داد. او یک چیز بزرگ را فراموش کرده؛ اینکه ایرانی‌ها سی سال است زیر سایهٔ تحریم زندگی می‌کنند. آن‌ها یاد گرفته‌اند چطور با این فشارها کنار بیایند و ساختارشان را حفظ کنند. این ما هستیم که یک‌شبه نمی‌توانیم تحمل کنیم. تورم، گرانی، بنزین گران و جنگ‌های فرسایشی و طولانی... این‌ها چیزهایی است که جامعهٔ ما طاقتش را ندارد، اما آن‌ها صبورند و می‌توانند تحمل کنند.»

ونس ایستاد. رو به گابارد کرد. فاصله‌شان در آن گوشهٔ راهرو بسیار کم بود. بوی عطر گابارد دوباره ریه‌هایش را پر کرد – همان عطر گرم و مدهوش‌کننده‌ای که شب مهمانی از دور به مشامش خورده و هوش از سرش برده بود.

با صدایی آهسته و لرزان گفت: «تولسی... دیشب در مهمانی...»

گابارد به سرعت نگاه چشمانش را دزدید و لحنش را رسمی کرد. «بله. مهمانی بزرگی بود و خیلی خوش گذشت. شما هم با اوشا تشریف داشتید. امیدوارم لذت برده باشید.»

حرفش را همین‌جا قطع کرد و با گام‌هایی بلند و شتابان از راهرو خارج شد. ونس همان‌جا ایستاده ماند؛ تنها، در محاصرهٔ بوی عطر او که در هوا شناور بود.


۶

ساعت دو نیمه‌شب بود. ونس در دفتر کارش تنها نشسته بود. روی مانیتور مقابلش، متن بیانیهٔ رسمی کاخ سفید که قرار بود فردا صبح منتشر شود – یعنی محکومیت کشتار ۵۰ هزار نفر در ایران – باز بود. او به عنوان معاون رئیس‌جمهور باید پیش‌نویس نهایی را امضا و تأیید می‌کرد.

اما انگشتانش روی ماوس می‌لرزیدند.

به تلفن همراهش که روی میز بود نگاه کرد. دوباره صفحهٔ چتِ رمزگذاری‌شدهٔ گابارد را باز کرد. این بار، بدون ذره‌ای تردید و وسواس، تایپ کرد و فرستاد: «تولسی، نمی‌خوابی؟»

چند ثانیه گذشت. علامت سه نقطه آمد... رفت... دوباره آمد... و رفت. سپس پاسخ کوتاه او ظاهر شد: «نه. تو چرا بیداری؟»

ونس فوراً تایپ کرد: «به حرف‌هایت در راهرو فکر می‌کنم. راست می‌گویی. ما اشتباه کردیم. مسیر را کاملاً اشتباه رفتیم.»

پاسخ گابارد چند لحظه بعد آمد: «اشتباه کردیم؟ تو که تا دیروز فکر می‌کردی ترامپ خداست و هرگز اشتباه نمی‌کند.»

ونس لبخند تلخ و بی‌روحی زد. تایپ کرد: «دیگر نه.»

مکثی طولانی و سنگین برقرار شد. ونس می‌توانست سنگینیِ این سکوت را از پشت صفحهٔ گوشی هم حس کند. سپس پیام بعدی تولسی آمد: «پس بالاخره چشمانت باز شد... اما فکر نمی‌کنی خیلی دیر شده است؟»

ونس به صفحهٔ درخشان گوشی خیره شد. در اعماق وجودش نمی‌دانست جواب این «دیر است» یا «دیر نیست» چیست. نمی‌دانست این سوال دربارهٔ سیاست و خاورمیانه است یا دربارهٔ زندگی، و رابطه خودشان. هیچ‌چیز را نمی‌دانست.

با انگشتانی لرزان تایپ کرد: «نمی‌دانم. فقط می‌دانم که از این به بعد دیگر نمی‌توانم سکوت کنم.»

گابارد دیگر پاسخی نداد. صفحه تاریک شد و ونس در سکوت اتاق به مانیتوری خیره ماند که دروغِ ۵۰ هزار کشته را به دنیا دیکته می‌کرد.



 

فصل ۱۴: عملیات ونزوئلا

۱

کاراکاس، اوایل بهار؛ گرمای شرجی و بوی زنندهٔ بنزین نامرغوب در خیابان‌ها پیچیده بود، اما در اتاق‌های امن و مجهز به تهویهٔ سفارت آمریکا، هوای دیگری حاکم بود. تولسی گابارد با وقار همیشگی‌اش پشت میز نشسته بود و با یک مرد میانسال با ریش جوگندمی و کت و شلوار کرم‌رنگ صحبت می‌کرد. این مرد، ژنرال اَندرس لوپز بود – فرمانده سابق گارد ریاست‌جمهوری ونزوئلا که حالا به یکی از نزدیک‌ترین و کلیدی‌ترین مشاوران معاون اول رئیس‌جمهور تبدیل شده بود.

گابارد با لحنی آرام، شمرده اما کاملاً قاطع گفت: «ژنرال، ما اصلاً نیازی به یک حملهٔ نظامی گسترده نداریم. شما فقط به ما می‌گویید چه زمانی و چه کسی درون کاخ حضور دارد. ما در واقع فقط نمایشِ هالیوودیِ آن را اجرا می‌کنیم. بقیه‌اش با خودتان است.»

لوپز نفس عمیقی کشید و تکیه داد. «خانم گابارد، بیش از نصف مردم ما از مادورو متنفرند. ارتش هم از او متنفر است. اما همه می‌ترسند. یک ترس فلج‌کننده از بی ثباتی و درگیری داخلی، انتقام و پاکسازی‌های خونین به کمک محافظان و مشاوران زبدهٔ کوبایی. اگر شما یک ضربهٔ نمادین و کاری بزنید – یعنی به آن‌ها نشان دهید که دیگر در این میدان تنها نیستند – بقیهٔ کار را خود ما در داخل انجام می‌دهیم.»

گابارد به نشانهٔ تأیید سری تکان داد. «دقیقاً به همین خاطر است که من اینجا هستم. شما فقط هماهنگی‌های داخلی را انجام دهید. ما عملیات را طوری طراحی و کارگردانی می‌کنیم که تمام دنیا باور کنند کارِ کماندوهای ما بوده است. بعد از آن، رئیس‌جمهور جدید می‌تواند با افتخار رو به مردم بگوید "ما از یک جنگ خانمان‌سوز و کشتار مردم بی‌گناه جلوگیری کردیم". با این فرمول، هم مشروعیت ملی او حفظ می‌شود و هم قدرتش به سرعت تثبیت خواهد شد.»

لوپز با چشمانی باریک‌شده و دقیق به او نگاه کرد. «و چه تضمینی هست که بعد از تمام شدن غائله، شما ما را در میانهٔ راه تنها نمی‌گذارید؟»

گابارد لبخند کمرنگی زد. «ژنرال، دولت جدید آمریکا به دنبال دوست و متحد است، نه مستعمره. اگر شما متحد واقعی ما باشید، هرگز تنها نخواهید بود. این را از من بشنوید.»


۲

همزمان، در طبقات زیرین پنتاگون، پیت هگزت با چشمانی براق و دست‌هایی که از شدت هیجان و آدرنالین می‌لرزیدند، داشت نقشهٔ عملیات را روی وایت‌برد بزرگ اتاق ترسیم می‌کرد. چندین افسر ارشد نیروهای ویژه کلاه سبز (Green Berets)  و فرماندهان یگان‌های تکاور نیروی دریایی (Navy SEALs) دور میز کنفرانس نشسته بودند.

هگزت با اشاره‌گر لیزریِ قرمزرنگ روی نقشهٔ سه‌بعدیِ کاخ میرا فلورس (Miraflores) – اقامتگاه رسمی رئیس‌جمهور ونزوئلا – خط کشید.

«نقطهٔ ورود: پشت‌بام کاخ. ساعت دقیق عملیات: ۲:۱۵ بامداد. چهار تیم مجزا وارد عمل می‌شوند. تیم آلفا سیستم‌های حفاظت الکترونیک و رادارها را خاموش می‌کند. تیم براوو راهروی شرقی را به سرعت پاکسازی می‌کند. تیم چارلی مستقیم به طبقهٔ سوم، یعنی اتاق خواب اصلی می‌رود. و در نهایت، تیم دلتا در خیابان‌های اطراف، ماشین‌های جایگزین و مسیر فرار ثانویه را آماده نگه می‌دارد.»

یکی از فرماندهان باسابقهٔ نیروهای ویژه دستش را بلند کرد و پرسید: «قربان، حجم مقاومت پیش‌بینی‌شده چقدر است؟»

هگزت با اطمینان مطلق گفت: «حداقلِ ممکن! بر اساس اطلاعات میدانیِ فوق‌العاده‌ای که خانم گابارد تهیه کرده است، حداقل شصت درصد از محافظان شخصی مادورو کاملاً با ما هماهنگ هستند. بقیه هم در آن ساعت یا خلع سلاح می‌شوند یا خودشان را به خواب می‌زنند. این عملیات نباید حتی با شلیک یک گلوله همراه باشد. اگر گلوله‌ای شلیک شود، یعنی هماهنگی داخلی ما شکست خورده و ما باید فوراً عقب‌نشینی کنیم.»

افسر دیگری با کمی تردید و ناباوری گفت: «یعنی ما عملاً داریم روی موج یک کودتای داخلیِ آماده سوار می‌شویم؟ ما فقط نقش یک ویترین نمایشی را داریم؟»

هگزت با صدای بلند خندید. «دقیقاً! این یعنی هنر سیاست و نظامی‌گری. همهٔ دنیا فکر خواهند کرد که آمریکا یک عملیات کماندویی بی‌نظیر و پیچیده انجام داده است. اما در واقع، ونزوئلایی‌ها خودشان کارِ خودشان را تمام می‌کنند. ما فقط چراغ سبز را نشان می‌دهیم و بعداً تمام اعتبارش را به نام خودمان می‌زنیم. یک بازیِ برد-بردِ واقعی.»


۳

سه هفته بعد، ساعت ۲:۱۷ بامداد به وقت کاراکاس. جی‌دی ونس در اتاق وضعیت کاخ سفید نشسته بود و با چشمانی خسته و قرمز، به مانیتورهای پخش زنده خیره شده بود. ترامپ پرانرژی کنار او ایستاده بود و بی‌صبرانه خودکارش را روی میز چوبی می‌کوبید.

ناگهان تصاویر ماهواره‌ایِ حرارتی تغییر کرد. تمام نورهای کاخ میرا فلورس به یک‌باره خاموش شد. چند ثانیه بعد، چراغ‌ها دوباره روشن شدند. بعد دوباره خاموش. این همان کد موعد مقرر بود: عملیات با موفقیت انجام شد.

ترامپ مشتش را در هوا کوبید و فریاد زد: «بله! خودشه!»

ونس هنوز از شدت استرس نمی‌توانست به راحتی نفس بکشد. در مانیتورهای جانبی اتاق، شبکه‌های خبری بین‌المللی شروع کرده بودند به پخش فلاش‌های فوری و زیرنویس‌های سرخ‌رنگ: «منابع محلی: کاخ میرا فلورس هدف حملهٔ یک گروه ناشناس قرار گرفته است»، «گزارش‌ها از شنیده شدن صدای تیراندازی در نزدیکی اقامتگاه رئیس‌جمهور»، «نیکولاس مادورو کجاست؟»

پانزده دقیقه بعد، خبر رسمی و شوکه‌کننده از تلویزیون دولتی ونزوئلا پخش شد: «رئیس‌جمهور مادورو دقایقی پیش توسط نیروهای ویژهٔ آمریکایی ربوده شده است. در سراسر کشور وضعیت فوق‌العاده اعلام می‌شود. معاون اول رئیس‌جمهور، خانم دلسی رودریگز، مسئولیت ادارهٔ موقت کشور را بر عهده گرفته است.»

ترامپ به ونس که غرق در حیرت بود نگاه کرد و با غروری بی‌حدومرز گفت: «جی‌دی، این را ببین! یک عملیات برق‌آسا، بی‌خون، و بی‌سر و صدا. ما رئیس‌جمهور یک کشور را درست از درون اتاق خوابش بیرون کشیدیم. دنیا دارد از ترس شاخ درمی‌آورد. این است معنای واقعی قدرتِ آمریکا!»

ونس با تعجب و سردرگمی پرسید: «قربان، این خانم رودریگز که معاون اول بود... او قبلاً با ما هماهنگ شده بود؟ ما می‌دانستیم که قرار است او جانشین مادورو شود؟»

ترامپ قهقه‌ای زد. «عزیزم، ما همه چیز را از قبل می‌دانستیم! دلسی رودریگز یک ماه پیش از طریق یک واسطهٔ امن با ما تماس گرفت. او گفت می‌تواند کل ارتش را پشت سر خودش جمع کند، به شرطی که مادورو به یک طریقی از سر راه برداشته شود. تولسی گابارد شخصاً با او ملاقات کرد، شرط و شروط معامله را چید، و بعد پیت هگزت این عملیات تمیز را طراحی کرد. این یک کودتای کاملاً داخلی بود که ما فقط نقش کاتالیزور و ویترین نمایشی آن را بازی کردیم. اما دنیا چه می‌فهمد؟ دنیا فکر می‌کند آمریکا یک ابرقدرت ترسناک و بی‌رقیب است که به هر جا بخواهد دسترسی دارد. این دقیقاً همان تصویری بود که می‌خواستیم بسازیم.»

ونس دوباره به صفحات نمایش بزرگ خیره شد. تصاویری از خیابان‌های کاراکاس پخش می‌شد؛ عده‌ای از طرفداران مادورو علیه آمریکا شعار می‌دادند و از ربایش او ابراز خشم می‌کردند، اما کنترل کامل اوضاع و تمام چهارراه‌های کلیدی در اختیار ارتش ونزوئلا بود. ترامپ بار دیگر موفق شده بود معجزه کند. بدون اینکه بی‌ثباتی، جنگ داخلی یا هرج‌ومرجِ ویرانگری ایجاد شود، او با یک جراحیِ دقیق و مؤثر موفق شده بود ونزوئلا را با سیاست‌های جدید واشنگتن همراه کند. حالا دیگر حتی دلیلی برای نگرانی از سیلِ مهاجران و پناهندگان ونزوئلایی که به سمت مرزهای آمریکا هجوم بیاورند، وجود نداشت؛ بلکه برعکس، زمینه برای بازگرداندن مهاجران قبلی هم به طور کامل فراهم شده بود. این دستاورد به تنهایی، یک بردِ به شدت بزرگ و حیاتی در سیاست داخلی برای ترامپ به شمار می‌رفت.

ونس کمی من‌من کرد. «قربان، فکر نمی‌کنید این کار... کمی بیش از حد راحت و بی‌پیوست بود؟ نکند رودریگز بعد از تثبیت قدرتش از ما فاصله بگیرد و زیر حرف‌هایش بزند؟»

ترامپ با بی‌اعتناییِ تام شانه‌هایش را بالا انداخت. «نمی‌تواند، جی‌دی! ما رئیس‌جمهورِ قانونیِ او را در دست داریم. اگر فقط یک قدم اشتباه یا خلاف جهت بردارد، همان فیلم و اسنادی را به دنیا نشان می‌دهیم که چطور با ما هماهنگ کرده بود تا مادورو را سرنگون کند. او حالا تا آخر عمرش اسیر و گروگان ماست. همین است معنای یک معاملهٔ محکم، جی‌دی.»


۴

روز بعد، در تالار بزرگ کاخ سفید و در میان یک کنفرانس خبری باشکوه و شلوغ، ترامپ با کت و شلوار تیره و کراوات قرمز همیشگی‌اش، جزئیات «عملیات آزادی ونزوئلا» را اعلام کرد. او پشت تریبون ایستاد و گفت:

«ما به جهان نشان دادیم که آمریکا می‌تواند هر دیکتاتوری را در هر کجای این کرهٔ خاکی، در هر ساعت از شبانه‌روز، از عمیق‌ترین مخفیگاهش بیرون بکشد. پیام من به سایر دیکتاتورهای دنیا ساده است: مراقب باشید. از این به بعد دیگر خواب راحت نخواهید داشت.»

خبرنگارهای رسانه‌های بین‌المللی از شدت تحسین و حیرت بال درآورده بودند. هیچ‌کس در آن سالن و در دنیا نمی‌دانست که در واقع، نیکولاس مادورو توسط محافظان و ژنرال‌های خودش خلع سلاح و دودستی تحویل داده شده بود. هیچ‌کس نمی‌دانست که رودریگز از ماه قبل تمام جزییات را با سیا و گابارد هماهنگ کرده بود. هیچ‌کس نمی‌دانست که آمریکا در این معرکه فقط یک بازیگرِ صحنه بود، نه کارگردان اصلی.

هنگام خروج از سالن، در راهروی شلوغ بال غربی، ونس ناگهان ایستاد. او دید که تولسی گابارد و پیت هگزت در گوشه‌ای ایستاده‌اند و با خنده‌هایی بلند، حسابی با هم گرم گرفته‌اند. برای یک لحظه، ونس متوجه شد که گابارد با صمیمیت بازوهای ستبر هگزت را لمس کرد و هگزت نیز از زیر چشم، نگاهی فاتحانه، مردانه و پر از غرور به او انداخت. سنگینی عجیبی روی سینهٔ ونس نشست.


۵

چند روز بعد، در یک بعدازظهر آرام، ترامپ در یک جلسهٔ خصوصی دونفره در دفتر بیضی به ونس گفت: «جی‌دی، عملیات ونزوئلا فوق‌العاده و بی‌نقص بود. اما راستش را بخواهی، ونزوئلا زیادی برای ما آسان بود. کاش می‌شد همین جراحیِ تمیز را با ایران هم بکنیم! آن‌وقت پوتین هم حساب کار دستش می‌آمد و می‌توانستیم پروندهٔ جنگ اوکراین را هم به همین سادگی و سرعت ببندیم، نظرت چیست؟»

ونس برای چند لحظه سکوت کرد و نمی‌دانست چه بگوید. شیوه‌های عجیب، تاجرانه و به ظاهر احمقانهٔ ترامپ به طرز معجزه‌آسایی موفقیت‌آمیز از آب درمی‌آمدند و همه را کیش‌ومات می‌کردند. ناگهان به یاد تولسی گابارد و پیت هگزت افتاد؛ به اینکه چطور آن دو نفر پشت پرده آن‌قدر هماهنگ، نزدیک و منعطف عمل کرده بودند و این پیروزی بزرگ را برای دولت ترامپ رقم زده بودند.

ونس دوباره به حرف ترامپ فکر کرد. تصویری از تهرانِ سوخته در ذهنش جان گرفت. آیا واقعاً می‌شد چنین نمایش خارق‌العاده، فریبنده و هالیوودی‌ای را در کشوری پیچیده مثل ایران هم اجرا کرد؟


 


 

فصل ۱۵: فناوری اسرائیلی

۱

چمن‌های یکدست و مخملیِ زمین گلف در ویرجینیا زیر آفتاب ملایم پاییزی برق می‌زدند. ترامپ با شلوارک بژ و کلاه سفید معروف «USA» پشت فرمان یک گلف‌کارت برقی نشسته بود. کنارش، استیو ویتکاف – فرستادهٔ ویژهٔ آمریکا به خاورمیانه – با پرونده‌ای در دست، داشت آخرین جزئیات مذاکرات محرمانه با ایران را توضیح می‌داد. جی‌دی ونس هم در صندلی عقب کالسکه کز کرده بود و سعی می‌کرد در میان تکان‌های ماشین روی کلمات ویتکاف تمرکز کند.

ترامپ بدون اینکه نگاهش را از مسیر پیش‌رو و تپه‌های سبز بردارد، گفت: «بازی رو جمع کن استیو. یعنی چی؟ بالاخره داریم به توافق نزدیک می‌شیم یا نه؟»

ویتکاف با همان لحن محتاط و شمرده همیشگی‌اش پاسخ داد: «قربان، خیلی نزدیک. عباس عراقچی اختیار کامل داره و خودِ رهبری بهش چراغ سبز داده. در حال حاضر تنها یک مانع باقی مونده: عقب‌نشینی ناوهای ما از خلیج فارس. ایرانی‌ها می‌گن برای اعلام رسمی توافق، نیاز دارن به مردم و جناح‌های تندروی خودشون نشون بدن که "آمریکا برای اثبات حُسن نیت عقب نشسته" تا آبرویشان حفظ شود.»

ترامپ با صدای بلند خندید. «حتما می خوان بگن ما از موضع ضعف عقب نشینی کردیم! ولی همه می‌دونن ما در قوی‌ترین موضعِ تاریخمون هستیم! خب، بذار بگن عقب‌نشینی کردیم. فرقی نداره، مهم اینه که اون توافقِ لعنتی امضا بشه و من برنده‌اش باشم.»

ویتکاف کمی مکث کرد و لحنش را پایین آورد. «قربان، قبل از اینکه تصمیم نهایی رو بگیرید، باید چیز مهمی رو به شما بگم. من بعد از مذاکره با ایرانی ها به تل‌آویو رفتم و با نتانیاهو ملاقات کردم.»

ترامپ ناگهان ترمز گلف‌کارت را کشید و ماشین با تکانی ایستاد. «بگو ببینیم بی‌بی چی می‌گه.»

«نخست‌وزیر معتقده الان بهترین فرصت برای تکرار سناریوی موفقِ ونزوئلا در ایرانه. می‌گه سرکوب خونینِ اخیر، مشروعیت خامنه‌ای را در داخل به صفر رسانده. منابع اطلاعاتی اسرائیل می‌گن که یک جناحِ قدرتمند و وطن‌پرسِت درون سپاه پاسداران – که از پوسته و ظاهر اسلامی نظام بیزارند – کاملاً آمادهٔ کودتا هستند. تنها چیزی که نیاز دارند، یک حملهٔ برق آسا و جراحی‌گونه از طرف آمریکاست. دقیقاً مثل همان کاری که در کاراکاس کردیم. یک ضربه، یا یک ربایش، و بعد آن جناحِ سپاه بقیهٔ کار را در تهران تمام می‌کند.»

ونس ناگهان از صندلی عقب خودش را جلو کشید و وارد بحث شد: «قربان، این تحلیل خیلی خطرناک و مشکوکه. سپاه همان نهادی است که همین دو هفته پیش نزدیک به چهار هزار نفر را در خیابان‌ها کشت. حالا چطور باور کنیم می‌خواهند با پوستهٔ اسلامی مبارزه کنند و دموکرات شوند؟ این ادعاها بوی دروغ و تله می‌دهد. ریسک های چنین اقدامی قابل مقایسه با ونزوئلا نیست.»

ترامپ دستش را به نشانهٔ سکوت بالا برد. «صبر کن جی‌دی، بذار استیو حرفش رو بزنه. همیشه عجله میکنی.»

ویتکاف نگاهش را به آرامی از صورت ونس به سمت ترامپ چرخاند و ادامه داد: «نتانیاهو می‌گوید سپاه هم مثل هر ارتش دیگری در دنیا چند جناح و لایه دارد. بعضی از فرماندهان ارشد از آخوندها و فساد حکومت خسته شده‌اند؛ آن‌ها می‌خواهند یک نظام سکولار و ملی‌گرا بسازند، البته به این شرط که آمریکا کمک کند تا از اتهام کشتارهای اخیر رها شوند و آینده‌شان تضمین شود.»


۲

عصر همان روز، ترامپ تصمیم نهایی خود را در یک کنفرانس تلفنیِ اضطراری با تیم امنیت ملی اعلام کرد: «کار رو از دو مسیر موازی و همزمان پیش می‌بریم. اول: مذاکرات کانال ژنو ادامه پیدا می‌کنه. ویتکاف فوراً برگرده اونجا و ببینه چقدر دیگه می‌تونیم از ایرانی‌ها امتیاز نقد بگیریم. دوم: ناوهای ما از خلیج فارس عقب نمی‌کشن. در واقع، همین حالا یه ناو هواپیمابر دیگه هم می‌فرستیم به منطقه. این یعنی پیام مستقیم ما به ایرانی‌ها: "اگر توافق کنین که چه بهتر، اگر نه، ما آمادهٔ هر سناریویی هستیم."»

تولسی گابارد که از طریق خط امن روی کنفرانس بود، ناگهان سکوت را شکست: «آقای رئیس‌جمهور، این استراتژی یعنی ما داریم عملاً از موضع تهدید نظامی جلو می‌رویم. ایرانی‌ها صراحتاً گفتند در ازای عقب‌نشینی ناوها حاضر به امضای توافق هستند. اگر عقب نکشیم و نیروی بیشتری بفرستیم، آن‌ها می‌گویند آمریکا قابل اعتماد نیست و میز مذاکرات را ترک می‌کنند. این ممکن است به نفع نتانیاهو باشد، ولی به نفع ما و آمریکا نیست.»

ترامپ با لحنی تند و قاطع گفت: «تولسی، تو فقط روی جمع‌آوری اطلاعات و آمارت تمرکز کن. تصمیمات استراتژیک و کلانِ این کشور با منه. جلسه تمام شد.»

بوق ممتد خط نشان داد که ترامپ مکالمه را قطع کرده است. ونس در اتاق به گابارد نگاه کرد؛ در چشمان تاریک و عمیق او ترکیبی از شک، تردید و خشم موج می‌زد.


۳

چند روز بعد، بنیامین نتانیاهو در بحبوحهٔ جنگ آمارها شخصاً به واشنگتن سفر کرد. ونس به عنوان معاون رئیس‌جمهور در آن جلسهٔ خصوصی و فوق‌العاده محرمانه در کاخ سفید حاضر بود.

نتانیاهو با همان لبخند مکارانه، سرد و هالیوودیِ همیشگی‌اش، یک پوشهٔ ضخیم دیجیتال روی میز گذاشت و رو به ترامپ کرد.

«دونالد، وقتش رسیده که به حرف یک دوستِ واقعی گوش بدهی. من می‌توانم خامنه‌ای را بدون راه انداختن یک جنگ بزرگ برایت حذف کنم. با همان فناوریِ فوق‌سری که سردار شادمانی را با آن زدیم؛ فناوری ردیابی DNA از راه دور. می‌دانی این یعنی چه؟ یک ضربهٔ جراحی، دقیق، بدون ردیابی و بی‌بازگشت که تمام جهان را در شوک و بهت از توانایی اطلاعاتی و عملیاتی ما فرو می برد. بعد از آن، جناحِ ایران گرای سپاه بلافاصله قدرت را در دست می‌گیرد و تو دیگر مجبور نیستی با این آخوندهای کهنه‌کار و سرسختِ بیابانی مذاکره کنی.»

گابارد که تا آن لحظه دندان روی جگر گذاشته بود، با صدایی بلندتر و جسورتر از همیشه گفت: «آقای نخست‌وزیر، شما خوب می‌دانید و من هم به عنوان مدیر اطلاعات ملی می‌دانم که چنین فناوریِ تخیلی‌ای اصلاً وجود خارجی ندارد! سردار شادمانی نه با ردیابی  DNA، بلکه توسط خود ایرانی‌ها و در یک تصفیهٔ درونی کشته شد. شما فقط با این دروغ بزرگ و مضحک رسانه‌ای، مسئولیتش را پذیرفتید تا در افکار عمومی پیروزی‌نمایی کنید. حالا می‌خواهید به پشتوانهٔ آن ادعای دروغ، ما را وادر به پذیرش یک ریسک هولناک و استراتژیک کنید؟»

نتانیاهو بدون اینکه خم به ابرو بیاورد، کاملاً خونسرد ماند و با لحنی آرام گفت: «خانم گابارد، من در این اتاق به هوش شما توهین نمی‌کنم، پس لطفاً شما هم به دستاوردهای ما توهین نکنید. فناوری ما کاملاً واقعی است. و برای اثبات حسن نیت، ما حاضریم این تکنولوژیِ حیاتی را با ایالات متحده به اشتراک بگذاریم. بیایید یک تیم مشترک اطلاعاتی-علمی تشکیل بدهیم؛ در یک لابراتوار سری که کسی در جهان از وجود آن خبر نداشته باشد – مثلاً شاید یکی از آن لابراتوارهای مخفی شما در اوکراین – روی توسعه و کالیبره کردن آن کار کنیم تا شما خودتان با چشمان خودتان ببینید که ما چه برگ برنده‌ای در دست داریم.»

اتاق ناگهان در سکوتی سنگین و خفه‌کننده فرو رفت. این پیشنهاد غیرمنتظره و بی‌سابقهٔ نتانیاهو، گابارد را کاملاً خلع سلاح و بی‌دفاع کرد. از طرفی، بی‌بی با پیشنهاد اشتراک‌گذاریِ یک فناوریِ خارق‌العادهٔ اسرائیلی با ایالات متحده، عملاً هیچ گزینه‌ای جز پذیرش ادعای غیرقابل‌باورش باقی نگذاشته بود. و آزاردهنده‌تر و هولناک‌تر از آن، بخشی بود که او به لابراتوار مخفیِ آمریکا در اوکراین اشاره می‌کرد؛ چیزی که اصولاً جز گابارد و معدودی از مقامات ارشد اطلاعاتی، کس دیگری نباید از وجودش اطلاع می‌داشت و حالا نتانیاهو با مطرح کردن آن، یک کُد امنیتیِ سنگین داده بود که اشرافِ دقیق، موشکافانه و ترسناکِ اطلاعاتیِ اسرائیل را به رخ همه می‌کشید.

ونس با تعجب و دگرگونی به نخست‌وزیر اسرائیل خیره شد. اطمینان عجیبی در چشمان بی‌بی دیده می‌شد که ونس در آن لحظه نمی‌دانست آیا واقعی و متکی به علم است، یا ناشی از تبحر و نبوغ بی‌نظیرِ او در حیله‌گری و بازی‌های سیاسی.

ترامپ با چشمانی براق و ذوق‌زده پرسید: «یعنی واقعاً می‌خوای یک همکاری علمی و استراتژیک واقعی با ما بکنی؟»

نتانیاهو لبخند پهنی زد: «چرا که نه؟ ما متحد استراتژیک هستیم، دونالد. اگر آمریکا قدرتمندتر شود، اسرائیل هم امن‌تر می‌شود. فقط به من اجازه بده یک تیم از دانشمندان برترِ بیولوژیک و سایبری ما بیایند و کار را شروع کنند. یک لابراتوار ایزوله در کی‌یف، زیر نظر مستقیم و حفاظت شما. ما دانش را منتقل می‌کنیم، شما امنیت و پشتیبانی را تأمین می‌کنید. یک معاملهٔ برد-برد.»


۴

پس از پایان جلسه، ونس و گابارد در راهروی خلوت و طولانیِ منتهی به بال غربی قدم می‌زدند.

گابارد با عصبانیتی کنترل‌شده و لحنی پر از انزجار گفت: «می‌بینی چه بازیِ کثیفی راه انداخته؟ دارد ترامپ را قلاب می‌کند! اول با این طعمه می‌گوید "بیایید همکاری کنیم"، بعد وقتی پای آمریکا کاملاً به گیر افتاد و درگیر پروژه شد، می‌گوید "حالا وقت ضربه زدن به ایران است و عقب‌نشینی یعنی شکست". جی‌دی، ونزوئلا یک بازیِ داخلی و ساده بود، اما ایران چیز دیگری است؛ ایرانی‌ها در این شطرنج ما را زنده قورت می‌دهند!»

ونس نفس عمیقی کشید و زیرچشمی به او نگاه کرد. «اما تولسی... اگر این فناوری واقعاً واقعی باشه چی؟»

گابارد ناگهان ایستاد، به سمت او چرخید و مستقیم در چشمانش نگاه کرد. «تو هم این اراجیف را باور کردی؟ جی‌دی، دربارهٔ شیوهٔ کشته شدن شادمانی چندین روایت متناقض و ساختگی بیرون آمد که "ردیابی DNA از راه دور" مضحک‌ترین، تخیلی‌ترین و غیرقابل‌باورترینِ آن‌ها بود! من گزارش میدانی و اسناد شنود را خودم شخصاً خواندم. کمترین تردیدی ندارم که نتانیاهو دارد وقیحانه دروغ می‌گوید. فقط یک چیز را نمی‌فهمم؛ چرا ترامپ با این همه ادعای باهوشی، این‌قدر راحت فریب این بازی‌ها را می‌خورد؟»

ونس پاسخی نداد. در واقع نمی‌دانست چه بگوید؛ بگوید «چون ترامپ پیروزیِ شیرین ونزوئلا را چشیده و حالا تشنهٔ تکرار هالیوودیِ آن در ابعاد بزرگ‌تر است» یا بگوید «چون ترامپ به غریزهٔ تاجرانهٔ نتانیاهو اعتماد دارد». هر دو گزاره به یک اندازه درست بودند.


۵

سه روز بعد، ترامپ در جلسهٔ رسمی کابینه تصمیم نهایی‌اش را رسماً دیکته کرد: «تصمیم خودم رو گرفتم. مذاکرات با ایران در ژنو ادامه پیدا می‌کنه، ولی ناوها رو به هیچ وجه عقب نمی‌کشیم. هر کس در نهایت در تهران برنده شد، باید بداند که آمریکا فقط از قدرتِ مطلق حمایت می‌کنه و حامی گروه برنده است. ضمناً، پیشنهاد بی‌بی رو قبول کردم. یک تیم مشترک با اسرائیل روی فناوری ردیابی DNA کار خواهد کرد. تولسی، تو شخصاً مسئول هماهنگی و نظارت بر این پروژه از طرف ما هستی. بذار ببینیم این رفقای اسرائیلی واقعاً چی تو چنته دارند.»

گابارد با چهره‌ای سنگی، بدون اینکه حسی در آن دیده شود، پرسید: «آقای رئیس‌جمهور، این تیم مشترک دقیقاً در کجا مستقر می‌شود؟»

ترامپ با خونسردیِ تمام گفت: «نتانیاهو پیشنهاد داد اوکراین. به نظرم پیشنهاد خیلی خوبی بود، چون از آنجا دسترسی به روسیه هم راحت خواهد بود. بهانهٔ خوبی هم برای مستقر شدن در آنجا داریم: کمک به تحقیقات بیولوژیک و پزشکیِ ارتش اوکراین در برابر تجاوز روسیه. کسی هم در این شرایط سؤال اضافی نمی‌پرسد.»

ونس به گابارد نگاه کرد. نگاهِ تولسی گویای همه چیز بود: «این یک قمارِ جنون‌آمیز است، اما دیگر از کنترل ما خارج شده.»

گابارد چیزی نگفت. فقط سرش را پایین انداخت و روی تبلت امنیتی‌اش یادداشت کرد: «کی‌یف. هماهنگی تیم مشترک. ردیابی  DNA.»

وقتی جلسه تمام شد و اعضا پراکنده شدند، ونس با قدم‌هایی سریع دنبال گابارد رفت و در راهرو با صدایی آهسته صدایش زد: «تولسی، مطمئنی که این فناوری کاملاً جعلی است؟»

گابارد برگشت و ایستاد. چشمانش را به نشانهٔ تعجب و کلافگی چرخاند. «به نظرم نتانیاهو آن پیشنهاد همکاری در کی‌یف را داد تا فقط جلوی من و گزارش‌های اطلاعاتی‌ام کم نیاورد و ترامپ را حفظ کند. ولی من به هیچ وجه اجازه نمی‌دهم او از این مهلکه خلاص شود. این موضوع را تا آخر پیگیری می‌کنم تا ماهیت این فناوری برای رئیس‌جمهور کاملاً شفاف و واضح شود.»

ونس با لحنی که رگه‌های خفیفی از متلک و حسادت پنهان در آن دو دو می‌زد، با صدایی لرزان گفت: «به نظر می‌آید دوباره فرصتی برای همکاری مشترک تو و پیت هگزت فراهم شده. از تجربهٔ ونزوئلا معلوم شد تو و پیت زوج موفقی هستید.»

گابارد با شنیدن این حرفِ ونس، فوراً برافروخته شد، اخم‌هایش در هم گره خورد و با لحنی بُرنده گفت: «آره، تو و اوشا هم زوج موفقی هستید!»

ونس که دستپاچه شده بود، با لکنت گفت: «منظورم... منظورم یک زوج حرفه‌ای و کاری بود...»

گابارد لبخند و خنده‌ای شیطنت‌آمیز و کنایه‌آمیز زد و پاسخ داد: «از نظر من کار و زندگی دو روی یک سکه هستند و تفاوتی با هم ندارند... من باید بروم، خیلی کار دارم.» این را گفت، پاشنه‌های کفشش را چرخاند و به سرعت در انتهای راهرو دور شد.

ونس از شنیدن این پاسخ دوپهلو و واکنش تند و خاص گابارد کاملاً شوکه و سردرگم سر جایش خشکش زده بود. دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت و زیر لب زمزمه کرد: «لعنت بر من! نباید اون حرف رو می‌زدم!»

در همین لحظه تلفنش درون جیبش لرزید. دستیار نظامی‌اش بود: «آقای معاون، ویتکاف همین الان از ژنو تماس گرفته. می‌گوید تیم ایرانی آمادهٔ امضای پیش‌نویس توافق است، آن‌ها فقط و فقط منتظر دستور عقب‌نشینی ناوها از طرف کاخ سفید هستند.»

ونس تلفن را قطع کرد و با ناامیدی به مسیر رفتن گابارد خیره شد. هر دو به خوبی می‌دانستند که این تصمیم لجبازانهٔ ترامپ – یعنی نگه داشتن ناوها و بازی در زمین بی‌بی – می‌تواند آخرین فرصت واقعی برای صلح با ایران را برای همیشه نابود کند. اما هیچ‌کدام قدرت جلوگیر‌ی از این جریان را نداشتند. او به روزهایی فکر کرد که هنوز با سادگی به ترامپ ایمان داشت. آن روزها مرده بودند، و او حالا نمی‌دانست با خاکسترش چه کند.


 

فصل ۱۶: جنگ با ایران

۱

جی‌دی ونس در اتاق وضعیت کاخ سفید نشسته بود و آخرین گزارش از مذاکرات ژنو را با دقت می‌خواند. استیو ویتکاف رسماً تأیید کرده بود که ایران تمام بندهای نهایی توافق را پذیرفته است. تنها یک گام باقی مانده بود: تعیین تاریخ رسمی برای اعلام توافق در حضور رسانه‌های جهان. ترامپ آن‌قدر از این دستاورد منحصربه‌فرد خوشحال و سرمست بود که در آخرین جلسهٔ کابینه، برای اولین بار رو به گابارد کرد، دست‌هایش را تکان داد و گفت: «تولسی، این بار دیگه باید قبول کنی که من درست می‌گفتم. دیدی؟ هم ناوها رو در منطقه نگه داشتیم، هم اون توافقِ لعنتی رو ازشون گرفتیم.»

گابارد با همان احتیاط و دوراندیشیِ همیشگی‌اش پاسخ داده بود: «قربان، هنوز هیچ چیز روی کاغذ امضا و نهایی نشده. لطفاً منتظر بمانید تا ببینیم در عمل چه می‌شود.»

ترامپ با بی‌اعتنایی دستش را در هوا تکان داد: «همین یکی دو روز آینده همه چیز تمومه. بعد از اعلام رسمی توافق، تو خودت باید به عنوان نمایندهٔ من فوراً به تهران بروی و دستشان را بفشاری.»

اما روز بعد، ورق کاملاً برگشت. بنیامین نتانیاهو در یک تماس محرمانه و اضطراری به ترامپ گفت که زمان ضربهٔ نهایی فرا رسیده است. بی‌بی استدلال کرد که در صورت کشته شدن خامنه‌ای، کار رژیم ملاها از درون فرو می پاشد و این بهترین و طلایی‌ترین فرصت خواهد بود تا آمریکا یک حملهٔ سنگین به بیت رهبری در تهران انجام دهد؛ این‌گونه هم غائله ختم می‌شد و هم امتیاز این دستاورد بزرگ اطلاعاتی و عملیاتی در تاریخ به نام آمریکا و شخص ترامپ ثبت می‌شد. نتانیاهو با همان لحن مطمئن و وسوسه‌برانگیز همیشگی‌اش قول داد که پس از این ضربه، سپاه مانند دفعات گذشته تنها یک پاسخ نمادین و کنترل‌شده خواهد داد و ظرف مدت سه روز، ایرانی‌ها خودشان تقاضای آتش‌بس خواهند کرد. به نظر می‌رسید سناریوی رؤیایی ونزوئلا، این بار در ابعادی هالیوودی‌تر در مورد ایران در حال تکرار است.

تولسی گابارد به محض اطلاع، با این تصمیم به شدت مخالفت کرد و ریسک آن را فراتر از حد تصور ارزیابی نمود. او تأکید داشت که با توجه به قریب‌الوقوع بودن توافق ژنو، چنین حملهٔ ناگهانی و بی‌دلیلی از طرف آمریکا فاقد هرگونه مشروعیت، مقبولیت بین‌المللی و وجاهت در افکار عمومی خواهد بود. ولی ترامپ، سرمست از تجربهٔ جنگ کوتاه قبلی با ایران و عملیات موفقِ کاراکاس، تصمیم گرفت خود را برای این فرصت تاریخی آماده کند. او حتی پیش‌دستانه یک پیام ویدیوییِ رسمی ضبط کرد که در آن تأیید می‌کرد آمریکا به ایران حمله کرده و هرگز اجازه نخواهد داد تهران به سلاح اتمی دست پیدا کند. ترامپ دستور داد به محض اینکه خبر کشته شدن رهبر ایران از طرف اسرائیل تأیید شد، حملات هوایی آمریکا آغاز و پیام ویدیویی‌اش فوراً در رسانه‌ها منتشر شود.

دو روز بعد، ساعت ۱۰:۱۷ شب به وقت واشنگتن، تلفن قرمز کنار تخت ترامپ به صدا درآمد. نتانیاهو پشت خط بود؛ صدایش مضطر و هیجان‌زده به نظر می‌رسید، انگار به سختی سعی می‌کرد آرامش خود را حفظ کند.

«دونالد، کار تمام شد. خامنه‌ای کشته شده. الان نوبت ماست.»

ترامپ سراسیمه از جا پرید و با پای برهنه از اتاق خوابش به سمت اتاق وضعیت دوید. او در مسیر دستور داد ونس را هم فوراً با کد اضطراری احضار کنند. ده دقیقه بعد، هر دو در اتاق وضعیت بودند. گابارد هنوز نرسیده بود.

ترامپ با ذوق‌زدگی و بی‌صبریِ مفرط پرسید: «بی‌بی، چطور این‌قدر مطمئنی؟»

نتانیاهو پاسخ داد: «منابع فوق‌العاده موثقِ ما در داخل تهران تأیید کرده‌اند. جای هیچ تردیدی نیست. این همان فرصت طلایی است، دونالد. همین حالا باید حمله کنی، دقیقاً همان‌طور که قبلاً توافق کردیم.»

ترامپ به ونس نگاه کرد. چشمان رئیس‌جمهور از شوقِ یک پیروزی تاریخی می‌درخشید. «جی‌دی، زمانش رسیده. پیام ویدیویی رو پخش کن. به هگزت بگو حمله رو شروع کنن.»

ونس نفس عمیقی کشید تا لرزش صدایش را پنهان کند. «قربان، بهتر نیست چند دقیقه صبر کنیم تا تولسی هم بیاید؟ شاید اطلاعات تکمیلی...»

ترامپ دستش را به نشانهٔ اعتراض بالا برد. «وقت صبر کردن نداریم، جی‌دی! بی‌بی می‌گه مطمئنه و من به غریزه و منابع اون اعتماد دارم. برو پیام رو پخش کن.»

ونس دیگر سؤالی نپرسید. او با دستانی که به وضوح می‌لرزیدند به سمت اتاق کنترل رفت.


۲

ساعت ۱۱:۰۴ شب، پیام ویدیویی ضبط‌شدهٔ ترامپ به صورت قطع برنامه‌ها روی تمامی شبکه‌های خبری جهان پخش شد. ترامپ در آن ویدیو با لحنی قاطع، چهره‌ای برافروخته و مشت‌های گره‌کرده گفت:

«به دستور من، نیروهای مسلح ایالات متحده حملات هدفمندی را علیه تأسیسات فرماندهی و زیرساخت‌های رژیم ایران آغاز کرده‌اند. ما هرگز اجازه نخواهیم داد ایران به سلاح اتمی دست پیدا کند. این عملیات تا نابودی کامل توان نظامی رژیم ادامه خواهد یافت. خداوند آمریکا را حفظ کند.»

همزمان با پخش این پیام، جنگنده‌های آمریکایی پاشنهٔ باندهای پرواز ناوهای هواپیمابر را در خلیج فارس کندند و اهداف مشخص‌شده در تهران و اطراف آن را زیر آتش سنگین و بمباران شدید گرفتند.

تولسی گابارد ده دقیقه بعد، نفس‌زنان به اتاق وضعیت رسید. صورتش از شدت خشم و سرعتِ آمدنش سرخ شده بود، انگار تمام مسیر خانه تا کاخ سفید را دویده باشد. او بدون هیچ مقدمه یا احترامی، رو به ترامپ کرد و گفت: «آقای رئیس‌جمهور، ما هنوز هیچ تأییدیهٔ مستقلی از کشته شدن خامنه‌ای نداریم! شما دارید صرفاً بر اساس اطلاعات یک‌طرفه و هدایت‌شدهٔ یک کشور ثالث، آمریکا را وارد جنگی می‌کنید که ممکن است ماه‌ها یا سال‌ها طول بکشد و کل منطقه را بسوزاند!»

ترامپ با خونسردی و غرور پاسخ داد: «تولسی، نتانیاهو شخصاً تأیید کرده. منابع تراز اولش در تهران می‌گن خامنه‌ای مرده. تو چرا همیشه آیهٔ یاس می‌خونی و بدبینی؟ فقط چند ساعت صبر کن، خودت با چشمانت می‌بینی.»

گابارد با چشمانی وغ‌زده و پر از ناباوری نگاهی به ونس انداخت. ونس که توان روبرو شدن با نگاه ملامت‌گر او را نداشت، سرش را پایین انداخت و خود را با برگه‌های روی میز و تبلتش مشغول نشان داد.


۳

صبح زودِ روز دوم، نتانیاهو تصاویر و اسنادی را برای ترامپ ارسال کرد؛ عکس‌هایی با کیفیت بالا از ساختمان نیمه‌ویران بیت رهبری در خیابان پاستور و ویدیویی کوتاه که در آن پیکر بی‌جان و غرق در خون آیت‌الله خامنه‌ای، در حالی که مشت چپش را گره کرده بود، دیده می‌شد.

ترامپ با ذوق و حالتی فاتحانه به ونس گفت: «ببین جی‌دی! دیدی بهت گفتم بی‌بی هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کنه؟ حالا باید فوراً برم یه پیام ویدیوییِ دیگه ضبط کنم و رسماً اعلام کنم که خودمون کارش رو تموم کردیم.»

ونس با تردید و دلهره به تصاویر نگاه کرد. در میان خطوط مبهم ویدیو، همان پیرمردی را دید که روز اول کارش در کاخ سفید، با آن نگاه عجیب و نافذ در مانیتورها توجهش را جلب کرده بود. او با صدایی لرزان گفت: «قربان، بهتر نیست کمی دیگر صبر کنیم تا سرویس‌های اطلاعاتی خودمان هم موضوع را به طور مستقل تأیید کنند؟ تولسی می‌تواند تیم‌های میدانی‌اش را مأمور بررسی کند...»

ترامپ حرف او را قطع کرد: «دیگه وقتی برای این بروکراسی‌ها و لفت‌ دادن ها نیست. رسانه‌های خود ایران هم به زودی خبر را تأیید می‌کنن. من می‌خوام اولین کسی در جهان باشم که این خبر بزرگ رو اعلام می‌کنه.»

تحلیل ترامپ در این یک مورد درست از آب درآمد. چند دقیقه بعد، برنامه‌های عادی شبکه‌های دولتی ایران قطع شد و گوینده با کت‌وشلوار مشکی و صدایی لرزان رسماً اعلام کرد: «انا لله و انا الیه راجعون. حضرت آیت‌الله العظمی امام سید علی خامنه‌ای، رهبر معظم انقلاب اسلامی، در جریان حملات وحشیانهٔ شب گذشته توسط دشمن متجاوز و کودک کش آمریکایی صهیونی، به شهادت رسیدند...»

اما ابعاد ماجرا بسیار فراتر از حد تصور بود. در گزارش‌های بعدی مشخص شد علاوه بر رهبر ایران، دریابان شمخانی (دبیر شورای دفاع)، سرلشکر موسوی (فرمانده ستاد کل نیروهای مسلح)، امیر عزیز نصیرزاده (وزیر دفاع دولت که متعلق به جناح سیاسیِ صلح‌طلب و موافق توافق ژنو بود)، سردار محمد پاکپور (فرمانده کل سپاه پاسداران)، صالح اسدی (رئیس سازمان اطلاعات قرارگاه خاتم‌الانبیاء سپاه)، محمد شیرازی (رئیس دفتر نظامی نهاد رهبری) و تعداد زیادی از مهره‌های کلیدی نظامی و امنیتیِ نزدیک به رهبر و جناحِ میانه‌رو در همان جلسه هدف قرار گرفته و کشته شده بودند.

گابارد با چهره‌ای درهم‌کشیده و متفکر به مانیتور بزرگ اتاق وضعیت نگاه می‌کرد. زیر لب گفت: «این خیلی زود بود... خیلی تمیز و یکجا. انگار همه چیز از قبل برای این انتقال قدرت و حذفِ دسته‌جمعی آماده شده بود.»

ترامپ بلند خندید. «تولسی، تو همیشه و در همه چیز توطئه می‌بینی. گاهی وقت‌ها یک سیگار، فقط یک سیگاره! حالا برو به هگزت بگو شدت حملات هوایی رو دو برابر کنه. باید از این خلاء قدرت حداکثر استفاده رو بکنیم.»

گابارد خواست پاسخی بدهد، اما وقتی چهرهٔ ونس را دید که با نگاهی تحسین‌آمیز و تسلیم‌شده به ترامپ خیره شده، منصرف شد، پوزخندی زد و سکوت کرد.


۴

روز سوم، ترامپ با همان غرور همیشگی‌اش یک توییت جدید منتشر کرد:

«مأموریت انجام شد! دشمن ما از پای درآمد. حالا وقت بازگشت به صلح است. ما در کاخ سفید منتظر تماس ایرانی‌ها برای اعلام آتش‌بس و امضای توافق جدید هستیم.»

اما هیچ خبری از آتش‌بس نشد. هیچ تلفنی زنگ نخورد.

ساعت ۲:۱۵ بعدازظهر، فاجعه آغاز شد. موج بی‌سابقه‌ای از موشک‌های بالستیک و کروز ایران به سمت خاک اسرائیل شلیک شد. همزمان و به صورت کاملاً هماهنگ، تمام پایگاه‌های نظامی آمریکا در قطر، کویت، بحرین، امارات، عربستان، اردن و عراق هدف حملات سنگین، ترکیبی و نقطه‌زنِ موشکی و پهپادی قرار گرفتند. سیستم‌های پدافندی سنچوری و پرینت به هیچ وجه قادر به مقابله با این حجم هولناک از آتشِ پرحجم و همزمان نبودند. در بسیاری از مواضع، حتی هیچ هشدار قبلی صادر نشده بود؛ انگار همه چیز در یک غافلگیریِ مطلق و سازمان‌یافته رخ می‌داد.

ساعت ۲:۴۷ بعدازظهر، تیر خلاص شلیک شد؛ خبر اضطراری به اتاق وضعیت رسید که یک موشک مافوق صوت ایرانی به بدنهٔ ناو هواپیمابر «یواس‌اس دوایت آیزنهاور» در نزدیکی خلیج فارس اصابت کرده است. تلفات جانی و خسارات ساختاری سنگین بود. ناو برای اولین بار در تاریخ عملیاتی خود، وضعیت فوق‌العادهٔ درجه یک اعلام کرد.

ترامپ که در وسط اتاق وضعیت ایستاده بود، رنگ از رخسارش پرید و دستانش شروع به لرزیدن کرد. «این... این چه وضعیتیه؟ بی‌بی که گفت اونا فقط یه حملهٔ نمادین و کوچیک می‌کنن! چرا داریم این‌طوری از چپ و راست و همه طرف ضربه می‌خوریم؟»

گابارد با صدایی به سردی یخ گفت: «چون نتانیاهو به شما دروغ گفت، قربان. یا شاید خودش هم فریب یک بازیِ اطلاعاتیِ پیچیده‌تر را خورده بود. سپاه نه تنها تضعیف یا متلاشی نشده، بلکه با حذف جناح صلح‌طلب، حالا کاملاً یکدست، منسجم و تندروتر شده است. و خامنه‌ای... شاید اصلاً نمرده باشد، یا اگر هم مرده، جانشینی از قبل آماده داشته که از خودش هم تندروتر است. ما با این حمله، فقط بهترین بهانه را به دست آن‌ها دادیم تا یک مشروعیت بی‌سابقهٔ بین‌المللی برای انتقام پیدا کنند.»

ترامپ با چشمانی ملتمس و وحشت‌زده به ونس نگاه کرد. «جی‌دی... حالا باید چه‌کار کنیم؟»

ونس برای اولین بار در تمام این سال‌ها، دونالد ترامپِ شکست‌ناپذیر و مغرور را این‌گونه مضطرب، درمانده و فروپاشیده می‌دید. اما خودش هم کوچک‌ترین ایده و جوابی برای این بحران نداشت. با صدایی آهسته گفت: «قربان... باید صبر کنیم. شاید در ساعات آینده اوضاع کمی تغییر کند.»

اما اوضاع تغییر نکرد. روز چهارم، شورای عالی امنیت ملی جدید ایران رسماً اعلام کرد که تا بیرون راندن آخرین سرباز آمریکایی از منطقهٔ غرب آسیا، به حملات خود ادامه خواهد داد. آتش‌بسی در کار نبود. صلحی در کار نبود. ترامپ قمار بزرگش را باخته بود. ونس این شکستِ مطلق را در عمق چشمان بی‌فروغ رئیس‌جمهور می‌دید؛ انگار ترامپ در همین چهار روز، پنجاه سال پیرتر شده بود.


۵

شب چهارم، ونس در خانهٔ خود روی مبل نشسته بود و در تاریکی سنگین اتاق به فکر فرو رفته بود. ذهن او مدام حول محور تولسی می‌چرخید؛ هر ساعتی که از این فاجعهٔ نظامی می‌گذشت، بیشتر به یاد حرف‌ها و هشدارهای تولسی می‌افتاد. او از همان روز اول دست نتانیاهو را خوانده بود؛ از همان لحظه‌ای که بی‌بی در دفتر بیضی حرف از فناوریِ مضحکِ ردیابی DNA از راه دور زده بود و از همان جلسه‌ای که کل اعضای اتاق وضعیت، مجذوبِ رؤیای فریبندهٔ ونزوئلای دوم شده بودند.

ونس با تلخی و گزندگی فکر کرد: شاید تولسی از همهٔ ما باهوش‌تر و واقع‌بین‌تر بود...

اما بلافاصله صدایِ مزاحم و بی‌رحمِ دیگری در اعماق ذهنش زمزمه کرد: یا شاید هم چون عاشقش شده‌ای این‌طور فکر می‌کنی!

او چشم‌هایش را از فرط هجوم افکار بست. در آن سکوتِ نیمه‌شب، دیگر خودش هم دقیقاً نمی‌دانست کدام صدا دارد راست می‌گوید.

در میان این افکار تاریک، مسموم و درهم بود که ناگهان با صدای سرد همسرش به خود آمد. اوشا بالای سرش ایستاده بود و با نگاهی نافذ، جدی و بُرنده در تاریکی به او خیره شده بود.

«جی‌دی... چیزی هست که باید به من بگویی؟»

ونس با تعجب و کمی دستپاچگی به او نگاه کرد، سپس نگاهش را به سمت دیگری چرخاند و گفت: «نه عزیزم، چیزی نیست. فقط کمی فکرم درگیر مسائل کاری و بحران جاری در منطقه است.»

اوشا بلافاصله و با لحنی قاطع حرف او را برید: «من به مسائل کاری و بحران‌های کاخ سفید تو هیچ کاری ندارم. من فقط یک سؤال ساده پرسیدم، جی‌دی. آیا چیزی هست که باید به من بگو‌یی؟»

ونس یک لحظه در چشمان هوشیار و اصرارآمیز همسرش خیره شد؛ سنگینیِ گناه و پنهان‌کاریِ عاطفی‌اش روی سینه‌اش سنگینی می‌کرد. او نگاهش را از اوشا دزدید، آب دهانش را قورت داد و با صدایی آهسته گفت: «نه عزیزم... چیزی نیست.»

اوشا بدون اینکه کلمه‌ای دیگر بگوید، برگشت و اتاق را ترک کرد. ونس در تنهاییِ اتاق گوشهٔ مبل کز کرد؛ او حالا هم در سیاست و هم در زندگی شخصی‌اش، خود را در آستانهٔ یک فروپاشیِ بزرگ می‌دید.



 

فصل ۱۷: رد خون

۱

حدود سه هفته از آغاز شعله‌ور شدن جنگ می‌گذشت. بمباران‌های سهمگین و شبانه‌روزی ایران توسط ارتش آمریکا و نیروی هوایی اسرائیل بدون وقفه ادامه داشت، اما نه نشانه‌ای از تمایل تهران به آتش‌بس دیده می‌شد و نه آثاری از شکست، عقب‌نشینی یا تسلیم در بدنهٔ یکدست‌شدهٔ سپاه پاسداران به چشم می‌خورد.

جی‌دی ونس در اتاق بیضی روبروی دونالد ترامپ نشسته بود. چهرهٔ رئیس‌جمهور پیرتر، درهم‌شکسته‌تر و مستأصل‌تر از همیشه به نظر می‌رسید؛ حالتی از استیصال که یک لایه لجاجتِ کورکورانه و برافروختگیِ عصبی روی آن سوار شده بود.

ترامپ با عصبانیت مشتش را روی دستگیرهٔ صندلی‌اش کوبید و فریاد زد: «اون حرومزاده‌های ایرانی برای ما دام پهن کرده بودن! اونا می‌خواستن ما جنگ رو شروع کنیم تا بتونن تمام زورشون رو به رخ دنیا بکشن و تازه در نقش قربانی، به کل دنیا ادعا کنن که اونا مظلوم هستن و آمریکا متجاوزه... اما هیچ اشکالی نداره! اگه واقعاً این چیزیه که اون‌ها می‌خوان، ما هم اون‌قدر بمبارانشون می‌کنیم که برگردن به عصر حجر! انگار نه انگار که اصلاً روزی اونجا تمدنی وجود داشته! چه اهمیتی داره که افکار عمومی جهان فکر کنن ما متجاوز بودیم؟! تازه این‌طوری بهتره؛ این دقیقاً همون تصویریه که ایالات متحده باید در نگاه بقیهٔ دنیا داشته باشه... قدرتمند، پیش‌بینی‌ناپذیر و بی‌رحم!»

ونس به خوبی متوجه لحن هذیان‌گونه و پارانوئیدِ ترامپ شده بود. او نفس عمیقی کشید و سعی کرد مثل یک سیاستمدار حرفه‌ای، عمل‌گرا و منطقی، گفتگو را به ریل واقعیت بازگرداند: «آقای رئیس‌جمهور؛ ما تا اینجای کار بر اساس واقعیت‌های میدان فهمیده‌ایم که هر ضربهٔ سنگینی که به ایران می‌زنیم، واکنش بعدی آن‌ها علیه مواضع ما و متحدان استراتژیکمان در منطقه چندین برابر مخرب‌تر، هماهنگ‌تر و دردناک‌تر است. شما این موضوع را خصوصاً در پاسخی که آن‌ها به حملهٔ هوایی ما به تأسیسات نفتی‌شان دادند، به وضوح دیدید.»

ترامپ با هیجان و عصبانیت دست‌هایش را بالا برد و کلمات ونس را تأیید کرد: «آره، واقعاً هولناک و دیوانه‌وار بود! تأسیسات استراتژیک گاز قطر رو به شدت زیر ضربه بردن. این‌ها فقط چهار تا کارخونه در قطر نیست، این‌ها در واقع شریان‌های زیرساخت انرژی کل جهان بود و موج انفجار اون تمام بازارهای جهانی رو لرزونده!»

ونس به آرامی ادامه داد: «درست است قربان. تا زمانی که ایرانی‌ها توانایی فنی و لجستیکیِ ضربهٔ متقابل را داشته باشند، دست ما در انتخاب اهداف کلیدی بسیار بسته خواهد ماند؛ چون می‌دانیم هر هدفی را که بزنیم، متناظر با آن ضربه‌ای سنگین‌تر دریافت می‌کنیم. به همین دلیل است که پیت هگزت تمرکزمان را فقط بر اهداف نظامی محض گذاشته و همین موضوع تا حدود بسیار زیادی ابتکار عمل استراتژیک را از ما ربوده است.»

ترامپ روی صندلی‌اش جابه‌جا شد و گفت: «همین‌طوره. ما باید قابلیت ضربهٔ متقابل رو از اون‌ها بگیریم تا دستمون برای ضربه زدن به اهداف کلیدی و نابودی زیرساخت‌های اصلیشون باز بشه.»

ونس از جا بلند شد، به سمت پنجرهٔ بزرگ اتاق بیضی رفت و در حالی که به فضای بیرون خیره شده بود، با لحنی جدی‌تر و عمیق‌تر ادامه داد: «اینکه آیا ما اصلاً می‌توانیم واقعاً توان ضربهٔ متقابل را از کشوری با این وسعت و عمق استراتژیک بگیریم یا نه، خودش محل تردید بزرگی است و این هدف چندان سهل‌الوصول به نظر نمی‌رسد؛ یا اگر بخواهم صادقانه بگویم، کاملا محال و غیر ممکن است. اما بیایید برای فهم بهتر موقعیت، فرض کنیم که ما در روزهای آینده واقعاً موفق شدیم توان ضربهٔ متقابل و موشکیِ آن‌ها را به صفر برسانیم. آیا واقعاً فکر می‌کنید با این کار مشکل حل می‌شود؟»

ترامپ چشمانش را گرد کرد و با تعجب گفت: «البته که حل می‌شه! چون بعدش می‌تونیم چنان ضربات خردکننده‌ای بهشون بزنیم که در عرض چند ساعت زانو بزنن.»

ونس چشمانش را تنگ‌تر کرد، از کنار پنجره برگشت و مستقیم در چشمان ترامپ زل زد: «آقای رئیس‌جمهور... آیا این دقیقاً همان فرضیه و کاری نیست که اسرائیل در غزه انجام داد؟ ما به خوبی می‌دانیم که ارتش اسرائیل بیش از دو سال، شب و روز بر سر غزه بمب ریخت و آن باریکه را کاملاً با خاک یکسان کرد. فراتر از آن، خاک غزه را با حملهٔ گستردهٔ زمینی هم اشغال کرد. اما با وجود همهٔ این‌ها، شما خودتان می‌دانید که در نهایت به هیچ‌کدام از اهداف استراتژیکش نرسید، ناچار شد با سرافکندگی از غزه عقب‌نشینی کند و امروز همچنان این حماس است که غزه را در کنترل خود دارد. یعنی با وجود تمام آن جهنم هوایی و زمینی، حماس از جایش تکان نخورده است!»

ترامپ رویش را در هم کشید، ابروهایش را گره زد و با لحنی کلافه گفت: «بله، همهٔ این‌ها رو می‌دونم، ولی غزهٔ لعنتی چه ربطی به ایران داره؟»

ونس قدمی به میز نزدیک‌تر شد: «آقای رئیس‌جمهور، وقتی ضعیف‌ترین و کوچکترین و تحت‌محاصره‌ترین متحدِ ایران این‌طور در برابر کل توان نظامی اسرائیل شکست‌ناپذیر است، چطور انتظار دارید ما بتوانیم خودِ ایران را صرفاً از طریق بمباران‌های هوایی وادار به تسلیم کنیم؟! نه تنها بمباران، بلکه حتی اگر مانند اسرائیل، ما هم جوانان آمریکایی را وادار به سربازی اجباری کنیم و یک نیروی نظامی چند میلیونی و گسترده برای اشغال زمینی ایران بسیج کنیم، به همان اندازه در مقابل سپاه پاسداران در جغرافیای ناهموار ایران ناتوان خواهیم بود که اسرائیل در غزه در مقابل حماس ناتوان بوده است.»

او مکثی کرد و با لحنی پر از تلخی ادامه داد: «این تنها تجربهٔ اسرائیل نیست. ما خودمان این تجربهٔ عینی را در ابعادی کوچک‌تر در عراق و افغانستان هم داشته‌ایم. خاورمیانه برای ارتش ما چیزی جز یک باتلاق مسموم و بلعنده نیست. شما حتما به یاد داریم که سیاست خود شما از ابتدا به همین دلیل بر مبنای پرهیز مطلق از هر گونه درگیری نظامی گسترده خصوصا در خاورمیانه بود.»

ترامپ سرش را میان دست‌هایش گرفت، آرنج‌هایش را روی میز سنگین اتاق بیضی گذاشت و پناه برد به سکوت. آهی طولانی و عمیق کشید و با صدایی ضعیف گفت: «جی‌دی... باید هر طوری که شده این جنگ لعنتی رو تموم کنیم. ما فقط یه فرصت، یه بهانهٔ آبرومندانه لازم داریم تا آتش‌بس اعلام کنیم و پای نیروهای خودمون رو از اون منطقه بکشیم بیرون.»

در همین لحظه، درِ اتاق بیضی باز شد و تولسی گابارد با قدم‌هایی محکم وارد شد: «آقای رئیس‌جمهور...»


۲

ترامپ با دیدن گابارد، بی‌تابانه و با کورسویی از امید در چشمانش گفت: «تولسی! خوب شد آمدی... بالاخره این پروژهٔ فوق‌سریِ ردیابی DNA از راه دور به کجا رسید؟ دانشمندان چی می‌گن؟»

گابارد بدون آنکه نشانی از نرمش در چهره‌اش باشد، پوشهٔ چرمی ضخیمی را که همراه داشت روی میز ترامپ گذاشت و چند قطعه عکس باکیفیت و تکان‌دهنده را از داخل آن بیرون آورد: «ببینید آقای رئیس‌جمهور. یک جسد دیگر از دانشمندان تراز اول ما که روی برنامه‌های علمی حساس، بیولوژیک، هسته ای و امنیتی پنتاگون کار می‌کردند پیدا شده است. این‌بار اتفاقاً جسد متعلق به دکتر جیسون توماس است؛ همان دانشمند برجسته‌ای که در تیم مشترکِ کی‌یف روی پروژهٔ ردیابی DNA  با اسرائیلی‌ها کار می‌کرد. اما بخش عجیب و هولناک ماجرا اینجاست: او طبق اسناد ما باید در لابراتوار مخفی در اوکراین می‌بود، ولی جسد تیرخورده‌اش در حومهٔ ماساچوستِ آمریکا پیدا شده است.»

ترامپ با تعجب و ناباوری به عکس‌های جسد خیره شد و پرسید: «منظورت چیه؟ نمی‌فهمم... این چطور ممکنه؟ این چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟!»

گابارد سرش را با تأسف تکان داد و با لحنی قاطع گفت: «به نظر من هر چیزی که هست، زیر سر خودِ اسرائیلی‌هاست. دانشمند ارشد اسرائیلی هم که در کی‌یف پا به پای جیسون توماس روی این پروژه کار می‌کرد، به طرز مرموزی غیبش زده و ما هیچ ردپایی از او در هیچ کجای دنیا نداریم.»

ونس کمی جلو آمد، به عکس‌ها نگاه کرد و گفت: «پیشنهاد من این است که پیگیری این موضوع را به عهدهٔ مارکو روبیو بگذاریم تا از طریق کانال‌های دیپلماتیک و وزارت خارجه، به شدت از اسرائیلی‌ها پرس‌وجو کند.»

ترامپ با کلافگی دستش را تکان داد: «نه، نیازی به مارکو نیست. من خودم در تماس بعدی مستقیماً با بی‌بی صحبت می‌کنم. فعلاً کارهای مهم‌تر و بحران‌های بزرگ‌تری روی زمین داریم.»

گابارد در حالی که با خونسردی عکس‌های جسد را جمع می‌کرد و درون پوشه می‌گذاشت، رو به ترامپ کرد: «آقای رئیس‌جمهور، با تمام احترام باید بگویم من از همان روز اول در این اتاق به شما هشدار داده بودم که فناوری ردیابی DNA از راه دور یک دروغ مضحک و داستان علمی-تخیلی بیشتر نیست. نتانیاهو فقط برای اینکه دهان من را ببندد و گزارش‌های اطلاعات ملی را بی‌اثر کند، آن پیشنهاد فریبندهٔ همکاری مشترک در اوکراین را داد تا مثلاً این تکنولوژی را با ما به اشتراک بگذارد. ولی حالا می‌بینید که پروندهٔ این پروژهٔ جعلی با قتل یک دانشمند ارزشمند آمریکایی در خاک خودمان بسته شده است. شک ندارم اگر همین حالا هم با بی‌بی تماس بگیرید، او وضعیت آشفتهٔ جنگی، خرابکاری روس‌ها، ایرانی‌ها یا چینی‌ها را بهانه خواهد کرد. تنها هدف او از این بازیِ پیچیده این بود که پای شما و ارتش آمریکا را به این جنگ لعنتی بکشاند... که متأسفانه موفق هم شد!»

ترامپ ناگهان کنترلش را از دست داد، صورتش از خشم سرخ شد و با تمام قدرت فریاد کشید: «بسه دیگه تولسی! این‌ها همه‌اش حدس و گمان‌های شخصی و توطئه‌چینی‌های شماست! در این دنیا هزار جور حدس و گمان و سناریو می‌شود ردیف کرد. الان اصلاً وقت این حرف‌های تکراری و بی‌مصرف نیست! ما وسط یک جنگ واقعی هستیم و باید تمام توانمون رو برای جمع و جور کردن این گندی که بالا آمده بگذاریم. اگر نمی‌تونی در این شرایط به من کمک کنی، همین حالا استعفات رو بده و از این کاخ سفید برو!»

ونس با شنیدن این حرفِ تند و بی‌سابقهٔ ترامپ، ناگهان احساس کرد پاهایش سست شده‌اند. او که می‌دانست گابارد ممکن است واکنشی ویرانگر نشان دهد، سریع خود را به نزدیک او رساند، دستش را به نشانهٔ خواهش جلو آورد و با صدایی لرزان اما کنترل‌شده گفت: «تولسی... ازت خواهش می کنم! الان زمانِ نصیحت و بحث‌های این‌چنینی نیست. خواهش می‌کنم فعلاً اتاق را ترک کن تا بعداً در یک فرصت مناسب‌تر و آرام‌تر با هم صحبت کنیم.»

گابارد با چهره‌ای برافروخته، لب‌های برهم‌فشرده و نگاهی عمیق و پر از معنا به ونس نگاه کرد، پوشه‌اش را زیر بغل زد و بدون گفتن حتی یک کلمهٔ دیگر، به سرعت از اتاق بیضی خارج شد.


۳

ونس برای چند لحظهٔ طولانی به درِ بسته‌ای که گابارد از آن خارج شده بود خیره ماند. سنگینیِ جو اتاق روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد. او به آرامی برگشت و رو به ترامپ کرد؛ رئیس‌جمهور با عصبانیت و ریتمی نامنظم داشت با انگشتانش روی میز می‌کوبید.

«قربان... تولسی فقط می‌خواست به ما هشدار بدهد. شاید لحن او در برابر شما درست و دیپلماتیک نبود، اما منطقی که پشت حرف‌هایش دارد کاملاً درست است. این پروژهٔ ردیابی DNA از همان روز اول بوی دروغ و فریب می‌داد.»

ترامپ با نگاهی تند، تیز و غضب‌آلود به ونس زل زد: «تو هم می‌خوای مثل او حرف بزنی، جی‌دی؟ من خودم قبلاً از بی‌بی دربارهٔ ابهامات پرسیدم؛ او گفت که احتمالاً جاسوس‌های زبدهٔ روسی یا ایرانی هر کاری می کنن تا همکاری ما رو خراب کنند. قرار نیست ما به خاطر این سنگ‌اندازی‌ها از مسیر استراتژیکمون منحرف بشیم. ما این جنگ را شروع کرده‌ایم و حالا باید به روش خودمان تمامش کنیم.»

ونس نفس عمیقی کشید تا خشم و ناامیدی‌اش را پنهان کند. او دیگر واقعاً نمی‌دانست باید با چه زبانی با این مرد صحبت کند. او در بدترین برزخ زندگی‌اش گیر افتاده بود؛ دست‌وپا زدن میان وفاداریِ سیاسی به ترامپ، کشش پنهان و عشق عمیقش به گابارد، و واقعیت‌های تلخ و خونینی که هر روز در گزارش‌های محرمانهٔ جنگ می‌خواند.

با صدایی آهسته اما قاطع گفت: «قربان، من تا آخر کنار شما هستم. اما فقط یک چیز را به من بگویید: اگر واقعاً تولسی را برکنار کنید، چه کسی را می‌خواهید جای او بگذارید؟ کسی که کمتر از او بفهمد و امنیت ملی را به باد دهد، یا کسی که بیشتر از او به شما باج بدهد و حقیقت را پنهان کند؟»

ترامپ با شنیدن این سؤالِ هوشمندانه و بی‌رحمانهٔ ونس، ناگهان سکوت کرد. ضربهٔ کلامیِ ونس دقیقاً به نقطه‌ای از ذهن رئیس‌جمهور خورده بود که ترامپ مدتها بود سعی می‌کرد به آن فکر نکند؛ خلاء وجود آدم‌های کارآمد و صادق در اطرافش.

ترامپ نگاهش را دزدید، ورق‌های روی میز را جابه‌جا کرد و با لحنی که کمی فروکش کرده بود گفت: «بسیار خب... فعلاً موضوعِ برکناری بماند. اما به او بگو دیگر در جلسات از این حرف‌های ناامیدکننده و ضداسرائیلی نزند. من کشش و تحملش را ندارم.»

ونس سرش را به نشانهٔ تأیید تکان داد و به آرامی از اتاق خارج شد.

در راهروی طولانی و خلوت بال غربی، دیگر اثری از گابارد نبود. ونس در حالی که قدم می‌زد، تلفن همراه امنیتی‌اش را برداشت و پیام کوتاهی برای او نوشت: «فعلاً در آرامش باش و واکنشی نشان نده. ترامپ به شدت عصبانی و تحت فشار است. بعداً در فضای بهتری حرف می‌زنیم.»

چندین دقیقه گذشت، اما هیچ پاسخی از طرف تولسی نیامد. ونس به انتهای راهرو رسید و پشت پنجره ایستاد. از آنجا، آسمانِ صاف و آرامِ واشنگتن در جریان بود و دودی دیده نمی‌شد، اما در ذهن او، آتش و خاکسترِ خاورمیانه فرسنگ‌ها دورتر داشت همه چیز را، از جمله آیندهٔ دولت آن‌ها را، می‌سوزاند و به خاکستر تبدیل می‌کرد.


 


 

فصل ۱۸: آتش‌بس شکننده

۱

جنگ فرساینده و کوبنده با ایران وارد فصل بهار شده بود و هنوز هیچ چشم‌انداز یا نشانه‌ای از پایان آن به چشم نمی‌خورد. هر روز صبح، جی‌دی ونس با زنگ فرکانس امنیتی و تبلتی حاوی گزارش‌های جدید از تلفات سنگین نیروهای آمریکایی در حملات موشکی و پهپادی سپاه پاسداران از خواب بیدار می‌شد. پایگاه‌های استراتژیک آمریکا در عراق، سوریه، قطر، امارات، کویت و بحرین یکی پس از دیگری زیر آتش ترکیبی و نقطه‌زن قرار می‌گرفتند. ناوهای هواپیمابر آمریکایی برای بقای خود مجبور شده بودند صدها مایل به سمت آب‌های دورتر و خارج از قلمرو موشکی ایران عقب‌نشینی کنند و با هر روزی که می‌گذشت، قیمت نفت در بازارهای جهانی یک پلهٔ هولناکِ دیگر بالا می‌رفت.

دونالد ترامپ در جلسهٔ اضطراری کابینه، با چهره‌ای برافروخته که دیگر هیچ اثری از آن شوخ‌طبعی‌ها و کنایه‌های نمادینِ همیشگی‌اش در آن دیده نمی‌شد، رو به اعضای کابینه کرد و گفت: «بچه‌ها، اقتصاد جهان داره از دست ما عصبانی و کلافه می‌شه! ما داریم تمام متحدینمون رو از دست میدیم. حتی کشورهای ناتو حاضر نیستن دیگه به ما کمک کنن. همه دارن دائم به تلفن خصوصی من زنگ می‌زنن و شکایت می‌کنن. چین و هند و ژاپن می‌گن قیمت نفت رو پایین بیار، بقیه هم که جبهه رو خالی کردن! همه سعی می‌کنند خودشون رو از باتلاق ایران دور نگه دارن و ما تنهایی توی اون گیر کردیم!»

مارکو روبیو، وزیر امور خارجه، با احتیاط و زبانی کاملاً دیپلماتیک گفت: «قربان، واقعیت این است که ما باید هرطور شده یک آتش‌بس موقت برقرار کنیم. ایران تنها کشوری نیست که ما در حال حاضر با آن مشکل داریم. پکن به شدت منتظر فرصت است تا از این بحرانِ فلج‌کنندهٔ سوخت استفاده کند و نفوذ استراتژیکش را در سراسر آسیا گسترش دهد.»

ترامپ با بی‌صبری و کلافگی دستش را در هوا تکان داد: «خب، معطل چی هستی؟ برو یه واسطه پیدا کن! سوئیس، قطر، عمان، ترکیه... هر کسی که می‌تونه! فقط برو یه کانال یا یه راهی پیدا کن که بشه با اون ایرانی‌ها حرف زد.»

ونس که از این سردرگمی و موضع ضعف به ستوه آمده بود، ناگهان نتوانست جلوی خودش را بگیرد و با طعنه‌ای گزنده گفت: «واقعاً کار دولت ایالات متحده به جایی رسیده که وظیفهٔ اصلی وزارت خارجه‌اش، گشتن به دور دنیا برای پیدا کردن یک واسطهٔ دست‌چندم است تا بلکه بتواند پیغام التماسِ ما را به ایران برساند!»

ترامپ نگاهی سنگین و گذرا به ونس انداخت؛ از چشمان خسته‌اش معلوم نبود که آیا عمق طعنهٔ ونس را گرفته است یا نه. او فقط زمزمه کرد: «جی‌دی، تو هم برو و به مارکو کمک کن. هر کسی که می‌تونه، باید این گرهٔ کور رو باز کنه.»


۲

حدود چهل روز از آغاز شعله‌ور شدن جنگ گذشته بود که سرانجام از طریق کانال پاکستان خبر رسید: ایرانی‌ها یک آتش‌بس مشروط را پذیرفته‌اند؛ توافقی حاوی ده شرطِ سرسختانه. تمام ده بندِ مطرح‌شده به وضوح به نفع تهران و به ضرر و مایهٔ سرافکندگی ترامپ بود. اما ترامپ آن‌قدر از این فرسایش نظامی خسته، درمانده و تحت فشار افکار عمومی بود که بدون معطلی موافقت اولیهٔ خود را اعلام کرد.

روبیو در جلسهٔ فوری اتاق وضعیت گفت: «قربان، شورای عالی امنیت ملی ایران اعلام کرده که تنها در صورتی حاضر به مذاکرهٔ مستقیم و رو در رو با ماست که سرپرست هیئت آمریکایی، شخص آقای ونس باشد. آن‌ها همچنین با قاطعیت تأیید و تأکید کرده‌اند که استیو ویتکاف و جرد کوشنر به هیچ عنوان نباید در این مذاکرات حضور داشته باشند، چون کوچک‌ترین اعتمادی به آن‌ها ندارند.»

ترامپ با تعجب ابروهایش را بالا انداخت و به ونس نگاه کرد: «تو رو می‌خوان؟ عجب... جالبه!»

ونس که خودش هم کاملاً غافلگیر شده بود، صاف نشست و گفت: «قربان، من آماده‌ام. هر طور که شما صلاح بدانید و دستور بدهید عمل می‌کنم.»

پس از پایان جلسه، در راهروی باریک بیرون از اتاق وضعیت، تولسی گابارد که در تمام مدت جلسه سکوت کرده بود، ونس را به گوشه‌ای کشید. در چشمان تولسی برقی از امید و ذوق دیده می‌شد. او با صدایی آهسته اما پرانرژی گفت: «جی‌دی، این ممکن است آخرین و طلایی‌ترین فرصت برای نجات آمریکا از این بحران نظامی و فروپاشی اقتصادی باشد. تو باید تمام توان و هوش خودت را برای به نتیجه رساندن این مذاکرات به کار بگیری. و راستی، تأکید ایرانی‌ها بر عدم حضور ویتکاف و کوشنر کاملاً منطقی و درست است. این دو نفر ارتباطات پنهانی و عمیقی با ساختار قدرت در اسرائیل دارند و من به هیچ‌وجه به آن‌ها اطمینان ندارم. بهتر است این مذاکرات فقط با حضور تو و تحت کنترل خودت جلو برود.»

در همین ثانیه، ناگهان صدای قدم‌های سنگین ترامپ بلند شد. او از راه رسید و با همان لحن آمرانه و همیشگی‌اش گفت: «ها، ونس! فکر کردم تا الان سوار هواپیما شدی. خوب شد که هنوز راه نیفتادی... استیو و جرد هم به عنوان مشاور ارشد همراهت می‌ان.»

ونس با ناامیدی و بهت نگاهی به گابارد انداخت و سعی کرد با لکنت حرفی بزند: «اما قربان، ایرانی‌ها اصرار داشتند و شرط کرده بودند که...»

ترامپ مهلت حرف زدن نداد و با تحکم گفت: «خوب حواست رو جمع کن جی‌دی! هر جا می‌ری، پشت هر میزی که می‌شینی و هر حرفی که می‌زنی، حتماً باید استیو و جرد هم در کنارت حضور داشته باشن. هیچ توافق یا بندی رو هم بدون هماهنگی و تأیید مستقیم من نهایی نمی‌کنی... خب، مثل اینکه ماشین‌ها دم در رسیدند. همین حالا حرکت کنین. زود باشین عجله کنین، تا اسلام‌آباد راه طولانی‌ای در پیش دارید.»

ونس با شنیدن تشر محکم و چشم‌های نافذ ترامپ، بلافاصله اراده‌اش فروریخت. سرش را پایین انداخت، زیر لب گفت: «بله قربان» و با قدم‌هایی سریع راه افتاد. او در حال دور شدن بود و سنگینیِ نگاهِ بهت‌زده، ناامید و ملامت‌گرِ گابارد را که پشت سرش ایستاده بود، تا انتهای راهرو روی دوش خود حس می‌کرد.


۳

اسلام‌آباد، پاکستان. هتل مجلل و تحت تدابیر شدید امنیتیِ محل برگزاری مذاکرات.

ونس با کت‌وشلواری اتو کشیده اما قلبی که به شدت می‌تپید، وارد سالن بزرگ کنفرانس شد. پشت میز بلند مذاکره، چند چهرهٔ آشنا و ناآشنای ایرانی نشسته بودند. در رأس هیئت ایرانی، سردار محمدباقر قالیباف نشسته بود؛ فرمانده پرنفوذ و کهنه‌کار سپاه پاسداران که حالا در این موقعیت بحرانی، هدایت دیپلماسی جنگی تهران را بر عهده داشت. در کنار او چهره‌های استخوان‌خردکردهٔ نظامی و امنیتی دیگری دیده می‌شدند که آرایش همگی‌شان نشان می‌داد تیم مذاکره‌کنندهٔ ایرانی، به هیچ عنوان اهل شوخی، عقب‌نشینی یا مسامحه نیست.

۲۱ ساعت مذاکرهٔ فشرده، نفس‌گیر و بی‌وقفه آغاز شد. رفت و برگشت روی بند بندِ شروط. ونس در بسیاری از لحظات سعی می‌کرد از خود انعطاف نشان دهد تا گره را باز کند، اما ویتکاف و کوشنر مدام در پشت صحنه با نتانیاهو در تل‌آویو در تماس بودند و هر بار که ونس به یک تفاهم نسبی نزدیک می‌شد، آن‌ها با دخالت‌ها و یادداشت‌هایشان، میز را به هم می‌زدند.

در یکی از استراحت‌های کوتاه ده دقیقه‌ای در راهروی بیرونی سالن، یک چهرهٔ قدرتمند و نام‌آشنا به ونس نزدیک شد؛ سردار اسماعیل احمدی‌مقدم، فرمانده اسبق نیروی پلیس ایران. ونس از طریق پرونده‌های سی‌آی‌ای می‌دانست که او یکی از مهره‌های پشت پرده و بسیار متنفذ در ساختار امنیتی سپاه است؛ مردی با جثه‌ای محکم و چشمانی به شدت تیز و نافذ.

احمدی‌مقدم با لهجهٔ سنگین اما کلماتی بسیار شمرده و دقیق به زبان انگلیسی رو به ونس کرد و گفت: «آقای ونس، من مأموریت دارم پیغام مشخصی را به شما بدهم. برای شخص آقای ترامپ. خواهش می‌کنم کلمه به کلمه و دقیقاً به او برسانید.»

ونس ایستاد و با تمام تمرکز گفت: «بفرمایید، می‌شنوم.»

«به رئیس‌جمهورتان بگویید مستقیماً با نتانیاهو صحبت کند و با قاطعیت از او بخواهد که دست از عملیات‌های ترورِ بیولوژیک با استفاده از فناوری ردیابی DNA از راه دور بردارد. در غیر این صورت، این آتش‌بسِ شکننده هم از بین خواهد رفت و صلحی در کار نخواهد بود.»

ونس با ناباوری و چشمان گشادشده نگاهش کرد: «این... این همان فناوری است که...»

احمدی‌مقدم دستش را به نشانهٔ پایان گفتگو بالا برد: «جزئیات بیشتر را من نمی‌دانم و مأمور به گفتنش نیستم. فقط پیغام را به آقای ترامپ برسانید. و لطفاً حواستان باشد؛ این پیغام باید فقط و فقط بین شما و رئیس‌جمهورتان بماند. کس دیگری در هیئت شما نباید از آن باخبر شود.»

جلسه پس از یک ماراتن طولانی بدون نتیجهٔ قطعی به پایان رسید. ونس در کنفرانس مطبوعاتی مشترک، با چهره‌ای تکیده، چشمانی کاسهٔ خون و صدایی خسته پشت تریبون رفت و گفت: «مذاکرات رو به پیشرفت بوده است، اما هنوز توافق نهایی و مکتوبی در کار نیست. ایالات متحده مجدداً تأیید می‌کند که ایران باید بداند هرگز حق دستیابی به سلاح هسته‌ای را نخواهد داشت.»

داخل هواپیمای اختصاصی در مسیر برگشت به واشنگتن، ونس روی صندلی‌اش تکیه داد و ذهنش مدام حول پیغام احمدی‌مقدم می چرخید: «ردیابی DNA از راه دور... این همان فناوری سرّی بود که نتانیاهو ادعا می‌کرد وجود دارد. حالا ایرانی‌ها رسماً می‌گویند اگر اسرائیل دست از این عملیات‌ها برندارد، آتش‌بس را تمدید نمی‌کنند. این یعنی چی؟ یعنی خود ایرانی‌ها از این فناوری وحشت دارند؟ یا این یک بازی اطلاعاتی برای تحت فشار گذاشتن ترامپ است؟»

اما یک چیز دیگر هم بود که مثل خوره روحش را می‌تراشید. او باید به محض رسیدن با تولسی صحبت می‌کرد. نه فقط دربارهٔ پیغام احمدی‌مقدم... بلکه دربارهٔ خودشان. او دیگر نمی‌توانست این برزخ و سردرگمی عاطفی را تحمل کند.


۴

بامداد روز بعد، ونس به واشنگتن بازگشت. اولین کاری که کرد، تلاش برای دیدار خصوصی با گابارد بود. بعد از چندین تماس بی‌پاسخ و پیغام‌های متعدد، بالاخره در یکی از راهروهای خلوت و فرعی بال غربی کاخ سفید به هم رسیدند.

لحن و نگاه گابارد به سردی یخ بود. چشمانش خسته، بی‌حال و تهی از آن شور همیشگی به نظر می‌رسید. با لحنی کاملاً رسمی گفت: «آقای معاون رئیس‌جمهور. مذاکرات اسلام‌آباد چطور بود؟»

ونس نفس عمیقی کشید. حس می‌کرد پنجرهٔ فرصت‌هایش دارد برای همیشه بسته می‌شود. می‌دانست اگر همین حالا این حرف را نزند، تا آخر عمر پشیمان خواهد شد. قدمی جلوتر گذاشت و گفت: «تولسی... من فقط یک سؤال از تو دارم. خواهش می‌کنم برای یک‌بار هم که شده، کاملاً صادقانه به من بگو. نظرت دربارهٔ رابطهٔ ما چیست؟»

گابارد حتی پلک هم نزد. لحنش تند، قاطع و بی‌انعطاف بود: «رابطهٔ ما فقط و فقط کاری، حرفه‌ای و در چارچوب امنیت ملی است.»

ونس کنترلش را از دست داد و دل به دریا زد: «ولی تو خودت مدتی پیش به من گفتی که کار و زندگی دو روی یک سکه هستند!»

گابارد برای لحظه‌ای مکث کرد. نگاهی عمیق، معنادار و پر از سرزنش به چشمان ونس انداخت. سپس با صدایی آرام، اما با لحنی چنان سنگین که ونس ضربهٔ آن را در عمق استخوان‌هایش حس کرد، گفت: «بله... کاملاً درست گفتی. به نظر من کار و زندگی دو روی یک سکه هستند.»

برای یک ثانیه، شعله‌ای از گرمای کاذب ته دل ونس روشن شد. برداشتش در آن لحظه ناچیز این بود که بالاخره تولسی غرورش را کنار گذاشته و قبول کرده که رابطه‌ای عمیق میانشان وجود دارد. تا همین حد هم برای ونس که در اوج بی‌قراری، تنهایی و فرسودگی سیاسی و عاطفی بود، جای دلگرمی و دلخوشیِ بزرگی داشت.

اما گابارد بلافاصله و بدون شفقت ادامه داد:

«می‌دانی وقتی به تو به عنوان معاون رئیس‌جمهور ایالات متحدهٔ آمریکا نگاه می‌کنم چه چیزی می‌بینم، جی‌دی؟ من فقط یک آدمِ ضعیف و بازنده می‌بینم... یک بازندهٔ بزرگ که اختیاری از خودش ندارد! و من هیچ تمایل، وقت یا احترامی برای ادامهٔ رابطه با یک بازنده ندارم.»

گابارد حرفش را زد، برگشت و با قدم‌هایی بلند راهرو را ترک کرد.

ونس در جای خود میخکوب شد. او ماند و سکوت سنگین و خفه‌کنندهٔ راهروی کاخ سفید. تمام آن گرمای اندک، یک‌باره تبدیل به سرمای استخوان‌سوزِ یک یخ‌بندان مطلق شد. در آن لحظهٔ فروپاشی، ذهن ونس آن‌قدر کرخت و منجمد شده بود که دیگر حتی به پیغام حیاتیِ سردار ایرانی که قصد داشت با تولسی در میان بگذارد، فکر هم نمی‌کرد. او هم سیاست را باخته بود، هم خودش را.



 

فصل ۱۹: محاصرهٔ محاصره

۱

جی‌دی ونس پس از بازگشت از ماراتن فرسایندهٔ اسلام‌آباد، اولین فرصت خصوصی را غنیمت شمرد و پیغام حیاتی و فوق‌محرمانهٔ سردار احمدی‌مقدم را بی‌کم‌وکاست به دونالد ترامپ منتقل کرد. او انتظار داشت رئیس‌جمهور با شنیدن این حقیقت که ایرانی‌ها به طور مستقیم و به عنوان شرط اصلی آتش‌بس، خواستار توقف فوری فناوری ترور بیولوژیک و ردیابی DNA شده‌اند، دچار تردید، نگرانی یا دست‌کم تامل شود.

اما واکنش ترامپ کاملاً برعکس بود.

چشمان رئیس‌جمهور ناگهان برق زد. با ذوق و هیجانی که ونس از روز آغاز جنگ نظیرش را در او ندیده بود، از جا بلند شد و گفت: «این عالیه، جی‌دی! این فوق‌العاده‌ست! معلوم می‌شه بی‌بی تمام این مدت درست می‌گفته... ما راه رو اشتباه نیومدیم. این پیغام نشون میده ایرانی‌ها واقعاً می‌خوان با ما معامله کنن. فقط باید بهشون فرصت بدیم تا ساختار قدرت جدیدشون رو در داخل تثبیت کنن. بعد از اون، خواهی دید که اون‌ها به بهترین دوستان ما در خاورمیانه تبدیل می‌شن! بهت قول می‌دم ونس، حتی ایران به پیمان ابراهیم خواهد پیوست و اسرائیل رو به رسمیت خواهد شناخت. فقط صبر کن و تماشا کن...»

ونس که از این تحلیلِ به شدت خوش‌بینانه و هذیان‌گونه شگفت‌زده و متحیر شده بود، حدس زد احتمالاً در خطوط پشت پرده، صحبت‌های محرمانهٔ دیگری میان ترامپ و نتانیاهو رد و بدل شده و ترامپ از قبل انتظار دریافت چنین نشانه‌ای را از تهران داشته است. او با احتیاط و تردید پرسید: «یعنی الان اقدام بعدی ما چه باید باشد، قربان؟»

ترامپ با همان چشمان درخشان و لحنی مرموز جواب داد: «من دقیقاً می‌دونم گام بعدی چیه... ما باید فوراً تنگهٔ هرمز را محاصرهٔ دریایی بکنیم!»

ونس با ناباوری سرفه‌ای کرد و گفت: «ولی آقای رئیس‌جمهور، ایرانی‌ها خودشان با مین‌ریزی و آتش موشکی تنگهٔ هرمز را مسدود کرده‌اند و شریان نفت قطع شده است. مشکل اصلی و کنونی ما این است که چطور آن را دوباره باز کنیم! محاصرهٔ یک مسیرِ از قبل مسدود شده چطور می‌تواند مشکل ما را حل کند؟ قربان، این دقیقاً مثل این است که یک گرهٔ اضافه روی یک گرهٔ کورِ دیگر ببندیم!»

ترامپ با خونسردی و اطمینانی مفرط که ونس را بیش از پیش نگران می‌کرد، خندهٔ کوتاهی کرد و پاسخ داد: «اصلاً نگران نباش، جی‌دی. این وضعیت موقتیه و ایرانی‌ها به زودی تحت فشارِ این ایده تنگه رو باز خواهند کرد. ما فقط باید این محاصرهٔ دریاییِ نمادین و محکم را ایجاد کنیم تا یک اهرم فشارِ برنده و سنگین در دستمان داشته باشیم.»

ونس دست‌بردار نبود و ترامپ را به چالش کشید: «قربان، به عنوان یک سناریوی واقع‌بینانه، ادامهٔ این وضعیت عملاً باعث قفل شدن اقتصاد کشورهای عربی جنوب خلیج فارس می‌شود و آن‌ها را هرچه بیشتر در مقابل تهدیدات ایران آسیب‌پذیر و بی‌دفاع می‌کند. در واقع، ما با این "محاصرهٔ محاصره"، ناخواسته به ایران کمک می‌کنیم تا کشورهای عرب منطقه را به دلیل نیازهای امنیتی‌شان در دستان خودش رام و اهلی کند. این استراتژی کاملاً به ضرر منافع بلندمدت ایالات متحده خواهد بود.»

ترامپ با کلافگی و بی‌حوصلگی دستش را تکان داد و حرف او را برید: «نه، این بهترین و قاطع‌ترین راهه. به من و غریزه‌ام اعتماد کن، جی‌دی. ایرانی‌ها خیلی زودتر از چیزی که فکرش را بکنی، لحنشان تغییر خواهد کرد. خواهی دید که یک بار دیگه وقتی همه خیال می کردند که ما باختیم، باز هم معلوم میشه که ما بردیم».


۲

فردا صبح زود، جلسهٔ اضطراری کابینه در اتاق وضعیت تشکیل شد. ترامپ بدون هیچ مقدمه‌چینی یا نظرخواهی از فرماندهان ارشد پنتاگون، تصمیم خود را اعلام کرد: «از همین امروز، نیروی دریایی ایالات متحده محاصرهٔ کامل و عملیاتیِ تنگهٔ هرمز را آغاز می‌کند. هیچ کشتی تجاری یا نفت‌کشی بدون بازرسی دقیق و تأیید نهایی نیروهای ما اجازهٔ عبور از این آب‌راه را نخواهد داشت. این محاصره تا زمانی که ایران یک آتش‌بس کامل، همه‌جانبه و بدون قید و شرط را امضا نکند، با قدرت ادامه خواهد یافت.»

اسکات بسنت با چهره‌ای نگران و لحنی احتیاط‌آمیز گفت: «قربان، این تصمیم سنگین می‌تواند قیمت نفت را در بازارهای جهانی تا دو برابر رقم فعلی افزایش دهد. متحدان ما در اروپا و آسیا همین حالا هم در بحران هستند...»

ترامپ با تحکم حرف وزیر خزانه داری‌اش را قطع کرد: «متحدان ما در ناتو و آسیا باید یک‌بار برای همیشه بفهمن که چه کسی داره امنیت و بقای اون‌ها رو تأیید و تأمین می‌کنه! اگر الان گله و شکایتی دارند، بهتره غر زدن رو تمام کنند و خودشون به خلیج فارس ناو جنگی بفرستند!»

تولسی گابارد که تا آن لحظه با چشمانی سرد سکوت کرده بود، ناگهان قلمش را روی میز گذاشت، از جا بلند شد و با صدایی رسا و بدون تزلزل گفت: «آقای رئیس‌جمهور، بر اساس تمام ارزیابی‌های جامع و میدانیِ جامعهٔ اطلاعاتی ما، این محاصرهٔ دریایی هیچ‌گونه تأثیر معنادار یا بازدارنده‌ای بر رفتار استراتژیک ایران نخواهد گذاشت. ایران مدت‌هاست که از مسیرهای امنِ زمینی و هوایی و همچنین از طریق مرزهای مشترک با روسیه و چین به تأمین نیازهای حیاتی خود ادامه می‌دهد. اما در مقابل، متحدان کلیدی ما در قطر، امارات، بحرین، کویت و عربستان که تمام اقتصاد و بقایشان به فروش نفت و ترانزیت دریایی وابسته است، زیر این فشار شدید کمر خم خواهند کرد. این محاصره عملاً دست دیپلماسی ما را در منطقه خالی می‌کند و ایران را در موقعیت ژئوپولیتیکِ بهتری قرار می‌دهد.»

ترامپ با عصبانیتی عریان و چشمانی به خون نشسته به گابارد خیره شد. لحن او این‌بار تند، گزنده و همراه با تحقیر بود: «تولسی! تو از اولین روزِ شروع این جنگ فقط مخالفت کردی. هیچ پیشنهاد عملی یا نقشهٔ جنگیِ درستی هم روی این میز نگذاشتی. کار تو فقط و فقط پخش کردن بدبینی و ناامیدی در این کابینه‌ست! حالا که من یک راه حل قاطع و هوشمندانه پیدا کرده‌ام، تو دوباره داری سنگ‌اندازی می‌کنی. کاش برای یک‌بار هم که شده، مثل یک عضو وفادار از تصمیمات رئیس‌جمهورت حمایت می‌کردی... بعضی وقت‌ها جدی جدی فکر می‌کنم تو هنوز دلت با دموکرات‌هاست و فقط به عنوان یک نیروی نفوذی و اسب تروآ وارد حزب جمهوری‌خواه شدی!»

با دهن‌کجی و اتهام سنگین ترامپ، ناگهان سکوت مرگبار و خفه‌کننده‌ای در اتاق وضعیت پیچید. گابارد رنگ از رخسارش پرید و چشمانش برای ثانیه‌ای لرزید، اما به کنایهٔ تحقیرآمیز ترامپ پاسخی نداد. او با صلابت پوشهٔ چرمی‌اش را از روی میز برداشت و بدون صادر شدن اجازهٔ مرخصی از سوی رئیس‌جمهور، با قدم‌هایی محکم اتاق را ترک کرد.


۳

ونس به محض پایان یافتن جلسه، با قدم‌هایی سریع و سراسیمه به دنبال گابارد رفت. در راهروی منتهی به بخش اطلاعات ملی، او را دید که پشت میز کارش نشسته و خطوط چهره‌اش در هم تنیده است. ونس بدون کوبیدن در وارد شد و آن را پشت سرش بست.

«تولسی...»

گابارد بدون اینکه حتی سرش را بلند کند یا نگاهی به او بیندازد، با لحنی رسمی و بی‌روح گفت: «آقای معاون رئیس‌جمهور. اگر حرف کاری یا دستور جدیدی از طرف پرزیدنت دارید، بفرمایید. اگر نه، من باید یک گزارش فوری و اضطراری برای مدیران آژانس بنویسم.»

ونس چند قدم دیگر نزدیک‌تر رفت و با صدایی لرزان گفت: «می‌دانی که من هم در جلسهٔ خصوصی با محاصره مخالف بودم. تولسی، من تمام تلاشم را کردم و سعی کردم به ترامپ بفهمانم که این کار یک اشتباه است...»

گابارد ناگهان دست از نوشتن کشید و سرش را بلند کرد. چشمان نافذش از خشم، تنهایی و ناامیدی عمیقی می‌سوخت. با پوزخندی تلخ گفت: «سعی کردی؟ خیلی هم عالی! و نتیجه‌اش چه شد؟ تو همیشه فقط "سعی" می‌کنی، جی‌دی! از همان روز اول کارمان همین بوده است. تو در جلسات ژست آدم‌های باهوش را می‌گیری، پیشنهاد می‌دهی، قشنگ حرف می‌زنی، اما در بزنگاه‌ها هیچ‌وقت پای حرف و عقیده‌ات نمی‌ایستی! هیچ‌وقت! ترامپ به تو می‌گوید "پرش کن"، تو می‌پری. می‌گوید "خودت را از پنجره بینداز پایین"، تو می‌اندازی. من دیگه از دیدن این بی‌ارادگی و ضعف خسته شدم، جی‌دی... واقعاً خسته شدم.»

ونس که از کلمات برّندهٔ تولسی قلبش به درد آمده بود، دستش را به سمت او دراز کرد: «تولسی، لطفاً این‌طور قضاوت نکن... من فقط می‌خواهم به تو و این وضعیت کمک کنم.»

گابارد با خونسردی دستش را پس کشید و نگاهش را دزدید: «کمک؟ تو حتی نمی‌توانی به خودت و غرورِ خودت کمک کنی، چه برسد به من یا آیندهٔ این کشورِ به گل نشسته! حالا هم اگر اجازه بدهید، کار دارم.»

ونس برای چند لحظه به چهرهٔ سنگی و مصمم او خیره ماند. صورتش از شدت شرم و عجز داغ شده بود. تمام توانش را در گلو جمع کرد تا واژه‌ای، دفاعی یا کلامی بگوید، اما کلمات مثل تکه‌های شیشه در گلویش گیر کردند. چرخید، در را باز کرد و با قلبی شکسته بیرون رفت. در راهرو، پس از آنکه چند متری از دفتر او دور شد، ایستاد. به دیوار سرد تکیه داد، چشمانش را بست و اجازه داد صدای اکو شدهٔ تولسی در اعماق مغزش طنین‌انداز شود: «من از این ضعف خسته شدم...»


۴

شب همان روز، ونس تنها در دفتر کار تاریکش نشسته بود و در نور ضعیف آباژور به اسناد و نقشه‌های محاصرهٔ دریایی خلیج فارس نگاه می‌کرد. ارزیابی‌های دقیق سایبر و میدانی سی‌آی‌ای به وضوح نشان می‌داد که ایران از ماه‌ها قبل خود را برای چنین سناریویی آماده کرده و انبارهای استراتژیک کالا و سوختش کاملاً پر است. از طرف دیگر، گزارش‌ها حکایت از آن داشت که کشورهای عربی خلیج فارس در ترس و لرز عظیمی فرو رفته‌اند؛ اما نه از تهدیدات ایران، بلکه از ایالات متحده‌ای که به جای حمایت و دیپلماسی، آن‌ها را مستقیم در خط مقدم آتش و انهدام اقتصادی قرار داده بود.

تلفن امنیتی روی میز زنگ خورد. به امید آنکه تولسی باشد دکمه را فشرد، اما صدای یکی از دستیاران ارشد کاخ سفید آمد: «آقای معاون، رئیس‌جمهور فردا صبح خیلی زود یک جلسهٔ فوق‌العاده در بال غربی دارند. تاکید کرده‌اند حتماً شما حضور داشته باشید. موضوع جلسه: بررسی آخرین جزئیات لجستیکیِ اجرای محاصرهٔ هرمز.»

ونس با صدایی بی‌رمق گفت: «متوجه شدم. آنجا خواهم بود.» و گوشی را گذاشت.

ساعت از نیمه‌شب گذشته بود. ونس از جا بلند شد و به پنجرهٔ بزرگ دفترش نگاه کرد. واشنگتن در تاریکی و سکوتی وهم‌آلود فرو رفته بود. در ذهن فرسوده‌اش به پیغام مرموز سردار احمدی‌مقدم فکر کرد. به اعتماد عجیب، کورکورانه و سمیِ ترامپ به نتانیاهو. به چشمان خسته، مقتدر و در عین حال غمگین گابارد. به حرف‌های تندی که تولسی به او زد و حقیقت‌های تلخی که در سینه نگه داشت.

ونس سرش را به شیشهٔ سرد پنجره تکیه داد و زیر لب زمزمه کرد: «ما در حال محاصرهٔ یک محاصره‌ایم... انگار یک نفر دارد در تاریکی با ما بازی می‌کند و ما فقط مهره‌های ناچیز روی این تختهٔ شطرنج هستیم. اما ترس بزرگم این است که دیگر نمی‌دانم چه کسی مهره است و چه کسی شطرنج‌باز.»

تلفن همراهش را برداشت، وارد صفحهٔ چت خصوصی‌اش با گابارد شد و به نام او خیره ماند. دستش می‌لرزید؛ می‌خواست پیامی بفرستد، اما نمی‌دانست چه بنویسد. نوشتنِ کلمهٔ «متأسفم» برای این همه وا دادن خیلی کم و ناچیز بود و عبارتِ «کمکم کن» برای غرورِ شکسته‌اش خیلی زیاد.

در نهایت، هیچ چیز ننوشت.

تلفن را روی میز رها کرد، چراغ آباژور را خاموش کرد و در تاریکی مطلق اتاق، به روزهایی فکر کرد که دونالد ترامپ برایش یک قهرمان بزرگ و نجات‌دهنده بود؛ آن روزها اکنون در ذهنش چقدر دور، غریبه و دست‌نیافتنی بودند... انگار آن خاطرات متعلق به زندگی و هویت آدم دیگری بودند.



 

فصل ۲۰: موعظهٔ وزیر جنگ

۱

بحران ژئوپولیتیک با اجرای طرح «محاصرهٔ محاصره» وارد فاز جدیدی شده بود. ناوهای جنگی ارتش آمریکا در دهانهٔ پهناور اقیانوس هند مستقر شده بودند و با آرایشی تهاجمی تلاش می‌کردند هر کشتی تجاری را که قصد ورود به خلیج فارس داشت، بازرسی و متوقف کنند. اما در مقابل، شناورها و کشتی‌های ایرانی، بی‌اعتنا به این خط‌کشی‌های بین‌المللی، از پهنهٔ وسیع و بومیِ اقیانوس هند به بیرون می‌لغزیدند و به رفت‌وآمد خود ادامه می‌دادند.

هر از گاهی، نیروی دریایی آمریکا برای حفظ آبرو و اثبات اقتدار رو به افول خود، حملات موشکی محدودی را علیه کشتی‌های ایرانی انجام می‌داد؛ اما پاسداران ایرانی بلافاصله با فرمول جنگ نامتقارن، پاسخ‌های چنان کوبنده، متقارن و دردناکی به منافع استراتژیک واشنگتن در منطقه می‌دادند که دونالد ترامپ برای جلوگیری از یک رسوایی بزرگ‌تر، سریعاً فرمان عقب‌نشینی صادر می‌کرد.

ترامپ در یک جلسهٔ کاملاً خصوصی و پشت درهای بسته، دستور قاطعی به پیت هگزت، وزیر جنگ خود داده بود: «تمام آمار تلفات انسانی و خسارت‌های لجستیک نیروهای خودی در خلیج فارس را بکلی سرّی و طبقه‌بندی‌ شده نگه دار! در تمام بیانیه‌های رسمی پنتاگون و مصاحبه با رسانه‌ها باید اعلام کنی که تمامی موشک‌ها و پهپادهای ایرانی پیش از برخورد به اهدافشان، توسط پدافند ما رهگیری و منهدم شده‌اند. مردم آمریکا و مطبوعات دموکرات به هیچ وجه نباید بفهمند ما در میدان چقدر ضربه خورده‌ایم.»

هگزت با حالتی نظامی، شق‌ورق ایستاده و با قاطعیت پاسخ داده بود: «اطاعت، قربان. فرامین شما مو به مو اجرا خواهد شد.»


۲

چند روز بعد، پیت هگزت در دفتر بیضی کاخ سفید در حال ارائهٔ گزارش هفتگی خود به رئیس‌جمهور بود. جی‌دی ونس نیز روی مبل چرمی کنار پنجره نشسته بود و با چشمانی بی‌روح آن‌ها را تماشا می‌کرد.

هگزت با لبخندی حاکی از رضایت گفت: «قربان، حسب‌الامر و دستور مستقیم شما، پروژهٔ پاکسازی ارتش و اخراج فوری ژنرال‌هایی که به سیاست‌های جنگی یا داخلی‌تان کوچک‌ترین اعتراض، شبهه یا حتی انتقادی داشتند، با قدرت و بی‌رحمی تمام انجام شد. ژنرال مک‌کانل، ژنرال فورد و ژنرال هریس همین دیروز بازنشستهٔ اجباری شدند و از ستاد مشترک بیرونشان کردیم. بقیهٔ کادر ارتش هم به خوبی درس عبرت گرفتند و فهمیدند با چه کسی طرف هستند.»

ترامپ با خوشحالی بشکنی زد و گفت: «عالیه پیت! کار کثیف ولی لازمی بود. ببین، اولویت اول ما دیگر خاک ایران نیست. ما باید از این درگیری نظامی فرساینده به عنوان یک ابزار و بهانهٔ طلایی استفاده کنیم؛ ابزاری برای پاکسازی، مهار و اهلی کردن ارتش آمریکا. به زودی فصل انتخابات فرا می‌رسه و ما باید با تمام توان و ابزارهای موجود، جلوی بازگشتِ دوبارهٔ دموکرات‌های دیوانه را بگیریم.»

او به پشتی صندلی بزرگش تکیه داد و با لحنی رازآلود، بم و توطئه‌آمیز ادامه داد: «همه می‌دانند که در انتخابات ۲۰۲۰ من برندهٔ واقعی بودم، ولی دموکرات‌ها و مهره‌های دولت پنهان آن انتخابات را جلو چشم همه از من دزدیدند! این‌بار اما نوبت ماست؛ به هیچ قیمتی—تأکید می‌کنم به هیچ قیمتی—اجازه نخواهم داد چنین چیزی تکرار شود. حتی اگر در شب انتخابات لازم باشد در سراسر کشور حکومت نظامی اعلام کنم، این کار را خواهم کرد! ارتش باید تا آن روز کاملاً مطیع، دست‌آموز و فرمانبردار شخص من باشد.»

هگزت با اطاعت سرش را تکان داد: «کاملاً درست می‌گویید قربان. ارتش تحت هیچ شرایطی اجازهٔ ورود به مسائل سیاسی و کلان کشور را ندارد و باید مطیع و تحت امر محضِ رئیس‌جمهور به عنوان فرمانده کل قوا باشد.»

ونس که تا آن لحظه مانند یک مجسمه سکوت کرده بود، کلمه‌ای به زبان نیاورد. او فقط به طرح‌های اسلیمی قالیچهٔ زیر پای ترامپ نگاه می‌کرد. ذهن فرسوده‌اش داشت واژهٔ «پاکسازی ارتش» را کالبدشکافی می‌کرد؛ یعنی همان استراتژی مخوفی که سال‌ها پیش هوگو چاوز در ونزوئلا پیاده کرده بود، حالا ترامپ و هگزت داشتند قدم به قدم در مهد دموکراسی جهان، یعنی ایالات متحده، اجرایی می‌کردند.


۳

ساعت دقیقاً ۲ بعدازظهر بود. سالن کنفرانس اصلی پنتاگون. پیت هگزت با قیافه‌ای مصمم پشت تریبون سخنرانی ایستاده بود. جمع کثیری از خبرنگاران رسانه‌های بین‌المللی، افسران ارشد نظامی و دیپلمات‌های خارجی در سالن حضور داشتند. ونس این کنفرانس زنده را از طریق پخش مستقیم شبکهٔ فاکس‌نیوز و از پشت میز کارش در بال غربی تماشا می‌کرد.

هگزت با صدایی رسا، تئاتری و پرطنین که از میکروفون‌های سالن پخش می‌شد، شروع کرد: «خانم‌ها و آقایان، امروز با افتخار اینجا ایستاده‌ام تا گزارش پیشرفت‌های خیره‌کننده و پیروزی‌های استراتژیک قوای مسلح ایالات متحده را در نبرد با رژیم ایران به سمع و نظر شما برسانم.»

بلافاصله تصاویری باکیفیت از حملات هوایی شبانه، انفجار مهیب تأسیسات و نقشه‌های گرافیکیِ تاکتیکی روی صفحهٔ بزرگ LED پشت سرش نقش بست. هگزت با تحکم ادامه داد: «ما نیروی هوایی ایران را بکلی نابود کرده‌ایم. نیروی دریایی آنان اکنون در قعر آب‌های خلیج فارس دفن شده است. توان موشکی و پهپادی سپاه هم بر اساس ارزیابی‌های ما تقریباً از بین رفته است. این یک پیروزی مطلق و قاطع برای ارتش ایالات متحده است.»

در این لحظه، ناگهان لحن وزیر جنگ تغییر کرد؛ از گزارش فنی به فاز حملهٔ عقیدتی: «اما متأسفانه، برخی از رسانه‌ها و مطبوعاتِ داخلی که با دولت قانونی ما دشمنی دارند، مدام در حال انتشار اخبار جعلی و فیک‌نیوزها هستند تا روحیهٔ حماسیِ مردم آمریکا را تضعیف کنند. این رسانه‌های خائن، دشمنان واقعی خاک آمریکا هستند؛ آن‌ها را باید شناخت، رسوا و محکوم کرد!»

سالن در سکوتی سنگین و خفه‌کننده فرو رفت. خبرنگاران با ولع یادداشت می‌کردند. ونس به صفحهٔ تبلتش خیره بود، اما کلمات را نمی‌دید؛ ذهن او هنوز درگیر اعترافِ صبحِ ترامپ بود: «اولویت ما دیگر ایران نیست، باید ارتش را پاکسازی کنیم...»

هگزت روی تریبون لبخند مطمئنی زد و با لحنی آرام‌تر و موعظه‌گونه ادامه داد: «و حالا، پیش از پایان این نشست، اجازه دهید یکی از آیات و موعظه‌های گهربار کتاب مقدس را برایتان بخوانم. این کلمات آسمانی در این روزهای سخت جنگ، مایهٔ امید، آرامش و دلگرمی همهٔ ماست.»

او کاغذی تا شده را از جیب کتش درآورد، و با لحنی کشیش‌وار، سرشار از احساس و با چشمانی نیمه‌بسته شروع به خواندن کرد:

«راه صالحان از هر سو توسط شرارت خودخواهان و ظلم حاکمان احمق محاصره شده است. خوشا به حال آن چوپانانی که به خاطر خیرخواهی، برادران خود را از سایهٔ درهٔ مرگ عبور دهند و دستشان را بگیرند...»

سالن در سکوت مطلق بود. هگزت با غرق شدن در نقش خود، بی‌آنکه چشمانش را باز کند یا به کاغذ نگاه کند، از حفظ ادامه داد:

«...زیرا من چوپانِ بهترین دوستم، تنها مرهم بر زخم‌های بی‌پایانم، و همراه همیشگی‌ام در سفر به سوی عدالت خواهم بود. و در آن روز، یقین بدانید که انتقام ما بر سر شما، خشمگینانه، خشن و با غضبِ سوزان خواهد بود!»

ناگهان صدای پچ‌پچ و زمزمه‌ای عجیب در کل سالن پیچید. یکی از خبرنگاران خط مقدم پنتاگون، با تعجبی آميخته به شوک به همکارش نگاه کرد. خبرنگار دیگری سریع گوشی خود را بیرون آورد و عبارات را جستجو کرد. هگزت، بی‌خبر از همه‌جا و مغرور از لحن حماسی‌اش، مقتدرانه ایستاده بود.

در همین ثانیه، یک مشاور جوان و رنگ‌پریده از پشت صحنه به سرعت به سمت تریبون دوید و با دستپاچگی و نگرانیِ شدید چیزی را در گوش وزیر جنگ زمزمه کرد.

وزیر جنگ ناگهان خشکش زد. جمله‌اش نصفه ماند. دست هایش به لرزش افتاد. ابتدا به کاغذ چروکیدهٔ دستش نگاه کرد و بعد سرش را بلند کرد و به جمعیت خبرنگاران چشم دوخت. در یک آن، تمام خون از صورت پیت هگزت رفت و چهره‌اش مثل گچ سفید شد.

نظم سالن پنتاگون کاملاً به هم ریخت. صدای خنده‌های خفه، زمزمه‌های بلند و کلیک‌های پیاپی و دیوانه‌وارِ دوربین‌های عکاسی فضا را پر کرد.

ونس پشت میز کارش، تازه متوجه شد چه فاجعه‌ای رخ داده است. یک نفر—یا شبکه‌ای از نیروهای نفوذی—در اعماق پنتاگون، عمداً متن سخنرانی مذهبیِ وزیر جنگ را عوض کرده بودند. آنچه هگزت با آن لحنِ ملکوتی و مذهبی خوانده بود، نه آیه‌ای از کتاب مقدس، بلکه مونولوگ سینمایی و مشهور «ژولز وینفیلد» (با بازی ساموئل ال. جکسون) در فیلم فرقه-محورِ پالپ فیکشن اثر کوئنتین تارانتینو بود!


۴

ظرف کمتر از چند ساعت، ویدیوی موعظهٔ هولناک و مضحک پیت هگزت مثل یک بمب خبری در تمام شبکه‌های اجتماعی، تیک‌تاک و خبرگزاری‌های بزرگ جهان دست به دست شد و میلیاردها بازدید خورد. تیتر اول رسانه‌ها ویران‌کننده بود: از «رسوایی بزرگ و بی‌سابقه در پنتاگون» تا «وزیر جنگ ترامپ، انجیل را با شاهکار تارانتینو اشتباه گرفت!»

ونس آن شب در تنهاییِ دفترش نشسته بود و مانیتور را نگاه می‌کرد. دستانش به وضوح می‌لرزید؛ اما نه از روی خنده، بلکه از ترسی عمیق و فلج‌کننده. او تازه در این نقطه فهمیده بود که بر خلاف تصورات ساده‌لوحانهٔ ترامپ و هگزت، «دولت پنهان» (Deep State) و بدنهٔ حرفه‌ایِ بوروکراسی واشنگتن، نه تنها با آن‌ها همراه نیستند، بلکه فعالانه، هوشمندانه و با چاقویی تیز در تاریکی مشغول دسیسه و نابودیِ کل حاکمیتِ آن‌ها هستند.

با اضطرابی شدید تلفن را برداشت و شمارهٔ گابارد را گرفت. بعد از چندین زنگ طولانی، سرانجام صدای سرد و بی‌روح تولسی در گوشی پیچید: «بله؟»

ونس با صدایی لرزان و تندتند گفت: «تولسی... ماجرای سخنرانی هگزت در پنتاگون را دیدی؟ این یک کارشکنیِ ساده نبود، این یک توطئهٔ مهندسی‌شده بود! کسانی از درون پنتاگون متن سخنرانی وزیر را عوض کرده اند. دولت پنهان دندان نشان داده و فعالانه کارشکنی می‌کند. تولسی، این وضعیت شبیه به یک کودتای نرم و ساختاری است! این برای امنیت ایالات متحده بسیار خطرناک است.»

صدای گابارد در کمال تعجب، بیش از حد آرام، منطقی و برّنده بود: «جی‌دی... تو واقعاً این‌قدر کور هستی یا خودت را به خواب زده‌ای که متوجه نیستی چه خبر است؟ این کارِ پنتاگون کارشکنی نیست؛ این واکنش طبیعی، دفاعی و بیولوژیکِ یک سیستم زنده در برابر زوال عقل و فاشیسم است! ترامپ و هگزت دارند ارتش حرفه‌ای کشور را از مغزهای متفکر پاکسازی می‌کنند تا انتخابات بعدی را عملاً بدزدند و دیکتاتوری راه بیندازند. آن‌ها می‌خواهند آمریکا را به یک جمهوری موزی تبدیل کنند! و حالا که پنتاگون و بدنهٔ افسران وطن‌پرست دارند در برابر این جنون مقاومت می‌کنند، تو اسمش را می‌گذاری "کودتا"؟»

ونس در برابر سنگینی کلمات تولسی سکوت کرد و زبانش بند آمد.

گابارد بدون ذره‌ای ترحم ادامه داد: «بله جی‌دی، اصلاً بیا دربارهٔ معنای کودتا حرف بزنیم! وقتی دونالد ترامپ رسماً در اتاق بیضی می‌گوید "اگر در انتخابات بعدی رأی نیاورم حکومت نظامی اعلام می‌کنم"، اسم این کار چیست؟ وقتی ارتش را از افسران منتقد تهی می‌کند تا یک گارد شخصی و فرمانبردارِ مطلق بسازد، اسمش چیست؟ جی‌دی... تو در طرفِ تاریک و اشتباه تاریخ ایستاده‌ای؛ و بدبختی و فاجعهٔ اصلی اینجاست که خودت حتی این را هم نمی‌دانی.»

بوق ممتد. خط قطع شد.

ونس به صفحهٔ سیاه تلفن خیره ماند. ساعت از نیمه‌شب گذشته بود و واشنگتن در سکوتی مرگبار، مرموز و سنگین فرو رفته بود. کسی در آن شهرِ پر از دروغ نبود تا به او بگوید حقیقت محض چیست. کسی نبود به او یادآوری کند که در این شطرنج خونین، او راستی‌راستی در کدام جبهه ایستاده است. فقط و فقط صدای پژواک‌گونه و بی‌رحم تولسی گابارد در دهلیزهای مغزش تکرار می‌شد: «تو در طرف اشتباه تاریخ ایستاده‌ای...»



 

فصل ۲۱: میراث خون

۱

پیش از حصول آتش‌بس، مجلس خبرگان در ایران به اتفاق آراء، آیت‌الله سید مجتبی حسینی خامنه‌ای را—که فرزند رهبر پیشین بود—به عنوان رهبر سوم جمهوری اسلامی انتخاب کرده بود. اما هیچ‌کس این رهبر جدید را قبل یا بعد از آن انتصابِ سرّی ندیده بود؛ او در هیچ مجمع عمومی ظاهر نشده بود و هیچ تصویر یا ویدیویی از او منتشر نمی‌شد، تا جایی که دونالد ترامپ حتی مطمئن نبود او اصلاً واقعی، زنده یا در قید حیات باشد.

ولی پس از مدتی، ناگهان یک خبر مثل بمب اتم در افکار عمومی خاورمیانه منفجر شد. این‌بار انفجار نه از جنس باروت و موشک، بلکه از جنسِ یک «انفجار روایتی» بود. رسانه‌های اطلاعاتی اسرائیل، به شکل هماهنگ گام اولِ گزارشی فوق‌محرمانه را به بیرون درز دادند که در کمتر از چند ساعت، تمام معادلات و پیش‌فرض‌های ذهنی را در واشنگتن به هم ریخت.

بر اساس این گزارش جنجالی که ادعا می‌شد برگرفته از یافته‌های نهایی پروژهٔ مشترک و بیولوژیکِ «ردیابی DNA از راه دور» میان موساد و آژانس امنیت ملی آمریکا (NSA) است، رهبر جدید ایران—سید مجتبی حسینی خامنه‌ای—از پیوند نادر و شگفت‌انگیزِ چهار خط ژنتیکی و تاریخیِ متمایز متولد شده است: نسب اول او با اصالتی تاریخی به شاه اسماعیل صفوی، بنیان‌گذار مقتدر دولت شیعی صفویه می‌رسید؛ خط دوم، شجرهٔ مذهبی او را تا امام حسین (ع)، سومین امام شیعیان و نماد شهادت‌طلبی امتداد می‌داد؛ خط سوم ژنتیکی او در کمال شگفتی به چنگیز خان مغول، مظهر فتوحات بی‌رحمانهٔ عشایری متصل می‌شد؛ و خط چهارم، خونِ خسروپرویز، شاهنشاه باشکوه سلسلهٔ باستانی ساسانی را در رگ‌های او اثبات می‌کرد.

جی‌دی ونس وقتی خطوط این گزارش را در تبلت امنیتی‌اش خواند، ابتدا پوزخندی زد و فکر کرد با یک دروغ شاخ‌دار یا شوخی اول آوریل مواجه است. اما نه، تقویم اواسط بهار را نشان می‌داد و این خبرِ غریب، فراتر از یک شایعه، در بالاترین سطوح امنیتی دنیا جدی گرفته شده بود.

تولسی گابارد، مدیر اطلاعات ملی، یک روز تمام خود را در دفترش حبس کرد. او با لایه‌های فنی و نخبگان سایبریِ NSA  تماس گرفت و تمام سرورهای مرجع را وارسی کرد؛ اما آنچه در تاریکی آن شبکه‌ها یافت، از خودِ خبر هم تکان‌دهنده‌تر و مخوف‌تر بود.


۲

بامداد روز بعد، گابارد با چهره‌ای کِدر، خسته اما نگاهی مصمم وارد دفتر بیضی شد. ونس و ترامپ پشت میز بزرگ کار ایستاده بودند و بحث می‌کردند.

گابارد بدون حاشیه گفت: «آقای رئیس‌جمهور، این گزارش سراسر جعلی و یک بازی کثیفِ سایبری است! سرورهای اصلی و فوق‌محرمانهٔ NSA هک شده‌اند و این اطلاعاتِ ژنتیکیِ ساختگی با مهارت بالا درون دیتابیس‌های ما کار گذاشته شده است. این یافته‌های به اصطلاح علمی، بر پایه داده‌هایی تزریق‌شده ساخته شده که هیچ ریشه و اصالتی در واقعیت ندارند. یک جریانِ نفوذی با دسترسی به عمیق‌ترین لایه‌های امنیتی ما، این سناریوی آخرالزمانی و روایتی را طراحی کرده است.»

ترامپ با چشمانی گردشده و ناباوری به او نگاه کرد: «یعنی چی تولسی؟ منظورت اینه که خودِ ایرانی‌ها با این افسانه‌سازی‌ها سرورهای ما رو هک کردن تا برای رهبرشون مشروعیت بخرن؟»

گابارد پاسخ داد: «هنوز دقیقاً نمی‌دانم منبع هک کجاست، آقای رئیس‌جمهور. اما خوب می‌دانم که این یک عملیات اطلاعاتیِ بی‌نهایت پیچیده و چندلایه است که قطعاً یک سرِ آن به راهروهای سایبریِ خودِ اسرائیلی‌ها و شخص نتانیاهو ختم می‌شود تا ما را برای ادامهٔ جنگ علیه ایران مصمم‌تر کنند. توصیهٔ اکید و حرفه‌ای من به عنوان مدیر اطلاعات ملی این است: ما باید همین امروز این جعلِ بزرگ را افشا کنیم. باید به دنیا نشان دهیم که این گزارش بر پایهٔ داده‌های سایبریِ فیک ساخته شده است. با این کار، اعتبار رسانه‌های اسرائیلی و تندروهایی که این خبر را درز کردند، زیر سؤال می‌رود و آمریکا را از این بازی بیرون می‌کشد.»

ترامپ دستش را به چانه گرفت و در اتاق راه رفت: «نمی‌دانم... این افشاگری می‌تواند به اعتبار تکنولوژیک و امنیتی خودِ ما ضربهٔ مهلکی بزند. چطور بلند شویم و جلوی دموکرات‌ها اعتراف کنیم که عمیق‌ترین سرورهای امنیتی‌مان هک شده است؟ این حتی از ایمیل‌های هیلاری کلینتون هم خجالت‌آورتر است!»

گابارد با اصرار قدمی جلوتر گذاشت: «لااقل اگر نمی‌خواهید رسماً اعلام کنید، اجازه دهید به صورت ناشناس و از طریق کانال‌های فرعی، این سندِ جعل را به مطبوعات درز بدهیم. یک افشاگریِ متقابل و خاکستری. نیازی نیست نامی از دولت ایالات متحده برده شود.»

ترامپ بعد از چند ثانیه سکوت گفت: «بگذار ابتدا با بی‌بی تماس بگیرم و مشورت کنم.»


۳

روز بعد، ترامپ با چهره‌ای درهم‌کشیده، عبوس و لحنی سرد به گابارد نگاه کرد و گفت: «تولسی، دست به هیچ کاری نمی‌زنی! بی‌بی معتقده این گزارش ژنتیکی هر چه که باشد، در حال حاضر تمرکز و وحشت خوبی در بدنهٔ دشمن ایجاد کرده و افشاگری به نفع منافع مشترک ما نیست.»

گابارد گویا بغضش ترکیده باشد، با لحنی برافروخته به شدت اعتراض کرد: «آقای رئیس‌جمهور! این به رویهٔ دایمی شما تبدیل شده که تمام گزارش‌ها و توصیه‌های تخصصیِ جامعهٔ اطلاعاتی آمریکا را نادیده بگیرید و فقط به بی‌بی نتانیاهو و دستگاه اطلاعاتی اسرائیل اعتماد کنید! ما برای خدمت به آمریکا قسم خورده‌ایم، نه خدمت به اسرائیل...»

ترامپ با دیدن این صحنه بی‌اندازه خشمگین شد، دستش را محکم روی میز کوبید و با صدای بلند فریاد کشید: «دیگه کافیه تولسی! خوب حواست را جمع کن و این را به عنوان یک دستور قطعی از فرمانده کل قوا بشنو: اگر یک کلمه از این ادعاهای مربوط به هک یا جعلِ داده‌ها به بیرون از این اتاق درز کند، شخصاً تو را به جرم خیانت به امنیت ملی به محاکمهٔ نظامی خواهم کشاند. متوجه شدی؟»

تولسی گابارد برای لحظه‌ای رنگ از رخسارش پرید. این اولین بار در تمام طول دوستی‌شان بود که دونالد ترامپ این‌چنین عریان و بی‌رحمانه او را به محاکمه و نابودی تهدید می‌کرد.

ونس که در گوشهٔ اتاق شاهد این صحنهٔ سنگین بود، دلش به شدت به درد آمد. او به وضوح می‌دید که گابارد در این ساختارِ توطئه‌آمیز چقدر تنها مانده و هیچ سپرِ حمایتی ندارد.

پس از پایان جلسه، ونس با دستپاچگی به دنبال گابارد رفت و او را در یکی از راهروهای خلوت و فرعی بال غربی نگه داشت. با صدایی آهسته گفت: «تولسی... یک چیزی هست که باید به تو بگویم. مطمئن نیستم، ولی فکر می‌کنم می‌تواند ارتباطی با موضوع این گزارش میراث ژنتیکی رهبر ایران داشته باشد...»

گابارد با شنیدن این جمله ناگهان ایستاد. گوش‌هایش تیز شد و چشمانش را به چشمان ونس دوخت؛ طوری که نگاه نافذش به او می‌گفت: «مشتاق شنیدن حرف‌هایت هستم.»

ونس با دیدن آن اشتیاقِ ناگهانی در نگاه تولسی، سراسر دلگرم شد. مدت‌ها بود دلش برای این نگاه تشنه و صمیمی تنگ شده بود. برای چند ثانیه، همه‌چیز را فراموش کرد و به چشمان سیاه‌رنگ، عمیق و گیرای تولسی خیره ماند. تپش قلبش را به وضوح حس می‌کرد که تندتر و شدیدتر می‌شد؛ و آن بوی عطر گرم و آشنای تولسی که مثل همیشه در فضا می‌پیچید، هوش از سرش می‌پراند. در آن لحظه ناچیز، احساس کرد دوباره زنده شده است.

«یادت هست که ایرانی‌ها من را به عنوان طرف مذاکره بعد از آتش‌بس انتخاب کرده بودند؟ در همان مذاکرات اسلام‌آباد... آنجا سردار احمدی‌مقدم یک پیغام فوق‌محرمانه به من داد تا به ترامپ برسانم. او گفت ترامپ باید مستقیماً با نتانیاهو صحبت کند و از او بخواهد دست از عملیات ردیابی DNA از راه دور و ترور بیولوژیک بردارد، وگرنه هیچ آتش‌بسی در کار نخواهد بود و ایران همه‌جا را به آتش می‌کشد.»

گابارد با شوکی عظیم و چشمانی گشادشده به او خیره شد: «چی؟! این پیغام مال هفته‌ها پیش است! تو این موضوع حیاتی را چه زمانی می‌خواستی به من بگویی، جی‌دی؟»

ونس با لکنت و شرمندگی گفت: «می‌خواستم... دقیقاً بعد از بازگشتم می‌خواستم بگویم... اما تو در راهرو آن‌قدر سرد، تحقیرآمیز و تند با من برخورد کردی که...»

گابارد با خشم حرف او را قطع کرد: «بخاطر اینکه سرد برخورد کردم؟! جی‌دی، این یک موضوع استراتژیک و حیاتی برای امنیت ملی و جان سربازان ما بود! تو چطور توانستی این کارتِ برنده را از مدیر اطلاعاتی خودت پنهان کنی؟»

ونس با ناامیدی و صدایی لرزان گفت: «احمدی‌مقدم اصرار داشت که پیغام را فقط و فقط به خود ترامپ بگویم. اما بعد از آن حرف‌های تندی که در راهرو به من زدی... تولسی، من به قدری سرخورده، ویران و پریشان شدم که مغزم قفل کرد و اصلاً موضوع را فراموش کردم. به خدا راست می‌گویم...»

گابارد برای چند ثانیه بدون هیچ کلامی به چشمان ونس خیره ماند. چشمانش دیگر خشمگین نبودند؛ لبریز از یک ناامیدیِ مطلق، عمیق و سرد بودند. با صدایی که انگار از ته چاه درمی‌آمد، گفت: «فراموش کردی؟ موضوعی را که می‌توانست سرنوشت این جنگ و جهان را تغییر دهد، به خاطر غرورِ جریحه‌دار شده‌ات فراموش کردی؟ جی‌دی... تو نه تنها یک معاون رئیس‌جمهورِ ضعیف و بی‌اراده هستی، بلکه یک انسانِ به شدت کوچک و ضعیف هستی. روی آدم‌هایی مثل تو، حتی برای یک ثانیه هم نمی‌شود حساب کرد.»


۴

تنها چند روز پس از آن رویارویی تلخ، نامهٔ رسمی استعفای تولسی گابارد روی میز چوبیِ دونالد ترامپ در دفتر بیضی قرار گرفت. متن نامه کوتاه و دیپلماتیک بود: «اینجانب به دلیل مشغله‌های شخصی و خانوادگی، استعفای خود را از سمت مدیریت اطلاعات ملی تقدیم می‌دارم.»

این جدیدترین و مهلک‌ترین ضربه از موجِ بزرگ استعفا و فروپاشی در بدنهٔ دولت دوم ترامپ بود. پیش از او، رئیس بخش ضد تروریسم سی‌آی‌ای به دلیل مخالفت علنی با نفوذ اسرائیل در آمریکا و ابعاد پنهان جنگ ایران استعفا داده بود؛ به دنبال او، صندلی‌های ستاد مشترک به دلیل بازنشستگی‌های اجباری و استعفای ژنرال‌های خوش‌نام و برجسته خالی شده بود و حالا، نوبت به بالاترین و هوشمندترین مقام اطلاعاتی و امنیتی دولت رسیده بود تا کشتیِ در حال غرق شدن را ترک کند.

ترامپ نامه را برداشت، نگاهی گذرا به آن انداخت و بدون ذره‌ای پشیمانی یا احساس، آن را درون کشو پرت کرد و گفت: «بسیار خب. برود به جهنم! ما بدون وجود این دموکراتِ سابق هم کارمان را با قدرت پیش می‌بریم.»

ونس در تاریک‌ترین گوشهٔ اتاق، تکیه داده به دیوار ایستاده بود. زبانش قفل شده بود؛ می‌خواست چیزی بگوید، فریادی بکشد یا دفاعی کند، اما واژه‌ها یاری‌اش نمی‌کردند. در آن سکوت مرگبار، تنها پژواک آخرین جملات گابارد در گوشش زنگ می‌زد: «تو در طرف اشتباه تاریخ ایستاده‌ای...»

حالا دیگر تولسی برای همیشه رفته بود؛ و جی‌دی ونس، در آن سمتِ تاریک و اشتباه تاریخ، با وجدانی معذب و ترسی بی‌پایان، کاملاً تنها مانده بود.



 

فصل ۲۲: کیش و مات

۱

دولت دوم دونالد ترامپ در تمام اهداف واقعی، پنهان و اعلامی‌اش در خصوص راه انداختن جنگ با ایران، به یک شکست قاطع، همه‌جانبه و ژئوپولیتیک خورده بود؛ به جز یک مورد ادعایی که ترامپ و اعضای ارشد دولتش شبانه‌روز مانند یک ترجیع‌بندِ مقدس در رسانه‌ها تکرار می‌کردند: «ایران تحت هیچ شرایطی حق دستیابی به سلاح هسته‌ای را ندارد و ما جلویش را گرفتیم.»

پیش از این، آن‌ها با بوق و کرنا ادعا کرده بودند هدف اصلی از جنگ، کمک به مردم ایران و تسهیل فرآیند انقلاب و شورش علیه رژیم جمهوری اسلامی است؛ اما از زمان شلیک اولین موشک تا به امروز، حتی یک اعتراض کوچک، محلی یا جزئی هم در شهرهای ایران اتفاق نیافتاده بود، چه رسد به یک قیام سراسری. جنگ، برعکسِ محاسباتِ پنتاگون و سیا، توده‌های مردم را پشت پرچم جمع کرده بود.

هدف بعدی که ترامپ با غرور مطرح کرده بود، قطع سرِ سیستم بود: «ما آیت‌الله خامنه‌ای را کشتیم تا رژیم ایران قطعِ سر شود.» اما جایگزین شدنِ سریع، بی‌سروصدا و قانونیِ فرزند جوان‌تر—آیت‌الله سید مجتبی حسینی خامنه‌ای—که نشان می‌داد در کلام و عمل حتی از پدرش هم مصمم‌تر، محکم‌تر و سازش‌ناپذیرتر است، این ادعای پیروزیِ ترامپ را هم عملاً پوچ و بی‌معنا ساخته بود.

این وضعیت حتی با سیاست‌های کلان و مصوبی که خود دولت ترامپ با افتخار در سند استراتژی امنیت ملی و دفاع ملی‌اش اعلام کرده بود، تناقضی مضحک داشت. آن‌ها قرار بود به جنگ‌های بی‌حاصل و پرهزینه با هدفِ احمقانهٔ «تغییر رژیم» پایان بدهند، اما از آنجا که هیچ هدف منطقی و عقلانیِ دیگری برای توجیه جنگ با ایران پیدا نمی‌شد، ناچار تغییر رژیم را یکی از اهداف اصلی اعلام کردند؛ و از آنجا که این هدف هم به وضوحِ هر چه تمام‌تر شکست خورده بود، گاهی با بزدلی ادعا می‌کردند که این اصلاً هدف اصلی نبوده است.

یک‌بار ونس در یک مصاحبهٔ مطبوعاتیِ توجیهی، جمله‌ای عجیب پراند و گفت: «ما در ایران موفق به تغییر رژیم نشدیم، اما توانستیم رژیم را تغییر دهیم!» خودش بلافاصله پس از گفتن این حرف احمقانه، مزهٔ تلخ و گندیده‌ای در دهانش احساس کرد؛ انگار واقعاً ماتحت ترامپ را لیسیده بود و حالا از طعم کریهِ آن در دهان و گلویش مشمئز و بیزار شده بود.

به هر حال، دقیقاً به همین دلیل که هیچ توجیه و دستاورد دیگری برای واشنگتن باقی نمانده بود، ترامپ با لجاجتی سهمگین سعی می‌کرد تمام شکست‌های استراتژیک، سنگینیِ آمار تلفات سربازان آمریکایی و ضربات شدیدِ اقتصادی و لجستیکی در خلیج فارس را با این منطقِ خریدارپسندِ توده‌ای توجیه کند که: «همهٔ این‌ها هزینه‌های لازم، حیاتی و ضروری برای جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هسته‌ای بوده‌اند.» او حتی فراتر می‌رفت و با فرار رو به جلوی همیشگی‌اش ادعا می‌کرد برآورد اولیهٔ هزینه‌های این جنگ بسیار بیشتر بوده، ولی تضمین امنیت اسرائیل و جهان به اندازه‌ای مهم است که ارزشش را داشته و حالا او موفق شده با هزینه‌ای بسیار کمتر از آنچه تصور می‌شد، به این هدف بزرگ برسد.

اما یک خبر تکان‌دهنده و جنون‌آمیز، مانند یک صاعقه نازل شد؛ نقطهٔ عطفی که ناگهان همه‌چیز را به ویرانی کشاند.


۲

ساعت دقیقاً 11:30 شب پانزدهم ژوئیه ۲۰۲۶ به وقت واشنگتن بود. گرمای نفس‌گیر و خفه‌کنندهٔ چلهٔ تابستان حتی در این ساعت از شب هم پایتخت را رها نمی‌کرد و رطوبتِ سنگین و شرجیِ رودخانهٔ پوتوماک از پنجره‌های قطور و ضدگلولهٔ کاخ سفید بالا می‌رفت. اما در طبقات زیرین، در عمقِ امن‌ترین و مجهزترین اتاق جهان، خبری از گرما و رطوبت نبود. آنجا فقط نور سفید، سرد و بی‌روحِ فلورسنت بود و مانیتورهای غول‌پیکرِ دیواری که چهرهٔ مضطرب و بیدارخوابی‌کشیدهٔ حاضران را رنگ‌پریده‌تر و ترسناک‌تر نشان می‌داد.

اتاق وضعیت (Situation Room) مملو از مقامات بلندپایهٔ ملی بود. جی‌دی ونس، دست‌به‌سینه و با چشمانی نگران کنار پرچم ابریشمی آمریکا ایستاده بود و حاضران را تماشا می‌کرد. مارکو روبیو، وزیر امور خارجه، با چشمانی سرخ، صندلی کنار پیت هگزت، وزیر جنگ را اشغال کرده بود. رئیس سی‌آی‌ای با چهره‌ای درهم‌شکسته و چشمانی گودافتاده، گزارش‌های دریافتی را روی صفحهٔ لمسی مقابلش بالا و پایین می‌کرد. وزیر انرژی، کریس رایت، تبلتی حاوی نمودارهای پیشرفتهٔ لرزه‌نگاری را در دست داشت. همه در یک تعلیق مرگبار منتظر بودند.

بالاخره قفل الکترونیکی در باز شد و دونالد ترامپ با گام‌های تند، عصبی و محکم وارد شد. کت و شلوار آبی تیره‌اش چروک افتاده بود و موهای آشفتۀ او نشان می‌داد که سراسیمه از خواب پریده است. صورتش از شدت خشم، سرخ و ملتهب بود.

بدون هیچ مقدمه‌ای فریاد زد: «خیلی خب لعنتی‌ها! یکیتون زود به من توضیح بده این چه گندیه که بالا اومده!»

سکوت کوتاهی برقرار شد. همهٔ نگاه‌ها مثل یک بردار به سمت مارکو روبیو چرخید. وزیر امور خارجه گلویش را صاف کرد، صندلی‌اش را عقب کشید و جلو آمد: «قربان... حدود یک ساعت و نیم پیش، یک انفجار اتمی در منطقهٔ فردو—دقیقاً همان‌جایی که سایت اصلی هسته‌ای و زیرزمینی ایرانی‌ها واقع شده—رخ داده است. ارتش اسرائیل هم دقایقی پیش طی یک بیانیهٔ فوری و رسمی، مسئولیت این حملهٔ اتمی را برعهده گرفته است.»

ترامپ با عصبانیتی جنون‌آمیز مشتش را روی میز چوبی کوبید: «لعنت به این نتانیاهو! کی به اون حروم‌زاده اجازه داد دست به حملهٔ اتمی بزنه؟! واقعا دیوانه شده؟! اون‌ها بر اساس دکترین مبهم خودشون حتی اجازه نداشتن علنی کنن که بمب اتم دارن، چه برسه به اینکه توی این وضعیت استفاده‌ش کنن! ما تمام این سال‌ها توی سازمان ملل انکار کردیم که اسرائیل زرادخانهٔ اتمی داره، حالا این احمق با یک بیانیهٔ رسمی همه چیز رو لو داد و ما رو انداخت وسط باتلاق!»

وزیر انرژی، کریس رایت، که تا آن لحظه سکوت کرده بود، تبلتش را بالا آورد و گفت: «آقای رئیس‌جمهور، اگر اجازه بدهید... یافته‌های اولیه و تخصصیِ هسته‌شناسیِ قانونی (Nuclear Forensics) ما یک تناقض ژئوپولیتیک و فنیِ بزرگ رو نشون می‌ده. تحلیل داده‌های لرزه‌نگاری، طیف‌سنجی ایزوتوپی و الگوی دقیق تخریب موج انفجار... هیچ‌کدوم با کلاهک‌های پلوتونیومی یا هیدروژنیِ اسرائیلی تطبیق نداره.»

ترامپ برگشت و با چشمانی گشادشده و به خون نشسته به وزیر انرژی خیره شد: «چی؟! یعنی این انفجار اصلاً کار نیروی هوایی اسرائیل نبوده؟»

وزیر انرژی قاطعانه سر تکان داد: «دقیقاً قربان. امضای ایزوتوپی این انفجار، با غنای ۹۰ درصد و طراحیِ مکانیسم انفجار داخلیِ ساده (Implosion)، بیشتر به یک بمب انتحاری از نوع نسل‌اول شباهت داره؛ چیزی که اسرائیل دهه‌هاست ازش عبور کرده و کلاهک‌هاش بسیار پیشرفته‌تره. این بمب...» او مکث کرد و نگاه معنا‌داری به رئیس سی‌آی‌ای انداخت: «...این بمب، ساختِ خودِ ایران بوده است.»

سکوت مرگبار و وحشتناکی اتاق وضعیت را فرا گرفت. صدای وزوزِ یکنواختِ سیستم تهویهٔ هوا تنها چیزی بود که در فضای اتاق شنیده می‌شد.

ترامپ آهسته، با لحنی که غلظت بالایی از خشم و ناباوری در آن موج می‌زد، گفت: «چی گفتی؟! یعنی ایرانی‌ها بمب اتم درست کردن؟! مگه گزارش‌های اطلاعاتیِ احمقانهٔ شما نمی‌گفت تأسیسات هسته‌ای اون‌ها به‌کلی نابود و فلج شده؟ مگه عملیات "چکش نیمه‌شب" رو خودت با قاطعیت تأیید نکردی؟»


۳

رئیس سی‌آی‌ای که تمام بدنش غرق در عرق شده و رنگ از چهره‌اش پریده بود، به سختی آب دهانش را قورت داد: «قربان... ظاهراً... ظاهراً ارزیابی‌های ما کاملاً اشتباه بوده. اطلاعات میدانیِ ما عمدتا برگرفته از گزارشات اخذ شده از موساد و آمان بوده که مشخصا غلط بود. ایرانی‌ها قبل از آغاز بمباران سنگینِ "چکش نیمه‌شب"، یعنی درست در لحظات آخر قبل از رسیدن بمب افکن های ما، تمام ۴۵۰ کیلوگرم اورانیوم غنی‌شدهٔ خودشون رو به سرعت از فردو خارج کردن و به چند سایت عمیق و مخفیِ ثانویه منتقل کردن که ما هنوز هم نمیدونیم کجای اون جغرافیاست! بعدش... بعدش در این سیزده ماه گذشته—یعنی هشت ماه از چکش نیمه‌شب تا انفجار بیت رهبری، و پنج ماه پس از اون تا به امروز—در نهایتِ اختفا و بی‌سروصدا بمب رو ساختن. و حالا...» نفس عمیقی کشید: «حالا اون‌ها یکی از بمب‌های اولیهٔ خودشون رو عمداً در سایت خالیِ فردو منفجر کردن تا هم بهانهٔ رسمی برای لغو فتوای حرمت سلاح هسته‌ای رو داشته باشن، هم تمام تقصیر و بارِ حقوقیِ اولین شلیک اتمی تاریخ بعد از هیروشیما رو بندازن گردن اسرائیل.»

ترامپ وا رفت و آهسته روی صندلی چرمی‌اش نشست. دست‌هایش به وضوح می‌لرزید: «یعنی... یعنی ما سیزده ماه تمام مثل احمق‌ها فکر می‌کردیم ایران خلع‌سلاح شده، ولی اون‌ها داشتن زیر زمین بمب می‌ساختن؟»

پیت هگزت، وزیر جنگ، با همان حماقت و تهاجم همیشگی‌اش جلو آمد: «قربان، حالا که دست ایرانی‌ها رو شده و معلومه دروغ گفتن و بمب ساختن، این بهترین و طلایی‌ترین فرصته که ما هم ارتش رو فعال کنیم و اون‌ها رو هدفِ یک بمبارانِ محدودِ هسته‌ای قرار بدیم! این‌طوری روسیه و چین هم حساب کار دستشون میاد و عقب می‌کشن!»

ترامپ با عصبانیتی وصف‌ناپذیر سرش را چرخاند، نگاهی عاقل‌اندرسفیه به پیت هگزت انداخت و با تندی توپید: «ای احمقِ بی‌شعور! کر بودی نشنیدی این آدم الان چی گفت؟! می‌گه ایرانی‌ها همین حالا بمب اتم دارن! فهمیدی؟ یعنی اگه اراده کنن می‌تونن روی تمام پایگاه‌های ما در منطقه مقابله به مثل کنن! توِ احمق اون‌وقت که فکر می‌کردیم بمب اتم ندارن نتونستی از پسشون بربیای، حالا که رسماً می‌دونیم بمب اتم دارن همچین پیشنهاد انتحاری و احمقانه‌ای می‌دی؟!»

هگزت خواست پاسخی بدهد: «قربان من داشتم فکر می کردم...»

اما ترامپ با شدت سرش داد کشید و ساکتش کرد: «خفه شو! بهتره دیگه دست از فکر کردن برداری و ورزش شنای سینه ات رو ادامه بدی. حرومزاده ابله!»

مارکو روبیو سریع بحث را دست گرفت تا فضای تنش داخل اتاق را آرام تر کند: «قربان، قصه بدتر از این حرف‌هاست. تل‌آویو که از همه‌جا بی‌خبر بوده، فوراً مسئولیت رو پذیرفته تا آبروی بازدارندگی‌اش نره. بی‌بی خوب می‌دونه اگه توی رسانه‌ها بگه "ما نزدیم"، دنیا می‌پرسه پس کی زده؟ ایرانی‌ها؟ اونوقت تمام روایت چندین‌سالهٔ اسرائیل دربارهٔ نابودی و مهار برنامهٔ هسته‌ای ایران در داخل فرو می‌ریزه و دولتش سقوط می‌کنه. پس نتانیاهو راهی نداشته جز اینکه این قمار رو قبول کنه. ما هم در افکار عمومی راهی نداریم جز اینکه همین روایت رسمی رو بپذیریم.»


۴

جی‌دی ونس، معاون اول رئیس‌جمهور، که تا آن لحظه با چهره‌ای متفکر، تلخ و سنگی نظاره‌گر این سیرکِ ژئوپولیتیک بود، بالاخره لب باز کرد: «قربان، اجازه بدهید یک تحلیل شفاف و بدون رتوش ارائه بدم. این یک بازیِ شطرنجِ چندلایه است. ایرانی‌ها از مدت‌ها پیش در آستانهٔ ساخت بمب بودند، ولی فتوای مذهبی دست‌وبال سیستم را برای نهایی کردن آن گرفته بود. حملهٔ نظامیِ مشترک به سایت‌های هسته‌ای، در واقع بهترین هدیهٔ استراتژیک را به سپاه پاسداران داد: یک فرصت طلایی برای مخفی‌سازیِ نهایی و ساخت بمب و بعدش، یک بهانهٔ حقوقی و بین‌المللیِ عالی برای لغو فتوا به دلیلِ تهدید موجودیتِ کشور. حالا اون‌ها بمب دست‌ساز خودشان را منفجر کرده‌اند؛ اسرائیل در افکار عمومی جهان به عنوان جنایتکار و مهاجم اتمی شناخته شده، فتوای حرمت در تهران لغو خواهد شد و ایران با یک تیر، سه نشانِ راهبردی زده است.»

ترامپ سرش را میان دو دستش گرفت و با کلافگی فشرد: «این وحشتناکه... اگه مطبوعات یا کنگره بفهمن ایرانی‌ها بمب دارن و جامعهٔ اطلاعاتی ما حتی خبر نداشته... اگه کسی بفهمه تمام فاز دوم حملهٔ ما به ایران بر اساس داده‌های غلطِ موساد بوده... دیگه هیچ آبرو، حیثیت و پرستیژی برای من و این دولت باقی نمی‌مونه.»

مارکو روبیو گفت: «دقیقاً قربان. و به همین دلیل، بی‌بی با پذیرشِ کورکورانهٔ این حمله، ناخواسته خودش رو سپر بلای شما کرده. او پذیرفته که مهاجم اتمی باشه، تا ما بتونیم در واشنگتن همچنان ادعا کنیم استراتژی فشارِ ما جواب داده و ایران هرگز در حین جنگ به بمب عملیاتی نرسید.»

ونس با پوزخندی کنایه‌آمیز ادامه داد: «البته مارکو، بیشتر از اینکه بی‌بی خودش رو سپر بلای پرزیدنت کرده باشه، سعی کرده خودش رو از یک خودکشیِ فوریِ سیاسی در داخل تل‌آویو نجات بده. از یک طرف، تهدیدات و لاف‌های بی‌وقفهٔ خودِ اسرائیل علیه ایران در این ماه‌ها، پوشش و بستر لازم رو برای این "عملیات پرچم دروغین" (False Flag) توسط تهران فراهم کرد. از طرف دیگه، نتانیاهو تنها سرمایهٔ سیاسی‌اش در تمام این سال‌ها این بوده که به راست و چپ بگوید "من تنهایی جلوی بمب اتم ایران رو گرفتم." حالا ایرانی‌ها با این انفجار هوشمندانه، اون رو در لاف‌زنی و غرور خودش گیر انداختن. اگر تکذیب می‌کرد، یعنی اعتراف به شکست کامل؛ اگر قبول می‌کرد، یعنی پذیرش نقش خطرناکِ مهاجم اتمی. او دومی رو انتخاب کرد تا حداقل در رسانه‌ها بتونه بگه "من در لحظهٔ آخر زدم و نذاشتم بمبشون عملیاتی بشه."»


۵

ترامپ به آرامی از جا بلند شد و به سمت پنجرهٔ کور و تاریکِ اتاق وضعیت رفت. پشتش را به همهٔ ژنرال‌ها و وزرا کرد و برای دقایقی طولانی، سنگین و خفه‌کننده در سکوت فرو رفت. هضم این واقعیت که تمام این جنگِ خانمان‌سوز در نهایت به هسته‌ای شدنِ رسمیِ ایران ختم شده بود، برای تاجرِ نیویورکی غیرقابل‌تحمل بود.

سپس با کندی برگشت. در چشمانش دیگر خبری از آن برقِ همیشگی نبود؛ صدایش ترکیبی از تهدید عریان و استیصالی عمیق بود:

«هیچ‌کس... و تأکید می‌کنم، هیچ‌کدام از شما مادرقحبه‌ها نباید از حقیقتِ این اتاق چیزی به بیرون بگه. من تا ساعاتی دیگر یک بیانیهٔ رسمی و حماسی صادر می‌کنم و قاطعانه از اقدام پیشگیرانهٔ اسرائیل حمایت خواهم کرد. هر کسی که از این درب خارج بشه و این حرف‌ها رو جایی، با هر رسانه یا سناتوری تکرار کنه، خیانت به امنیت ملی محسوب می‌شه و خودم طناب را دور گردنش می‌اندازم. خشک و تر با هم می‌سوزید. حالا همه‌تون از جلو چشمام برید گم شید!»

مقامات و ژنرال‌ها، سر به زیر و یکی‌یکی با قدم‌هایی سریع از اتاق وضعیت خارج شدند.

دونالد ترامپ در آن زیرزمینِ تاریک تنها ماند. خیره شد به نمایشگر مرکزی که نقشهٔ خاورمیانه را با خطوط دیجیتال نشان می‌داد. روی نقطه‌ای کوهستانی که با فونت ریز نوشته شده بود «فردو»، یک دایرهٔ قرمز بزرگ به شکلی منظم و تمسخرآمیز چشمک می‌زد.

ترامپ دست‌هایش را در جیبش فرو برد و زیر لب، طوری که فقط خودش بشنود، زمزمه کرد: «لعنت به تو، خامنه‌ای... لعنت به تو...»



 

فصل ۲۳: بازگشت

۱

جی‌دی ونس با مشاهدهٔ شکست مطلق، رسوایی پنهان و فروریزی استراتژیک در هستهٔ مرکزی دولت ترامپ، به کلی از دنیای سیاست سرخورده و بیزار شده بود. اما فراتر از سقوط آزادِ کاخ سفید، این زخم عمیق و التیام‌ناپذیرِ جدایی از تولسی گابارد بود که بیش از هر چیز جانش را می‌آزرد و او را از درون می‌تراشید.

در میان این برزخ فکری، ناگهان به یاد نگاه‌های غضب‌آلود، سرد و سرزنشگر همسرش، اوشا افتاد. خیلی وقت بود که به آن نگاه‌های سنگین و سکوت‌های پرمعنای خانگی عادت کرده بود و عمداً سعی می‌کرد نادیده‌شان بگیرد؛ چرا که در ماه‌های گذشته، فکر کردن به تولسی، غرق شدن در کشش مغناطیس وار او و هیجانات ناشی از کار، اصلاً فرصت و توانی برای توجه به چشم‌های نگران اوشا باقی نمی‌گذاشت. اما حالا تولسی رفته بود، کابینه در آستانهٔ انفجار بود و ونس در خلوت خود، با نگاهِ سرزنشگر و سنگین همسرش تنها مانده بود.

گوشی‌اش را درآورد، گالری را باز کرد و به عکس خانوادگی‌شان خیره شد. چشمان معصوم، بی‌خبر و درخشان پسر جوان‌ترش بدجوری روی دلش سنگینی می‌کرد؛ وزنی از جنس گناه و غفلت. در اوج این ناامیدی و حس خفقان، ناگهان تصمیمی قاطع گرفت. وقتش بود تکانی به این زندگیِ رو به ویرانی بدهد و آتش گرما بخش خانه‌اش را دوباره روشن کند.

بلافاصله شمارهٔ اوشا را گرفت. پس از چند بوقِ ممتد، صدای آرام اوشا در گوشی پیچید: «اوشا... حالت چطوره عزیزم؟... من... دلم می‌خواد ازت عذرخواهی کنم. این چند وقت خیلی درگیر کثافت‌کاری‌های کار و سیاست بودم. به همین خاطر نتونستم اون‌طور که باید و شاید، به عنوان یک پدر و همسر با تو و بچه‌ها وقت بگذرونم. ولی دیگه بسه. باید به این وضعیتِ جنون‌آمیز خاتمه داد. هفتهٔ آینده سالگرد ازدواجمون هست... دلم می‌خواد اون روز رو حسابی، فقط و فقط با هم جشن بگیریم.»

اوشا با شنیدن این کلماتِ غیرمنتظره و لحنِ لرزان اما صادقانهٔ ونس، به وجد آمد و لحن سردش فرو ریخت: «واقعاً خوشحالم که این حرف رو می‌زنی، جی‌دی. آره... کاملاً موافقم. بیا جشن بگیریم. نظرت دربارهٔ اون رستوران دنجی که اولین روز آشنایی‌مون توی دوران دانشجویی توش قرار گذاشتیم چیه؟»

«فوق‌العاده است عزیزم! خیلی وقته اونجا نرفتیم. پیشنهادت حرف نداشت. پس قرار ما همون‌جا، رأس ساعت ۶ عصر.»

اوشا با لحنی که رگه‌هایی از شادی و البته تردیدِ همیشگی در آن بود، ادامه داد: «قرارمون فیکس شد!... البته... اگه اون روز باز مشغله‌های اضطراریِ کاخ سفید و بحران‌های سیاسی مشکلی ایجاد نکنن.»

ونس با خوشرویی و قاطعیت پاسخ داد: «خیالت کاملاً راحت باشه. بهت قول مردونه می‌دم اوشا، حتی اگه از آسمون سنگ هم بباره، من اون روز رو به هیچ قیمتی از دست نمی‌دم.»

آن شب وقتی ونس به خانه برگشت، برخلاف ماه‌های گذشته، همسرش را گرم در آغوش گرفت. اصرار کرد تلویزیون خاموش بماند تا هیچ خبری از خاورمیانه و ترامپ وارد حریم‌شان نشود. تلفن همراهِ حکومتی‌اش را هم خاموش کرد، به گوشه‌ای انداخت و تا آخر وقت، غرق در خنده‌های کودکانه، فقط با بچه‌ها بازی کرد. انگار می‌خواست پناهگاهی از جنس خانواده در برابر طوفانِ بیرون بسازد.


۲

اما در لایه‌های زیرین ذهنش، در آن تاریک‌خانهٔ ممنوعه، هنوز به تولسی فکر می‌کرد. زخمی که از عشق، کشش و فراقِ ناگهانی تولسی بر جانش خورده بود، انگار در هیچ پناهگاهی قرار نبود التیام پیدا کند. شب، وقتی بچه‌ها آرام گرفتند و همسرش در تخت‌خواب به خوابی عمیق رفت، ونس کنار اوشا دراز کشیده بود و چشمانش را بست، اما تا سپیدهٔ صبح خواب به چشمانش نیامد. صورتِ مصمم، صدا، بو و عطر خاص تولسی یک لحظه هم از صفحهٔ ذهنش کنار نمی‌رفت. بی‌قراریِ عجیبی امانش را بریده بود؛ و بدتر از همه این بود که دیگر حتی نمی‌دانست او پس از استعفا کجاست، چه می‌کند و در کدام گوشهٔ این شهر پنهان شده است.

یک هفته بعد، در صبحی خاکستری، ونس در دفتر کارش مغموم، کلافه و افسرده پشت میز نشسته بود که لرزش ناگهانیِ تلفن همراهِ شخصی‌اش سکوت اتاق را شکست. نگاهی به صفحه انداخت. قلبش برای یک ثانیه از تپش ایستاد. پیام از طرف تولسی بود.

سیل آدرنالین به یک‌باره در رگ‌هایش جریان یافت. با طمانینه، دستپاچگی و آرامشی تصنعی پیام را باز کرد؛ انگار عتیقهٔ باارزش و شکننده‌ای به دستش آمده که باید با بیشترین احتیاط با آن رفتار می‌کرد. حسی شبیه به نوشیدن جرعه‌جرعهٔ یک شراب سالخورده، گران‌قیمت و نایاب، که هر قطره‌اش را باید با مکث روی زبان نگه داشت تا بیشترین لذت و خلسه حاصل شود.

وقتی چشمش به کلمات افتاد، سر جایش خشکش زد:

«جی‌دی، دلم تنگ شده. باید دوباره همدیگه رو ببینیم.»

کوتاه، موجز و فقط در دو جمله. اما همین دو جمله، حال و روز و ساختار روانیِ معاون اول ایالات متحده را ناگهان زیر و رو کرد. آن مکث و طمانینهٔ اولیه، در کسری از ثانیه به عجله، شتاب و ولعی جنون‌آمیز تبدیل شد. با دستانی که به وضوح می‌لرزیدند، بلافاصله دکمهٔ پاسخ را فشار داد: «خیلی خوشحالم که پیام دادی. حتماً باید ملاقات کنیم. فقط بگو کی و کجا.»

دکمهٔ ارسال را لمس کرد و با چشمانی خیره و بی‌صبر، به صفحهٔ مانیتور گوشی چشم دوخت. چند ثانیهٔ کشدار گذشت. تنفسش به شماره افتاده بود. سرانجام، پاسخ آمد: «امروز عصر، ساعت ۶. همون کافهٔ دنج و قدیمی در محلهٔ جرج‌تاون. یادت میاد؟...»

ونس بدون یک لحظه تفکر یا به یاد آوردن قولش به اوشا، با شتابی جنون‌آمیز تایپ کرد: «ساعت ۶ همون‌جا می‌بینمت.»

دست و پایش را کاملاً گم کرده بود. نمی‌دانست در بیداری مفرط است یا دارد رویایی شیرین را خواب می‌بیند. به قدری شوق و هیجان در وجودش تزریق شده بود که نمی‌توانست روی صندلی‌اش بند شود. قدم می‌زد و با خودش واگویه می‌کرد: «پس فقط من نبودم... پس این یک عشقِ لعنتی و یک‌طرفه نبوده! تولسی هم تمام این مدت به من فکر می‌کرده و دوستم داشته... من باید تمام اشتباهات و بزدلی‌های قبلی رو جبران کنم. هر طوری شده باید امشب دوباره اعتمادش رو جلب کنم. این ممکنه آخرین فرصت زندگی من باشه. اوه تولسی... تولسی عزیز من، خدا می‌دونه چقدر دوستت دارم...»

دوباره پیام تولسی را از اول خواند. با خودش فکر کرد: « خدای من، کاش زودتر باهاش حرف می‌زدم. باید امشب به همه‌چیز اعتراف کنم و این راز سنگین و خفه‌کننده رو یک‌بار برای همیشه از روی سینه‌ام بردارم.»


۳

قرار ساعت ۶ بعد از ظهر بود، اما ونس از یک ساعت قبل، بی‌تاب و مضطرب، در تاریک‌ترین گوشهٔ کافهٔ جرج‌تاون حاضر شده و نشسته بود. عقربه‌ها از ساعت ۶ گذشتند، اما خبری از تولسی نبود. ونس برای فرار از نگاه‌های پیشخدمت و وقت‌کشی، یک قهوهٔ اسپرسوی دیگر سفارش داد. دلش مثل سیر و سرکه می‌جوشید. بالاخره حدود ساعت ۷:۳۰ شب بود که زنگولهٔ بالای درِ کافه به صدا درآمد و اندام زنانه و کشیدهٔ تولسی در چارچوب در ظاهر شد. ونس با اشتیاقی مهارناپذیر و به احترام او بلند شد و صندلی مقابلش را عقب کشید.

تولسی بدون لبخند، با چهره‌ای جدی و چشمانی که از مأموریتی پنهان حکایت داشت، پشت میز نشست. آرام صورتش را جلو آورد و با لحنی بم گفت: «جی‌دی، باید دربارهٔ یک موضوع بسیار حیاتی و مهم باهات صحبت کنم.»

ونس که از شدت هیجان، هجوم آدرنالین و نزدیکی به او، بدنش داغ شده بود و سر تا پایش خیس عرق، با لبخندی مستانه گفت: «امشب شبِ توست تولسی. هر چقدر که دلت بخواد و دربارهٔ هر چی که بخوای صحبت می‌کنیم.»

تولسی با صدای آهسته، اما با لحنی هیجان‌زده و استراتژیک ادامه داد: «من بالاخره موفق شدم معما رو حل کنم! جی‌دی، انگار ما توی کاخ سفید کور بودیم... چیزهایی رو که درست جلوی چشممون بود نمی‌دیدیم...»

تولسی بسیار آهسته و پچ‌پچ‌وار صحبت می‌کرد تا اطرافیان و مشتریان کافه قادر به استراق سمع نباشند. او صورتش را کاملاً جلو آورده بود تا صدایش از میان نویز کافه به گوش ونس برسد.

اما ونس، غافل از سیاست و جهان، می‌خواست از این موقعیتِ طلایی سوءاستفاده کند؛ به بهانهٔ شنیدن بهترِ کلمات، صورتش را هر چه بیشتر به صورت تولسی نزدیک‌تر می‌کرد. بوی عطر گرم، تلخ و سحرآمیز او، هوش را از سر معاون اول ربوده بود. چشمانش روی خطوط تیز، لب‌ها و هندسهٔ زیبای چهرهٔ تولسی قفل شده بود. ونس با نگاهش، پوست صورت او را که در نور ملایم کافه مانند گلبرگی نرم و صاف به نظر می‌رسید، لمس می‌کرد. صدای تولسی برای او دیگر یک گزارش امنیتی نبود، بلکه مانند نوکتورن‌های آرام و مخملینِ شوپن گوشش را نوازش می‌داد.

در همین حال، موسیقیِ پس‌زمینهٔ کافه تغییر کرد و آوازِ خش‌دار و اساطیریِ لئونارد کوهن در فضا طنین‌انداز شد:

"Dance me to your beauty with a burning violin... Dance me through the panic till I'm gathered safely in... Dance me to the end of love..."

تولسی با جدیت حرف می‌زد، اما ونس در یک خلسهٔ حسی و شهوانیِ مطلق فرو رفته بود و عملاً چیزی از واژه‌ها و تحلیل‌های ژئوپولیتیک او نمی‌فهمید. خطوط ذهن او قطع شده بود، تا اینکه ناگهان چند نامِ خاص مثل شلاق به گوشش خوردند: «...از اینجا ما یک مثلثِ باندی و امنیتی داریم جی‌دی... نرگس علیزاد... ایتامار بن‌گویر... و دوستِ قدیمی تو! سردار احمدی‌مقدم...»

با شنیدن ناگهانیِ اسم «احمدی‌مقدم»، ونس انگار که از خوابی عمیق پریده باشد، تکانی خورد و به خودش آمد: «چی؟ چی گفتی تولسی؟ ببخشید... یه لحظه حواسم پرت شد. احمدی‌مقدم چی؟ این‌ها چه ربطی به هم دارن؟»

تولسی با نگاهی آمیخته به گلایه و ناباوری سر تکان داد. «حواست کجاست جی‌دی؟! این ثابت میکنه که ما همه چیز را برعکس و وارونه می‌دیدیم. من حتی مطمئنم اون انفجار هسته‌ای که هفتهٔ پیش توی فردو اتفاق افتاد، کار اسرائیلی‌ها نبوده. باهات شرط می‌بندم.»

لحظه‌ای مکث کرد. نور زرد چراغ‌های کافه روی صورتش افتاده بود و انعکاس آرامی در چشمان تیره‌اش می‌درخشید. «جی‌دی، اون بمب ایرانی بود. حاضرم شرط‌بندی کنم، حتی روی سر خودم...»


۴

درست در همان صدمِ ثانیه‌ای که کلمهٔ «خودم» از دهان تولسی خارج شد، صدایی تیز و خشک فضا را شکافت.

هیچ‌کس در کافه ابتدا نفهمید چه اتفاقی افتاده است.

فقط شیشهٔ پنجرهٔ بزرگ کنار خیابان با انفجاری از خرده‌شیشه فروپاشید و چیزی نامرئی، سریع‌تر از آنکه چشم بتواند دنبال کند، از میان هوا عبور کرد.

یک گلولهٔ پرسرعتِ کالیبرِ بالای تک‌تیرانداز، فضا را شکافت. قبل از آنکه ونس بتواند حتی پلک بزند، گلوله دقیقاً پیشانی گابارد را متلاشی کرد. خون گرم، تیره و بخشی از بافت مغز تولسی با شتابی وحشتناک روی صورت، چشم‌ها و لباس سورمه‌ای‌رنگِ ونس پاشیده شد.

تولسی حتی فرصت نکرد چشمانش را ببندد. بدنش فوراً شل شد و سرش با صدایی خفه روی میز چوبی سقوط کرد.

در آن ثانیهٔ هولناک و جنون‌آمیز، ونس از ته دل، فریادی وحشیانه و ناشی از وحشت و شوک سر داد. غریزهٔ بقا او را به سمت کف کافه و گوشهٔ دیوار آجری کشاند. نفس‌زنان، با دستانی پر از خونِ تولسی، به جسد بی‌جان و سوراخ‌شدهٔ معشوقه‌اش خیره ماند. کافه به هم ریخت؛ صدای جیغ‌های گوش‌خراش، واژگون شدن صندلی‌ها و فرار دیوانه‌وار مشتریان به گوش می‌رسید، اما جی‌دی ونس مات، متحیر، مسخ‌شده و خیره، روی زمین خشک شده بود. دنیا برای او متوقف شده بود.

اندکی بعد، صدای آژیرهای ممتد، فضای جرج‌تاون را پر کرد. ده‌ها نیروی پلیس محلی و بلافاصله مأموران زبدهٔ سرویس مخفی ایالات متحده (USSS) با اسلحه‌های کشیده به داخل کافه ریختند. محیط قرنطینه شد. ونس، تحت تدابیر شدید امنیتی و در وضعیتی کاتاتونیک، به یک بیمارستان نظامیِ فوق‌سری منتقل شد.

خیلی چیزها در اطرافش با سرعت نور در حال تغییر و تکاپو بود؛ ژنرال‌ها می‌آمدند، مأموران اف‌بی‌آی سوال می‌کردند و پزشکان به او سرم وصل می‌کردند، اما ذهن ونس در همان ساعت ۷:۳۱ دقیقهٔ شب، در لحظهٔ خرد شدن شیشه، متوقف مانده بود و توان پردازشِ آینده را نداشت. تصویر چشمان باز و بی‌جان تولسی که با خون سرخِ خودش رنگ‌آمیزی شده بود، پشت پلک‌هایش حک شده بود و محو نمی‌شد.

پزشک ارشد بیمارستان، چراغ‌قوه را جلوی چشمان بی‌فروغ او گرفت و با لحنی نگران سؤال کرد: «قربان... آقای معاون رئیس‌جمهور، حالتون خوبه؟ صدای من رو می‌شنوید؟»

ونس صدای پزشک را می‌شنید، معنای کلمات را هم کاملاً می‌فهمید، اما فکّش قفل شده بود و حنجره‌اش توان تولید هیچ صدایی را نداشت. او در سکوتی مطلق، به پایان عشق و آغاز یک توطئهٔ خونین خیره شده بود.



 

فصل ۲۴: افشای راز

ونس، بهت‌زده و ویران، روی تخت بیمارستان نظامی دراز کشیده بود. با فروکش کردن کرختیِ اولیهٔ شوک، خنجرِ عمیق دردِ از دست دادن تولسی، تازه داشت به اعماق استخوان‌هایش می‌رسید. بیرون از اتاق، تلویزیونِ سالن انتظار روشن بود و پیام‌های بازرگانی پخش می‌کرد. ونس در آن خلسهٔ روانی، دیگر نمی‌فهمید آنچه می‌شنود واقعاً صدای برخاسته از تلویزیون است یا باز هم در توهماتش آن آوازِ اساطیری طنین‌انداز شده: «...Dance me to your beauty with a burning violin... Dance me through the panic till I'm gathered safely in... Dance me to the end of love»

در همین لحظهٔ خفقان‌آور، درِ اتاق باز شد و اوشا قدم به داخل گذاشت. با دیدن همسرش، آخرین دیوارهای دفاعی ونس فرو ریخت. بی‌قرار و مهارناپذیر، بغضِ سنگینش ترکید. از تخت پایین دوید، با صدایی لرزان اوشا را صدا زد، خود را در آغوش او انداخت و هق‌هق گریه‌اش بلند شد؛ درست مثل کودکی که از کابوسی هولناک رمیده باشد و به آغوش امن مادر پناه ببرد. یکی از پرستاران بخش که متوجه حال وخیم معاون رئیس‌جمهور شده بود، برای حفظ خلوتِ آن‌ها، مأموران و کادر درمان را از سالن مجاور بیرون کرد و درِ اتاق را بست. اوشا بی‌آنکه حرفی بزند، با شفقت موهای آشفتهٔ ونس را نوازش کرد: «اوه، جی‌دیِ من... آروم باش... آروم باش...»

وقتی ونس کمی به آرامش رسید، اوشا او را کمی عقب برد. در چشمانش نگاه کرد و با لحنی آرام اما به‌شدت گزنده گفت: «خیلی دردناکه عزیزم... معلومه کسی که از دست دادی، واقعاً بندبند وجودت رو تسخیر کرده بود.»

ونس با شنیدن این کلمات سر جایش خشکش زد. صدایش در دم برید. خود را از آغوش اوشا جدا کرد، روی لبهٔ تخت نشست و با چشمانی وحشت‌زده به او زل زد. هوا ناگهان سنگین شد؛ انگار تمام اکسیژن اتاق را یک‌جا کشیده بودند. برای فرار از آن فضای افشاگر و سهمگین، دستپاچه به اولین چیزی که به ذهنش رسید چنگ زد: «اوشا... من یک قدمیِ مرگ بودم! تک‌تیرانداز من را هدف گرفته بود. معجزه بود که زنده ماندم.» اوشا بلافاصله با لحنی قاطع کلامش را قطع کرد: «آره، خدا تو رو به خانواده‌ات برگرداند... هرچند تو داشتی از این خانواده فرار می‌کردی.»


۲

ونس با شنیدن این طعنهٔ دقیق، دوباره در خفقانی دلهره‌آور غرق شد. نگاهش به کیسه‌ای افتاد که در دست اوشا بود. صرفاً برای شکستن این سکوت مرگبار و گریز از سنگینیِ فضا، پرسید: «این چیه؟ رفته بودی خرید؟» اوشا پوزخند تلخی زد: «این؟ مال توئه... بگیرش. سالگرد ازدواجمون مبارک، عزیزم.» ونس انگار سیلی محکمی به صورتش خورده باشد، تازه به خاطر آورد که امروز، درست در همان ساعت 6 بعد از ظهر، قرار بود سالگرد ازدواجشان را جشن بگیرند؛ همان ساعتی که او در جرج‌تاون با تولسی سر قرار رفته بود. بی‌اختیار زمزمه کرد: «خدای من... پاک فراموش کرده بودم... ذهنم خیلی درگیر بود...»

پوزخند اوشا تلخ‌تر شد: «آره، درگیر بود. مثل تمام این چند ماه گذشته... من خیلی وقت بود این رو فهمیده بودم؛ فقط نمی‌دونستم طرفت کیه. اما امشب بالاخره فهمیدم. «ونس مسخ‌شده، با دهانی نیمه‌باز و نگاهی مات به او زل زده بود. اوشا مکث کرد. سرش را تکان داد، آه عمیقی کشید و با بغضی مهارشده ادامه داد: «می‌دونی دردناک‌ترین جاش کجاست، جی‌دی؟ اینکه من سه ساعت سر قرارِ سالگردمون منتظرت نشستم، و بعد فهمیدم وقتی منِ احمق داشتم دقیقه‌ها رو می‌شمردم، یک ساعته که تمام دنیا خبر دارن شوهر من توی یه کافه دنج اون‌طرف شهر، با خانم تولسی گابارد، یعنی همکار سابقش، خلوت کرده و گل می‌گه و گل می‌شنوه...»


۳

این حرف اوشا مثل پتکی بر فرق ونس فرود آمد. راه گریزی نبود. راز مگوی او به رسواترین شکل ممکن فاش شده بود. سرش را پایین انداخت و صورتش را میان دو دست پنهان کرد تا شرمِ چشمانش را بپوشاند. اوشا با صدایی که حالا می‌لرزید گفت: «جی‌دی... تو غرور من رو نابود کردی. ما به پایان راه رسیدیم.» ونس با شنیدن واژهٔ «پایان»، زانو زد. پاهای اوشا را در آغوش کشید و ملتمسانه نالید: «اوشا! التماست می‌کنم... من خطا کردم. گناهکارم و با تمام وجود اشتباهم را قبول دارم. فقط یک شانس دیگر به من بده. یک فرصت... به خاطر بچه‌هامون! من مستحق بدترین مجازات‌های توام، اما بچه‌ها رو از داشتن یک خانوادهٔ کامل محروم نکن.»

با شنیدن نام بچه‌ها، دیوارهای خویشتن‌داری اوشا هم فرو ریخت و اشک‌هایش جاری شد: «فکر می‌کنی چرا تا الان دوام آوردم و نرفتم؟ فقط به خاطر اون‌ها بود... وگرنه تو خیلی وقت بود که دیگه توی این زندگی نبودی...« ونس پاهای اوشا را محکم‌تر فشرد: «نرو... فقط یک فرصت دیگر... فقط یک فرصت.» اوشا با همان نجابت همیشگی‌اش خم شد، بازوان ونس را گرفت و او را از روی زمین بلند کرد. با سرانگشتانش اشک‌های خود و گونه‌های ونس را پاک کرد. در چشمان سرخ‌شده‌اش زل زد و پرسید: «او... مُرده؟» ونس که هنوز بدنش می‌لرزید، پاسخ داد: «آره... جلوی چشمم گلوله مغزش را شکافت...» اوشا دوباره پرسید: «رابطه‌ات با او چقدر جدی بود؟... به چشم‌های من نگاه کن و جواب بده.»

ونس چشمانش را به چشم‌های اوشا دوخت: «کاملاً یک‌طرفه بود. قسم می‌خورم هیچ رابطهٔ دوطرفه‌ای در کار نبود. حتی قرار امشب یک سوءتفاهم احمقانه از طرف من بود. در آخرین لحظات فهمیدم فقط برای یک موضوع کاریِ حیاتی می‌خواست من را ببیند.»

اوشا اخم کرد. با نگاهی آمیخته به تردید و پوزخند گفت: «مسائل کاری؟ او که مدتی پیش استعفا داده بود!» ونس لحظه‌ای زبانش بند آمد، اما به‌سرعت گفت: «درسته... برای همین طوری پیغام داده بود که کسی شک نکند. از جملات آخرش فهمیدم که چیزی را کشف کرده بود؛ یک معما... یک حلقهٔ گم‌شده...» اوشا حرفش را برید: «جی‌دی... من فقط به یک شرط از غرورم می‌گذرم و یک فرصت دیگر بهت می‌دهم؛ باید همین امروز استعفا بدی و برای همیشه از دنیای سیاست خارج بشی. می‌تونی؟»

چشمان ونس از امیدی ناگهانی برق زد: «البته اوشا! البته! این کاری است که باید مدت‌ها پیش می‌کردم. ماندن در این دولت و کنار ترامپ جز بدنامی و کثافت‌کاری هیچ چیز ندارد. تمام آن رویاهای بزرگی که داشتیم، خیلی وقت است که مرده... همین الان می‌روم کاخ سفید و استعفایم را تقدیم می‌کنم. بعد هم بلافاصله با هم به اوهایو برمی‌گردیم. یک مزرعهٔ کوچک می‌خریم، خودمان اداره‌اش می‌کنیم و بچه‌ها را در یک محیط آرام و دور از این جنجال‌های لعنتی بزرگ می‌کنیم.» اوشا با شنیدن این تصویرِ دور از هیاهو، لبخند کم‌رنگی زد و ونس را گرم در آغوش کشید.


۴

ونس با مسئولیت خود از بیمارستان مرخص شد و با خودروی امنیتی به سمت کاخ سفید حرکت کرد. در طول مسیر، خیره به پنجره، جملات آخر تولسی در ذهنش کوبیده می‌شد: «این ثابت می‌کنه که ما همه چیز را برعکس و وارونه می‌دیدیم...» حالا دیگر او هرگز نمی‌فهمید که تولسی به چه رازی رسیده بود. مثلثِ پنهانِ نرگس علینژاد، ایتامار بن‌گویر و سردار احمدی‌مقدم، بی‌آنکه گرهِ کورش باز شود، در اقیانوسی از خون غرق شده بود. ونس در دل عهد کرد که پس از تسلیم استعفا، دیگر هرگز قدم در این قلمرو تاریک نگذارد.

وقتی به کاخ سفید رسید، لکه‌های تیره و خشک‌شدهٔ خونِ تولسی روی یقه و شانهٔ پیراهنش خودنمایی می‌کرد. با همان ظاهر آشفته و هولناک وارد محوطه شد و در کمال غافلگیری دید که دونالد ترامپ به همراه تیمی از ژنرال‌های ارشد، با عجله در حال سوار شدن به هلیکوپتر مخصوص رئیس‌جمهور (مارین وان) است. ونس گام‌هایش را تند کرد و خودش را به او رساند. ترامپ با دیدن چشمان پف‌کرده و یقهٔ خونین ونس، سری از تأسف تکان داد: «جی‌دی! بالاخره آمدی؟ خبر کافه را شنیدم... جنون محض است! ولی خیلی کنجکاوم بدانم قبل از شلیک، داشتید آنجا با گابارد چه پچ‌پچی می‌کردید؟» ونس دهان باز کرد تا ماجرای استعفایش را بگوید، اما ترامپ مهلت نداد. روی پلهٔ هلیکوپتر دستش را تکان داد: «الان وقتش نیست. وضعیت بحرانی است، باید حرکت کنیم. قرار است باز هم برنده شویم. من به زودی سوار ایر فورس وان می‌شوم؛ روی خط امن می‌بینمت!» چرخ هلیکوپتر بسته شد و مارین وان با صدایی گوش‌خراش اوج گرفت.

در همان ثانیه، مأموران سرویس مخفی با خشونت و دستپاچگی، ونس را کشان‌کشان به سمت یک هامر زرهی بردند. یکی از مأموران ارشد در میان آن هیاهو، فریاد زد: «آقای معاون رئیس‌جمهور! یک حملهٔ اتمی به اسرائیل گزارش شده! احتمال یک جنگ هسته‌ایِ همه‌جانبه بالاست. طبق پروتکلِ بقای دولت، باید فوراً به پناهگاه زیرزمینی منتقل بشید، دور از رئیس‌جمهور!»

 ونس، حیرت‌زده و مسخ، در حال هدایت به سمت خودرو بود که ناگهان زمین زیر پایش دهان باز کرد. انفجاری مهیب، کورکننده و آخرالزمانی، هلیکوپتر رئیس‌جمهور را در آسمان متلاشی کرد. ونس در آن صدمِ ثانیه، فقط نوری سفید، مطلق و خیره‌کننده دید که با صوتی مبهم و دور همراه شد. سپس زمان و مکان برایش محو شد. گویی چرخ‌دنده‌های جهان ایستادند.

پس از مدتی بعد، همه‌چیز با شتابی جنون‌آمیز دوباره به حرکت در آمد. وقتی هوشیاری‌اش را به دست آورد، خود را درازکشیده درون یک آمبولانس زرهی یافت، در محاصرهٔ مأموران تا دندان مسلحِ سرویس مخفی. یکی از محافظان فوق‌امنیتی صورتش را جلو آورد: «آقای معاون... صدای من را می‌شنوید؟ حالتون خوبه؟» ونس به زحمت تکانی خورد. گلویش از غبار و شوک خشک شده بود: «چه... چه اتفاقی افتاد؟»

 محافظ با چهره‌ای سنگی و جدی گفت: «رئیس‌جمهور ترامپ در اثر انفجار غیر منتظره بالگرد کشته شدند، قربان. در حال انتقال شما به پناهگاه هسته‌ایِ فوق‌سری هستیم تا هر چه سریع‌تر سوگند ریاست‌جمهوری را یاد کنید.» ونس با وحشت یاد قولش به اوشا افتاد و نالید: «همسرم... اوشا... باید با همسرم صحبت کنم!» محافظ با قاطعیت گفت: «منفی، قربان! طبق پروتکل قرمز، ارتباط با محیط بیرون مطلقاً ممنوع است. گزارش‌هایی از شورش مسلحانه در چندین ایالت بزرگ دست به دست می‌شود. کشور در وضعیت بحران زیستی و امنیتیِ بی‌سابقه‌ای است؛ چیزی خطرناک‌تر از پرل هاربر».

پیش از آنکه ونس بتواند ابعاد فاجعه را درک کند، به اعماق تاریک پناهگاه منتقل شد. دستش را روی انجیل گذاشتند و عباراتِ سوگند را زیر لب تکرار کرد. جی‌دی ونس در حالی چهل‌و‌هشتمین رئیس‌جمهور ایالات متحده آمریکا شده بود که هم در زندگی شخصی‌اش و هم در خاکریزهای سیاسی و نظامی، همه‌چیز را باخته بود. اکنون در اوج تنهایی و ماتم، در حالی که رؤیای مزرعهٔ آرامِ اوهایو در خاکسترِ واشنگتن دفن می‌شد، و در شرایطی که به دلایل امنیتی حتی قادر نبود هیچ پیام تصویری یا صوتی به بیرون از پناهگاه مخابره کند، سکان هدایت یک ملت سیصد میلیون‌نفری در آستانهٔ فروپاشی، در دستان لرزان و مملو از ترس مطلق و اضطراب بی انتها و حیرت زای او قرار گرفته بود.

پایان

 

جنگ ایران و آمریکاافول آمریکابمب اتم
۱۰
۴
سپهر سمیعی
سپهر سمیعی
علوم انسانی - اقتصاد - اقتصاد سیاسی - جامعه شناسی - علم سیاست - انسان شناسی - ادبیات - تاریخ - هنر - موسیقی - سینما - فلسفه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید