ویرگول
ورودثبت نام
سپهر سمیعی
سپهر سمیعیعلوم انسانی - اقتصاد - اقتصاد سیاسی - جامعه شناسی - علم سیاست - انسان شناسی - ادبیات - تاریخ - هنر - موسیقی - سینما - فلسفه
سپهر سمیعی
سپهر سمیعی
خواندن ۱۱۸ دقیقه·۴ روز پیش

قدرت خون

قدرت خون

جلد اول از مجموعه «Tectonic Changes: Insider Thrillers»

دسترسی به جلد دوم: زوال عقل

بقلم: سید سپهر سمیعی

بهار 1405


 

توجه: این داستان کاملا تخیلی و ساختگی است و هیچ هدفی جز تولید سرگرمی ندارد. هر گونه تشابه اسمی با اشخاص حقیقی یا حقوقی و زمان ها و مکان ها در این داستان کاملا اتفاقی بوده و هیچ معنا و مفهومی ندارد. لطفا جو گیر نشوید. حتی شما دوست عزیز.


 

فصل اول: فاجعه هولناک

بخش اول: زمین‌لرزه پاستور

صبح روز نهم اسفندماه سال یکهزار و چهارصد و چهار هجری شمسی، قلب تهران با صدای مهیبی لرزید. دود غلیظ و تیره‌رنگی که از سمت خیابان پاستور به آسمان برخاست، خبر از وقوع فاجعه‌ای می‌داد که به زودی سرنوشت کل منطقه و جهان را دگرگون می‌کرد. انفجارهای پی‌درپی و هولناک، بیت رهبری را ویران کرد و در پیش‌چشم پایتخت، آتش و دود مرکز شهر را به تسخیر خود درآورد.

صدای آژیر آمبولانس‌ها، خودروهای آتش‌نشانی و یگان‌های امدادی و امنیتی در هم تنیده شد و همگی به سمت منطقه حادثه سرازیر شدند. تدابیر امنیتی به بالاترین حد ممکن (وضعیت قرمز) رسید و تمام خیابان‌های اطراف به کلی قفل شد. چند ساعت بعد، اینترنت و تمام شبکه‌های ارتباطی کشور به طور کامل قطع شد؛ تغییری ناگهانی که به باور اکثر مردم، حاکی از خطر بسیار بالای آشوب، ناامنی و آغاز یک جنگ همه‌جانبه علیه کشور بود.

همزمان با انفجار مقر اصلی بیت رهبری، محل سکونت سید مجتبی حسینی خامنه‌ای، فرزند آیت‌الله العظمی سید علی خامنه‌ای نیز هدف حملات سهمگین دشمن قرار گرفت و منفجر شد. سید مجتبی در آن لحظه هولناک، فقط یک نور سفید، مطلق و خیره‌کننده دید؛ نوری که با صدایی مبهم، دور و ضعیف همراهی می‌شد. سپس برای مدتی، زمان و مکان برای او محو شد؛ نه چیزی دید و نه چیزی شنید. گویی زمان ایستاده بود، یا انگار تمام دنیا وارد یک حرکت آهسته و تعلیق‌گونه شده بود. اما در یک لحظه، ناگهان همه چیز دوباره به حرکت در آمد و صوت و تصویر جهان پیرامونش به حالت عادی بازگشت.

بخش دوم: در دالان بیداری

پیرامونش سرشار از جنب‌وجوش، فریاد و اضطراب بود. دور و برش را با سختی نگاه کرد و تازه متوجه شد که روی تخت یک آمبولانس در حال حرکت دراز کشیده است. محافظ امنیتی همراهش که با چشمانی سرخ و نگران به او خیره شده بود، متوجه هوشیاری و باز شدن چشمان سید مجتبی شد. چهره‌اش از شوق درهم رفت و گفت: «آقا... به هوش اومدین؟ خدا رو شکر! الهی الحمد... خدایا شکرت!»

سید مجتبی با صدایی ضعیف و به سختی پرسید: «چه اتفاقی افتاده؟»

محافظ دستش را روی بیسیمش فشرد و با بغض گفت: «آقا، آمریکا و اسرائیل حمله کردن... بیت رهبری رو زدن. قصد داشتن شما رو هم ترور کنن.»

تکانی به بدنش داد، اما درد در تمام وجودش پیچید: «بیت رهبری رو زدن؟ حضرت آقا... سلامتن؟»

محافظ سرش را تکان داد: «گفتن حضرت آقا اونجا نبودن. به نظر میاد دشمن تیرش به سنگ خورده».

«خانواده من کجا هستن؟ حال همسرم چطوره‌؟»

محافظ نگاهش را دزدید: «ان‌شاءالله که حالشون خوبه آقا... پیگیری می‌کنم، حتماً ازشون خبر می‌گیرم و خدمتتون اطلاع می‌دم.»

سید مجتبی مکثی کرد. نفس‌هایش سنگین بود. نگاهی به دست و پای خودش اندافت؛ هر دو دست و هر دو پایش خونین و به شدت باندپیچی شده بود. جراحات و ترکش‌های متعددی روی سینه و شکمش نیز دیده می‌شد و تمام بدنش آغشته به خاک، گچ و دوده بود. دست راستش را به سختی بلند کرد تا وضعیت زخم‌ها را بهتر ببیند. از میان انگشتان لرزان و خون‌آلودش، ناگهان چشمش به نوشته کوچکی افتاد که با رنگ سفید روی کاغذی سبز رنگ و به خط نستعلیقِ خوشی نوشته شده و بر دیواره آمبولانس چسبیده بود:

«إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یسْرًا»

مدتی طولانی به نوشته خیره شد. گویی در دالان تاریک آن حادثه، این آیه روزنه‌ای از نور بود. سپس چشمانش را بست و ذکر بلند این آیه را در عمق دلش تکرار کرد.

بخش سوم: امانت مشیت

حوالی عصر همان روز، سید مجتبی روی تخت یکی از مراکز درمانی طبقاتی و زیرزمینی متعلق به بیمارستان بقیةالله الاعظم (عج) در تهران دراز کشیده بود. گهگداری صدای بمباران‌ها و انفجارهای پدافند از دوردست شنیده می‌شد و مشخص بود حملات هوایی و موشکی دشمن هنوز سر باز ایستادن ندارد. در همین حین، درب سنگین اتاق باز شد و سردار حسین نجات با چهره‌ای برافروخته اما استوار وارد شد.

«آقا سلام علیکم.»

سید مجتبی سرش را به آرامی چرخاند: «برادر نجات. علیکم السلام و رحمة الله و برکاته. خوشحالم شما رو زنده و سالم می‌بینم.»

سردار قدمی جلوتر گذاشت: «ارادتمندم آقا جان. از پزشک معالجتون سوال کردم، الحمدلله جراحات شما چندان جدی نیست. ان شاء الله خیلی زود التیام حاصل میشه.»

سید مجتبی بدون مقدمه پرسید: «سردار... از حضرت آقا و خانواده‌ام خبری دارید؟»

سردار نجات برای لحظه‌ای نگاهش را به کفپوش اتاق دوخت. سکوتی سنگین بر اتاق حاکم شد که تنها با صدای ضعیف انفجارهای بیرونی می‌شکست. سردار نفس عمیقی کشید، دوباره مستقیماً در چشمان سید مجتبی نگاه کرد و با صدایی آرام، اما لحنی جدی، مطمئن و سرشار از حزن گفت: «انا لله و انا الیه راجعون...»

سید مجتبی در جای خود خشک شد. پس از اندکی مکث، با صدایی که می‌لرزید پرسید: «همسرم... همسرم چطوره؟»

سردار نجات سرش را بالا گرفت: «آقا جان، شهادت ابوی بزرگوار و همسر رشیده‌اتون رو خدمت حضرتعالی تبریک و تسلیت عرض می‌کنم. دشمن پلید ناخواسته این افتخار عظیم رو تقدیم رهبر عظیم‌الشان ما کرد که در لحظه تجاوز، ایشون به همراه اهل بیتشون در خط مقدم حملات به درجه رفیع شهادت نایل آمدند. از شواهد امر پیداست حضرتعالی هم جزو اهداف اصلی بودید، اما حکمت و مشیت الهی این بود که آسیبی به شما نرسه و مقصود دشمن ناکام بمونه.»

سید، بی‌حرکت ماند. کمی به سردار خیره شد، گویی کلمات سنگین او را در ذهنش حلاجی می‌کرد. بعد نگاهش را از سردار گرفت و به سمت درب چوبی اتاق چرخاند و به نقطه‌ای مبهم در آن‌سو خیره شد.

سردار نجات سنگینی فضا را درک کرد؛ نیم‌تعظیمی کرد و گفت: «حضرت آقا، با اجازه‌اتون مرخص میشم تا مزاحم خلوتتون نباشم.» و سپس آهسته از اتاق خارج شد.

بخش چهارم: سوگ شیرین

اتاق در سکوت فرو رفت. سید مجتبی نگاهش را به سمت گلدان گل سرخی که در گوشه اتاق، روی میز کوچکی قرار داشت، چرخاند. تصویر همسرش و قامت استوار پدر در ذهنش جان گرفت. به یاد وفاداری‌ها و پایان سرخ آن‌ها افتاد. آرام‌آرام، ابیات منظومه نظامی گنجوی درباره مرگ شیرین بر بالین خسرو را زیر لب زمزمه کرد:

«میان دربست شیرین پیش موبد / به فراشی درون آمد به گنبد

در گنبد به روی خلق در بست / سوی مهد مَلِک شد دشنه در دست

جگرگاه مَلِک را مُهر برداشت / ببوسید آن دهن کاو بر جگر داشت

بدان آیین که دید آن زخم را ریش / همانجا دشنه‌ای زد بر تن خویش...»

قطره‌ای اشک گرم از چشم چپ سید سرازیر شد و روی باندپیچی صورتش غلتید. با کمی مکث و با صدایی که از بغض دورگه شده بود، ادامه داد:

«به خون گرم شست آن خوابگه را / جراحت تازه کرد اندام شه را

پس آورد آنگهی شه را در آغوش / لبش بر لب نهاد و دوش بر دوش...»

اینجا دیگر طاقتش طاق شد؛ بغض چندین‌ساعته‌اش در میان تنهایی اتاق ترکید و شروع کرد به گریستن با صدای بلند. هق‌هق سنگینش فضای سرد اتاق درمانی را پر کرد، اما همزمان، با صدای اندکی بلندتر به خواندن ادامه داد:

«به نیروی بلند‌، آواز برداشت / چنان کان قوم از آوازش خبر داشت

که جان با جان و تن با تن بپیوست / تن از دوری و جان از داوری رست

به بزم خسرو آن شمع جهان‌تاب / مبارک باد شیرین را شِکر خواب

به آمرزش رساد آن آشنایی / که چون اینجا رسد گوید دعایی

که‌الهی تازه دار این خاک‌دان را / بیامرز این دو یار مهربان را

زهی شیرین و شیرین‌مردن او / زهی جان دادن و جان بردن او

چنین واجب کند در عشق مردن / به جانان جان چنین باید سپردن

نه هر که‌او زن بوَد‌، نامرد باشد / زن آن مرد است که او بی‌درد باشد

بسا رعنا زنا که‌او شیر‌مرد است / بسا دیبا که شیرش در نورد است...»

اینجا که رسید، کلمات در گلویش گره خوردند. مدتی طولانی سر روی بالشت گذاشت و فقط گریست. هجوم غم از دست دادن پدر و همسر، مانند همان موج انفجار پاستور، وجودش را می‌سوزاند. کمی که آرام گرفت، چشمان سرخش را بست، نفس عمیقی کشید و این بیت پایانی را چند بار با خود تکرار کرد و باز هم در سکوت گریست:

«که جز شیرین که در خاک درشت است / کسی از بهر کس خود را نکشته است...»

بیرون از دیوارهای بیمارستان، تهران در آتش می‌سوخت و خاورمیانه در آستانه نظمی جدید قرار داشت؛ اما درون اتاق، مردی که قرار بود آینده این جغرافیا را رقم بزند، نخستین روز از این تحول عظیم را با اشک و خون آغاز کرده بود.


 

فصل دوم: سرقت بیولوژیک

بخش اول: دالان‌های فریب

نرگس علینژاد، زنی چهل‌ساله، تکیده و پرستار بخش اطفال بیمارستان بقیةالله الاعظم (عج) تهران بود. تمام دنیای او در دختر هشت‌ساله‌اش، هانیه، خلاصه می‌شد. شش سال از طلاقش می‌گذشت و او ماندگار در چرخه‌ای فرساینده از بیداری‌های طولانی، راهروهای استریل بیمارستان و تنهایی خانه شده بود. روزهای او طبق تقویمی آهنین ورق می‌خوردند: صبح‌ها رساندن هانیه به مدرسه، شیفت‌های نفس‌گیر بیمارستان، خرید اضطراری عصرگاهی و آشپزی در آشپزخانه‌ای کوچک و محقر.

تنها پنجره او به جهان بیرون، تلویزیونی بود که به محض ورود به خانه روی شبکه ایران اینترنشنال روشن می‌شد و تا اواخر شب، ذهن خسته او را با اخبار بحران، فروپاشی و وحشت بمباران می‌کرد. همان‌جا بود که شنیده بود ساختارهای حکومتی قصد دارند دختران را در مدارس با گازهای سمی مسموم کنند؛ ترسی فلج‌کننده که سبب شده بود روزانه به هانیه گوشزد کند: «اگر بوی مشکوکی حس کردی، فورا از مدرسه فرار کن و تا می‌توانی دور شو.»

با وجود استفاده از تسهیلات قانونی «زنان سرپرست خانوار»، بوروکراسی بیمارستان مکرراً او را فراتر از ساعت تعطیلی مدرسه نگه می‌داشت. هانیه اکثراً روی نیمکت سنگی حیاط، زیر سایه درختی پیر منتظر می‌نشست. هرگاه دخترک با لحنی نق‌نقو از تاخیر مادر گله می‌کرد، نرگس خستگی خود را به کینه بدل می‌کرد و تمام سختی‌های زندگی را به پای حاکمان می‌نوشت. او در دل آرزو می‌کرد روزی اسرائیل با حمله‌ای ویرانگر، کار جمهوری اسلامی را یک‌سره کند تا آن‌ها نیز طعم «آزادی» را بچشند.

دو هفته پیش از انفجار مهیب بیت رهبری، نرگس طبق روال همیشگی، خسته و آشفته به سمت مدرسه هانیه شتافت. اما آن روز، حیاط مدرسه خالی بود. هرچه گشت، ردپایی از هانیه نیافت. ترسی گنگ به جانش افتاد. خواست به سمت دفتر ناظم برود که موبایلش در جیب روپوشش شروع به زنگ خوردن کرد. شماره ناشناس بود؛ در آن وضعیت آشفته، دکمه رد تماس را فشرد. ناظم مدرسه را در راهرو دید و با صدایی لرزان سراغ دخترش را گرفت. ناظم با آرامشی تصنعی گفت: «همین چند دقیقه پیش روی نیمکت نشسته بود. نگران نباشید، احتمالا در همین حوالی است. اگر پیدایش نشد، خودم پیگیری می‌کنم.»

اما موبایل نرگس با سماجتی عجیب و پی‌درپی زنگ می‌خورد. همان شماره ناشناس بود. بالاخره کلافه و عصبی، دکمه اتصال را لمس کرد و در گوشی فریاد زد: «بله؟! چه کار دارید؟»

صدایی یخ، خش‌دار و آرام از پشت خط به گوش رسید: «نگران دخترت نباش. جاش کاملاً امنه. سعی کن زیاد جلب توجه نکنی و جنجال هم به پا نکنی. آرام از مدرسه بیا بیرون تا دخترت رو نشونت بدم.»

انگار بند دلش پاره شد؛ سطل بزرگی از اضطراب مسموم در دلش خالی شد. بی‌اختیار و با پاهایی سست از درِ مدرسه خارج شد. دور و برش را نگاه کرد، اما چیزی ندید. گوشی را جلوی دهانش گرفت: «الو! کجاست؟ دخترم کجاست؟»

صدا گفت: «اون خودروی ایکس۲۲ سفیدی را که راننده‌اش یک خانم با شال نارنجی است، می‌بینی؟»

چشمان نرگس چرخید تا اینکه در حاشیه خیابان، خودروی ام‌وی‌ام ایکس۲۲ سفیدرنگی را دید. راننده‌اش زنی با شال نارنجی بود که به او چشم دوخته بود. نرگس گفت: «آره، می‌بینم!»

صدا با لحنی آمرانه گفت: «برو سوار ماشینش شو.»

نرگس به سرعت به سمت خودرو دوید، درب سمت شاگرد را باز کرد و با تردید و التماس به راننده نگریست. زن راننده با خونسردی گفت: «بیا سوار شو. نگران نباش، فقط دو تا کوچه بالاتره.»

به محض سوار شدن، خودرو حرکت کرد. کمی جلوتر، زن راننده کنار کشید و تلفنش را روی حالت تماس تصویری واتساپ قرار داد و جلوی روی نرگس گرفت. هانیه روی یک مبل چرمی نشسته بود، سالم بود و لبخند می‌زد. نرگس با دیدن دخترش هق‌هق کنان فریاد زد که دارد می‌آید پیش او.

تماس که قطع شد، زن راننده گوشی را پس گرفت و گفت: «خیالت راحت شد؟ دختر کوچولوت امن و امانه. الان هم می‌برمت پیشش، اما شرطش اینه که این چشم‌بند سیاه رو به چشمات ببندی.»

نرگس با وحشت گفت: «چشم‌بند برای چی؟ شما کی هستید؟ دختر من رو چرا بردید؟»

زن با لحنی تحکم‌آمیز گفت: «عجله نکن. وقتی رسیدیم همه چیز رو می‌فهمی. فعلاً اگر می‌خواهی به دخترت برسی، دختر خوبی باش و این چشم‌بند رو ببند.»

بخش دوم: مأموریت در شب قرمز

فردای آن روز، نرگس با وجود روانی آشفته، سر کار حاضر شد. او با مدرسه هانیه تماس گرفت و با صدایی که سعی می‌کرد طبیعی جلوه کند، گفت که دخترش تصادف کرده و حالش خوب است، اما چند روزی نمی‌تواند به کلاس بیاید. او تلاش می‌کرد در راهروهای بیمارستان بقیةالله عادی رفتار کند، اما سایه یک مأموریت ناشناخته بر وجودش سنگینی می‌کرد؛ مأموریتی که بهای آن آزادی تنها دخترش بود.

روز نهم اسفندماه، یعنی روزِ واقعه هولناک انفجار پاستور، فرا رسید. شهر در شوک و آتش بود. نرگس طبق دستورالعمل دریافتی، به مکان مشخصی در مرکز شهر رفت تا وضعیت خود را به سرپل امنیتی اعلام کند. آنجا بود که بالاخره مأموریت نهایی و اصلی به او ابلاغ شد. سرپلِ سرویس اطلاعاتی که از طریق نفوذی‌های خود می‌دانست سید مجتبی حسینی خامنه‌ای پس از انفجار به بخش مراقبت‌های ویژه و امنیتی بیمارستان بقیةالله منتقل شده است، به نرگس دستور داد: «به هر طریقی که شده، باید به نمونه خون او دست پیدا کنی.»

آن شب، تهران در وضعیت جنگی و اضطراری بود. نرگس به بهانه شرایط بحرانی کشور و نیاز به «کار جهادی و داوطلبانه»، داوطلب شیفت شب در بخش آزمایشگاه و بانک خون شد. در تاریکی و خلوت پاسی از شب، وقتی رفت‌وآمد پزشکان به حداقل رسید، او خود را به اتاق ثبت نمونه‌ها و دفتر اندیکاتور رساند. با انگشتان لرزان صفحات را ورق زد تا اینکه نام «سید مجتبی خامنه‌ای» در مقابل چشمانش برق زد.

بلافاصله ردیف و کد نگهداری لوله آزمایش حاوی نمونه خون او را پیدا کرد. به سمت قفسه‌های سردخانه‌ای رفت، لوله اصلی را برداشت و آن را مقابل نور ضعیف چراغ راهرو گرفت. خون سرخ و زنده سید را دید که درون شیشه تکان می‌خورد و می‌درخشید؛ خونی که برای طراحان این سناریو، حاوی فرکانس‌های حیاتی و ژنتیکی بی‌نظیری بود. نرگس با سرعتی که از ترس سرچشمه می‌گرفت، لوله را با یک نمونه خون ساختگی و مشابه تعویض کرد، لوله اصلی را در عمق جیب روپوشش پنهان ساخت و به سرعت بیمارستان را ترک کرد.

بخش سوم: تقاطع شقاوت

نرگس نفهمید چگونه خود را به محل قرار در یکی از خیابان‌های فرعی و تاریک شرق تهران رساند. یک خودروی پراید سفید رنگ ‌و رو رفته و مستضعفی در تاریکی منتظرش بود. مردی که نقش سرپل را داشت، پشت فرمان نشسته بود و با دیدن نرگس اشاره کرد سوار شود. نرگس با نفس‌نفس سوار شد و لوله آزمایش حاوی خون سید را از جیبش درآورد و به او داد. مرد لوله را زیر نور لایت‌باکسِ کوچکی بررسی کرد و با لبخندی رضایت‌آمیز گفت: «خیالت راحت... خود خودش است.»

نرگس که از فرط هیجان و ترس می‌لرزید، گفت: «همه چیز درست پیش رفت. فقط الان با این وضعیت جنگی و کنسل شدن دوباره پروازها، چطور می‌خواهید من و دخترم رو به آمریکا منتقل کنید؟»

مرد سرپل در حالی که نمونه را در غلاف مخصوص بیولوژیک قرار می‌داد، گفت: «نگران نباش، ما کارمونو بلدیم. با یک پرواز اختصاصی و امن ردت می‌کنیم بری.»

نرگس لبخند تلخی زد: «نه، می‌دونم شما کارتون رو بلد هستید... فقط خیلی هیجان دارم. حس می‌کنم هنوز برای این حجم از تغییر آماده نشدم... البته خوشبختانه زبان هانیه خوبه؛ به نظرتون اونجا در محیط مدرسه اذیت نمی‌شه؟»

در همان لحظه که آخرین کلمات از دهان نرگس خارج شد، مرد سرپل بی‌سروصدا از زیر صندلی راننده یک قبضه کلت کمری مجهز به صداخفه کن را بیرون کشید. قبل از آنکه نرگس بتواند واکنشی نشان دهد، صدای خفه «پِف» در فضای اتاقک پراید پیچید و گلوله‌ای مغز نرگس را در شقیقه چپش شکافت. سر زنی که فکر می‌کرد به سمت آزادی می‌رود، روی شیشه جانبی خودرو افتاد و خطی از خون روی شیشه کشیده شد.

مرد سرپل خونسرد از پراید پیاده شد، دستکش‌هایش را صاف کرد و درب صندوق عقب را بالا زد. جسد کوچک و بی‌جان هانیه از چند روز قبل در آنجا رها شده بود. مرد کلت صداخفه کن‌دار را داخل صندوق عقب، درست کنار جسد هانیه گذاشت تا سناریوی یک خودکشی یا تصفیه‌حساب داخلی را بازسازی کند. سپس درب صندوق را بست. چند قدم جلوتر، سوار یک خودروی پژو پارس نوک‌مدادی شد که با راننده‌ای دیگر منتظرش بود و خودرو با شتاب در تاریکی شب تهران گم شد.

بخش چهارم: ترانزیت سیاه

حدود هشت ساعت بعد، در حالی که آفتاب دهم اسفندماه بر ویرانه‌های پاستور می‌تابید، مرد سرپل در پوشش یک تاجر فرش با گذرنامه‌ای جعلی از طریق مرز زمینی شمال غرب وارد خاک جمهوری آذربایجان شد. او بدون اتلاف وقت خود را به باکو رساند و در یک خانه امن، لوله آزمایش بیولوژیک خون سید مجتبی را تحویل مامور رابط بعدی داد.

نفر بعدی بلافاصله راهی مرزهای گرجستان شد و از آنجا، از طریق یک مسیر پیچیده آبی و زمینی در دریای سیاه، محموله ژنتیکی را به مقصد نهایی‌اش هدایت کرد: دپارتمان تحقیقات بیولوژیک تسلیحاتی در کیف، پایتخت اوکراین. جایی که یک تیم سری از زبده ترین دانشمندان اسرائیلی و آمریکایی منتظر دریافت خون سید بودند.


 

فصل سوم: تجمعات شبانه

بخش اول: تَرَک در پیاده‌روهای انقلاب

از همان اولین شب پس از واقعه هولناک انفجار بیت رهبری، خیابان‌های تهران و سایر شهرهای بزرگ ایران توسط جمعیت انبوهی از شهروندان اشغال شد. جماعتی هیجان‌زده و مضطرب که از تجاوز نظامی مستقیم به خاک کشور به خشم آمده بودند، شب‌ها به خیابان‌ها می‌ریختند و اغلب شعارهای انقلابی در حمایت از اصل نظام و خونخواهی رهبر شهید سر می‌دادند. فضای پایتخت میان تشنج جنگ و حماسه خونخواهی معلق بود.

غروب یکی از همین روزها، یکی از کسبه که در یک کتابفروشی قدیمی در ضلع شمالی میدان انقلاب کار می‌کرد، پشت پیشخوان ایستاده بود و با تعجب و ناباوری، مشاهداتش را با دوست نزدیکش در میان می‌گذاشت: «من موندم آخه چطور همچین چیزی ممکنه؟ هنوز دو ماه نمیشه توی همین خیابون انقلاب سیل جمعیت بود که فحش و فضیحت نثار رهبر می‌کردن و پرچم آمریکا و اسرائیل رو بلند کرده بودن! حالا یهو همه چیز برعکس شده! آدم واقعاً از این شدت سرد و گرم شدنِ یهویی تَرَک می‌خوره!»

دوستش کرکره مغازه را کمی پایین کشید و گفت: «آره راست میگی، منم یادمه. ولی خب، تو رسانه‌ها میگن اون‌ها که قبلاً میومدن فحش می‌دادن و تخریب می‌کردن، تروریست‌های اجاره‌ای و لیدرهای آموزش‌دیده موساد بودن.»

کتابفروش پکی به سیگارش زد و سر تکان داد: «بابا آخه یه نفر و دو نفر نبودن که بگیم اجاره‌ای بودن. می‌گم سیل جمعیت بود! تهش دیده نمیشد!»

«آره، ولی تحلیل‌ها میگن اون موقع مردم عادی به خاطر گرون شدن یه‌باره دلار و فشار تورم اعتراض داشتن، بعد این تروریست‌ها اومدن سوار موج جمعیت مردم شدن و شعارها رو منحرف کردن.»

کتابفروش نیشخندی زد و گفت: «اگه بحث فقط گرون شدن دلار بوده، خب قبل و بعدش مگه دلار گرون نمیشد؟ چرا فقط دقیقاً تو اون برهه زمانی یهویی دلار باعث شد همه بریزن تو خیابون؟»

دوستش شانه بالا انداخت: «بالاخره غصه‌ها خرد خرد جمع میشه و یه دفعه مثل آتش‌فشان فوران می‌کنه دیگه. اونجا آستانه تحمل مردم دیگه رد داد. بعد هم البته رژیم با اون برخورد سخت و زهرچشمی که از آشوبگرها گرفت، فضا رو جمع کرد.»

کتابفروش کتاب روی میز را بست و با لحنی مرموز گفت: «نه! این قصه و سر و تهش با هم نمی‌خونه. داستان چیز دیگه‌ایه. یه دست‌هایی پشت پرده است که ما نمی‌بینیم.»

دوستش آهی کشید: «چه می‌دونم والا... توی این شرایط جنگی هر کی یه چیزی می‌گه...»

بخش دوم: خامنه‌ای جوان شد

خیلی طول نکشید که محتوای شعارها در تجمعات شبانه تهران، دستخوش یک دگرگونی هدایت‌شده و معنادار شد و به سمت حمایت ضمنی و سپس علنی از جانشینی سید مجتبی به عنوان رهبر سوم حرکت کرد. در میان تاریکی شب‌ها و دود لاستیک‌های سوخته، عده‌ای فریاد می‌زدند و می‌گفتند مردم به صورت خودجوش و برای مأیوس کردن آمریکا و اسرائیل، دوست دارند حتی نام رهبر آینده هم همان نام قبلی باشد تا پیوستگی قدرت قطع نشود. شعاری عجیب در میان جمعیت طنین‌انداز شد:

«دست خدا عیان شد، خامنه‌ای جوان شد!»

اما مسئله اساسی و تحلیل‌برانگیز اینجا بود که سید مجتبی حسینی خامنه‌ای پیش از آن واقعه، هیچ مسئولیت رسمی، مقام اجرایی یا فعالیت سیاسی علنی در ساختار حاکمیت نداشت و اساساً در مقابل انظار عمومی و رسانه‌ها ظاهر نمی‌شد. به همین دلیل، در بدو امر بسیاری از ناظران حتی تصور نمی‌کردند که او به عنوان یکی از گزینه‌های جدی رهبری از سوی اعضای مجلس خبرگان مطرح باشد.

این تردید و ابهام تنها در میان عوام و مردم کوچه و بازار نبود، بلکه بسیاری از خواص، سیاستمداران و حتی خود اعضای خبرگان نیز استنباط مشابهی داشتند و او را مردی در سایه می‌دانستند. اما با این حال، فضای اجتماعات شبانه روز به روز بیشتر و به شکلی سازمان‌یافته به سمت حمایت از سید مجتبی پمپاژ می‌شد و برخی چهره‌های سیاسی متمایل به جریان‌های خاص نیز در مصاحبه‌های خود، این انتخاب را به عنوان تنها راهکار درست برای حفظ ثبات کشور مطرح می‌کردند.

بخش سوم: شطرنج با بمب‌های سنگرشکن

در این میان، کشور در اوج بحران جنگ بدون رهبر مانده بود و موقتاً توسط شورای موقت رهبری اداره می‌شد؛ لذا بر اساس قانون، باید هرچه زودتر مجلس خبرگان تشکیل جلسه می‌داد تا تکلیف مهمترین ستون خیمه نظام را روشن کند. بار اول که مقدمات تشکیل جلسه در تهران آماده شده بود، سردار نجات که مسئولیت حفاظت امنیت ستاد بحران را بر عهده داشت، ترتیبی داد تا یک نظرسنجی غیررسمی و مخفیانه از اعضای خبرگان صورت بپذیرد تا فضای ذهنی فقها مشخص شود. نتیجه نظرسنجی نشان داد دو سه گزینه سنتی بیش از همه مطرح هستند، که نام هیچ‌کدام از آن‌ها سید مجتبی نبود.

روز موعود فرا رسید. قرار بود رأس ساعت ۳ بعدازظهر، تمام اعضای خبرگان در یک مکان سرّی و ایمن جمع شوند تا جلسه رسمی تعیین رهبری تشکیل شود. اما درست یک ساعت قبل از شروع جلسه، سردار نجات با اتکا به داده‌های پنهان اطلاعاتی، پیشنهاد داد که به دلایل امنیتی و خطر بالای حمله هوایی، جلسه به تعویق بیفتد و به روز بعد و مکان دیگری موکول شود.

اتفاق عجیبی که همگان را در شوک فرو برد این بود که رأس ساعت ۳:۳۰ بعدازظهر — یعنی دقیقاً نیم ساعت پس از موعد مقرر اولیه — همان مکانی که قبلاً قرار بود جلسه خبرگان در آن تشکیل شود، مورد بمباران سنگین و پودرکننده جنگنده‌های دشمن قرار گرفت. شواهد نشان می داد نفوذ اطلاعاتی دشمن عمیق‌تر از تصور بود.

پس از این حادثه هولناک، جلسه خبرگان برای مدت نامعلومی به تأخیر افتاد. در همین حین، تجمعات شبانه در خیابان‌ها بیش از پیش نسبت به بلاتکلیفی کشور ابراز بی‌صبری می‌کردند و در بیانیه‌های خیابانی، خبرگان را مسئول تاخیر در انجام این وظیفه خطیر و تاریخی می‌دانستند.

فشارهای عمومی و هراس از حملات بعدی موجب شد برخی از اعضای خبرگان پیشنهاد کنند که جلسه به صورت غیرحضوری و از طریق بستر امن مجازی برگزار شود تا معذوریت‌های امنیتی در شرایط جنگی رعایت شود. یکی از اعضای سرشناس خبرگان به اسم حجت‌الاسلام والمسلمین حسن روحانی، امکان توسل به این راهکار مجازی را در یک مجمع مشورتی با سردار نجات در میان گذاشت.

اما سردار نجات با قاطعیت این راهکار را رد کرد؛ چرا که قانون اساسی بر لزوم حضوری بودن جلسه خبرگان جهت انتخاب رهبری تصریح داشت. حسن روحانی مصلحت‌جویانه پیشنهاد داد: «ما فعلاً یک جلسه غیرحضوری و مجازی تشکیل بدهیم که از این طریق رهبر مورد نظر خبرگان محترم انتخاب و معرفی بشود. بعد که از این شرایط بحرانی و وضعیت قرمز جنگی عبور کردیم، مجدداً یک جلسه حضوری می‌گذاریم تا محکم‌کاری قانونی شود و هیچ ان‌قلتی باقی نماند.»

سردار نجات با نگاهی سرد به چشمان روحانی خیره شد و گفت: «نه آقا! شما که خودتان حقوقدان هستید چرا این حرف را می‌زنید؟! اگر کسی که به عنوان رهبر آینده این کشور انتخاب می‌شود، در فرآیند انتخابش کوچک‌ترین شائبه یا خدشه قانونی وجود داشته باشد، اولاً اقتدار و نفوذ کلامش زیر سوال می‌رود و در این وضعیت بحران جنگی اصلاً معلوم نیست بتواند فرمانی صادر کند که مطاع باشد. ثانیاً هر تصمیمی که در آینده بگیرد، الی‌الابد محل اشکال حقوقی و فقهی خواهد بود و برای نظام بحران مشروعیت دایمی درست می‌کند. ثالثاً شما دقت نمی‌کنید که دشمن دقیقاً به دنبال فرسایش و ضربه زدن به ستون اصلی خیمه نظام است که همان ولایت فقیه باشد. ما در زمین آن‌ها بازی نمی‌کنیم.»

بخش چهارم: فریب بزرگ

به این ترتیب، مجدداً بنا بر تشکیل یک جلسه حضوری دیگر در زمان و مکانی مشخص برای بار دوم گذاشته شد. این بار نظرسنجی‌های غیررسمی حاکی از آن بود که بر اثر فشارهای خیابانی و اتمسفر عمومی، نظر برخی از فقهای خبرگان به سمت سید مجتبی متمایل شده است، ولی هنوز حمایت قاطع و اکثریتی وجود نداشت. به نظر می‌رسید اکثریت اعضای خبرگان هم‌رای با حسن روحانی بودند و تمایل جدی به انتخاب سید حسن خمینی، نوه رهبر فقید و بنیانگذار نظام یعنی امام خمینی داشتند تا موازنه سنتی حفظ شود.

این بار سردار نجات برای رهایی از شبکه‌های جاسوسی دشمن، پیش از تشکیل جلسه، چند بار محل تجمع را در دیوان‌سالاری نظامی تغییر داد؛ تا اینکه سرانجام نیم ساعت قبل از شروع رسمی، حتی زمان جلسه را هم تغییر داد و آن را به دو روز بعد موکول کرد. این استراتژی جابه‌جایی ثانیه‌ای، جان خبرگان را نجات داد؛ چرا که دقیقاً رأس ساعت تشکیل جلسه قبلی، آخرین مکان تعیین‌شده قبلی مورد اصابت چندین فروند بمب سنگرشکن و ویرانگر قرار گرفت و به تلی از خاکستر بدل شد. ظاهر امر نشان می داد که نفوذ دشمن تا مغز استخوان ساختار رسیده بود.

پس از این حمله، تجمعات شبانه لحن تندتر و پرخاشگرایانه‌تری نسبت به مجلس خبرگان پیدا کردند. برخی از خطبای تجمعات به طعنه در بلندگوها می‌گفتند: «این آقایان یک عمر است که مزایا و حقوق می‌گیرند و هیچ کاری نمی‌کنند جز اینکه برای چنین روز موعودی آماده باشند تا کشور را از بحران فقدان رهبری نجات بدهند. ببین چقدر مفت‌خور و بی‌مصرفند که بعد از سه هفته جنگ، حتی همین یک کار را هم نمی‌توانند انجام بدهند!» همزمان، شعارها در حمایت از رهبری سید مجتبی به اوج خود رسیده بود.

تا اینکه بالاخره برای بار سوم، تصمیم جدی بر تشکیل جلسه حضوری خبرگان گرفته شد. این بار، سردار نجات شخصاً و به صورت تک‌به‌تک از تمامی اعضای باقی‌مانده در خصوص انتخاب نهایی‌شان نظرسنجی کرد. اتمسفر جنگ، بمب‌های سنگرشکن و غوغای تجمعات شبانه کار خود را کرده بود؛ مشخص شد این بار اکثریت قاطع خبرگان از انتخاب سید مجتبی حمایت می‌کنند. بلافاصله زمان و مکان نهایی جلسه تعیین و به صورت شفاهی و پیک امن به اعضا ابلاغ شد.

این بار سردار نجات نه مکان جلسه را تغییر داد و نه زمان آن را؛ جلسه در همان زمان و مکان اولیه برگزار شد. گویا این ترفندِ معکوس برای فریب دستگاه‌های اطلاعاتی دشمن کارساز شد، چرا که هیچ حمله‌ای صورت نگرفت.

بدین ترتیب، جلسه رسمی خبرگان با موفقیت برگزار شد و سید مجتبی، در حالی که هنوز روی تخت بیمارستان بقیةالله بستری بود و از جراحات تنش رنج می‌برد و هیچ اطلاعی از این تصمیمات، رایزنی‌ها و صحبت‌های پشت پرده فقهای مجلس خبرگان نداشت، با رای اکثریت قاطع اعضا به عنوان سومین رهبر جمهوری اسلامی ایران انتخاب گردید.

 


 

فصل چهارم: خونخواهی برای شهدا

بخش اول: معمای پراید سفید

حدود بیست‌وچهار ساعت پس از شلیک مرگبار در اتاقک پراید، یک واحد گشتی پلیس پیشگیری به خودروی پراید سفیدرنگی که در نقطه‌ای پرت و دورافتاده در حاشیه شرقی تهران پارک شده بود، مشکوک شد. مأموران گشت به آرامی خود را به ماشین مذکور رساندند و با جسد زنی میانسال روبرو شدند که روی صندلی جلو افتاده و شقیقه و روپوشش غرق در خون بود؛ زنی که با شلیک مستقیم گلوله به سرش از پا درآمده بود. مأموران در جریان بررسی دقیق‌تر خودرو، با گشودن درب صندوق عقب، با صحنه‌ای هولناک‌تر مواجه شدند: جسد بی‌جان دختر بچه‌ای حدوداً هشت‌ساله که در کنارش یک قبضه کلت کمری رها شده بود.

پرونده به دلیل حساسیت بالا و کشف دو جسد، بلافاصله برای بررسی‌های فنی و تخصصی به دایره اول مبارزه با جرایم جنایی اداره آگاهی مرکز ارسال شد. اما پیش از آنکه تحقیقات تخصصی و میدانی کارآگاهان آگاهی حتی آغاز شود، شبکه تلویزیونی ایران اینترنشنال در خبری فوری و اختصاصی، گزارشی از کشف جسد این مادر و دختر پخش کرد و هویت مقتولین را برای افکار عمومی افشا نمود.

خبرنگار این شبکه با لحنی قاطع مدعی شد که این مادر و دختر توسط مأموران اطلاعاتی رژیم بازداشت، شکنجه و در نهایت با بی رحمی به قتل رسیده‌اند؛ چرا که مادر خانواده، پرستار شاغل در بیمارستان بقیةالله سپاه بوده و از موقعیت مکانی دقیق و پناهگاه‌های زیرزمینی برخی از مقامات ارشد رژیم که در زیر بیمارستان مخفی شده بودند، باخبر بوده و قصد داشته این اطلاعات ارزشمند را به آمریکایی‌ها برساند. با این گزارش، نام «نرگس» و «هانیه» به عنوان جاویدنامان انقلاب ملی ایرانیان، به صدر لیست قهرمانان رسانه‌های معارض پیوست.

در واکنش به این موج جنجالی و رسانه‌ای، رسانه‌های تندروی داخلی نیز بی‌کار ننشستند و به سرعت روایت دراماتیک و معکوس خود را منتشر کردند. طبق ادعای آن‌ها، عوامل و تیم‌های ترور موساد قصد داشته‌اند با ربودن دختر نرگس، از این پرستار متعهد بوسیله شکنجه استخراج اطلاعات کنند، اما نرگس حاضر به وطن‌فروشی نشده و به‌رغم همه فشارهای روانی و شکنجه‌ها، سکوت پیشه کرده است؛ تلاشی که در نهایت باعث شده تروریست‌های صهیونیست او و دختر معصومش را به شهادت برسانند.

بخش دوم: منطق پلیسی و تماس از بالا

افسر آگاهی مسئول این پرونده، سرگرد کلانی از زبده‌ترین کارآگاهان دایره جنایی بود. او به دلیل سال‌ها تجربه کار میدانی و داشتن شمّ پلیسی قوی، با همان اولین نگاه به اوراق پرونده و گزارش معاینه جسد، متوجه یک تناقض فاحش شد. بر اساس شواهد، قاتل جسد هانیه را در صندوق عقب گذاشته و نرگس را روی صندلی جلو با شلیک گلوله کشته بود، اما کلت کمری مجهز به صداخفه‌کن را درست کنار جسد دختربچه در صندوق عقب رها کرده بود.

 

در منطق جنایی و پلیسی کلانی، وجود اسلحه کارکرده قاتل، آن هم مجهز به صداخفه کن، در صندوق عقب و در کنار جسد یک کودک، فورا او را به این نتیجه قطعی رساند که این واقعه یک «صحنه‌سازی ناشیانه» است؛ سناریویی ساختگی که نشان می‌داد هیچ شکنجه یا بازجویی واقعی توسط موساد در آن محل رخ نداده است.

کلانی وقتی روایت حماسی و دراماتیک رسانه‌های داخلی را روی صفحه مانیتورش دید، کلافه شد. گوشی تلفن را برداشت و با مدیرمسئول یکی از رسانه‌های تندروی منتشرکننده خبر تماس گرفت و منشاء و منبع این قصه بافندگی‌شده را از او جویا شد. مدیرمسئول که غافلگیر شده بود، پاسخ داد که در حال حاضر جزئیات دقیق خبر را نمی‌داند، اما قول داد در أسرع وقت از پرسنل و خبرنگاران مربوطه که روی این خبر کار کرده بودند سوال کند و نتیجه را به او گزارش دهد.

وقتی سرگرد کلانی با ناامیدی گوشی تلفن را قطع کرد، هنوز نیم ساعت نگذشته بود که موبایل شخصی‌اش روی میز شروع به زنگ خوردن کرد. شماره روی صفحه، یک خط داخلی و رمزگذاری‌شده مربوط به مرکز فرماندهی و کنترل فراجا را نشان می‌داد. دکمه اتصال را زد: «سرگرد کلانی؟»

«بله، بفرمایید.»

«گوشی حضورتون باشه... سردار اسماعیل احمدی‌مقدم پشت خط هستن، قصد دارن مستقیماً با شما صحبت کنن.»

با شنیدن نام سردار احمدی‌مقدم، برای چند ثانیه نفس در سینه سرگرد حبس شد. چه اتفاق عظیمی رخ داده بود که یکی از ارشدترین و بانفوذترین فرماندهان انتظامی و امنیتی فراجا باید مستقیماً با یک سرگرد دایره جنایی تماس بگیرد؟

صدا در گوشی طنین‌انداز شد؛ بم، با همان لحن آشنا: «سرگرد کلانی...»

کلانی صاف روی صندلی‌اش نشست: «در خدمتم سردار!»

«در خصوص پرونده اون زن و دختر... نرگس علینژاد و دخترش...»

«بله سردار، همین الان پرونده و گزارش اولیه آگاهی روی میزم باز هست.»

سردار با لحنی آرام اما تحکم‌آمیز گفت: «خوبه. وظیفه‌شناسی و تعهد شما برای نیرو قبلاً اثبات شده. ما در شرایط حساس جنگی هستیم و بهتره وقت و انرژی نیرو درگیر مسائل حاشیه‌ای و فرعی نشه. یک گزارش تمیز و قطعی بنویسید مبنی بر اینکه شواهد، مدارک و قرائن نشون میده عوامل موساد با قصد و نیت استخراج اطلاعات، اون‌ها رو شکنجه و نهایتاً به شهادت رسوندن. متوجه شدی؟»

سرگرد کلانی آب دهانش را قورت داد: «بله سردار... اوامر حضرتعالی مطاع است.»

 

سردار اضافه کرد: «دقت کن تاریخ و ساعت صورت‌جلسه انگشت‌نگاری و کشف رو به شکلی تنظیم کنی که قبل از انتشار خبر در اون نشریه‌ای باشه که نیم ساعت پیش با مدیرمسئولش صحبت می‌کردی. مفهومه؟»

«اطاعت سردار.»

بخش سوم: قاعده بازی برای یک حرفه ای

سرگرد گوشی را روی پایه گذاشت و لحظه‌ای در سکوت به دیوار روبرو خیره شد. کُپ کرده بود و از سرعت و توالی غافلگیرکننده اتفاقات شگفت‌زده شده بود. تنها نیم ساعت پس از تماس او با مدیرمسئول نشریه، سردار احمدی‌مقدم — فرمانده اسبق ناجا و مرد مقتدر پشت‌پرده — مستقیماً با او تماس گرفته و از او خواسته بود به روایت بی‌اساس و ساختگی رسانه‌ها رسمیت قانونی ببخشد.

سؤالات مثل خوره به جانش افتادند. چرا احمدی‌مقدم؟ او که سال‌هاست رسماً فرمانده پلیس نیست و بیشتر یک چهره راهبردی در سایه است. البته سرگرد خوب می‌دانست که احمدی‌مقدم روابط بسیار نزدیک و نفوذ بالایی روی سردار رادان، فرمانده کل کنونی پلیس دارد. اما چرا از طریق سلسله‌مراتب رسمی یا از زبان خود رادان موضوع را ابلاغ نکرده بود؟ آیا او باید نسبت به دستور این فرمانده کله‌گنده اما خارج از سلسله‌مراتب اداری تمکین می‌کرد؟ یا شاید بهتر بود موضوع و گزارش صحنه‌سازی را با مافوق مستقیم خودش در میان می‌گذاشت؟

تمام شب، در خانه‌اش و در خلسه تنهایی، ذهنش درگیر این پرسش و قمار بزرگ بود. ساعت‌ها گذشت تا اینکه وقتی صدای طنین‌انداز اذان صبح از گلدسته‌های مسجد محله بلند شد، بالاخره تصمیم نهایی‌اش را گرفت.

همه کادرهای پلیس می‌دانستند که در شرایط بحران، سلسله‌مراتب رسمی فقط مال کاغذبازی‌های لوس، بوروکراتیک و بی‌معنای اداری است. اگر شخصی در حد و اندازه و جایگاه استراتژیک سردار احمدی‌مقدم، آن‌قدر این سرگرد آگاهی را آدم حساب کرده و به او اعتماد کرده بود که مستقیماً از او چیزی بخواهد، حالا نوبت او بود که ثابت کند لیاقت این اعتماد بزرگ و بازی در سطوح کلان را دارد. در این مملکت برای رشد کردن باید جان‌نثار و وفادار بود، نه یک مأمور بزدل و بوروکرات.

هیچ کاری احمقانه تر و انتحاری‌تر از این نبود که چغولی سردار احمدی‌مقدم را به فرمانده مافوق خود در آگاهی بکند؛ چون حتی اگر چنین حرکت ناشیانه‌ای هم انجام می‌داد، تقریباً قطعی بود که فرمانده مافوقش نیز در برابر خواست نفوذِ سردار سر خم می‌کرد و این وسط تنها کلانی بود که به عنوان فردی غیرقابل اعتماد، بی‌جنبه و وصله ناجور شناخته می‌شد و آبرو و آینده شغلی‌اش به باد می‌رفت.

بخش چهارم: تقویم سرخ رمضان

صبح روز بعد، سرگرد کلانی خودکارش را برداشت و گزارش پرونده را بر اساس سناریوی دیکته‌شده تنظیم کرد. به این ترتیب، نرگس و هانیه رسماً به عنوان «شهدای ترور» به لیست بلندبالا و روزافزون شهدای جنگ رمضان اضافه شدند.

 

لیست شهدا روز به روز گسترده‌تر و متکثرتر می‌شد؛ لیستی که در آن همه جور افرادی دیده می‌شدند؛ از کودکان معصوم و پرپر شده در مدرسه ابتدایی در میناب، تا دبیر شورای عالی امنیت ملی، وزیر اطلاعات و فرمانده کل سپاه پاسداران که در بمباران‌های فرسایندۀ پاستور و مراکز فرماندهی جان باخته بودند.

روال موازنه رسانه‌ای در این نبرد بیومکانیکی و موشکی به این صورت تثبیت شده بود که هر جا افراد نظامی، مقرها یا چهره‌های سیاسی شاخص نظام هدف قرار می‌گرفتند و کشته می‌شدند، هم رسانه‌های رسمی داخلی و هم شبکه ایران اینترنشنال و رسانه‌های غربی، همگی با هم و در یک هم‌صدایی نادر، تأیید می‌کردند که این افراد توسط حملات هوایی و پهپادی آمریکا و اسرائیل از بین رفته‌اند.

اما داستان درباره غیرنظامیان فرق می‌کرد؛ هر جا افراد غیرنظامی، زنان یا کودکان کشته می‌شدند، بوق‌های داخلی فریاد می‌زدند که این جنایت مستقیم آمریکا و اسرائیل است، و در مقابل، ایران اینترنشنال و رسانه‌های معارض اصرار داشتند که خود رژیم برای مظلوم‌نمایی و سرکوب داخلی دست به این کشتارها زده است. در این میان، رسانه‌های غربی نیز یا سکوتی مصلحت‌آمیز پیشه می‌کردند یا اخبار را با لحنی چنان مبهم و دوپهلو پوشش می‌دادند که گویا حقیقت در غبار جنگ گم شده و هیچ‌کس نمی‌داند واقعاً چه کسی ماشه را کشیده است.


 

فصل پنجم: میراث خونی

بخش اول: دپارتمان اشباح در حومه کیف

وقتی لوله شیشه‌ای حاوی نمونه خون مانیپوله شده و باارزش سید مجتبی خامنه‌ای به کیف رسید، بدون فوت وقت و تحت تدابیر شدید امنیتی به یک لابراتوار زیرزمینی و سرّی در حومه صنعتی این شهر منتقل شد؛ دژ بیولوژیکی پنهانی که چند متخصص و دانشمند تراز اول اسرائیلی و آمریکایی، از هفته‌ها قبل در آن استقرار یافته و به انتظار دریافت آن روزشماری می‌کردند.

به محض ورود محموله، کادر متخصص عملیات پیچیده تجزیه، تحلیل و استخراج فرکانس بیومتریک مطابق با «امضای ژنتیکی» حاصل از دئوکسی‌ریبونوکلئیک اسید (DNA) هدف را آغاز کردند. دستیابی به این فرکانس انحصاری، یک جهش استراتژیک برای دستگاه اطلاعاتی اسرائیل (موساد) محسوب می‌شد؛ این فناوری پیشرفته به آن‌ها امکان می‌داد تا از راه دور و از طریق رادارهای کوانتومی، اقدام به ردیابی زنده و لحظه‌ای DNA فرد در هر نقطه از جهان نموده و امکان هدف‌گذاری دقیق موشکی و ترور بی‌پاسخ هدف را فراهم کند.

سرویس‌های امنیتی پیش از این، از همین شیوه فوق‌محرمانه برای ردیابی سایبری و ترور سردار شادمانی، فرمانده سابق قرارگاه مرکزی خاتم‌الانبیاء سپاه پاسداران استفاده کرده و موفقیت آن را به چشم دیده بودند. البته اسرائیلی ها به آمریکاییها گفته بودند، از آنجا که به کارگیری این فناوری ترانزیتی بیومتریک، هزینه‌های سرسام‌آور نجومی و لجستیک سنگینی داشت، تنها برای اهداف سیاسی بسیار پرارزش و استراتژیک کاربردی بود.

حالا با دسترسی به لوله خون سرخ سید مجتبی، این برگ برنده فراهم می‌شد تا در صورت انتخاب قطعی او به عنوان رهبر سوم جمهوری اسلامی، تل‌آویو بتواند بلافاصله و در یک زمان‌بندی طلایی اقدام به ترور و حذف فیزیکی او نماید. طراحان سناریو معتقد بودند این ضربه، از طرفی موجب سرنگونی آنی رژیم ایران از طریق قطع سر سیستم خواهد شد، و از طرف دیگر، اقتدار و عظمت تکنولوژیک اسرائیل را به عنوان قدرتی بلامنازع به تمام جهان دیکته خواهد کرد.

بخش دوم: خطای سرریز داده‌ها

نمونه خون در محفظه سانتریفیوژ دیجیتال دستگاه اسکنر ژنتیکی قرار گرفت و بوق ممتد سیستم، آغاز عملیات استخراج اطلاعات بیومتریک را اعلام کرد. تمام الگوها و پروتکل‌های آزمایشگاهی در ابتدا طبق برنامه پیش رفت. اما دقیقاً در ثانیه‌ای که نمایشگرها آماده دریافت خروجی نهایی الگو بودند، کدهای نرم‌افزاری ناگهان منجمد شدند و یک خطای بحرانی روی مانیتورها نقش بست:

“0xQPU0F0F — Quantum Data Overflow: Matrix Bound Exceeded…” (سرریز داده‌ها)

اتاق در سکوتی سنگین فرو رفت. دانشمندان سردرگم شده بودند. آن‌ها تمام پروتکل‌ها، اتصالات سخت‌افزاری و کدهای منبع را مجدداً بررسی کردند و فرآیند اسکن را از ابتدا به جریان انداختند. اما سیستم باز هم در همان نقطه متوقف شد و همان خطای سرریز را صادر کرد. چندین بار این کار را تکرار کردند، تکراری فرساینده که در نهایت همه را ناامید و کلافه کرد.

دکتر جیسون توماس (Jason Thomas) دانشمند 45 ساله آمریکایی و متخصص در رشته بیوشیمی بود. رو به دانشمند اسرائیلی کرد و گفت: «این فناوری در انحصار شما اسرائیلی هاست. نه من و نه هیچکس دیگری در کل جهان سر در نمیاره که چطور کار می کنه. بهتره خودت ببینی چه مشکلی پیش اومده».

مخاطبش تکنیسین ارشد ژنتیک اسرائیلی به نام دکتر یوسی مردخای بود. او با سماجت و تکیه بر نبوغ شخصی، شروع به اجرای دستی، بومی و خط به خط کدهای الگوریتم بیومتریک کرد. پس از ساعت‌ها تحلیل ریاضی، به سوی جیسون توماس رفت و با آب و تاب برایش تعریف کرد که موفق شده چهار «فرکانس تکینی» را که در فرآیند واکاوی الگوریتم از ساختار مارپیچ DNA استخراج می‌شدند، شناسایی کند. این فرکانس‌ها، در واقع بسامدهای ارتعاشات پیچشی پیوندهای هیدروژنی در ساختار اسید نوکلئیک بودند که در سیستم‌های ردیابی بیومتریک کوانتومی نانو-پپتیدها کاربرد داشتند.

دکتر مردخای گفت در کمال شگفتی متوجه شده وقتی هر چهار فرکانس بیولوژیکی روی یکدیگر هم‌پوشانی پیدا می‌کنند، از ترکیب هندسی آن‌ها بسامد نهایی به حدی بالا می‌رود که از محدوده ساختارهای داده‌ای تعریف‌شده در نرم‌افزار پیشرفته آن‌ها فراتر می‌رود و سیستم را کرش می‌دهد.

او با چشمانی سرخ از فرط بیداری، اما لبریز از خوشحالی و هیجان، این یافته تاریخی را به همکار آمریکایی خود نشان داد: «جیسون! باید قبول کنی که ما اسرائیلی ها بزرگترین نوابغ جهان هستیم. من موفق شدم باگ الگوریتم‌ها و علت اصلی کرش کردن نرم‌افزار رو پیدا کنم!»

جیسون عینک خود را روی بینی جابه‌جا کرد، روی مانیتور خم شد و گفت: «خیلی جالبه... بذار با دقت ببینم.»

یوسی با انگشت به نمودارهای ارتعاشی اشاره کرد: «هر چهار تا انشعاب کلیدی که از این DNA استخراج شده، به طور مستقل تقریباً در بالاترین رنج فرکانس ممکن بیولوژیک قرار دارن. ولی مشکل اصلی زمانی رخ میده که این چهار فرکانس روی هم سوار می‌شن. اونجاست که فرکانس به قدری تشدید میشه که از ماتریکس ساختارهای داده‌ای تعریف‌شده در الگوریتم‌های ما بالاتر می‌زنه و سرریز می‌کنه.»

جیسون توماس با تعجب سر تکان داد: «من تا به حال در تمام دوران کارم در ژنتیک نظامی با چنین چیزی روبرو نشده بودم! واقعاً کنجکاوم بدونم این چهار فرکانس تکینی از چه میراث و ریشه ژنتیکی حاصل شدن که چنین ارتعاشی ایجاد می‌کنن.»

یوسی گفت: «آره، سوال کلیدی و وسوسه‌کننده‌ایه. می‌تونیم کدهای هر فرکانس رو به طور جداگانه مورد تجزیه و تحلیل آنتروپولوژیک قرار بدیم.»

جیسون تایید کرد: «فکر خوبیه. بذار این کدهای انشعابی رو به بانک اطلاعات ژنتیک باستانی آژانس امنیت ملی آمریکا (NSA) فید کنیم و ببینیم خروجی چی بهمون میده.»

بخش سوم: کوئری از بانک اطلاعاتی NSA

حدود سه ساعت بعد، وقتی سیستم مرکزی آژانس امنیت ملی آمریکا خروجی کوئری را روی سرور ایمن آزمایشگاه کیف فرستاد، هر دو دانشمند با دیدن جزئیات روی مانیتور خشکشان زد. گزارش نهایی بیوانفورماتیک به این شرح بود:

فرکانس تاریخی اول: برآمده از کروموزوم پدری ($Y$)؛ دارای تشابه بیولوژیک کامل با هاپلوگروپ باستانی سادات هاشمی و نشان‌دهنده نسب مستقیم با شخص حسین بن علی (ع). میزان دقت در تخمین ژنتیکی: ۱۰۰٪

فرکانس تاریخی دوم: برآمده از کروموزوم پدری ($Y$)؛ دارای انطباق کدهای بیومتریک منحصربه‌فرد با نمونه کدهای استخراج‌شده از مقبره شاه اسماعیل اول صفوی. میزان دقت در تخمین ژنتیکی: ۱۰۰٪

فرکانس تاریخی سوم: برآمده از DNA میتوکندریایی مادری ($mtDNA$)؛ دارای یک انشعاب مستقیم و بدون انقطاع از نسل چنگیز خان مغول. میزان دقت در تخمین ژنتیکی: ۱۰۰٪

فرکانس تاریخی چهارم: برآمده از DNA میتوکندریایی مادری ($mtDNA$)؛ حاوی زنجیره‌ای نادر و باستانی منتهی به شاهنشاه خسروپرویز ساسانی. میزان دقت در تخمین ژنتیکی: ۱۰۰٪

یوسی مردخای در حالی که صدایش می‌لرزید، گفت: «این... این عجیب‌ترین و وحشتناک‌ترین چیزیه که به عمرم دیدم! باورش با منطق مدرن سخته... ترکیب همزمان خونِ قدیسین، فاتحان خون‌ریز و پادشاهان باستانی در یک نفر!»

جیسون توماس با چهره‌ای برافروخته گفت: «ما نباید وقت رو تلف کنیم. باید سریعاً گزارش این یافته‌های تکان‌دهنده رو به مقامات مافوق در واشنگتن رد کنم.»

جیسون این را گفت و گوشی تلفن ماهواره‌ای را برداشت تا با مافوقش تماس بگیرد، ولی بعد کمی مکث کرد، ابروهایش در هم گره خورد و دوباره به سمت صفحه گزارش برگشت. چشمانش روی تناقض کدهای کروموزومی قفل شد. زیر لب زمزمه کرد: «وایسا ببینم، یه اشکالی وجود داره. این گزارش...»

اما پیش از آنکه بتواند جمله‌اش را کامل کند و پرده از راز آن تناقض بردارد، سایه‌ای از پشت سر به او نزدیک شد؛ ضربه‌ای سنگین و مرگبار از پشت به سرش فرود آمد و او بدون صدایی روی زمین سقوط کرد و بیهوش شد.

روز بیست‌وششم اسفندماه — یعنی حدوداً دو هفته و نیم پس از انفجار خونین بیت رهبری در تهران — جسد بی‌جان دکتر جیسون توماس، دانشمند آمریکایی پروژه، در آب‌های یخ‌زده دریاچه کوآناپوویت (Quannapowitt) در ایالت ماساچوست آمریکا پیدا شد. پرونده او برای همیشه به عنوان یک خودکشی ناشی از افسردگی بسته شد.

بخش چهارم: قمار بن‌گویر در تل‌آویو

دکتر یوسی مردخای، اطلاعات به دست آمده را مستقیماً به کانال‌های ویژه و فوق‌محرمانه موساد منتقل کرد. مقامات ارشد امنیتی اسرائیل با دیدن این گزارش ژنتیکی و بیومتریک، در بهت و حیرتی استراتژیک فرو رفتند. وقتی موضوع در یک جلسه اضطراری و فوق‌سری با مقامات سیاسی ارشد در تل‌آویو مطرح شد، ایتامار بن‌گویر، وزیر امنیت داخلی افراطی اسرائیل، با هیجانی وصف‌ناپذیر ایده جدیدی را روی میز گذاشت.

بن‌گویر پیشنهاد داد: «ما باید پیش از اجرای عملیات ردیابی و ترور سید مجتبی، این اطلاعات ژنتیکی خیره‌کننده را به رسانه‌های بین‌المللی درز بدهیم تا بار دستاورد و وزن تاریخی حاصل از ترور او چندین برابر بشه. با این کار، همه جهان به چشم خودشون می‌بینن که دولت اسرائیل چطور یک‌تنه، نماد و جانشین چهار امپراتوری بزرگ و تاریخ‌ساز جهان رو به زانو درآورده و روی قله اقتدار جهان ایستاده!»

وزرای میانه رو و رئیس وقت موساد با این ایده جنجالی به شدت مخالفت کردند. آن‌ها این اقدام را تحریک‌آمیز، احمقانه و بسیار خطرناک ارزیابی کردند و هشدار دادند که این کار می‌تواند انرژی مذهبی و ناسیونالیستی توده‌های مردم ایران را به یک اتفاق جمعی علیه اسرائیل تبدیل کند. برخی هم نسبت به صحت و دقت گزارش ابراز تردید کردند. اما بن‌گویر با فریاد، آن‌ها را مشتی بزدل، تکنوکرات و خائن نامید که سد راه تحقق آرمان اسرائیل بزرگ و نمایش قدرت مطلق صهیونیسم شده‌اند.

در نهایت، بن‌گویر با استفاده از نفوذ سیاسی خود موفق شد اسناد ژنتیکی را به شبکه خبری رسانه‌های همسو درز دهد. این خبر، مانند یک انفجار بمب اتمی در سرتاسر خاورمیانه و جهان طنین‌انداز شد و شوکی تمدنی ایجاد کرد.

واکنش‌های عمومی، مذهبی و میهن‌پرستانه در ایران و سراسر جهان اسلام به گونه‌ای سهمگین و غیرقابل پیش‌بینی بود که حالا حتی ستاد کل موساد و فرماندهان عملیاتی آن، از عواقب آخرالزمانی اقدام به ترور سید مجتبی خامنه‌ای به وحشت افتاده بودند؛ خونی که فکر می‌کردند مایه سقوط تهران است، حالا به یک بمب ساعتی بیولوژیک تبدیل شده بود.

 


 

فصل ششم: جنگ منطقه ای

بخش اول: ساعت‌شمار دوپاره در دالان‌های تهران

پیش از آنکه غبارِ غلیظِ برخاسته از خیابان پاستور، آسمان سیاست ایران را تیره کند، دالان‌های تصمیم‌گیری در تهران میان دو منطق استراتژیکِ آشتی‌ناپذیر دوپاره شده بود؛ گویی دو عقربه ساعت‌شمار نظام، در دو جهت مخالف حرکت می‌کردند.

دسته اول، معماران ایده «موازنه از طریق پیوند» بودند. در رأس این هرم بوروکراتیک، حجت‌الاسلام حسن روحانی ایستاده بود؛ تکنوکراتی غرق در محاسبات هزینه-فایده که جنگ را مترادف با ویرانی زیرساخت‌ها و هدررفتِ تاریخی جان و مال ایرانیان می‌دانست. در ارزیابی ارتدوکسی او، بقای ساختار نه در تقابل نظامی، بلکه در بازتعریفِ نظم منطقه‌ای از مسیر میز مذاکره با واشنگتن نهفته بود. در مربعِ امنیتی این جناح، دو مهره کلیدی و کهنه‌کار حضور داشتند: دریابان علی شمخانی (دبیر اسبق شورای عالی امنیت ملی) و دکتر علی لاریجانی (دبیر وقت شورا).

لاریجانی با ذهن فلسفی، معتدل و لایه‌لایه‌اش معتقد بود که نفوذ داخلی و منطقه‌ای سپاه پاسداران باید به عنوان یک «واقعیتِ ساختاری» به رسمیت شناخته شود، اما کانال‌های دیپلماتیک با آمریکا به‌گونه‌ای هدایت شوند که واشنگتن و سرداران سبزپوشِ تهران، آرام‌آرام در یک نقطه همگرایی استراتژیک به هم برسند.

در مقابل، علی شمخانی فرمول متفاوتی داشت؛ او بر این باور بود که با تکیه بر انضباط ساختاری و ناسیونالیسم سنتی «ارتش جمهوری اسلامی»، می‌توان وزن سیاسی تندروی‌های سپاه را در داخل کشور مهار کرد و فضا را برای چانه‌زنی‌های کلان سیاسیون فراهم ساخت.

شخص آیت‌الله العظمی سید علی خامنه‌ای نیز متمایل به این پرهیز عمیق از خونریزی بود؛ تدبیر او در تعادل‌بخشی میان این جناح و نیروهای تندروی انقلابی خلاصه می‌شد. پس از دور قبلی درگیری‌های موشکی با تل‌آویو که به ترور و شهادتِ زنجیره‌ای تقریباً تمامی فرماندهان نسل اول و مورد اعتماد رهبری منجر شده بود، قدرت مانور آیت‌الله به شدت کاهش یافت. او ناگزیر شده بود جای خالی فرماندهی سپاه را با چهره‌هایی جوان‌تر، سلحشورتر و به شدت رادیکال پر کند، و این به معنای یکدست شدن و افزایش استقلال سپاه پاسداران در برابر ستاد کل نیروهای مسلح. با این حال، برای اجرایی کردن ایده صلح‌طلبانه، آیت‌الله خامنه‌ای دکتر لاریجانی را به سمت دبیر شورای عالی امنیت ملی منصوب نمود و هم‌زمان نهادی موازی و تخصصی‌تر به نام «شورای دفاع» تأسیس کرد تا دریابان شمخانی با تکیه بر ظرفیت ارتش، دبیری آن را بر عهده گرفته و با مهار سپاه، تعادل قدرت در نیروهای مسلح را برقرار سازد.

اما در یک شبِ زمستانی، در جریان یک جلسه فوق‌سری میان رهبری و هسته سخت فرماندهان سپاه، ورق برگشت. در آن جلسه، سردار حسین نجات با تکیه بر گزارش‌های اطلاعاتی، این سؤال بنیادین را مطرح کرد: «اگر علیرغم تمام انعطاف‌های ما، دشمن ضربه اول را زد چه؟»

نجات با کلامی نافذ و تکیه بر تز «پاسخ نامتقارن»، توانست مصوبه‌ای حیاتی از رهبری بگیرد؛ مجوزِ آتش‌به‌اختیارِ سپاه برای اجرای طرح مخفیانه «جنگ منطقه‌ای» در صورت وقوع تجاوز. بدین ترتیب، اجماعی دوپاره اما منسجم شکل گرفت: دیپلماسی تا آخرین ثانیه، اما دکترین ترکتازی در کل منطقه در صورت شلیک اولین گلوله.

بخش دوم: ماشه معکوس واشنگتن

درست در روزهایی که گزارش‌های محرمانه وزارت امور خارجه از نهایی شدن پیش‌نویس توافق میان تهران و واشنگتن خبر می‌دادند، انفجار پاستور همه‌چیز را به خاکستر تبدیل کرد. ساعتی بعد، انتشار ویدیوی از پیش ضبط‌شده رئیس‌جمهور آمریکا که با غرور مسئولیت ترور رهبر معظم و کلیدی‌ترین سران نظام را بر عهده گرفت، به مثابه چکاندن ماشه طرح مخفیانه سپاه بود.

آمریکا با این خطای استراتژیک، بزرگترین هدیه را به تندروترین فرماندهان سپاه داد: «مشروعیتِ مطلقِ دفاع از خود». ایرانِ زخم‌خورده در جایگاه مظلومِ مقتدر نشست و عملیات‌های تهاجمی سپاه از همان ساعت اول، از پوشش حقوقی و اخلاقی بی‌نظیری در افکار عمومی منطقه و جهان اسلام و فراتر از آن برخوردار شد.

از آنجا که تل‌آویو و پایتخت‌های عربی همسو با غرب نیز در این سناریو کنار واشنگتن ایستاده بودند، کینه‌های انباشته‌شده توده‌های عرب از نسل‌کشی‌های بی‌پاسخِ گذشته، به سمت حمایت از تهران گسیل شد. موشک‌های سپاه که بر سر پایگاه‌های غربی فرود می‌آمدند، نه تنها کینه منطقه‌ای برنیانگیختند، بلکه تهران را به قهرمانِ بلامنازعِ خیابان‌های خاورمیانه بدل ساختند.

اما در داخل جبهه خودی، زلزله سیاسی بزرگ‌تری رخ داده بود. در همان ساعت اول انفجار، علی شمخانی (دبیر شورای دفاع)، امیر عبدالرحیم موسوی (فرمانده ستاد کل نیروهای مسلح) و دیگر امرای ارشدِ همسو با تز «مهار سپاه»، به همراه آیت‌الله خامنه‌ای شهید شده بودند. طرح شمخانی برای استفاده از ظرفیت کادر کلاسیک ارتش در مهار سپاه، در همان لحظه اول فروپاشید. ارتش، سرخورده از ترور فرماندهان ارشدش و فاقد وزن سیاسی لازم در وضعیت فوق‌العاده، به طور کامل در سلسله‌مراتب جنگی ستاد کل تحت کنترل سپاه قرار گرفت و امرای باقی‌مانده ارتشی بدون کوچکترین اعتراضی، فرامین جنگی سرداران سپاه پاسداران را به اجرا درآوردند.

بخش سوم: پارادوکس صلح در اتمسفر باروت

بر اساس قانون اساسی، فوراً یک «شورای موقت رهبری» متشکل از دکتر مسعود پزشکیان (رئیس‌جمهور)، رئیس قوه قضاییه و یک فقیه شورای نگهبان تشکیل شد. جریان صلح‌طلب به رهبری تکنوکرات‌های باقی‌مانده پیرامون حسن روحانی، به سرعت دریافت که در اتمسفر باروت و خون، وزن سیاسی سپاه به شدت در حال بلعیدن ساختار است. خط رسانه‌ای و بوروکراتیک آن‌ها برای مهار این لویاتان فعال شد: «اکنون کشور درگیر جنگ است؛ نیازی به عجله برای تشکیل مجلس خبرگان و انتخاب رهبر سوم نیست. بگذارید شورای رهبری جنگ را اداره کند و پس از برقراری صلح، سر فرصت اصلح‌ترین فرد را برگزینیم.»

اما سرعت و ابعاد حملات تلافی‌جویانه سپاه به قدری سهمگین بود که این استراتژی وارونه شد؛ در بدنه حاکمیت این ذهنیت شکل گرفت که اگر هر چه زودتر یک «شخص واحد» به عنوان فرمانده کل قوا و رهبر مستقر نشود، ماشین جنگی صاعقه‌آسای سپاه توسط هیچ نهاد و شورایی قابل مهار نخواهد بود.

در این میان، دکتر پزشکیان تلاش کرد تا از جایگاه قانونی خود در شورای موقت رهبری استفاده کند. او با اتکا به مشاوران صلح‌طلبش، پالس‌های دیپلماتیک پنهانی مبنی بر تمایل به آتش‌بس به واشنگتن فرستاد؛ به امید آنکه تنش‌ها فروکش کرده و مجدداً فضا برای جناح دیپلماسی احیا شود.

اما کاخ سفید، این پالس‌ها را به عنوان نشانه‌ای از فرسایش لایه‌های دفاعی و ضعف ساختاری تهران تعبیر کرد و بر شدت حملات هوایی خود افزود. این خطای محاسباتی واشنگتن، برگ برنده نهایی را به دست سردار نجات و فرماندهان عملیاتی سپاه داد. سپاه در پاسخی هولناک و بدون هماهنگی با شورای موقت رهبری، فاز نهایی دکترین جنگ منطقه‌ای را فعال کرد: انسداد کامل تنگه هرمز و نابودی زیرساخت های حیاتی در منطقه.

بخش چهارم: قفل بر آبراه اساطیری

شاهراه حیاتی انرژی جهان، جایی که یک‌پنجم نفت و گاز مایع زمین از میان صخره‌های گبرهای آن می‌گذشت، با مین‌های هوشمند ماتریکسی، قایق‌های تندروی نسل جدید، شهپادها و موشک‌های کروز ساحل به دریا قفل شد. نیروی دریایی آمریکا در برابر شبکه پیچیده، پراکنده و تهاجمی سپاه عاجز ماند. قیمت نفت به ارقام نجومی و بی‌سابقه‌ای رسید، بورس‌های جهانی سقوط کردند و بحرانِ پاستور، یقه اقتصاد داخلی ایالات متحده را چسبید.

عقب‌نشینی ذلت‌بار رئیس‌جمهور آمریکا و التماس‌های دیپلماتیک متحدان منطقه‌ای‌اش برای بازگشایی آبراه، پالس ضعفِ پزشکیان را شست و به یک پیروزی مطلق برای سپاه تبدیل کرد. جناح صلح‌طلب نه تنها نتوانست سپاه را مهار کند، بلکه مشروعیت سیاسی خود را نیز در افکار عمومی داخلی به طور کامل از دست داد.

طرح «جنگ منطقه‌ای» به اهداف استراتژیک خود رسیده بود. این به معنای مصونیت ایران از گزند حملات نبود؛ زیرساخت‌های حیاتی کشور، پالایشگاه‌ها، شبکه‌های برق، پل‌ها و بسیاری از مراکز شهری زیر باران موشک‌های کروز و بمب‌های هدایت‌پذیر دشمن ویران شده و هزاران غیرنظامی جان باخته بودند. اما موازنه در جای دیگری برقرار شده بود: سپاه به شیوه «تُرکتازانِ اساطیری» می‌جنگید.

دکترین جنگی سرداران جدید، متمرکز بر آفندِ مطلق، قاطع و بی‌رحمانه بود؛ برخلاف ارتش‌های کلاسیک غربی که به سیستم های چندلایه و پیچیده پدآفندی خود می نازیدند، سپاه کمترین اهمیتی برای حفظ زیرساخت‌های اقتصادی یا حتی نظامی مناطق خودی در پدافند قائل نبود.

در این شطرنجِ خونین، دشمنِ غربی و متحدانش که کل موجودیت و بقای سیاسی‌شان به پایداری شبکه‌های اقتصادی، رفاه توده‌ها و سلامت زیرساخت‌های گران‌قیمتشان وابسته بود، در برابر نیرویی قرار گرفته بودند که هرچه بیشتر ویران می‌شد، تشنه‌تر، سهمگین‌تر و آهنین‌تر به جلو می‌تاخت.

سپاه پاسداران در قامت یک لویاتانِ شکست‌ناپذیر ظاهر شده بود؛ نیرویی که از خودِ ویرانی تغذیه می‌کرد و آماده بود تا کل نظم مستقر را در آتشِ این دکترین مهیب ذوب کند. حالا، ارابه جنگی سرداران در اوج اقتدار منطقه‌ای و برتری سیاسی داخلی بود، و حتی جناح صلح‌جو هم مستأصلانه پشت درهای بیمارستان بقیةالله منتظر مانده بود تا رهبر جدید، مهارِ این شیر وحشی و غرنده را به دست گیرد.

 


 

فصل هفتم: خوف و رجای مسئولیت

بخش اول: میراث صلح در کام آتش

بوی کلر، مواد ضدعفونی‌کننده و خون خشکیده، عطر همیشگی این روزهای بیمارستان بقیةالله بود؛ اتمسفری تلخ که ریه‌ها را می‌سوزاند و طعم فلز را در دهان باقی می‌گذاشت. سید مجتبی روی تخت نشسته بود، چون از دراز کشیدن خسته شده بود. دیگر آن بیمار بستری منفعل و بی‌رمق هفته‌های گذشته نبود، هرچند زخم‌های عمیقِ ناشی از انفجار پاستور هنوز گاه به گاه نبض می‌زدند و دردی که تیر می کشید را تا عمق استخوان‌هایش می‌فرستادند. پرده سفید و ضخیم پنجره اتاق را با دست لرزانش کنار زده بود و به دود غلیظ و سیاهی خیره شده بود که از سمت جنوب تهران به آسمانِ سربی بلند می‌شد. پالایشگاه تهران بود که می‌سوخت؛ برای سومین بار در این هفته، هدف موشک‌های کروز دشمن قرار گرفته بود.

در باز شد و سردار حسین نجات با یک نقشه بزرگ نظامی برزنتی وارد اتاق شد. او بدون تشریفات، نقشه را روی تخت پهن کرد و انگشت سبابه‌اش را روی خطوط قرمز متقاطع و فلش‌های آبی‌رنگ کشید: «آقا جان، وضعیت جبهه‌ها عالیه. بچه‌های ما در تنگه هرمز معجزه کردن. ناوگان پنجم آمریکا کاملاً فلج شده و عقب نشسته. پایگاه‌هایشان در قطر، بحرین و امارات رو هم با پهپادهای انتحاری موجی تقریباً از کار انداختیم. دشمن به شدت گیج و سردرگمه. این فرصت، در تاریخ معاصر ایران بی‌نظیره. اگر اجازه بدید، فاز دوم عملیات رو کلید بزنیم...»

سید مجتبی نگاهش را از پنجره و شعله‌های دوردست پالایشگاه برگرداند، به نقشه خیره شد و آرام گفت: «فاز دوم؟ یعنی چی دقیقاً سردار؟»

سردار نجات که اشتیاق و سرخی عجیبی در چشمان خسته‌اش موج می‌زد، گفت: «قطع کامل شریان حیاتی غرب در خلیج فارس. نابودی کل تأسیسات نفتی عربستان در بقیق و الجبیل. پیشروی نیروهای زمینی محور مقاومت به سمت قدس از مسیر عراق و سوریه. حزب‌الله در شمال فلسطین اشغالی آماده است. حشد شعبی در انبار هم آماده و منتظر صدور فرمان. انصارالله از یمن می‌تونن همزمان از جنوب با موشک‌های هایپرسونیک حمله کنن...»

«و بعدش چی سردار؟» صدای سید مجتبی ناگهان بلندتر از حد معمول شد، چیزی که خودش هم از آن تعجب کرد و باعث شد نبض زخمِ پهلویش شدیدتر بزند. «بعد از اینکه همه این کارها رو کردیم، چی؟ اسرائیل که سلاح هسته‌ای داره و مثل موشِ به تله افتاده دست به هر کاری می‌زنه. عربستان که با این ضربه فرو می‌پاشه و تبدیل می‌شه به یک لیبی دیگر در جنوب مرزهامون. مرزهای شرقی‌مون هم که طالبان پشتش چشم طمع دوخته. ما چندتا جبهه همزمان می‌تونیم بجنگیم؟»

سردار نجات مکثی کرد، نگاهش را میان چشمان نافذ سید مجتبی جابجا نمود و آرام نقشه را جمع کرد: «آقا جان، استدعا می‌کنم این فرصت طلایی رو از دست ندیم. این دقیقاً همون موقعیتیه که حضرت آقا (رضوان الله تعالی علیه) سال‌ها منتظرش بودن تا دست‌وپای استکبار رو قطع کنن. دشمن خودش خباثت کرده و حمله کرده، خودش آبروش رو در دنیا برده، خودش در پاستور خون ولی امر مسلمین جهان رو ریخته. حالا ما در جایگاه مظلومیم و هر ضربه‌ای هم که بزنیم، دنیا می‌دونه دفاع مشروعه. تا کی می‌خوایم فقط دفاع کنیم؟ تا کی وا بدیم؟»

 

سید مجتبی عصای چوبی‌اش را برداشت و با تحمّل دردی شدید، به سختی از جا بلند شد. به سمت پنجره رفت و پیشانی‌اش را به شیشه سرد چسباند: «سردار، پدرم سه روز قبل از شهادتش، توی همین اتاق پاستور به من گفت: "پسرم، من تمام عمرم رو صرف جلوگیری از یک جنگ تمام‌عیار کردم. هر چی صلح می‌خواستم، جنگ به ما تحمیل شد. اما بدان که در نهایت، این صلح است که می‌ماند، نه شمشیر."»

صدایش کمی ترک برداشت و غمی سنگین بر لحنش نشست: «حالا من باید بیام و حاصل شصت سال مجاهدت و خون‌دل خوردنِ پدرم رو با یک تصمیم عجولانه و حماسی نابود کنم؟ پدرم برای همین لحظه‌ها بود که تن به مذاکره می‌داد. برای اینکه وقتی چنین روز سخت و بحرانی‌ای رسید، دست ما برای یک صلحِ مقتدرانه باز باشه، نه اینکه اسیر یک جنگِ بی‌پایان و فرسایشی بشیم.»

سردار نجات آه عمیقی کشید و روی صندلی پلاستیکی کنار تخت نشست. صدایش حالا ملایم‌تر و غمناک‌تر شده بود: «آقا جان، من ارادتم به حضرتعالی و ابوی بزرگوارتون رو در تمام این سال‌های سخت ثابت کردم. اما شرایط زمین تا آسمون عوض شده. رهبر شهید ما سایه‌شون بالای سر کشور بود، ولی حالا نیستن. دشمن ایشون رو ناجوانمردانه از ما گرفت. اگر انتقام سخت نگیریم، اگر حداقل دشمن رو به زانو درنیاریم...» بغض ناگهان راه گلویش را بست، «... پس خون این همه شهید چی می‌شه؟»

سید مجتبی برگشت و به سردار نجات نگاه کرد: «انتقام با صلح فرق داره سردار. ما می‌تونیم انتقام گرفته باشیم و در عین حال صلح کنیم. پیروزی در میدان جنگ، بهترین و طلایی‌ترین موقعیت برای صلحه. وقتی دست بالا رو داری، صلح کن تا دستاوردهات تثبیت بشه. اینو من از علی بن ابیطالب یاد گرفتم، از امام حسن مجتبی یاد گرفتم.»

سردار نجات سر تکان داد؛ نه از روی اقناع فکری، که از روی احترامی که برای بیت و شخص او قائل بود. مرخص شد و اتاق را ترک کرد، اما پِژواک کلمات تند و پر از سهمگینی‌اش در اتاق ماند: تا کی می‌خوایم فقط دفاع کنیم؟

بخش دوم: اعتراف در برابر خبرگان

سه روز از انتخاب ناگهانی سید مجتبی به مقام رهبری توسط مجلس خبرگان می‌گذشت و او در این مدت، حتی یک بیانیه رسمی یا پیام رادیو-تلویزیونی صادر نکرده بود. زخم‌های تنش تا حدی التیام یافته بودند، اما زخمِ روحش از داغ پدر و خانواده، تازه‌تر از هر روز سر باز می‌کرد. فشارها از هر سو، از جبهه صلح‌طلبان تا فرماندهان میدان، برای اعلام موضع فزونی می‌گرفت. سرانجام پذیرفت که شامگاه همان روز، در جمع محدود اعضای باقی‌مانده مجلس خبرگان رهبری که به دلیل مسائل امنیتی شدید به پناهگاهی در عمق چند ده متری زمین منتقل شده بودند، سخن بگوید.

ساعت نه شب، در سالن زیرزمینی بتونی و محافظت‌شده‌ای، اعضای مجلس خبرگان گرد هم آمدند. بسیاری از صندلی‌ها خالی بود؛ برخی در انفجار پاستور شهید شده بودند و برخی در راه‌های مواصلاتی کشور به دلیل بمباران‌ها سرگردان بودند. چهره‌ها مضطرب و درهم‌شکسته بود. حجت‌الاسلام حسن روحانی در ردیف جلو، با عبای شکلاتی‌رنگش نشسته بود و با سرعتی غیرعادی تسبیح شاه‌مقصودش را در دست می‌چرخاند.

درب سنگین پناهگاه باز شد و سید مجتبی وارد شد. هنوز ردّ کبود و عمیقِ زخم انفجار بر پیشانی‌اش نمایان بود، اما گام‌هایش استوار و شمرده می‌نمود. عصایی قهوه‌ای در دست راست داشت، اما عمداً تکیه‌ای بر آن نمی‌زد تا ضعفش آشکار نشود. پشت تریبون قرار گرفت، دست‌هایش را روی لبه تریبون گذاشت و لحظه‌ای به جمع پیرمردهای مضطرب روبرو نگاه کرد.

«بسم الله الرحمن الرحیم...»

صدایش کمی گرفت. سرفه‌ای ممتد کرد، آبی نوشید و ادامه داد:

«برادران و بزرگواران، خبرگان محترم منتخب ملت ایران... من آن کسی نیستم که شما در این طوفان می‌جویید. من سید مجتبی‌ام؛ یک طلبه ساده، یک پدرِ داغ‌دیده، یک فرزندِ یتیم‌شده. اگر به دنبال قهرمانی افسانه‌ای و بی‌خطا می‌گردید، راه را به کلی اشتباه آمده‌اید. قهرمانان در قصه‌ها و کتاب‌های تاریخ زندگی می‌کنند، نه در بیمارستان‌ها با بدنی زخمی و روحی آزرده و پر از تردید.»

مکث کرد. سکوت سنگین و نفس‌گیری سالن بتونی را فرا گرفت؛ حتی صدای چرخیدن تسبیح روحانی هم قطع شد.

«اما...» سید مجتبی کمی جلوتر آمد: «اما اگر به دنبال کسی هستید که بار اینهمه مصیبت که بر کشور نازل شده را بر دوش کشد، اگر می‌خواهید کسی باشد که شب‌ها نخوابد و خون‌دل بخورد تا شاید مادری فرزندش را از زیر آوار بمباران‌های تهران سالم بیرون کشد، اگر اراده کرده‌اید کسی سکان این کشتی طوفان‌زده را بگیرد و در دست داشته باشد و نداند مقصد دقیق کجاست ولی خوب بداند که ناخدا تحت هیچ شرایطی نباید کشتی را ترک کند... من هستم. اما نه آن‌گونه که شما همیشه انتظار دارید. من از جنس قدرتِ سنتی و بوروکراتیک نیستم. اگر بپذیرم، به سبک خودم عمل می‌کنم؛ با شفافیت کامل، با پرسشگری، با اعتراف صادقانه به ندانستن در برابر ملت. من خلیفه خدا روی زمین نیستم، من جانشین تام‌الاختیار پدرم نیستم، من فقط یک بنده‌ام که باری فوق طاقت بر دوشش نهاده‌اند.»

او صدایش را محکم‌تر کرد: «پدرم، اعلی الله مقامه الشریف، در تمام عمرش با اصل "موروثی شدن قدرت" به شدت و با تمام وجود مخالف بود. بارها در جلسات خصوصی و خانوادگی به خودِ من می‌گفت: "ولایت فقیه، امانت سنگین الهی است در گردن خبرگان ملت، نه ملک شخصی یا ارثیه یک خاندان." و من خود شاهد بودم که ایشان حتی از طرح نام خودش برای آینده خانواده نیز برآشفته می‌شد. حالا من در موقعیتی قرار گرفته‌ام که نه خواست من، که جبر زمانه و شرایط جنگی بر من تحمیل کرده است. می‌دانم فردا روزی در بوق‌های تبلیغاتی می‌گویند پسر فلان کس شد رهبر جدید. من از این حرف و از این شائبه بیزارم. به خدا سوگند، اگر ذره‌ای حس کنم که بودنم در این جایگاه، به شائبه موروثی شدن نظام دامن می‌زند، خودم فوراً کنار می‌روم؛ حتی اگر تاریخ مرا به ضعف، ترس و ناتوانی متهم کند.»

نگاهش را به ردیف جلو و چشمان تیزبین روحانی دوخت: «پس بشنوید از من: اگر من بپذیرم، مشروط می‌پذیرم. مشروط به آنکه هر تصمیم بزرگ ساختاری، به صورت شفاف به اطلاع مردم برسد. مشروط به آنکه راه برای نقدِ بی‌رحمانه حاکمیت گشوده باشد. مشروط به آنکه رهبری من موقت باشد و در اولین فرصت پس از جنگ، سازوکاری قانونی برای انتخاب رهبر بعدی طراحی شود که هیچ شائبه‌ای از وراثت و خاندان در آن نباشد. و مشروط به آنکه... هیچ‌کس، من را با پدرم اشتباه نگیرد. او کوهی استوار بود، من کاهی در برابر طوفان حوادث. از من انتظار نداشته باشید راه او را عیناً و بدون تغییر ادامه دهم. من فرزند زمانه خودم هستم، با دردهای این نسل، با سوال‌های بی‌جوابِ این ملت زخم‌خورده. حالا تصمیم با شماست. اگر چنین رهبری با این شروط می‌خواهید، من در خدمتم. اگر نه، راه باز است و خداوند، بهترینِ جانشینان را برای این ملت مظلوم برگزیند. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.»

سالن در سکوتی مرگبار فرو رفت. حسن روحانی به آرامی تسبیحش را روی صندلی چرمی بغل‌دستی گذاشت و غرق در فکر شد. پیرمردی معمم در ردیف سوم، عمامه‌اش را صاف کرد و ناگهان هق‌هق زد زیر گریه. کسی چیزی نگفت، اما همه در آن اعماق زمین فهمیده بودند: تاریخ ایران، به صورت بازگشت‌ناپذیری ورق خورده است.

سید مجتبی از تریبون پایین آمد و از همان در پشتی که وارد شده بود، خارج شد. در راهرو، عصایش را به سردار نجات داد و گفت: «حالا دیگر این را لازم ندارم.»

بخش سوم: وصیتی که نبود

صبح روز بعد، سردار نجات برای نخستین جلسه رسمی مشورتی روزانه به اتاق امن سید مجتبی آمد. یک چمدان چرمی سیاه کوچک همراه داشت. آن را روی میز فلزی کنار تخت گذاشت و قفل رمزی‌اش را باز کرد.

«آقا جان، این‌ها آخرین یادداشت‌های دست‌نویس ابوی بزرگوارتان است. شب قبل از واقعه بیت رهبری نوشته بودند. البته...» سردار کمی مکث کرد و آب دهانش را قورت داد: «خطاب به شما یا شخص خاصی نیست. خطاب به خودشان نوشته‌اند. گویا عادت همیشگی در خلوتِ ایشان بوده که هر شب چند خطی برای گفتگو با نفس خودشان بنویسند. وصیت‌نامه رسمی نیست، اما آخرین کلمات مکتوب رهبر شهید در این دنیا است.»

سید مجتبی دستش را دراز کرد. انگشتانش به وضوح می‌لرزیدند. یک دفترچه ساده با جلد چرمی قهوه‌ای سوخته را بیرون کشید. صفحه اول را که باز کرد، بوی عطر گل‌محمدی آشنای پدر مشامش را پر کرد و تصاویری از دوران کودکی جلو چشمش آمد. خط نستعلیق شکسته و زیبای پدر بود، اما این بار نه به محکمی و بی‌تزلزلی همیشگی، که به دلیل لرزش خفیف دستِ پیری، کمی ناموزون شده بود:

«بسم الله الرحمن الرحیم

امشب دلم عجیب گرفته است. نمی‌دانم چرا. شاید از اخبار تلخ معیشت مردم، شاید از فشار جانکاه این روزها، شاید از سنگینی این مسئولیتی که بیش از سی سال است بر دوش دارم و هر روز سنگین‌تر و مالامال از خطا می‌شود.

به این فکر می‌کنم که اگر روزی ناگهان نباشم، چه بر سر این ملت صبور خواهد آمد. نه از آن رو که خود را فردی ضروری یا محور حیات می‌دانم؛ خدا شاهداست که بارها در قنوت نمازهایم از او خواسته‌ام جانشینی شایسته‌تر و صالح‌تر از من برای این مردم فداکار بفرستد. دغدغه‌ام چیز دیگری است: می‌ترسم نظامی که برای شکستن سلسله موروثی و منحوس پهلوی بنا کردیم، خودش بعدها ناخواسته به همان آفت و عارضه دچار شود. می‌ترسم عزیزانم، ناخواسته، سد راه تحقق آن آرمان‌های نخستینِ انقلاب شوند.

به مجتبی فکر می‌کنم. می‌دانم در محافل سیاسی برخی او را گزینه جانشینی می‌دانند. اما من در تمام این سال‌ها هر چه در توان داشتم کردم تا او را از ورطه قدرت رسمی و حاکمیت دور نگه دارم. نه از آن رو که توانایی علمی یا اجرایی ندارد؛ بلکه از آن رو که نمی‌خواهم فردا روزی کسی در تاریخ بگوید "آخوندها هم سرآخر مثل تاجورزان و شاهان شدند".

دلم می‌خواهد پسرم یک طلبه ساده و مدرس حوزه بماند. آزادِ آزاد. بی‌قید و بندِ مفسده‌برانگیزِ قدرت. خدمتگزار مردم، اما نه از مسند حاکمیت و ریاست.

اما اگر روزی من نباشم و شرایط به گونه‌ای رقم خورد که او را به این مسند بنشانند، امیدوارم محکم بایستد و راه خودش را برود. راه من برای دوران من و مقتضیات زمان من بود، نه برای همیشه تاریخ. هر نسلی مصلح و منطق خود را می‌طلبد. نسل آینده، مسائل آینده را با منطق و فهم خودش حل خواهد کرد.

پروردگارا، تو شاهدی که من هرگز در این سه دهه به دنبال ساختن یک "خاندان" و ژن برتر نبودم. ما خاندان پیامبریم، نه خاندان سلطنت. این دو ابداً با هم جمع نمی‌شوند.

اللهم ارحمنی و اغفرلی و تقبل منی. یا الله.

هشتم اسفند ماه یکهزار و چهارصد و چهار هجری شمسی / سید علی حسینی خامنه‌ای»

سید مجتبی به آرامی دفترچه را بست. قطره‌ای اشکِ گرم از گوشه چشمش روی جلد چرمی چکه کرد و روی چرم قهوه‌ای، ردّی دایره‌ای و تیره به جا گذاشت. سردار نجات به نشانه احترام سکوت کرد و چشمان سرخ‌شده‌اش را به کف اتاق دوخت.

دقایقی در سکوت مطلق گذشت. سید مجتبی نفس عمیقی کشید و با بغضی که گلویش را می‌فشرد، گفت: «سردار، پدرم نوشته: "ما خاندان پیامبریم، نه خاندان سلطنت. این دو با هم جمع نمی‌شوند." می‌بینی؟ او حتی در آخرین خطوط زندگی‌اش، نگران همین بود که من رهبر نشوم تا به اصل انقلاب ضربه نخورد. حالا من آمده‌ام و دقیقاً بر صندلی او نشسته‌ام. خودت بگو سردار، من فردا روز قیامت چه جوابی برای پدرم دارم؟»

سردار نجات سر بلند کرد و مستقیم، بدون واهمه در چشمان سید مجتبی نگاه کرد: «آقا جان، جوابتان همان است که دیشب در جمع خبرگان محکم گفتید: شما پدرتان نیستید. شما فرزند زمانه خودتان هستید، نه میراث‌دار سنتی ابوی. و چه بسا پدرتان هم اگر امروز زنده بود و این آتش و کفر دشمن در مرزها رو می‌دید، دست روی شانه‌تان می‌گذاشت و می‌گفت: "مجتبی، بمان و شانه خالی نکن. ماندن در این موقعیت، جهاد اکبر است."»

سید مجتبی دفترچه چرمی را بوسید، آن را روی سینه‌اش، درست روی قلبش گذاشت و زمزمه کرد: «جهاد اکبر... شاید. ولی این جهاد، نه با شمشیر ذوالفقار در میدان، که با اشک و تردید و بی‌خوابی‌های نیمه‌شب است. با همین دعواهای هرروزه با خودم در محضر خدا. با همین ترس جانکاه از اشتباه...»

بخش چهارم: زخم فتوا

چند روز بعد، خبر تلخ دیگری سنگر فرماندهی را تکان داد؛ دکتر علی لاریجانی، دبیر شورای عالی امنیت ملی، در جریان بازدید از منزل اقوام به همراه پسرش، بر اثر بمباران دشمن به شهادت رسیده بود. سردار نجات با چهره‌ای برافروخته خبر را به اتاق سید مجتبی آورد و دست‌به‌سینه ایستاد: «آقا جان، امر چه می‌فرمایید؟»

سید مجتبی آهی طولانی کشید و زیر لب گفت: «انا لله وانا الیه راجعون. ما در این شرایط قحط‌الرجال، هیچ رجل سیاسی جامع‌الاطرافی در حد و اندازه شهید لاریجانی نداریم که بتونه بوروکراسی و میدان رو هماهنگ کنه. نظر خودتون چیه سردار؟ چطور می‌تونیم این ضایعه بزرگ رو در شورای عالی امنیت ملی جبران کنیم؟»

سردار نجات ابتدا سرش را پایین انداخت، فکری کرد و بعد ناگهان با قاطعیت گفت: «آقا جان، تدبیر ابوی بزرگوار شما در زمان صلح این بود که یک مرد پخته دیپلماتیک در جایگاه دبیر شورای عالی امنیت ملی باشه تا بین دیپلماسی و میدان توازن ایجاد کنه. اما حالا که دشمن خیره‌سر با دست خودش این توازن رو با بمب نابود کرده و کل براوردهای صلح رو زیر پا گذاشته، بنده عرض می‌کنم بهترین پاسخ مقتدرانه به واشنگتن اینه که یک "مرد میدان" و قاطع رو جایگزین کنید.»

سید مجتبی پرسید: «پیشنهاد شما چه کسیه سردار؟»

نجات پاسخ داد: «من پیشنهاد می‌کنم سردار محمدباقر ذوالقدر بهترین و پخته‌ترین گزینه برای اداره شورا در این وضعیت جنگیه.» سید مجتبی لحظه‌ای تسبیح پدر را چرخاند و سپس به نشانه تایید سر تکان داد.

بعد از ظهر همان روز، جلسه مشترک و فوق‌العاده‌ای در یکی از اتاق‌های امن و زیرزمینی تشکیل شد. فرماندهان ارشد سپاه، محمدباقر ذوالقدر، نمایندگان دفتر و چند تن از فقهای بنام شورای نگهبان حضور داشتند. هوای اتاق سنگین و دم‌کرده بود. سید مجتبی در انتهای میز نشسته بود و تسبیح کهنه شاه‌مقصود پدر را در میان انگشتانش می‌چرخاند.

سردار سید مجید موسوی، فرمانده هوافضای سپاه، اولین نفری بود که سکوت را شکست: «آقا جان، ما یک مشکل بزرگ فقهی و استراتژیک داریم که در این شرایط جنگی داره به یک بحران امنیتی عمیق تبدیل می‌شه؛ فتوای حضرت آقا درباره حرمت تولید و نگهداری سلاح هسته‌ای. دشمن این خط قرمز فقهی ما رو دقیقاً می‌دونه. برای همینه که جرات پیدا کرده حمله همه‌جانبه کنه و زیرساخت‌هامون رو بزنه. می‌دونه ما تهِ دکترینمون خط قرمز داریم، می‌دونه ما بمب نمی‌سازیم و دستمون بسته‌ست.»

سردار نجات هم حرف او را امتداد داد: «حاج آقا، نیروهای اطلاعاتی ما گزارش محرمانه دادن که تل‌آویو با حمایت لجستیک آمریکا، تا سه ماه دیگه آماده استفاده از کلاهک‌های تاکتیکی هسته‌ای علیه تأسیسات فردو و نطنزه. اونا اگه احساس کنن در زمین دارن کاملاً شکست می‌خورن، در استفاده ازش لحظه‌ای درنگ نمی‌کنن. ما باید همین امروز "بازدارندگی مطلق" ایجاد کنیم. فتوا باید فوراً طبق مقتضیات جنگ بازنگری بشه».

سکوت سنگین و مدهوشی اتاق را فرا گرفت. سید مجتبی تسبیح را روی میز چوبی گذاشت. نگاهش از تک‌تک حاضران گذشت و روی چهره آیت‌الله محمدرضا مدرسی، مسن‌ترین فقیه حاضر در جلسه، متوقف شد: «شیخنا، نظر فقهی شما چیه؟»

آیت‌الله مدرسی عمامه سفیدش را جابجا کرد، ریش‌سفیدش را دست کشید و گفت: «حضرت آقا، فتوای امام شهید (ره) مبتنی بر قاعده اصول فقهی و احکام ثانویه بود. ایشان در آن زمان معتقد بودن تولید سلاح هسته‌ای، فساد و تالی‌فاسدش در جهان بیش از منافعشه. اما در شرایط کنونی و هجمه کفر، وقتی دشمن رسماً تهدید به محو و نابودی تمدنی می‌کنه، شاید بشه بحث "ضرورت حفظ بیضه اسلام" رو مطرح کرد. قاعده حکومتی "الضرورات تبیح المحظورات" در اینجا کاملاً جاریه...»

سید مجتبی دستش را به آرامی بالا آورد تا صحبت فقیه را متوقف کند. لحنش قاطع بود، اما نهایت احترام را حفظ کرد: «آقای مدرسی، من با آن قواعد و اصول کاملاً آشنا هستم و سال‌ها درسش رو دادم. اما ابعاد استراتژیک این تصمیم رو ببینید...»

او از جا بلند شد، به سمت وایت‌بردی که در گوشه اتاق بود رفت، ماژیکی مشکی برداشت و در مرکز برد یک کلمه بزرگ نوشت: بمب. سپس دور آن یک دایره قرمز کشید و یک فلش از آن بیرون زد و نوشت: اعلام رسمی لغو فتوا.

«فرض کنیم امروز من تحت فشار میدان بیام و بگم فتوا لغو شده و ساختش جایزه. فردا صبح در منطقه چی می‌شه؟ فردا، عربستان فوراً اعلام می‌کنه ما هم بمب می‌خواهیم و پاکستان بهشون میده. ترکیه می‌گه ما هم سهم می‌خواهیم. مصر هم همینطور. تا آخر سال، خاورمیانه تبدیل می‌شه به یک انبار باروت هسته‌ای غیرقابل‌کنترل. این دقیقاً همون فاجعه و کابوسی بود که پدرم همیشه ازش می‌ترسید؛ مسابقه تسلیحات اتمی در یک منطقه بی‌ثبات.»

ماژیک را زمین گذاشت و رو به جمع برگشت: «پدرم این فتوا رو برای یک دولت یا یک مقطع فصلی نداد؛ برای یک امت داد، برای اخلاق اسلام داد، برای قضاوت تاریخ داد. فتوا مال شخصِ سید علی خامنه‌ای نبود که با شهادتش باطل بشه و از بین بره. این فتوا، امانتی سنگین و الهی در گردن ماست.»

سردار موسوی که مشخص بود از این استدلال‌ها بی‌تاب شده، کمی جلو آمد: «آقا جان، ما با فتوای تاریخی ابوی بزرگوار شما کاری نداریم؛ قدمش روی چشم. ما می‌گیم شرایط زمین بازی عوض شده. وقتی دشمن خنجر اتمی رو کشیده، نمی‌شه فقط با آیات کلام خدا تنها در میدان جنگید. ما باید سپر ملموس داشته باشیم. حتی اگر در نهایت ازش استفاده هم نکنیم، باید در زرادخانه داشته باشیم تا دشمن در محاسباتش از ما حساب ببره و متوقف بشه.»

سید مجتبی چهره‌اش برافروخته شد: «سردار موسوی، شما قرآن خوندی؟ داستان طالوت و جالوت رو در سوره بقره به یاد داری؟ وقتی طالوت با لشکرش به جنگ جالوتِ تا بن دندان مسلح رفت، خدا چطور امتحانشون کرد؟ به وسیله یک نهر آب جاری. گفت هر کی از این آب بخوره از لشکر من نیست و شکست می‌خوره. خیلی‌ها از روی تشنگی خوردن و سرآخر شکست خوردن. فقط عده کمی نخوردن و با ایمانشون پیروز شدن. می‌دونی چرا این امتحانِ به ظاهر بی‌ربط بود؟ چون خدا می‌خواست به مومنین نشون بده پیروزی در دکترین اسلام با ساز و برگ حرام و نظامی نیست، با تقوا و اطاعت از فرمان خداست. پدرم تهیه سلاح هسته‌ای رو مفسده و حرام دونست. حالا ما می‌خوایم برای پیروزی ظاهری در زمین، فرمان خدا رو بشکنیم؟ این چه دینیه؟ چه انقلابی گریه؟»

لحنش بسیار تند و کوبنده شده بود. با عصایش چند ضربه محکم به کف بتونی زمین زد تا خشمش را تخلیه کند و نفس عمیقی کشید.

سید مجید موسوی زیر لب گفت: «آقاجان، ما که نمی‌گیم فردا شلیک کنیم. ما می‌گیم بسازیم و نگه داریم، فقط به عنوان عامل بازدارنده...»

«و کی در طول تاریخ تضمین کرده که بمب، همیشه همون عامل بازدارندهِ بی‌خطر بمونه؟» سید مجتبی جلوتر آمد: «تاریخ جهان رو بخونید سردار. دولت آمریکا هم در هیروشیما و ناکازاکی اولش فقط می‌خواست "بازدارندگی سریع" ایجاد کنه تا جنگ جهانی تمام بشه. نتیجه عملی‌اش چی شد؟ دویست هزار غیرنظامی، زن و بچه، یک‌شبه تبدیل به خاکستر شدن. بچه‌هایی که هیچ گناهی نداشتن، زنده زنده در آتشِ علمِ مدرن ذوب شدن. من در محضر خدا مسؤول این گناه کبیره و نسل‌کشی نمی‌شم. حتی اگر تمام ایران رو آجر به آجر با موشک‌هاشون ویران کنن، من اولین رهبری نیستم که اسم فرزندان پیغمبر و تشیع رو با کشتار جمعی و تسلیحات اتمی گره بزنم.»

سکوت مطلق و سنگینی بر اتاق حاکم شد. سردار موسوی سرش را با شرمندگی پایین انداخت. سردار نجات هم دیگر سکوت کرده بود و حرفی برای گفتن نداشت. آیت‌الله مدرسی زیرلب ذکری می‌گفت و تسبیح می‌انداخت.

سید مجتبی دوباره روی صندلی‌اش نشست، فضا را آرام کرد و صدایش نرم‌تر شد: «من از دغدغه‌های امنیتی و اخلاص تک‌تک شما ممنونم. می‌دونم شب و روز ندارید و نگران امنیت این مملکت هستید. اما من به شما وعده و قول می‌دم، راه دیگه‌ای هم برای بازدارندگی وجود داره؛ راهی که نه فقط خاک ما رو حفظ می‌کنه، که وجدان و شرف ما رو هم در تاریخ نگه می‌داره. ما موشک‌های نقطه‌زن داریم، پهپادهای دوربرد داریم، و مهم‌تر از همه نیروهای مخلص و فداکاری داریم که شهادت براشون افتخاره. همین دکترین نامتقارن بوده که الان بزرگترین ارتش جهان رو در خلیج فارس به گل نشونده، نه بمب اتم. فردا هم همین‌ها پیروزمون می‌کنن، به حول و قوه الهی. ان‌شاءالله.»

جلسه بدون لغو فتوا تمام شد، اما برای تمام فرماندهان حاضر روشن شده بود: رهبر جدید، برخلاف تصور اولیه بوروکرات‌ها، نه یک شخصیت ضعیف و تسلیم‌پذیر در برابر فشارهاست، که همچون پدرش، مردِ اصولی استوار است؛ منتها اصولی که حالا باید در طوفان آتش و باروت آزمایش می‌شدند.

بخش پنجم: رهبر در لباس راننده تاکسی

هفته‌ها از پس هم گذشت. جنگ فرسایشی خلیج فارس فراز و نشیب‌های بسیاری داشت. هر روز صبح روی میز رهبری، گزارشی موثق از تلفات می‌آمد: یک مدرسه در اهواز، یک پل استراتژیک در لرستان، یک گردان پیاده سپاه در فلان جبهه مرزی. سید مجتبی دیگر به طور کامل از بیمارستان مرخص شده بود و در یکی از قرارگاه‌های زیرزمینی و ضدبمب مستقر بود. اما یک سوال بنیادین، موریانه‌وار شب و روز ذهنش را می‌خورد و رهایش نمی‌کرد: مردم واقعی در کف خیابان واقعاً چه می‌خواهند؟ از این جنگ و موشک‌باران خسته شده‌اند یا تشنه انتقام بیشترند؟ از من و حاکمیت حمایت می‌کنند یا صرفاً از روی ناگزیری سکوت کرده‌اند؟

او هنوز در انظار عمومی ظاهر نشده بود؛ نه سخنرانی زنده پُرشوری، نه پیامی تصویری، و نه حتی یک عکس رسمی جدید از او منتشر شده بود. مردم فقط نامش را در اخبار شورای عالی امنیت ملی شنیده بودند و زمزمه‌های مبهمی را درباره‌اش نقل می‌کردند. همین موضوع، او را هم نگران می‌کرد و هم در تصمیم‌گیری‌هایش مصمم‌تر. نمی‌خواست پیش از آنکه خودش به درک روشنی از مغز استخوانِ خواست مردم برسد، پشت تریبون برود و حرفی بزند.

شب سوم فروردین ماه بود؛ حدود یک ماه پس از فاجعه انفجار بیت رهبری. سید مجتبی به بهانه بی‌خوابی شدید، از محافظان شخصی‌اش خواست که چند ساعتی پشت در اتاق بمانند و تنهایش بگذارند. اما او به جای آنکه در اتاق بماند، نقشه‌ای مخفیانه را که چند روزی در ذهن پرورانده بود عملی کرد. لباس ساده و مندرسی را از ته کمدش درآورد: یک شلوار کتان سرمه‌ای رنگ و ‌رو رفته، یک پیراهن یقه‌دار معمولی، و یک کاپشن خاکستری ضخیمِ گشاد. عمامه سیاه، عبا و نعلین را درآورد و یک کلاه بافتنی مشکی ساده تا روی ابروهایش پایین کشید. سپس محاسن بلندش را با قیچی کوچکی کمی کوتاه‌تر و ژولیده‌تر کرد. در آینه کوچک نگاهی به خود انداخت؛ خودش هم خودش را به سختی می‌شناخت. دیگر "سید مجتبی خامنه‌ای" جلوه نمی‌کرد؛ یک شهروند تهرانی معمولی بود، شاید کارمند اخراجی، یا معلمی بازنشسته که برای گذران زندگی ناچارا به رانندگی اسنپ روی آورده.

از مسیرهای پشتی و خروجی اضطراری پناهگاه، با کمک تلفنی پنهانی از یک دوست قدیمی و دوران کودکی مورد اعتماد، یک دستگاه تاکسی پراید زرد رنگ مدل ۹۴ که چراغ سقفش کمی کج بود، در خیابانی فرعی در اختیارش قرار گرفت. ماشین را روشن کرد، کلاچ را گرفت و نفس‌زنان از محدوده خارج شد. دلش در سینه مثل گنجشک می‌تپید؛ اگر سردار نجات یا تیم حفاظت می‌فهمیدند، واویلایی به پا می‌شد. اما نیاز حیاتی‌اش به شنیدن کلمات واقعی مردم، بی‌واسطه، بی‌رتوش و بی‌نقاب، بر تمام ترس‌هایش غلبه داشت.

اولین مسافرش را در حوالی میدان انقلاب سوار کرد؛ یک زن میانسال با چادری گل‌گلی و کهنه که چند کیسه سنگین خرید و سیب‌زمینی در دست داشت. زن نفس‌نفس می‌زد و معلوم بود مسیر زیادی را به دلیل نبود تاکسی پیاده آمده است.

زن در را بست: «سلام آقا. ببخشید، من می‌رم چهارراه ولیعصر، سر کوچه مینا.»

 

سید مجتبی صدا را کمی بم کرد: «سلام. چشم حاج‌خانم، بفرمایید، صندلی رو جابجا کنید که راحت باشید.»

چند دقیقه سکوت بر فضای سرد پراید حاکم بود و صدای لرزش داشبورد می‌آمد. بعد خود زن، کیسه‌ها را جابجا کرد و شروع کرد: «آقای راننده، شما توی بازار چیزی شنیدی؟ می‌گن این آقا مجتبی رهبر جدید که اومده، می‌خواد با آمریکا آتش‌بس بده و صلح کنه. راسته؟»

سید مجتبی دست‌هایش را محکم‌تر دور فرمان فرسوده پراید فشرد و از توی آینه نگاه کرد: «چی می‌گن مردم حاج‌خانم؟ شما خودتون موافقید با صلح یا مخالف؟»

زن چادرش را روی پیشانی‌اش جابجا کرد و آهی کشید: «والا چی بگم آقا... من پسرم پارسال توی مرز شهید شد، گفتن گروه های تجزیه طلب کمین زده بودن. حالا شوهرمم دو هفته‌ست داوطلبانه رفته جنوب برای کمک به هلال احمر. دوتا بچه کوچک‌تر دیگه هم توی خونه دارم که از ترس صدای پدافند هر شب توی زیرزمین نمور می‌خوابن و لکنت زبون گرفتن. بمب و موشک که دیگه امانمون رو در تهران بریده. ارزشی ها می‌گن دشمن زبون‌نفهمه، باید تا آخر کوبوندش تا آدم بشه. ولی خب... تا کی؟ ما هم آدمیم دیگه، یه زندگی معمولی می‌خوایم.» چشمانش پر از اشک شد: «به امام حسین قسم، نمی‌دونم چی درسته و چی غلطه. فقط می‌دونم خسته شدم. خیلی خسته.»

سید مجتبی در آینه به چشمان بارانی زن نگاه کرد و قلبش به شدت فشرده شد. با صدایی آرام گفت: «ان‌شاءالله که آقا مجتبی هر تصمیمی می‌گیرن، خیر و صلاح مردم توش باشه.»

زن سر تکان داد: «الهی آمین. ولی راستش، مردم این روزا توی محل ما روضه آتیش و انتقام می‌خونن، نه روضه صلح. بعضیا هم می‌گن رهبر جدید اگه کوتاه بیاد و صلح کنه، خیانت کرده به خون شهدا و پدرش. من نمی‌دونم... دلم می‌خواد یکی پیدا بشه، هم انتقام سخت شهیدامون رو از این اسرائیل خبیث بگیره، هم نذاره بچه‌هامون بیشتر از این یتیم بشن. می‌شه مگه؟»

زن سر کوچه پیاده شد و سید مجتبی چند دقیقه‌ای ماشین را کنار خیابان تاریک متوقف کرد. سرش را روی فرمان گذاشت؛ می‌شه مگه؟ سوالی که خودش هم جوابش را به درستی نمی‌دانست.

مسافر بعدی یک جوان دانشجو بود که از جلوی سردر دانشگاه تهران سوار شد؛ موهای ژولیده، ته ریش، و یک کیف لپ‌تاپ بزرگ روی دوشش. می‌خواست برود میدان ونک.

جوان روی صندلی جلو نشست و گفت: «داداش، کجا بودی که به موقع رسیدی به دادم!» جوان پرحرف و زنده‌ای بود.

سید مجتبی دنده را عوض کرد: «قابل نداره داداش. وضعیت چطوره دانشگاه؟ کلاس‌ها برقراره؟»

 

جوان خنده تلخی کرد و به شیشه زد: «والا دانشگاه که نصف کلاس‌هاش منتقل شده زیرزمین پناهگاه. کلاسای اصلی هم گفتن آنلاین برگزار می‌شه، ولی با این وضعیتی که اینترنت کل کشور قطعه و شبکه ملی کار می‌کنه، عملاً تعطیل تعطیله. ولی بچه‌ها توی تشکل‌ها و سلف یه حرفایی می‌زنن...»

«چه حرفایی؟»

جوان پوزخندی زد: «می‌گن این رهبر جدید، یعنی همین آقا مجتبی، اصلاً چه کاره‌اس و از کجا یهو اومده؟ یهو از آسمون نازل شده توی راس نظام، هیچ‌کس تا حالا سابقه سخنرانی یا کار اجرایی ازش ندیده. نه سابقه سیاسی شفافی داره، نه کارنامه اجرایی. فقط چون بچه‌ی آقاست اشتباهاً نشست کاندید شد رو صندلی. این آدم چه جوری با این بی‌تجربگی می‌خواد مملکت رو از این وضعیت قمر در عقرب دربیاره؟»

سید مجتبی دندان‌هایش را از شدت دردِ قضاوت به هم فشرد، اما سکوت کرد و به جاده خیره شد. جوان ادامه داد: «البته از اون طرف، بعضی ها هم می‌گن اتفاقاً آدم خیلی عاقل، استراتژیک و باسوادیه؛ پشت پرده کار کرده. می‌گن اومده که کار رو جمع کنه و صلح کنه. ولی خب... این اسرائیلی که باباش رو اونطور کشته، فکر می‌کنی بذاره این راحت صلح کنه؟ تازه، سپاه و سردارها هم که پیروز میدان شدن و ول‌کن نیستن. اونا توی این جو جنگی منافع کلان و کلی رانت دارن. واسه اونا صلح یعنی مرگ و حذف شدن از سیاست.»

سید مجتبی پرسید: «به نظرت خود مردم چی می‌خوان؟ صلح یا ادامه جنگ؟»

جوان دانشجو مکثی کرد، به کاپشن خاکستری راننده نگاه کرد و گفت: «سوال سختیه... ببین، من خودم رشته‌ام صنایعه. خوب می‌دونم اگه این جنگ چند ماه دیگه به این شکل ادامه پیدا کنه، ایران از نظر اقتصادی نابود می‌شه؛ دارن پالایشگاه‌ها و نیروگاه‌ها رو دونه‌دونه می‌زنن. از اون طرف اما یه "غرور ملی" زخمی داریم؛ بعد از ترور رهبر مملکت، جامعه نمی‌تونه تحقیر و شکست رو بپذیره. مردم یه چیز بین این دو تا می‌خوان: یه برد آبرومندانه، و بعدش یه صلح پایدار. اگه رهبر جدید بتونه این توازن ظریف رو جور کنه، توی تاریخ قهرمان ملی می‌شه. اگه نتونه... خب، تاریخ خیلی بد درموردش قضاوت می‌کنه. البته،» خنده تلخی کرد، «اگه اصلاً کشوری و تاریخی بعد از این بمب‌ها باقی بمونه.»

تا پاسی از شب و نزدیکی‌های سحر، سید مجتبی مسافرکشی کرد. یک مغازه‌دار میانسال از بازار سوار شد که از رکود مطلق و وحشت اقتصادی می‌نالید و می‌گفت: «جنگ بس نیست؟ دلار شده صد و نود هزار تومن و جنس تو بازار پیدا نمی‌شه. جنس رو می فروشیم بعد می خوایم خودمون دوباره بخریم جایگزین کنیم می بینیم گرون تر می افته واسمون. کاسبی همه اش شده ضرر.» یک پرستار زن خسته با روپوش سفید از بیمارستان امام خمینی سوار شد که از شهادت همکارانش در بمباران بیمارستان‌های صحرایی می‌گفت و اینکه «هر شب تا صبح داریم جنازه و مجروح می‌آریم، دیگه جونمون درآمده و کشش نداریم». یک پیرمرد خمیده که پسرش را در عملیات فتح خرمشهر در سال ۶۱ از دست داده بود سوار شد و با صدایی لرزان گفت: «ما این جنگ رو یه بار با پوست و گوشت تجربه کردیم، بازم اگه لازمه می‌جنگیم و باکیمون نیست، اما نوه‌هام رو دیگه نمی‌خوام مفت از دست بدم.»

 

هر مسافری که پیاده می‌شد، یک تکه از پازل مبهم و آشفته ذهنی سید مجتبی کامل می‌شد. مردم ایران نمی‌خواستند خوار شوند و شکست را بپذیرند، اما تحمل ادامه این وضعیت جهنمی و فرسایشی را هم نداشتند. چیزی که تمام جامعه در کلمه‌ای واحد خلاصه می‌کرد، این بود: پایانی آبرومندانه.

نزدیک اذان صبح که با پراید زرد به قرارگاه مخفی برگشت، محافظانش از شدت نگرانی و ترسِ بازخواست، رنگشان مثل گچ پریده بود. سردار نجات با چشمانی سرخ، ملتهب و پر از خشم به استقبالش آمد و فریاد زد: «آقا جان! به حق علی دیگه این کار خطرناک رو تکرار نکنید! اگر خدای نکرده بلایی سرتون تو این خیابونای ناامن می‌آمد، ما چه جوابی داشتیم به خدا و مردم بدیم؟!»

سید مجتبی کلاه بافتنی مشکی را از سرش درآورد، محاسن کوتاه‌شده‌اش را دست کشید و لبخند کمرنگی زد: «برادر نجات، امشب توی این چند ساعت رانندگی، بیشتر از یک ماه اخیر و تمام گزارش‌های بولتن‌های محرمانه شما فهمیدم که این مردم واقعا چی می‌خوان. حالا با خیال راحت می‌تونم از خواست مردم حرف بزنم.» و بعد زیرلب به آرامی زمزمه کرد: «ان مع العسر یسراً...»

بخش ششم: چهلمین روز، طلوع صلح در سایه

چهلمین روز شهادت آیت‌الله خامنه‌ای و سران نظام در پاستور فرا رسید. طبق سنت دیرینه، قرار بود مراسم بزرگداشت و حماسی بزرگی در مصلاها و خیابان‌های سراسر کشور برگزار شود. اما سید مجتبی علیرغم انتظارات شدید بدنه انقلابی، در هیچ‌کدام از این مراسم‌ها حضور نیافت و در انظار عمومی ظاهر نشد. مسئولین دفتر دلایل امنیتی و خطر ترور مجدد توسط پهپادهای دشمن را بهانه کردند، اما حقیقت چیز دیگری بود؛ روح آزرده او هنوز تاب دیدن آن همه چشم منتظر، شعارهای تند و توده‌های خشمگین را نداشت.

از چند روز قبل، فشارها و میانجی‌گری‌های بین‌المللی برای برقراری آتش‌بس به اوج خود رسیده بود. آمریکایی‌ها که از بستن تنگه هرمز و سقوط بورس‌هایشان به ستوه آمده بودند، از طریق سفارت خانه های سوئیس و قطر و عمان و پاکستان و ترکیه و حتی روسیه، پیغام پشت پیغام می‌فرستادند. حالا که چهلم رسیده بود، در پیام‌های پنهانی‌شان التماس برای باز شدن آبراه موج می‌زد. سردار نجات و فرماندهان تندروی سپاه هنوز هم پشت میزها مقاومت می‌کردند: «الان اصلاً زمان صلح نیست آقا جان. دشمن عقب نشسته و ضعیف شده، باید با فاز دوم کار را در منطقه یکسره کرد.»

اما سید مجتبی دیگر تصمیم نهایی‌اش را گرفته بود؛ تصمیم او نه فقط بر اساس منطق سرد نظامی، که دقیقاً بر اساس آنچه آن شب در تاکسی پراید از زبان مردم شنیده بود، استوار بود؛ بر اساس اشک‌های مادری که هم فرزند شهید داده بود و هم با تمام وجود از جنگ خسته بود.

ساعت سه بعد از ظهر، شورای عالی امنیت ملی در جلسه فوق‌العاده‌ای در عمق زمین گرد هم آمدند. حسن روحانی، محمدباقر ذوالقدر (دبیر جدید شورا)، سردار نجات، و امرای ارشد ارتش و سرداران سپاه حضور داشتند. بحث و جدل بر سر بندهای آتش‌بس بالا گرفته بود و سالن رو به تنش می‌رفت که ناگهان دربِ سنگین باز شد و نامه‌ای پلمب‌شده به دبیر شورا تحویل داده شد. نامه از سوی دفتر رهبر جدید بود. ذوالقدر با دستان لرزان نامه را باز کرد، عینک دسته‌سیاهش را زد و با صدایی که از شدت بهت متغیر شده بود، متن را بلند خواند:

«بسم الله الرحمن الرحیم

برادر گرامی سردار محمدباقر ذوالقدر، دبیر محترم شورای عالی امنیت ملی

سلام علیکم

با عنایت به شرایط جاری کشور و منطقه و با استناد به اختیارات تفویضی قانون اساسی به اینجانب، بدین‌وسیله به شورای عالی امنیت ملی اذن داده می‌شود که با در نظر گرفتن مصالح عالیه نظام و ملت بزرگ ایران، مذاکرات آتش‌بس را با طرف‌های بین‌المللی فوراً آغاز نموده و پس از احراز دقیق شرایط ذیل، نسبت به اعلام رسمی آن اقدام فرمایید:

۱. خروج کامل و بدون قید و شرط نیروهای متجاوز آمریکا و متحدانش از کلیه سرزمین‌ها و آبراه‌های کشور.

۲. اخذ تضمین‌های حقوقی و بین‌المللی محکم مبنی بر عدم تعرض مجدد به خاک ایران.

۳. حفظ و توسعه کامل توان بازدارندگی و بنیه دفاعی و موشکی کشور بدون هیچ‌گونه مذاکره در آینده.

بدیهی است در این مسیر سخت، عزت، حکمت و مصلحت ملت ایران باید در اولویت اول قرار گیرد.

والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

سید مجتبی حسینی خامنه‌ای»

 

نامه با دست‌خط آشنای مجتبی بود و همه حاضران حالا دیگر آن دستخط را می شناختند. سپاه و ارتش در برابر این اذن صریح سکوت کردند.

همان شب، ساعت یازده، شورای عالی امنیت ملی بیانیه شماره یک و رسمی آتش‌بس را صادر کرد. در متن بیانیه خوانده‌شده در صداوسیما، به صورت مکرر به "اذن و مجوز از سوی مقام معظم رهبری، حضرت آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای (حفظه الله و رعاه الله)" اشاره شد؛ اما هیچ تصویری از او پخش نشد، هیچ سخنرانی پرشوری در کار نبود. فقط چند خط کوتاه و حقوقی که پایان یکی از خونین‌ترین، کوتاه‌ترین و سهمگین‌ترین جنگ‌های تاریخ معاصر ایران را اعلام می‌کرد.

در گوشه و کنار شهر تهران و شهرستان‌ها، مردم با شنیدن خبر آتش‌بس از رادیوها، ناگهان با بیم و امید به خیابان‌ها ریختند. شادی و گریه در هم آمیخته شده بود. برخی از بدنه سنتی حاکمیت پرچم به دست شعار می‌دادند: «خامنه‌ای زنده است، رهبر ما پاینده است.» برخی دیگر، در خلوت پیاده‌روها، برای شهدای این یک ماه و ویرانی خانه‌هایشان اشک می‌ریختند و با آرامش زیرلب زمزمه می‌کردند: ان مع العسر یسراً.

و در همان لحظات، در عمق قرارگاه زیرزمینی پناهگاه، سید مجتبی تنهای تنها رو به قاب عکس پدرش ایستاده بود. با چشمانی لبریز از اشک و دستانی لرزان، نگاهش را به چشمان ابوی دوخت و تنها یک جمله را نجوا کرد:

«بابا جان، بر اساس وصیت خودت راه خودمو رفتم... حلالم کن...»

فردا، اولین روز صلحِ پس از طوفان در ایران بود. اما رهبر سوم، هنوز در سایه پناهگاه بود. هنوز آماده رویارویی علنی با دوربین‌ها نبود. و تاریخ ایران، بی‌تاب و پر از پرسش، منتظر نخستین طلوع علنی او بر مسند قدرت می‌ماند.


 

فصل هشتم: صدور انقلاب


بخش اول: صلحِ ناتمام

آتش‌بس، کاغذی بیش نبود؛ آتش اما، هنوز در دل خاکستر می‌سوخت.

سحرگاه سی‌امین روز پس از امضای توافق آتش‌بس، ناوگان پنجم آمریکا که به جای عقب‌نشینی کامل، صرفاً چند مایل به جنوب رانده شده بود، یک کشتی تجاری ایرانی را در آب‌های بین‌المللی خلیج عمان متوقف کرد. بهانه، «حمل قطعات موشکی» بود. خدمه را به گوانتانامو منتقل کردند و محموله را مصادره. سه روز بعد، یک نفتکش دیگر در تنگه باب‌المندب. یک هفته بعد، یک کشتی حامل گندم در دریای سرخ.

ایران در محاصره‌ای نرم و بی‌سروصدا فرو می‌رفت. آمریکا بیانیه می‌داد: «تمام تحریم‌ها علیه ایران پابرجاست.» و در همان حال، زمزمه‌های «توافق جامع» را در گوش واسطه‌ها می‌خواند.

اسرائیل اما، از همان روز اول آتش‌بس با ایران، بمباران ضاحیه در جنوب بیروت را تشدید کرده بود. پهپادهای هرمس ۹۰۰ هر شب بر فراز لبنان می‌چرخیدند و هر بامداد، آمار جدیدی از شهدای حزب‌الله روی میز شیخ نعیم قاسم می‌نشست. کابینه نتانیاهو پیغام داده بود: «آتش بس شامل لبنان نمی شود. ما تا نابودی کامل حزب الله به جنگ ادامه می دهیم».

در تهران، جناح صلح‌طلب به رهبری حسن روحانی و تیم باقی‌مانده‌اش، هر روز فشار را بیشتر می‌کردند. روحانی در جلسه‌ای خصوصی با سید مجتبی گفت: «حضرت آقا، محاصره داره خفه‌مون می‌کنه. مردم نون ندارن بخورن. باید هرچه سریع‌تر بریم سر میز توافق جامع با واشنگتن. این جنگ سرد، از جنگ گرم بدتره.»

سید مجتبی از پشت میز بلند شد و به نقشه خاورمیانه روی دیوار خیره شد: «آقای روحانی، شما مطمئنید آمریکا دنبال توافقه؟ یا فقط می‌خواد ما رو از تنگه هرمز عقب بزنه و بعد دوباره خنجر رو بکشه؟»

«آقا جان، آمریکایی‌ها الان خودشون از ما التماس توافق دارن. اقتصادشون فلج شده. بنزین تو کالیفرنیا شده بیست دلار. این بهترین فرصته.»

سید مجتبی سر تکان داد اما چیزی نگفت. چیزی در اعماق وجودش می‌گفت این صلح، شکننده‌تر از آن است که انتظارش را داشت.


اما در همان روزها، در بیرون از پناهگاه‌های تهران، اتفاق دیگری در حال رخ دادن بود؛ اتفاقی که نه در اتاق‌های جنگ، که در دل‌های مردم منطقه ریشه می‌دواند.

خبر «تبار تاریخی سید مجتبی» که توسط بن گویر وزیر تندروی اسرائیلی به رسانه ها درز پیدا کرده بود، حالا مثل آتشی در خرمن خشکیده خاورمیانه افتاده بود. شبکه‌های اجتماعی عربی از ویدیوهایی پر شده بود که نسل‌نامه رهبر جدید ایران را با آب و تاب روایت می‌کردند: «سید مجتبی؛ از تبار سیدالشهدا حسین بن علی (ع)، از نسل مرشد کامل شاه اسماعیل صفوی (ره)، از خون چنگیز و از گوهر شاهنشاه خسروپرویز!»

در نجف، طلبه‌های جوان حوزه علمیه روی پشت‌بام‌ها شعار می‌دادند: «الله الله شاه الله، سید مجتبی ظل الله!» در کربلا، زائران ایرانی و عراقی پرچم‌هایی با تصویر او حمل می‌کردند؛ تصویر رهبری که هنوز هیچ‌کس او را ندیده بود، اما عکس های متنوعی از او با هوش مصنوعی ساخته بودند. در هرات، در لاهور، در صنعا، در دمشق، نام او ورد زبان‌ها شده بود.

سید مجتبی وقتی گزارش‌های اطلاعاتی از این موج را می‌خواند، رنگ از چهره‌اش می‌پرید. یک شب در خلوت خود به سردار نجات گفت: «سردار، این شعار "ظل الله" رو از کجا آوردن؟ این حرفا یعنی چی؟ من که گفتم من شاه یا خلیفه خدا نیستم. من که گفتم من فقط یک طلبه‌ام...»

سردار نجات پاسخ داد: «آقا جان، مردم تشنه یک ناجی هستن. شما ناخواسته تبدیل به یک اسطوره شدید. این خواست مردم در واقع یک ماموریت الهی برای شماست.»

«اسطوره؟ من اسطوره نیستم سردار. من یک بنده خطاکارم که نمی‌دونه فردا چه تصمیمی بگیره. این اسطوره‌سازی، ما رو به کجا می‌بره؟»

اما موج، از کنترل خارج شده بود. و هنوز هیچ‌کس نمی‌دانست که این موج، به کجا خواهد رسید.


بخش دوم: فردو

بیست و چهارم تیر ماه یکهزار و چهارصد و پنج، ساعتی قبل از طلوع آفتاب تابستان، سید مجتبی در اتاقک کوچکش در پناهگاه مشغول نماز شب بود که صدای مهیبی، دیوارهای بتونی را لرزاند. لرزه‌ای که نه شبیه بمب‌های سنگرشکن بود، نه شبیه موشک‌های کروز. چیزی عمیق‌تر، ابتدایی‌تر، آخرالزمانی‌تر.

دقایقی بعد، درب اتاقک باز شد و سردار نجات با چهره‌ای که سید مجتبی هرگز تا آن روز ندیده بود وارد شد: رنگ‌پریده، چشمان گشاد، دستان لرزان.

«آقا جان... فردو...»

«فردو چی شده سردار؟»

«اسرائیل... اسرائیل به فردو حمله اتمی کرده. یک کلاهک تاکتیکی. سایت کاملاً نابود شده. تمام نیروهای مستقر...» بغض امانش نداد.

سید مجتبی خشکش زد. سوره حمد را نیمه‌کاره رها کرده بود. دست‌هایش را روی میز گذاشت تا نیفتد: «چند نفر؟»

«هنوز آمار دقیق نیست آقا. اما برآورد اولیه می‌گه حداقل هشتاد نفر... همه شهید شدن. منطقه تا شعاع چند کیلومتری آلوده شده.»

سکوتی مرگبار میان آن دو حکمفرما شد. سید مجتبی آهسته روی صندلی‌اش نشست و سرش را میان دست‌هایش گرفت. زمزمه کرد: « قُلۡ أَعُوذُ بِرَبِّ ٱلۡفَلَقِ. مِن شَرِّ مَا خَلَقَ...»

و بعد، سکوتی طولانی‌تر. سرانجام سر بلند کرد و با چشمانی سرخ پرسید: «چرا؟ چرا اسرائیل این کار رو کرد؟»

سردار نجات جلو آمد و با لحنی که مخلوطی از خشم و اندوه بود گفت: «آقا جان، بنده قبلا هشدار داده بودم. عرض می‌کنم این چهارمین باره. هر بار که ما به سمت توافق با آمریکا حرکت می‌کنیم، اسرائیل دست به یک شرارت جدید می‌زنه. بار اول جنگ 12 روزه بود، بار دوم انفجار بیت رهبری، بار سوم ترور شهید لاریجانی، و حالا فردو. اینها نمی‌خوان این جنگ تموم بشه. اینها نمی‌خوان ایران از این بحران با قدرت بیرون بیاد. اونا می‌خوان ما یا نابود بشیم، یا تسلیم.»

سید مجتبی بلند شد، به سمت دیوار رفت و پیشانی‌اش را به بتون سرد تکیه داد. شانه‌هایش می‌لرزید. نه فقط از خشم و اندوه، که از نوعی درماندگی عمیق. هر چه او به سمت صلح گام برمی‌داشت، دشمن به سمت جنگی بزرگ‌تر پیش می‌رفت. گویی تقدیر، او را مسخره می‌کرد.

همان شب، خیابان‌های تهران و شهرهای بزرگ ایران مملو از جمعیتی شد که این بار شعارشان از جنس دیگری بود: «کلاهک هسته ای، حق مسلم ماست!» و در کنارش، تصاویر سید مجتبی با آن نقاشی‌های خیالی، و شعار: «ظل الله، مجتبی، منتقم... ظل الله، مجتبی، منتقم...!»

خبرنگار صداوسیما با چشمانی اشک‌آلود در خیابان انقلاب گزارش می‌داد: «امروز مردم ایران یکصدا فریاد می‌زنند که دیگر فروتنی و مماشات بس است. دیگر نمی‌توان به دشمنی که سلاح اتمی دارد، با فتوای حرمت پاسخ داد...»

سید مجتبی صفحه تلویزیون را خاموش کرد و رو به تاریکی اتاق کرد: «خدایا... این چه امتحانی‌ست؟ پدرم فتوا داد، من پای فتوا ایستادم، نتیجه چه شد؟ دشمن دامن مادر میهن را با تشعشعات اتمی لکه دار کرد! حالا مردم از من بمب می‌خوان. من چه بگویم به این مردم؟»

آن شب، تا اذان صبح، سید مجتبی نخوابید. قرآن خواند، نماز خواند، و با خدای خود نجوا کرد. در دل تاریکی، صدای پدر را می‌شنید: «ما خاندان پیامبریم، نه خاندان سلطنت.» و از آن سو، صدای مردم را می‌شنید: «ظل الله، مجتبی، منتقم!» و میان این دو صدا، روحش تکه‌تکه می‌شد.


بخش سوم: شکستن خط قرمز

یک هفته بعد، درست در شبی که جهان هنوز در شوک فردو بود، انفجاری دیگر رخ داد. این بار اما، نه در ایران. در صحرای نقب، در عمق خاک اسرائیل.

خبر مثل صاعقه در رسانه‌های جهان پیچید: یک انفجار هسته‌ای مهیب، تأسیسات اتمی دیمونا در اسرائیل را با خاک یکسان کرده است. آسمان نقب تا شعاع صدها کیلومتری روشن شده بود. اسرائیل که تا دیروز در مقام مهاجم اتمی ایستاده بود، حالا خودش قربانی یک حمله اتمی شده بود.

صبح آن روز، سید مجتبی سردار نجات را به اتاقش فراخواند. چشمانش گود افتاده بود و محاسنش چند تار سفیدتر. بدون مقدمه پرسید: «کار کی بود سردار؟»

سردار نجات مکثی کرد و سپس با صدایی آرام و سنجیده گفت: «آقا جان، هنوز هیچ گروهی رسماً مسئولیت رو نپذیرفته. اما... بر اساس شواهد فنی و اطلاعاتی، به احتمال قریب به یقین، این کار برادران پاکستانی ماست. از جناح‌های تندروی سرویس اطلاعاتی پاکستان که با اسرائیل خصومت تاریخی دارن و حالا با این جو انقلابی منطقه، دست به این کار زدن.»

سید مجتبی بهت‌زده نگاه کرد: «پاکستان؟ بدون هماهنگی با ما؟»

«آقا ، پاکستان که متحد استراتژیک ما نیست. اونا منافع خودشون رو دارن. اما نکته اینجاست که...» سردار نجات کمی جلوتر آمد، «این انفجار، دقیقاً همون چیزیه که من ازش می‌ترسیدم. منطقه داره وارد یک مسابقه تسلیحات هسته‌ای می‌شه. حالا دیگه فقط اسرائیل و ایران نیستن. پاکستان هم وارد بازی شده. فردا شاید عربستان، ترکیه، مصر. آقا جان، فتوای حرمت، الان دیگه نه تنها از ما محافظت نمی‌کنه، که داره ما رو خلع‌سلاح نگه می‌داره در حالی که دیگران دارن مسلح می‌شن.»

سید مجتبی بلند شد و به سمت پنجره کور پناهگاه رفت. پشتش را به سردار کرد و برای دقایقی طولانی سکوت کرد. در ذهنش، وصیت پدر، فشار مردم، خون شهدای فردو، انفجار نقب، و آن شعار عجیب «ظل الله» همه با هم می‌چرخیدند. سرانجام برگشت و با صدایی که هم محکم بود و هم اندوهگین، گفت:

«سردار، به اطلاع شورای عالی امنیت ملی برسونید: از این ساعت، فتوای حرمت تولید و نگهداری سلاح هسته‌ای، لغو می‌شود.»

سردار نجات سرش را به نشانه تایید خم کرد، اما قبل از اینکه از درب خارج شود، سید مجتبی ادامه داد:

«و یک چیز دیگه. ایران از پیمان منع اشاعه هسته‌ای (NPT) نیز خارج خواهد شد. به دنیا بگویید ما دیگر به هیچ تعهدی پایبند نیستیم. انتخاب ما صلح و آرامش بود. اما صلح و آرامش را بر ما حرام کردند. پروردگار ما حجت را بر ما تمام کرده. فَمَنِ اعْتَدَىٰ عَلَیكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَىٰ عَلَیكُمْ».

پس از خروج سردار از اتاق، سید مجتبی نگاهی به عکس پدرش کرد و زیر لب گفت: «بابا جان، حلالم کن».

آن شب برای اولین بار درطول زندگی، نماز شبش قضا شد.


خبر لغو فتوا و خروج از NPT، ظرف چند ساعت در جهان پیچید. واکنش‌ها اما، آن چیزی نبود که در واشنگتن یا تل‌آویو انتظارش را داشتند.

در ریاض، مردم به خیابان‌ها ریختند. آل سعود که دهه‌ها با سرکوب و دلار، مردم را اخته و بی صدا نگه داشته بود، حالا در برابر موجی از خشم مردمی چاره ای جز سکوت نداشت. تصاویر سید مجتبی در خیابان‌های ریاض، جده و دمام دست به دست می‌شد. شعار «الله الله شاه الله، سید مجتبی ظل الله!» از حنجره سعودی‌ها هم بیرون می‌آمد.

در قاهره، میدان التحریر بار دیگر شاهد انقلاب بود. اخوان‌المسلمین که پس از کودتای سیسی به حاشیه رانده شده بودند، حالا سوار بر موج «ظل الله» به قدرت بازمی‌گشتند. ارتش مصر، که بخشی از فرماندهانش خود از مریدان این موج بودند، از سرکوب خودداری کرد و خیابان ها به تسخیر جمعیت انقلابی در آمد. رئیس جمهور عبدالفتاح السیسی چاره ای جز اعلام موضع همسویی با موج انقلاب نداشت.

در ترکیه، شکاف میان اسلام‌گرایان و سکولارها به جنگ داخلی تمام‌عیار تبدیل شد. اردوغان، گرفتار میان ناتو و موج اسلامی منطقه، در موضعی متناقض فرو رفت و آنکارا در آتش درگیری داخلی می‌سوخت.

در لاهور، کراچی، کابل، هرات، بغداد، نجف، کربلا، دمشق، صنعا، منامه، و حتی در کرانه باختری و غزه، میلیون‌ها انسان به خیابان‌ها ریخته بودند و یک صدا فریاد می‌کشیدند: «الله الله شاه الله، سید مجتبی ظل الله!»

این شعار که گویی از اعماق تاریخ برآمده بود؛ از تیسفونِ خسروپرویز، از اردبیلِ شاه اسماعیل، از استپ‌های چنگیز و از صحرای کربلای حسین (ع)، حالا تبدیل به سرود ملی یک امپراتوری بی‌مرز شده بود.


در عمق پناهگاه زیرزمینی تهران، سید مجتبی پشت میزش نشسته بود. گزارش‌های رسیده از سراسر منطقه، روی میز تلنبار شده بود. انقلاب در عربستان و سقوط مصر. جنگ داخلی در ترکیه. پرچم‌های او در دستان میلیون‌ها انسان از نیل تا جیحون.

سردار نجات با شور و هیجان وارد شد: «آقا جان، مبارک باشه! تمام منطقه داره به محور مقاومت می پیونده، بدون اینکه ما کاری بکنیم! اسم شما به تنهایی داره معجزه می‌کنه!»

اما سید مجتبی لبخند نزد. از جا بلند شد، به سمت نقشه بزرگ خاورمیانه روی دیوار رفت و انگشتش را روی مرزهایی کشید که دیگر وجود نداشتند. زیرلب زمزمه کرد: «إِنَّ هَٰذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ...»

و سپس، در میان فریاد میلیون‌ها انسان که نامش را صدا می‌زدند، در میان انقلاب‌هایی که به نامش شکل می‌گرفت، در میان امپراتوری‌ای که بی‌آنکه بخواهد ساخته می‌شد، سید مجتبی از خود پرسید:

«آیا من هنوز رهبر یک انقلابم... یا آغازگر یک امپراتوری؟»

سوالی که پاسخش را نه در آن لحظه می‌دانست، نه در تاریخ. سوالی که مثل خنجری در قلبش فرو می‌رفت و رهایش نمی‌کرد.

و بیرون از پناهگاه، موج «ظل الله» گویان اوج می‌گرفت. بی‌ وقفه. بی‌ مجوز. بی انتها.


 

فصل نهم: آتش تکبُّر


بخش اول: واشنگتن — اتاق وضعیت

ساعت 11:30 شب پانزدهم جولای 2026 به وقت واشنگتن بود. گرمای نفس‌گیر تیرماه حتی در این ساعت از شب هم رهایشان نمی‌کرد و رطوبت شرجی از پنجره‌های ضدگلوله کاخ سفید بالا می‌رفت. اما در زیرزمین، در عمق امن‌ترین اتاق جهان، خبری از گرما و شرجی نبود. فقط نور سفید فلورسنت بود و نمایشگرهای غول‌پیکری که چهره مضطرب حاضران را رنگ‌پریده‌تر نشان می‌داد.

اتاق وضعیت مملو از مقامات بلندپایه بود. مارکو روبیو، وزیر امور خارجه، کنار پیت هگزت، وزیر جنگ، نشسته بود. رئیس CIA با چشمانی گودافتاده، گزارش‌های دریافتی را روی صفحه لمسی مرور می‌کرد. وزیر انرژی، کریس رایت، تبلتی با نمودارهای لرزه‌نگاری در دست داشت. جی‌دی ونس، معاون اول رئیس‌جمهور، دست‌به‌سینه کنار پرچم آمریکا ایستاده بود. همه منتظر بودند.

بالاخره درب باز شد و دونالد ترامپ با گام‌های تند و محکم وارد شد. کت و شلوار آبی تیره‌اش چروک افتاده بود و موهایش کمی ژولیده. معلوم بود از خواب پریده. صورتش سرخ و ملتهب بود.

«خیلی خب لعنتی‌ها! یکیتون زود به من توضیح بده این چه گندیه که بالا اومده!»

سکوت کوتاهی برقرار شد. همه نگاه‌ها به مارکو روبیو دوخته شد. وزیر امور خارجه گلویش را صاف کرد و جلو آمد: «قربان، حدود یک ساعت و نیم پیش، یک بمب اتم در منطقه فردو — دقیقاً جایی که سایت هسته‌ای ایرانی‌ها بود — منفجر شده. اسرائیل هم طی یک بیانیه فوری، مسئولیت حمله اتمی رو پذیرفته.»

ترامپ با عصبانیت روی میز چوبی کوبید: «لعنت به این نتانیاهو! کی به اون حروم‌زاده اجازه داد حمله اتمی بکنه؟! اون‌ها حتی اجازه نداشتن علنی کنن که بمب اتم دارن، چه برسه به اینکه استفاده هم بکنن! ما تمام این سال‌ها انکار کردیم که اسرائیل زرادخانه اتمی داره، حالا این احمق با یک بیانیه همه چیز رو لو داد!»

وزیر انرژی، کریس رایت، که تا آن لحظه سکوت کرده بود، تبلتش را بالا آورد: «قربان، اگر اجازه بدید... یافته‌های اولیه nuclear forensics ما یک تناقض بزرگ رو نشون می‌ده. تحلیل لرزه‌نگاری، طیف‌سنجی ایزوتوپی، و الگوی تخریب... هیچ‌کدوم با کلاهک‌های اسرائیلی تطبیق نداره.»

ترامپ برگشت و با چشمانی گشادشده به وزیر انرژی خیره شد: «چی؟! یعنی این انفجار اصلاً کار اسرائیل نبوده؟»

وزیر انرژی سر تکان داد: «دقیقاً قربان. امضای ایزوتوپی این انفجار، با غنای ۹۰ درصد و طراحی implosion ساده، بیشتر به یک بمب از نوع first-generation شباهت داره. چیزی که اسرائیل دهه‌هاست ازش عبور کرده. این بمب...» مکث کرد و نگاهی به رئیس CIA انداخت، «...این بمب، ساخت ایران بوده.»

سکوتی مرگبار اتاق را فرا گرفت. صدای تهویه هوا تنها چیزی بود که شنیده می‌شد.

ترامپ آرام، با لحنی که مخلوطی از خشم و ناباوری بود، گفت: «چی گفتی؟! یعنی ایرانی‌ها بمب اتم درست کردن؟! مگه گزارش‌های اطلاعاتی ما نمی‌گفت تاسیسات هسته‌ای اون‌ها به‌کلی نابود شده؟ مگه عملیات چکش نیمه‌شب رو خودت تأیید نکردی؟»

رئیس CIA که رنگ از چهره‌اش پریده بود، به سختی آب دهانش را قورت داد: «قربان... ظاهراً... ظاهراً ما اشتباه کردیم. اطلاعات غلط بود. ایرانی‌ها قبل از بمباران چکش نیمه‌شب، یعنی درست در لحظات آخر قبل از حمله اسرائیل، تمام ۴۵۰ کیلو اورانیوم غنی‌شده خودشون رو از فردو خارج کردن و به یک سایت مخفی منتقل کردن که ما هنوز نمی‌دونیم کجاست. بعدش... بعدش در این سیزده ماه — یعنی هشت ماه از چکش نیمه‌شب تا انفجار بیت رهبری، و پنج ماه پس از اون تا حالا — بی‌سر و صدا بمب ساختن. و حالا...» نفس عمیقی کشید، «حالا اون‌ها یکی از بمب‌هاشون رو در فردو منفجر کردن تا هم بهانه لغو فتوا رو داشته باشن، هم تقصیر رو بندازن گردن اسرائیل.»

ترامپ آهسته روی صندلی‌اش نشست. دست‌هایش می‌لرزید. «یعنی... یعنی ما سیزده ماه تمام فکر می‌کردیم ایران خلع‌سلاح شده، ولی اون‌ها داشتن بمب می‌ساختن؟»

پیت هگزت، وزیر جنگ، که تا آن لحظه سکوت کرده بود، جلو آمد: «قربان، حالا که معلوم شده ایرانی ها دروغ گفتن و بمب ساختن، بهترین فرصته که ما هم اونها رو بمباران هسته ای کنیم. اینطوری روسیه و چین هم حساب کار دستشون میاد!»

ترامپ با عصبانیت نگاهی به پیت هگزت کرد و با تندی گفت: «ای احمق، کر بودی نشنیدی الان چی گفت؟! میگه ایرانی ها بمب اتم دارن! یعنی اگه اراده کنن می تونن مقابله به مثل کنن. تو احمق اون وقتی که فکر میکردیم بمب اتم ندارن از پسشون بر نیومدی، حالا که میدونیم بمب اتم هم دارن همچین پیشنهاد احمقانه ای میدی؟!»

مارکو روبیو ادامه داد: «قربان، بدتر از اون. اسرائیل که از همه جا بی‌خبر بوده، فوراً مسئولیت رو پذیرفته تا آبروش نره. بی‌بی می‌دونه اگه بگه "ما نزدیم"، پس کی زده؟ ایرانی‌ها؟ اونوقت تمام روایت اسرائیل درباره نابودی برنامه هسته‌ای ایران فرو می‌ریزه و خودش در داخل اسرائیل سقوط می‌کنه. پس راهی نداشته جز اینکه قبول کنه. ما هم راهی نداریم جز اینکه این روایت رو بپذیریم.»

جی‌دی ونس، معاون اول، که تا آن لحظه با چهره‌ای متفکر نظاره می‌کرد، بالاخره لب باز کرد: «قربان، اجازه بدید یک تحلیل شفاف ارائه بدم. این یک بازی چندلایه است. ایرانی‌ها بمب داشتن، ولی فتوا جلوشون رو گرفته بود. حمله اسرائیل به سایت‌های هسته‌ای، در واقع بهترین هدیه رو به سپاه پاسداران داد: یک فرصت طلایی برای مخفی‌سازی و بعدش، یک بهانه عالی برای لغو فتوا. حالا اون‌ها بمب رو منفجر کردن، اسرائیل مقصر شناخته شده، فتوای حرمت لغو شده، و ایران با یک تیر، سه نشون زده.»

ترامپ سرش را میان دست‌هایش گرفت: «این وحشتناکه... اگه کسی بفهمه ایرانی‌ها بمب دارن و ما حتی خبر نداشتیم... اگه کسی بفهمه تمام حمله ما به ایران بر اساس اطلاعات غلط بوده... آبرو حیثیت برای من باقی نمی‌مونه.»

مارکو روبیو گفت: «دقیقاً قربان. و به همین دلیل، بی‌بی با این کار خودش رو سپر بلای شما کرده. او پذیرفته که مهاجم اتمی باشه، تا ما بتونیم همچنان ادعا کنیم ایران هرگز به بمب نرسید.»

ونس ادامه داد: «البته بیشتر از اینکه خودش رو سپر بلای شما کرده باشه، سعی کرده خودش رو از یک خودکشی سیاسی نجات بده. از یک طرف، تهدیدات بی‌وقفه اسرائیل علیه ایران، پوشش لازم رو برای این عملیات پرچم دروغین فراهم کرده. از طرف دیگه، نتانیاهو تنها سرمایه سیاسی‌اش در اسرائیل این بوده که "من جلوی بمب اتم ایران رو گرفتم." حالا ایرانی‌ها با این انفجار، اون رو در لاف‌زنی خودش گیر انداختن. اگر تکذیب می‌کرد، یعنی اعتراف به شکست. اگر قبول می‌کرد، یعنی پذیرش نقش مهاجم اتمی. او دومی رو انتخاب کرد که حداقل بتونه بگه "من در لحظه آخر زدم و نذاشتم بمب عملیاتی بشه."»

ترامپ بلند شد و به سمت پنجره کور اتاق رفت. پشتش را به همه کرد و برای دقایقی طولانی سکوت کرد. سپس برگشت و با صدایی که ترکیبی از تهدید و استیصال بود، گفت:

«هیچ‌کس، و تأکید می‌کنم، هیچ‌کس نباید از این موضوع چیزی بفهمه. من تا ساعاتی دیگر یک بیانیه می‌دم و قاطعانه از اقدام اسرائیل حمایت می‌کنم. هر مادر قحبه ای که از این اتاق خارج بشه و این حرف‌ها رو جایی تکرار کنه، خیانت به امنیت ملی محسوب می‌شه. خشک و تر با هم می‌سوزه. حالا همه‌تون برید گم شید!»

مقامات یکی‌یکی از اتاق خارج شدند. ترامپ تنها ماند، خیره به نمایشگری که نقشه خاورمیانه را نشان می‌داد. روی نقطه‌ای که فردو نام داشت، یک دایره قرمز چشمک می‌زد. زیرلب، طوری که فقط خودش بشنود، زمزمه کرد:

«لعنت به تو، خامنه‌ای... لعنت به تو...»

اما او نمی‌دانست که سید مجتبی، رهبر جدید ایران، خودش هم به اندازه ترامپ از حقیقت آن انفجار بی‌خبر است.


بخش دوم: تهران — اتاق فرماندهی

همان شب، در عمق پناهگاه زیرزمینی سپاه در حومه تهران، اتاقی بود که اگر ترامپ از وجودش خبر داشت، شب‌های بی‌خواب‌تری را تجربه می‌کرد.

اتاق فرماندهی عملیات ویژه، مملو از نمایشگرها، نقشه‌های دیجیتال، و افسرانی با لباس‌های سبز تیره بود که بی‌صدا و سریع کار می‌کردند. در مرکز اتاق، یک میز بزرگ فلزی قرار داشت و دور آن، چهار مرد نشسته بودند که نام‌هایشان برای دستگاه‌های اطلاعاتی جهان، کابوس بود: سردار حسین نجات، سردار سید مجید موسوی (فرمانده نیروی هوافضای سپاه)، سردار محمدرضا نقدی، و حاج حسین طائب (رئیس اسبق سازمان اطلاعات سپاه).

روی میز، تصاویر ماهواره‌ای از منطقه فردو، نقشه‌های پراکندگی تشعشعات، و یک فایل صوتی از بیانیه نتانیاهو پخش می‌شد.

سردار نجات لبخند کمرنگی زد: «بی‌بی بیانیه رو خوند. رسماً مسئولیت رو پذیرفت.»

سردار نقدی با مشت روی میز کوبید: «الله‌اکبر! این احمق دقیقاً همون کاری رو کرد که ما می‌خواستیم.»

سردار موسوی که همیشه چهره‌ای جدی و آرام داشت، این بار لبخندی از گوشه لبش پیدا شد: «سیزده ماه کار شبانه‌روزی. سیزده ماه مخفی‌کاری. حالا نتیجه‌اش رو می‌بینیم. اسرائیل خودش اعتراف کرد که به ایران حمله اتمی کرده. ما در مظان اتهام نیستیم، ما مظلومیم. و فتوای حرمت هم تا ساعاتی دیگه لغو می‌شه.»

سردار نجات سری تکان داد و با لبخند گفت: «تاکتیک های مخفیانه فیلدمارشال محسن رضایی میرقائد سبزوار بالاخره جواب داد! ها ها ها... اون روزی که گفت عملیات کربلای 4 با اونهمه شهید فقط برای فریب دشمن بود و عملیات اصلی کربلای 5 بوده، هیچکس حرفش رو نفهمید... اما بگذریم، کار هنوز تموم نشده. فاز بعدی چی؟»

سردار موسوی از جا بلند شد و به سمت یک نمایشگر بزرگ در انتهای اتاق رفت. انگشتش را روی نقطه‌ای در صحرای نقب گذاشت: «بمب دوم آماده است. تیم ما در پاکستان مستقر شده و مسیر انتقال نهایی طی شده. تا سه روز دیگه، یک موشک صورتی با کلاهک هسته ای پرواز میکنه به سمت دیمونا. و این بار، هیچ‌کس به ایران شک نمی‌کنه. ردپای پاکستانی‌ها کاملاً طراحی‌شده. ISI خودشون هم گیج می‌شند.»

سردار نقدی مکثی کرد و گفت: «و آقا مجتبی؟ ایشون هنوز خبر ندارن؟»

سکوتی سنگین برقرار شد. سردار نجات آهی کشید: «نه. و نباید هم داشته باشن. ایشون یک رهبر معنوی‌اند، یک نماد. دستانشان باید پاک بماند. این بارِ سنگین بر دوش ماست. ما مسئولیت این تصمیم‌ها رو به عهده می‌گیریم. رهبر باید بتونه با وجدانی آرام در برابر دنیا بایسته و بگه "ما قربانی تجاوز بودیم."»

در این لحظه حاج حسین طائب که تا آن زمان ساکت نشسته بود و دانه‌های تسبیح کهنه‌ای را از میان انگشتانش می‌گذراند، سرش را بلند کرد و با لحنی آرام اما نافذ گفت:

«الحرب خدعه. ما این جنگ را شروع نکردیم. این جنگ را به ما تحمیل کردند، از حمله چکش نیمه‌شب تا انفجار بیت رهبری. اما وقتی دشمن، قاعده بازی را شکست، ما هم از خدعه استفاده کردیم تا ضربه‌ای کاری بزنیم که تا یک قرن دیگر، هیچ قدرتی جرات تعرض به این آب و خاک را نکند. این، نه یک فریب ساده، که یک عملیات دفاعی مشروع در برابر متجاوزی است که به هیچ قاعده‌ای پایبند نبود. وَمَكَرُوا وَمَكَرَ اللَّهُ ۖ وَاللَّهُ خَیرُ الْمَاكِرِینَ».

سردار نقدی بلافاصله تایید کرد و گفت: «ما پاسدار اسلام و انقلاب و کشور بودیم. وظیفه داشتیم کشور رو حفظ کنیم. چه به نام و چه به ننگ. الحمدلله به حول و قوه الهی نصرت و پیروزی نسیب ایران شده. ولو با خدعه و نیرنگ، بذار ننگش بمونه برای ما. نام و افتخار هم بماند برای معظم له و مردم.»

حاج حسین طائب در این لحظه چشمانش را گرد کرد و گفت: «ولی الحق ولانصاف، طرح «ظل الله» سردار ذوالقدر یک شاهکار بی نظیر اطلاعاتی در کل تاریخ بود. و البته اجرای طرح با مدیریت سردار قاآنی هم یک شاهکار بی نظیر عملیاتی».

سردار نقدی با خنده گفت: «حاج آقا، سردار ذوالقدر که میگه طرح شما بود»!

سردار نجات ناگهان از جا بلند شد و رو به حاضران گفت: «برادران، ما در آستانه یک پیروزی تاریخ‌ساز هستیم. فردا، حضرت آقا فتوا رو لغو می‌کنه. سه روز بعد، دیمونا نابود می‌شه. یک هفته بعد، کل خاورمیانه زیر پرچم "ظل الله" متحد می‌شه. ما نه فقط یک جنگ رو می‌بریم، که یک تمدن جدید رو بنا می‌کنیم. و در تمام این مسیر، این ما بودیم که بار گناه رو بر دوش کشیدیم. بگذارید تاریخ، رهبر ما را به پاکی ستایش کند و ما را به خاطر این فداکاری خاموش، در سکوت قضاوت کند.»

همه سر تکان دادند. چراغ‌های اتاق کم‌نورتر شد و نقشه‌های عملیات فاز دوم، روی دیوارها نقش بست.

بیرون از آن اتاق، در همان پناهگاه، سید مجتبی در اتاقک کوچکش از شدت بی‌خوابی و آشفتگی در حال قدم زدن بود، بی‌خبر از آنکه تقدیرش را دیگران در اتاقی چند متر آن‌طرف‌تر رقم زده‌اند.


بخش سوم: خلوت رهبر

ساعتی پیش از اذان صبح بود. سید مجتبی هنوز در شوک دیداری بود که چند ساعت قبل با سردار نجات داشت. سردار با همان چهره آشفته و رنگ‌پریده‌ای که پس از انفجار فردو به خود گرفته بود، وارد اتاقش شده بود و خبر هولناک «حمله اتمی اسرائیل» را در میان بغض و خشم به او داده بود. همان گفت‌وگوی تلخی که در آن، سید مجتبی برای نخستین بار طعم واقعی درماندگی را چشید و در نهایت، کلمات سردار در ذهنش حک شد: «این‌ها نمی‌خوان این جنگ تموم بشه... یا باید نابود بشیم، یا تسلیم.»

پس از رفتن سردار، سید مجتبی قرآن خواند، نماز خواند و با خدای خود نجوا کرد. در دل تاریکی، صدای پدر را می‌شنید: «ما خاندان پیامبریم، نه خاندان سلطنت.» و از آن سو، صدای مردم را می‌شنید: «ظل الله، مجتبی، منتقم!» و میان این دو صدا، روحش تکه‌تکه می‌شد.

اکنون، نزدیک اذان صبح، وضو گرفت و روی سجاده‌اش ایستاد. اما پیش از تکبیرةالاحرام، لحظه‌ای مکث کرد. به قاب عکس پدر روی دیوار نگاه کرد و زمزمه نمود:

«بابا جان... امروز فتوای تو رو لغو می‌کنم. می‌دونم که در آن دنیا باید جواب پس بدهم. اما اگر جلوی این جنایت‌ها را نگیرم، آن دنیا باید جواب خون صدها هزار بی‌گناه را بدهم. تو خودت گفتی: "هر نسلی مصلح خود را می‌طلبد." شاید مصلح این نسل، نه با صلح، که با قدرتی شروع شود که مانع جنگ‌های بزرگ‌تر گردد. نمی‌دانم. فقط می‌دانم که راه دیگری ندارم. حلالم کن...»

نمازش را خواند. اشک می‌ریخت. و در همان حال، درب اتاقک به صدا درآمد. سردار نجات، این بار با گام‌هایی سریع‌تر و نگاهی که تلاش می‌کرد آرامش را حفظ کند، وارد شد.

«آقا جان، اسرائیل بیانیه رسمی منتشر کرد. اونا رسماً مسئولیت انفجار فردو رو پذیرفتن. جهان در شوکه. الان بهترین زمان برای اعلام لغو فتواست. اگر اجازه بدید، شورای عالی امنیت ملی رو مطلع کنم؟»

سید مجتبی لحظه‌ای چشمانش را بست، سپس با صدایی که تلاش می‌کرد محکم باشد اما اندوه از آن می‌بارید، گفت:

«سردار... به شورای عالی امنیت ملی ابلاغ کنید: از این ساعت، فتوای حرمت تولید و نگهداری سلاح هسته‌ای، لغو می‌شود. و ایران از پیمان منع اشاعه (NPT) خارج می‌گردد. به دنیا بگویید به فرمان الله، فَمَنِ اعْتَدَىٰ عَلَیكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَىٰ عَلَیكُمْ. والسلام.»

سردار نجات سرش را به نشانه تأیید خم کرد و از اتاق خارج شد.

سید مجتبی روی صندلی‌اش نشست و برای دقایقی طولانی به دیوار خیره شد. در دلش چیزی سنگینی می‌کرد. چیزی که اسمش را نمی‌دانست. شاید تردید. شاید ترس. شاید پیش‌آگاهی از آنچه قرار بود سه روز بعد در صحرای نقب رخ دهد.

بیرون از پناهگاه، موج «ظل الله» اوج می‌گرفت. میلیون‌ها انسان از نیل تا جیحون، نام او را فریاد می‌زدند. اما در آن لحظه، رهبر این موج عظیم، فقط یک سوال را در ذهنش تکرار می‌کرد:

«آیا من رهبر این امتم... یا عروسکی بی اختیارم که بازیچه دیگران شده؟»

و هیچ‌کس نبود که پاسخش را بدهد.

 


 

فصل دهم: انقلاب درونی

بخش اول: در سکوت پناهگاه

سه روز از انفجار نقب می‌گذشت. سه روزی که جهان را در شوک فرو برده بود و خاورمیانه را به آستانه تحولی بی‌سابقه رسانده بود. شبکه‌های خبری هنوز تصاویر قارچ اتمی بر فراز صحرای نقب را پخش می‌کردند و تحلیلگران، شبانه‌روز درباره «آغاز عصر هسته‌ای در خاورمیانه» بحث می‌کردند. اما در عمق پناهگاه زیرزمینی تهران، سید مجتبی در سکوتی متفاوت فرو رفته بود؛ سکوتی که نه از انفعال، که از تمرکز بود.

او این سه روز را در خلوت گذرانده بود. نه از سر ضعف، که از سر نیاز به فهمیدن. نیاز به درک آنچه بر او و امتش گذشته بود. قرآن، نهج‌البلاغه، و دفترچه یادداشت پدر، تنها هم‌نشینانش بودند. سردار نجات چند بار آمده بود تا درباره تحولات منطقه گزارش دهد، اما هر بار با احترام کنار رفته بود، چون می دید که رهبر در اندیشه‌ای عمیق فرو رفته است.

سید مجتبی این روزها کمتر می‌خوابید و بیشتر فکر می‌کرد. تسبیح کهنه پدر را می‌چرخاند و رشته‌های درهم‌تنیده وقایع یک سال اخیر را یک‌به‌یک در ذهنش مرور می‌کرد: سانحه سقوط بالگرد رئیس جمهور، ضربه خوردن محور مقاومت، قتل عام فرماندهان سپاه در جنگ 12 روزه، حمله چکش نیمه‌شب، حوادث فتنه دی ماه، انفجار بیت رهبری، آتش‌بس شکننده، محاصره اقتصادی، انفجار فردو، و حالا انفجار نقب. هر بار که ایران به سمت صلح گام برداشته بود، دشمن ضربه‌ای کاری‌تر زده بود. و هر بار، به شکلی معجزه‌آسا، ایران نه تنها از خاکستر برخاسته بود، که قدرتمندتر از قبل شده بود.

«آیا این زنجیره، تصادف است؟» این سوالی بود که ذهنش را رها نمی‌کرد.

ظهر روز چهارم، آیت‌الله محمدرضا مدرسی، مسن‌ترین فقیه باقی‌مانده از شورای نگهبان و یکی از معدود کسانی که سید مجتبی به دانش و خلوصش ایمان داشت، به دیدارش آمد. پیرمرد با محاسن سفید بلند و عمامه‌ای به رنگ شیر، آهسته وارد اتاق شد و روی صندلی روبه‌روی سید مجتبی نشست.

سید مجتبی پرسید  «حاج آقا، حالتان چطور است؟».

«الحمدلله. به لطف خدا خوبم.»

سید ادامه داد: «اما نیامده‌ام احوال‌پرسی کنم. آمده‌ام سوالی را با شما در میان بگذارم که شاید مال خودتان هم باشد.»

آیت‌الله مدرسی مکثی کرد و نگاهش را در چشمان سید مجتبی دوخت: «آقا جان، شما هنوز در تردیدید؟»

سید مجتبی آهی کشید: «شیخنا، تردید که همیشه همراه من است. اما سوال من چیز دیگری است. من می‌خواهم بدانم... این همه اتفاقی که افتاده، آیا مشیت الهی بوده، یا بازی قدرت‌های زمینی؟»

آیت‌الله مدرسی عمامه‌اش را صاف کرد و گفت: «ببینید آقا جان، در تاریخ اسلام، دو نوع نگاه به وقایع داریم. یکی نگاه مادی‌گرایانه که همه چیز را به اسباب ظاهری نسبت می‌دهد. دیگری نگاه توحیدی که در هر رخدادی، دست خدا را می‌بیند. اما حقیقت، تلفیق این دو است. خداوند، سنت‌هایش را از طریق اسباب جاری می‌کند. اینکه آمریکا و اسرائیل قصد نابودی ما را داشتند، شکی نیست. اما اینکه چرا با وجود همه این ضربه‌ها، ایران نه تنها نابود نشده، که قدرتمندتر از همیشه در آستانه رهبری یک امت عظیم قرار گرفته... این دیگر فقط کار اسباب ظاهری نیست. این، اِنَّ اللهَ یدافِعُ عَنِ الَّذینَ آمَنواست.»

سید مجتبی سکوت کرد. پیرمرد ادامه داد:

«شما را نمی‌دانم، اما من در این یک سال، بیش از هشتاد سال عمرم، نشانه‌های الهی را دیده‌ام. اینکه شما از انفجار بیت رهبری جان سالم به در بردید، اینکه پدرتان دقیقاً در همان لحظه در خط مقدم بود و به شهادت رسید تا خونش مایه وحدت شود، اینکه آن چهار فرکانس تاریخی از DNA شما استخراج و توسط خود دشمن منتشر شد، اینکه موج "ظل الله" بدون هیچ تبلیغات رسمی در سراسر منطقه پیچید... آقا جان، این‌ها را چه کسی هماهنگ کرده؟»

سید مجتبی سرش را پایین انداخت و زمزمه کرد: «پس یعنی من...»

«شما،» آیت‌الله مدرسی حرفش را قطع کرد، «شما مصداق همان چیزی هستید که در روایات ما آمده: "اِنَّ اللهَ یختارُ مِن عِبادِهِ مَن یشاءُ لِاَمرِهِ." خداوند از میان بندگانش، هر که را بخواهد برای امر خود برمی‌گزیند. شما انتخاب نکردید، برگزیده شدید. حالا انتخاب با شماست: آیا این امانت را می‌پذیرید و با تمام وجود برای تحقق آن می‌کوشید، یا همچنان در تردید می‌مانید؟ و بدانید که تردید، گاهی گناهی بزرگ‌تر از اشتباه است؛ زیرا اشتباه را می‌شود جبران کرد، اما فرصت از دست‌رفته را نه.»

سکوت طولانی‌ای میان آن دو حکمفرما شد. سپس آیت‌الله مدرسی بلند شد: «من مرخص می‌شوم. فقط یک جمله دیگر: علی بن ابیطالب وقتی خلافت را پذیرفت، نفرمود "من لایق‌ترینم." فرمود: "لَوْلا حُضُورُ الْحاضِرِ وَ قِیامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النّاصِر... لَاَلْقَیتُ حَبْلَها عَلی غارِبِها." اگر این جمعیت حاضر نبودند و حجت با وجود یاوران تمام نمی‌شد، ریسمان خلافت را بر گردنش می‌انداختم و رهایش می‌کردم. شما هم اگر امروز این مردم را نمی‌دیدید که از نیل تا جیحون نام شما را فریاد می‌زنند، می‌توانستید کنار بکشید. اما حالا... حالا کنار کشیدن، نه تواضع، که فرار از تکلیف است. والسلام.»

پیرمرد از اتاق خارج شد و سید مجتبی را با افکاری طوفانی تنها گذاشت.

بخش دوم: شب تقدیر

آن شب، سید مجتبی تا نزدیکی‌های سحر نخوابید. روی سجاده‌اش نشسته بود، قرآن را باز کرده بود و آیات سوره یوسف را زمزمه می‌کرد:

«وَرَفَعَ أَبَوَیهِ عَلَی الْعَرْشِ وَخَرُّوا لَهُ سُجَّدًا وَقَالَ یا أَبَتِ هَٰذَا تَأْوِیلُ رُؤْیای مِن قَبْلُ قَدْ جَعَلَهَا رَبِّی حَقًّا...»

 

یوسف، پس از سال‌ها رنج و زندان و غربت، پدر و مادرش را بر تخت نشاند و آن‌ها در برابرش به سجده افتادند. و یوسف گفت: «پدر جان، این تعبیر خواب پیشین من است که پروردگارم آن را تحقق بخشید.»

اشک از چشمان سید مجتبی سرازیر شد. یوسف هم رنج کشیده بود، به چاه افتاده بود، به بردگی فروخته شده بود، به زندان افکنده شده بود. اما در نهایت، خداوند او را به عزیزی مصر رساند. نه به خواست خودش، که به تقدیر الهی.

«خدایا...» سید مجتبی دست‌هایش را به دعا بلند کرد، «من نه یوسفم، نه علی، نه هیچ‌یک از آن بزرگان. من ذره‌ای از خاک پای آنهایم. اما اگر تو این بار را بر دوش من نهاده‌ای، اگر این مسیر را تو پیش پایم گذاشته‌ای، اگر این مردم را تو به من بخشیده‌ای... پس مرا یاری کن که شایسته این امانت باشم. مرا از کبر و غرور دور بدار. مرا از خودبینی و خودخواهی نجات بده. مرا وسیله‌ای کن برای تحقق اراده‌ات، نه چیزی بیشتر. من هیچ‌ام، هیچ. هر چه هست، از توست. مرا مجری مشیت خود قرار بده، نه مدعی آن.»

تا اذان صبح، اشک ریخت و دعا کرد. و وقتی خورشید از پشت کوه‌های شرق تهران سر برآورد، سید مجتبی دیگر آن مرد مردد دیروز نبود. چیزی در اعماق وجودش تغییر کرده بود. نه اینکه دیگر سوالی نداشته باشد؛ بلکه به این نتیجه رسیده بود که پاسخ نهایی را نه در عقل محدود خود، که در تسلیم به خواست خدا باید جست.

او حالا به یک یقین رسیده بود؛ یقینی که نه از جنس غرور، که از جنس خضوع بود: «من برگزیده نشده‌ام چون شایسته‌ام. من برگزیده شده‌ام چون خداوند، گاه ضعیف‌ترین بندگانش را برای بزرگ‌ترین کارها برمی‌گزیند تا نشان دهد قدرت، از آن اوست، نه از آن بنده. عاملیت حقیقی از آن خداست. من فقط یک مجری هستم. یک وسیله. یک عبد.»

شک و تردید محو شده بود و جای خود را به ایمان راسخ داده بود. سید مجتبی، آن فقیه مجتهد، ابتدا تسلیم مشیت الهی شده، و از پس این تسلیم بود که نور ایمان بر دلش تابیده و تمام وجودش را گرم می کرد.

بخش سوم: طلوع

خبر در پناهگاه پیچید: «رهبر می‌خواهد در مصلی تهران، در برابر مردم ظاهر شود.»

برای نخستین بار از زمان انفجار بیت رهبری، یعنی حدود شش ماه پس از آن فاجعه، سید مجتبی حاضر شده بود از سایه بیرون بیاید و با ملتش روبرو شود. سردار نجات که خبر را شنید، با نگرانی نزد او آمد: «آقا جان، بنا به ملاحظات امنیتی بهتره این سخنرانی از پشت دوربین و غیر حضوری انجام بشه. دشمن هنوز امکان ضربه زدن داره. مصلحت اینه که جانب احتیاط رو رعایت کنیم».

سید مجتبی لبخند کمرنگی زد: «سردار، اگر خدا بخواهد، هیچ پهپادی به هدف نمی‌خورد. و اگر خدا نخواهد، هیچ پناهگاهی امن نیست.»

نجات با چهره ای نگران ادامه داد: «ولی آقا، ما در مقابل پهپادهای کوچک و ریزپرنده های احتمالی دشمن نمیتونیم امنیت حضرتعالی رو تضمین کنیم».

سید مجتبی لحظه ای مکث کرد و به زمین خیره شد. بعد رو به نجات کرد و گفت: «سردار... دفاع مقدس هشت ساله رو یادت میاد؟ روزهایی که در "گردان حبیب" هم رزم بودیم... من همون رزمنده ای هستم که معتقد بود سرنوشت دست خداست و ما بندگان فقط باید به تکلیف عمل کنیم. امروز هم تکلیف اینه که چشم در چشم با خلق خدا صحبت کنم... تردید کافیه. برای عمل به تکلیف باید ایمان داشت.»

نجات به احترام سرش را خم کرد و قرار بر این شد که مراسم، در مصلای بزرگ تهران برگزار شود. مصلایی که روزگاری میزبان نماز جمعه‌های پدر بود، حالا آماده می‌شد تا شاهد نخستین ظهور علنی جانشین او باشد.

بعدازظهر همان روز، مصلی مملو از جمعیت شد. هزاران نفر از مردان و زنان، پیر و جوان، با پرچم‌های ایران و تصاویر سید مجتبی و پدرش، آمده بودند تا رهبر جدید را از نزدیک ببینند. شعار «الله الله شاه الله، سید مجتبی ظل الله» در فضای مصلی طنین‌انداز بود. اما این بار، برخلاف تجمعات شبانه قبلی، فضا نه ملتهب، که آکنده از نوعی انتظار مقدس بود.

وقتی سید مجتبی از دربِ پشتی مصلی وارد شد، فریاد شوق و سرور با آسمان برخاست. او عبای تیره بر دوش و عمامه سیاه بر سر داشت. همان عصای چوبی پدر در دستش بود، اما راه رفتنش استوار بود. زخم‌های تنش التیام یافته بودند، اما آنچه بیش از همه جلب توجه می‌کرد، چشمانش بود: دیگر آن نگاه مردد و مضطرب ماه‌های اول نبود. نگاهش عمیق بود، آرام، و درخشان از نوعی یقین درونی.

او پشت تریبون رفت. لحظه‌ای به جمعیت خیره شد. وقتی میکروفون را با دست گرفت و به سمت دهانش نزدیک کرد، سکوتی سنگین فضا را فرا گرفت. هزاران چشم به او دوخته شده بود. نفس عمیقی کشید و شروع کرد:

«بسم الله الرحمن الرحیم. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ وَ الصَّلاةُ وَ السَّلامُ عَلی سَیدِنا مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطیبین الطّاهِرینَ.

ملت بزرگ ایران! ای امت اسلامی! ای انسان‌های آزاده‌ای که امروز از کرانه‌های نیل تا جیحون، نام ایران و اسلام را زنده کرده‌اید!

امروز، من در برابر شما ایستاده‌ام، نه به عنوان یک فاتح، نه به عنوان یک شاه، نه به عنوان کسی که خود را برتر از شما می‌داند. من در برابر شما ایستاده‌ام به عنوان یک بنده؛ بنده‌ای که خداوند، در حکمت بی‌پایانش، باری بر دوشش نهاده و او جز تسلیم در برابر این خواست، راه دیگری را بر نگزیده است.

شش ماه پیش، در همین روزها، دشمنی که خود را ابرقدرت جهان می‌پنداشت، با همراهی نوکران منطقه ای و خائنش، قلب تهران را نشانه گرفت. آن‌ خصم خیره سر می‌خواست با کشتن پدرم، امام خامنه ای (قدس الله نفسه الزکیة) و نابودی بیت رهبری، شعله این انقلاب را خاموش کند. آن‌ها گمان می‌کردند که اگر سر را قطع کنند، بدن خواهد مرد. اما زهی خیال باطل!

(فریاد تکبیر رعد آسای جمعیت)

پدرم، آن مرد بزرگ تاریخ، رفت. اما از خون او، یک درخت تناور بر افراشته شد. آن‌ها می‌خواستند ایران را تحقیر کنند، اما هر ضربه‌ای که زدند، ما را مصمم‌تر ساخت. آن‌ها می‌خواستند ما را نابود کنند، اما خداوند — عَزَّ وَ جَلَّ — اراده‌اش بر این تعلق گرفته بود که این ملت، از دل آتش و خون، قدرتمندتر از همیشه سر برآورد.

ای مردم! امروز من به شما می‌گویم: آنچه رخ داده، تصادف نیست. آنچه رخ داده، نتیجه بازی قدرتمندان زمین هم نیست — هرچند آن‌ها تمام تلاش خود را کردند. آنچه رخ داده، تحقق یک تقدیر الهی است. خداوند، در قرآن کریم می‌فرماید: یرِیدُونَ لِیطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافِرُونَ. می‌خواهند نور خدا را با دهان‌هایشان خاموش کنند، اما خداوند، نور خود را کامل می‌کند، هرچند کافران را ناخوش آید.»

جمعیت با تکبیر منفجر شد. «الله اکبر! الله اکبر! خامنه ای رهبر! الله الله شاه الله، سید مجتبی ظل الله!»

سید مجتبی ادامه داد: «برادران و خواهران! دشمن، ناخواسته، پرده از رازی برداشت که قرن‌ها در رگ‌های این سرزمین نهفته بود. آن‌ها خودشان تحقیق کردند، خودشان منتشر کردند، و خودشان به جهانیان نشان دادند که خون چه کسانی در رگ‌های من جاری است. آن‌ها می‌خواستند از این افشا، وحشت بیافرینند. اما غافل بودند که مردم این منطقه، تشنه یک نمادند؛ نمادی که تاریخ پرافتخارشان را با ایمانشان پیوند بزند. نمادی که گذشته پر شکوه این منطقه را به مردم غیور آن یادآوری کند. گذشته ای که استعمارگران و مستکبرین امروز در آن خوار و خفیف بودند. گذشته ای که عزت و بزرگی تنها از آن مردمان این منطقه بود.

امروز، من نه با غرور، که با خشوع در برابر خداوند، اعتراف می‌کنم: آنچه آن‌ها درباره تبار من گفتند، حقیقت دارد. خون حسین بن علی (ع) در رگ‌های من است. خون شاه اسماعیل صفوی در رگ‌های من است. خون چنگیز خان و خسروپرویز نیز. اما بدانید: این خون‌ها، برای من نه مایه فخر فروشی، که مایه مسئولیتی بی‌پایان است. مسئولیت آنکه مظلومیت حسین را متذکر شوم. مسئولیت آنکه عدالت صفوی را زنده کنم. مسئولیت آنکه گستره تمدنی این سرزمین را، از بلخ تا بغداد، از سمرقند تا صنعا، دوباره به هم بپیوندم. نه با شمشیر و بمب و گلوله، که با ایمان و اعتماد و دلگرمی. نه با زور و ظلم، که با محبت و نیکی.»

صدای گریه از گوشه‌وکنار مصلی بلند شد. مردان کهنه‌سربازی که در جنگ یاران و فرزندانشان را از دست داده بودند، ایستاده اشک می‌ریختند. زنان، چادرهایشان را محکم‌تر گرفته بودند و هق‌هق می‌کردند.

سید مجتبی صدایش را بلندتر کرد:

«امروز، به نام الله و به پشتوانه مردم و خلق های غیور این سرزمین های تاریخی، از نیل بزرگ تا جیحون شکوهمند، من، سید مجتبی حسینی خامنه ای، رسماً اعلام می‌کنم:

از این تاریخ، ما نه فقط یک کشور، که یک امتیم. نه فقط یک دولت، که یک تمدن بزرگ. ممالک محروسه ایران، از این پس، نه یک خاطره تاریخی، که یک واقعیت زنده است. مرزهایی که استعمارگران بر پیکر این منطقه کشیدند، در قلب‌های ما فرو ریخته است. ما یک ملتیم، با یک ایمان، با یک تاریخ، و با یک سرنوشت.»

جمعیت فریاد تکبیر سر داد: «الله اکبر، الله اکبر، خامنه ای رهبر... ما همه سرباز توایم خامنه ای، گوش به فرمان توایم خامنه ای...»

سید مجتبی با لحنی قاطع و با صدای رسا و گیرایی ادامه داد:

«به حکم تفویض الهی و مسئولیت خطیری که از سلاله پاک اجداد طاهر و سلحشورم و شما مردمان غیور بر دوش این بنده حقیر نهاده شده، مقرر می‌گردد: به فرمان همایون ما، مرزهای سیاسی کنونی، خطوطی فرضی بر خاکِ حقیرند. از این ساعت، تمام حکام و سلاطین بلاد همسایه که مِهر جدّمان حسین را در دل دارند یا تبار خونی‌شان با این خاک گره خورده، مکلف به تمکین از امتداد ولایت هستند. امنیت فلات ایران و دشت‌های اوراسیا، منشور واحد ماست. هر کس از این بیرق تخلف کند، با قهر و غضبِ انقلابی مواجه خواهد شد. والعاقبة للمتقین.»

جمعیت با شنیدن این سخنان منفجر شد و همه با شوقی بی سابقه و بیکران تکبیر و هلهله سر می دادند. بعد از مدت طولانی که فریادهای پر شوق جمعیت اندکی فروکش کرد، سید مجتبی با صدایی آرام و آهسته ادامه داد:

«و من، به عنوان خادم این ملت بزرگ، در برابر خداوند یکتا با شما عهد می‌بندم: که شمشیر جدم شاه اسماعیل صفوی را برای دفاع از مظلوم بردارم، نه برای ظلم. که میراث قدرت جدم شاهنشاه خسروپرویز ساسانی را برای خدمت به خلق به کار گیرم، نه برای سرکوب. که این میراث عظیم تاریخی را، نه با تکبر، که با خضوع در برابر حق، به سرمنزل مقصود برسانم. وَمَا النَّصْرُ إِلَّا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ ۚ إِنَّ اللَّهَ عَزِیزٌ حَکِیمٌ.»

پس از پایان سخنرانی، سید مجتبی از تریبون پایین آمد. سیل جمعیت به سمتش هجوم آوردند، اما محافظان حلقه‌ای دورش کشیدند. او دست‌هایش را به سوی مردم دراز کرد، چند کودک را نوازش داد، و سپس سوار خودرو شد و از مصلی خارج شدند.

در راه بازگشت به پناهگاه، سردار نجات که در صندلی جلو نشسته بود، برگشت و با لبخندی که سعی داشت رسمی باشد اما شور و شوق از آن می‌بارید، گفت: «آقا جان، امروز تاریخ ساز شدید. حالا دیگر هیچ تردیدی نیست: شما رهبر این امتید.»

سید مجتبی نگاهش را از پنجره برنگرداند. به ساختمان‌های نیمه‌ویران تهران خیره بود که از پشت شیشه دودی خودرو دیده می‌شدند. زیرلب زمزمه کرد: «من فقط یک مجری هستم سردار. یک وسیله. یک بنده. و بنده، اگر بخواهد کاری جز خواست ارباب انجام دهد، دیگر بنده نیست، طاغوت است. من طاغوت نخواهم شد. من مجری مشیت الهی خواهم ماند، حتی اگر این مشیت، مرا به قربانگاه ببرد.»

سردار نجات چیزی نگفت. خودرو در سکوت به سمت پناهگاه حرکت کرد.

و در همان حال، در بیرون از خودرو، موج «ظل الله» همچنان اوج می‌گرفت. این بار اما، مردی که این موج به نامش شکل گرفته بود، دیگر از آن نمی‌ترسید. او پذیرفته بود. پذیرفته بود که عاملیت حقیقی از آن خداست و او فقط یک وسیله است. و همین پذیرش، او را از یک طلبه مردد، به رهبری مقتدر و ثابت‌قدم تبدیل کرده بود؛ رهبری که آماده بود تاریخ را، نه با تردید، که با ایمان، رقم بزند.

و بیرون از پناهگاه، خاورمیانه‌ای که مرزهایش از هم گسسته بود و ملت‌هایش یکی‌یکی به صف «ممالک محروسه ایران» می‌پیوستند، در شوق تمکین از نخستین فرمان رسمی او بود.

 


 

فصل یازدهم: آزادی قدس

بخش اول: بر کرانه‌های زیتون

پاییز سال ۱۴۰۵ هجری شمسی (۲۰۲۶ میلادی) با باران‌های تند و عطر خاک مرطوب در شامات آغاز شد. سرزمینی که قرن‌ها زیر چکمه‌های اشغال و تفرقه فرسوده بود، اکنون شاهد بزرگ‌ترین دگرگونی ژئوپلیتیک تاریخ معاصر بود. زنجیره وقایعی که با انفجار صحرای نقب آغاز شده بود، دوقطبی‌های کهنه را در هم شکست. ارتش‌های استعماری با عجله سواحل مدیترانه را ترک کرده بودند و ساختارهای دفاعی تل‌آویو، مانند خانه‌ای پوشالی، از درون فرو ریخته بود.

پیشروی نیروهای هم‌پیمان ممالک محروسه، نه یک هجوم نظامی کلاسیک، که شبیه به پیشروی صلح‌آمیز و گریزناپذیر یک تمدن بود. از انبار تا حلب، و از بیروت تا غزّه، مرزهای ساختگی توافق‌های قرن بیستمی (سایکس–پیکو) دیگر وجود خارجی نداشتند. پرچم‌های سه‌رنگ شیر و خورشید دیپلماتیک و بیرق‌های سبز و سیاه مقاومت در هم تنیده شده بودند و بر فراز پادگان‌های تخلیه‌شده دشمن به اهتزاز درمی‌آمدند.

روز پنجشنبه، خبر آزادی کامل بیت‌المقدس بدون درگیری سنگین شهری، جهان را تکان داد. نیروهای پیش‌قراول — متشکل از یگان‌های داوطلب ایرانی، عراقی، لبنانی و فلسطینی — بدون شلیک حتی یک گلوله به بافت قدیمی شهر، وارد صحن‌های مسجدالاقصی شده بودند.

در اتاق فرماندهی موقت در رملّه، سردار نجات با دستانی لرزان از شوق، بی‌سیم را رها کرد و رو به سید مجتبی که در سکوت به نقشه بزرگ خاورمیانه خیره شده بود، گفت: «آقا جان... تمام شد. قدس آزاد شد. پیشروان نیروها هم‌اکنون در باب‌العمود هستند. مردم به خیابان‌ها ریخته‌اند.»

سید مجتبی عصای چوبی پدر را محکم‌تر در دست فشرد. نگاهی به نقشه انداخت؛ جایی که قلمرویی یکپارچه از کرانه‌های رود نیل تا فراسوی رود جیحون در آسیای میانه، بدون هیچ خط مرزی فاصل، به هم متصل شده بود. ایده «ممالک محروسه ایران» دیگر یک تز تئوریک در پناهگاه‌های زیرزمینی نبود؛ یک واقعیت روی زمین بود.

او به آرامی گفت: «کبریا و عظمت از آن خداست، سردار. فردا جمعه است. به کاروان آماده‌سازی بگویید حرکت کند. نماز را در اقصی می‌خوانیم.»

بخش دوم: خطبه‌های قدس

جمعه، پنجمین روز از پاییز، مصلای بزرگ مسجدالاقصی و تمام صحن‌های پیرامون آن، تا کیلومترها در خیابان‌های اطراف، مملو از جمعیتی بی‌سابقه بود. شیعه و سنی، دروزی و علوی، مسیحیان ارتودوکس و شرق، و حتی بومیان غیراسلامی منطقه، شانه به شانه هم ایستاده بودند. طنین تکبیرها و سرودهای حماسی به زبان‌های فارسی، عربی، کردی و ترکی در فضای آسمان قدس می‌پیچید.

وقتی خودروی حامل سید مجتبی از دروازه شیرها (باب‌الاسباط) وارد شد، موج جمعیت به لرزه در آمد. او با همان عبای ساده بارانی و عمامه مشکی، در حالی که سردار نجات و فرماندهان ارشد میدانی او را احاطه کرده بودند، گام به صحن سنگ‌فرش مسجد گذاشت. چشمانش، آرامشی عمیق را بازتاب می‌دادند؛ آرامش مردی که از دالان‌های تاریک تردید گذر کرده و اکنون خود را صرفاً «وسیله‌ای برای اجرای یک مشیت بزرگ» می‌دانست.

او بر بالای منبر اجرای خطبه‌ها ایستاد. هزاران دوربین و رسانه بین‌المللی، زنده این لحظه را به سراسر جهان مخابره می‌کردند. سید مجتبی دستش را بر قبضه شمشیر نمادین شاه اسماعیل که بر کنار منبر تکیه داده شده بود فشرد، نفس عمیقی کشید و با صدایی رسا آغاز کرد:

«بسم الله الرحمن الرحیم. سبْحَانَ الَّذِی أَسْرَیٰ بِعَبْدِهِ لَیلًا مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الْأَقْصَی الَّذِی بَارَکْنَا حَوْلَهُ...

ای امت بزرگ و ایستاده در آستانه تاریخ! ای فرزندان تمدن بزرگ ایران و اسلام، از ساحل نیل تا پهنه جیحون!

امروز، روز پیروزی یک مذهب بر مذهب دیگر، یا یک قوم بر قوم دیگر نیست. امروز، روز انهدام زنجیرهای استعمار و بازگشت به خویشتن تمدنی ماست. صهیونیسم و ساختارهای سلطه فرومایگان رفتند، همان‌گونه که تاتارها و صلیبیون رفتند؛ اما زمین به صاحبان اصلی‌اش، به مؤمنان و وفاداران این خاک بازگشت. آنچه امروز تحت عنوان "ممالک محروسه ایران" بنا شده است، نه یک امپراتوری کشورگشا، که یک چتر امنیتی، فرهنگی و اخلاقی برای همه انسان‌های آزاده است.»

او به تبار تمدنی خود اشاره کرد و با لحنی قاطع‌تر ادامه داد: «ما در سایه این فتح عظیم، عهد جدیدی را با جهان و با مردمان خود آغاز می‌کنیم. منشور ما در اداره این قلمرو وسیع — از سِند و فرات تا نیل و جیحون — منشور رواداری، فتوت و برادری است. ما نیامده‌ایم تا عقیده‌ای را به زور تحمیل کنیم یا طایفه‌ای را بر طایفه دیگر برتری دهیم.»

سید مجتبی خطوط اصلی سیاست داخلی قلمرو جدید را این‌گونه تبیین کرد: «لذا، از این منبر مقدس اعلام می‌دارم: در قلمرو ممالک محروسه ایران بزرگ، دست تمام اقوام، مذاهب، سلایق و طوایف را به گرمی می‌فشاریم. فرد فرد شما، چه شیعه باشید چه سنی، چه مسیحی، چه کرد، عرب، فارس، ترکمن، بلوچ یا پشتو، در پیشگاه قانون و نظام تمدنی ما برابر هسـتید. هیچ‌کس به جرم عقیده، مذهب یا تبارش مورد ملامت یا تبعیض قرار نخواهد گرفت. تنوع عقاید و تکثر طوایف، زیبایی و مایه قوت این تمدن کهن است. ما با همگان، از هر سلیقه و طایفه‌ای، بر اساس سیره عدل علوی و نیکی عمیق انسانی رفتار خواهیم کرد. تنها یک شرط واجب، یک خط قرمز غیرقابل عبور و یک معیار برای سنجش همگان وجود دارد: میهن‌دوستی، وفاداری به ایران بزرگ و صیانت از امنیت این امت یکپارچه.»

لحن صدای سید مجتبی ناگهان تغییری استراتژیک و هولناک به خود گرفت؛ پیامی آشکار به بازماندگان شبکه‌های نفوذ: «اما... بشنوند کسانی که هنوز در سر سودای خیانت دارند. بشنوند آنانی که در سال‌های سخت محاصره، در روزهای آتش و خون تهران، با دشمنان این مرز و بوم هم‌پیمان شدند و خاک و شرف خود را فروختند و برای ویرانی میهن و تجاوز دشمن به مادر وطن رقصیدند و هلهله سر دادند. ما با منتقدان، با صاحبان سلایق مختلف و با دگراندیشان با مدارا و نیکی رفتار می‌کنیم؛ اما با خائنین، با وطن‌فروشان و آنان که امنیت و یکپارچگی این تمدن نوظهور را به ثمن بخس به بیگانگان بفروشند، هیچ مماشاتی نخواهیم داشت. خائنین به وطن و فروزندگان آتش تفرقه، در هر لباس و موقعیتی که باشند، به شدیدترین و مقتدرانه‌ترین شکل ممکن عقوبت خواهند شد. این خاک، دیگر جای پایی برای نفوذ و خیانت ندارد.»

صدای تکبیر و فریادهای حمایت مردمی در صحن‌های مسجدالاقصی طنین‌انداز شد. خطبه‌های او، پایان عصر تفرقه و آغاز اقتدارگرایی تمدنی جدید را نوید می‌داد.

بخش سوم: غروب در صخره

پس از پایان نماز و خروج از حلقه متراکم جمعیت، سید مجتبی به همراه سردار نجات به درون قبةالصخره رفت. درون بنا، سکوتی باشکوه حکمفرما بود. نور آفتاب پاییزی از پنجره‌های رنگین‌کمانی به روی صخره مقدس می‌تابید و ذرات گرد و غبار در هوا می‌رقصیدند.

سردار نجات نزدیک آمد و گفت: «آقا، پیام‌های تبریک از قاهره، بغداد، دمشق، سمرقند و بخارا در حال وصول است. دیوان‌سالاری جدید ممالک محروسه در حال استقرار است. طرح شما برای سپاه مشترک دفاع از قلمرو هم نهایی شد.»

سید مجتبی سرش را تکان داد، اما چیزی نگفت. او به آرامی دستش را روی صخره سنگی گذاشت. سفری طولانی را پشت سر گذاشته بود؛ از دوران حضور در گردان حبیب به عنوان یک رزمنده ساده، تا کلاس های فقه و اصول و خارج فقه، و ناگهان اسارت در پناهگاه‌های تاریک تهران، و اکنون تا این قله تمدنی. او دریافته بود که هر اراده ای در برابر اراده و عاملیت الهی که از آستین یک ملت مؤمن بیرون می‌آید، ناچیز و ناتوان است.

او رو به سردار نجات کرد و گفت: «کار ما تازه آغاز شده است، سردار. آزاد کردن سرزمین هایمان، بخش آسان داستان بود. حفظ این قلمرو از نیل تا جیحون، در گرو همان عهدی است که امروز بستیم: عدل و نیکی با توده‌های مردم، رواداری با طوایف، و قاطعیت بی‌رحمانه در برابر خائنین. اگر بر این عهد بمانیم، این دولت پایدار خواهد ماند. و روزی که کوتاهی کنیم، سرنوشت یزدگرد سوم ساسانی و شاه سلطان حسین صفوی و احمدشاه قاجار تکرار خواهد شد.»

حالا دیگر این خاقان بزرگ شاهنشاه ظل الله حضرت آیت الله العظمی امام سید مجتبی حسینی خامنه ای بود که به سمت خروجی قبةالصخره گام بر می داشت. نور شدید آفتاب بیرون، چهره‌اش را روشن کرد. در افق، باد پاییزی پرچم بزرگ تمدن جدید را بر فراز دیوارهای باستانی قدس تکان می‌داد. ممالک محروسه ایران، نه در برگ‌های غبارگرفته تاریخ، که در پهنه واقعیت خاورمیانه، متولد شده بود و او، با گام‌هایی استوار و یقینی تزلزل‌ناپذیر، به سوی آینده این شاهنشاهی نوظهور اما باستانی قدم می‌گذاشت؛ در حالی که در دل بیتی از مثنوی هفت پیکر نظامی را زمزمه می کرد که در وصف مرگ بهرام گور بود:

کیست کاو بر زمین فرازد تخت‌؟

کاخرش هم زمین نگیرد سخت‌؟

پیش خودش گذشته را مرور می کرد و می اندیشید: «مرحوم آیت الله رئیسی که آزارش به یک مورچه هم نمی رسید، ولی رسانه ها در افکار عمومی از او یک جلاد خون آشام ترسیم کردند! آخر هم به آن وضع مشکوک کشته شد. راستی واقعا چه کسی او را کشت؟ اسرائیل کشت؟ یا شاید همان هایی که بعدا در جنگ 12 روزه خودشان کشته شدند... فقط خدا می داند. پدرم را چه کسی کشت؟ آمریکا و اسرائیل؟ پس چرا من را نکشتند؟ چطور من توانستم تا اینجا برسم و گزندی به من نرسد؟... فقط خدا می داند. اگر واقعیت ها اینقدر در عرصه روایت سازی سیال و منعطف می شوند، چرا "اسکندر گجستک" نباید به حکیم فرزانه و پیغمبری با تبار ایرانی بدل شود؟...»

و در حالی که به افق می نگریست و به جلو گام بر می داشت، با صدای بلند گفت:

«حالا می فهمم حکایت دارا و اسکندر، یا شاه اسماعیل و شاه سلطان حسین هم آن نبوده که گفته اند و نوشته اند…  خدایش بیامرزاد، اگر مرحوم وحید دستجردی این را می دانست، نه از نظامی حکیم خرده می گرفت و نه اسکندر را ناسزا می گفت... الهی! فقط تو می دانی درباره من چه خواهند گفت.»

پایان

جنگ ایران و آمریکارمانداستان آخرالزمانیافول آمریکاایران قوی
۱۸
۲۴
سپهر سمیعی
سپهر سمیعی
علوم انسانی - اقتصاد - اقتصاد سیاسی - جامعه شناسی - علم سیاست - انسان شناسی - ادبیات - تاریخ - هنر - موسیقی - سینما - فلسفه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید