من از جمله اون آدمهایی بودم که سعی کردم دوران جنگ قوی بمونم و حال خودمو خوب نگه دارم. سخت بود. خیلی خیلی سخت. ولی تلاش کردم. و حتما منظورم از خوب اینه که فقط خیلی خیلی بد نباشم.
جنگ تموم شد. همه ما خیلی خوششانس بودیم که از پس این روزها زنده موندیم و خدا بهمون یه فرصت دوباره برای زندگی داد. حتما که شکر داره. حتما.
ولی
این روزها عمیقا دلتنگم و افسوس میخورم. برای روزهایی که نشد زندگی رو طبق برنامهای که دوست داشتیم پیش ببریم...
نشد...
نذاشتن...
برای روزهایی که قرار بود یه شکل دیگه باشه ولی با دلهره جنگ و بیم و اضطراب تموم شد.
برای همه لحظاتی که براشون کلی امید و آرزو داشتیم.
برای آیندهای که دیگه نمیتونیم مثل قبل بهش فکر کنیم. و همیشه یه اما و اگر برای نشدن درش وجود داره.
برای اینکه زندگی ناگهان روی دور تند رفت و روزهایی که قرار بود آروم آروم مزه کنیم، سریع جلو رفت و ما رو انداخت وسط جایی که شاید براش خیلی آماده نبودیم.
این روزها به این اتفاقها فکر میکنم و گاهی شرمنده میشم از همه کسانی که در این جنگ رفتند و شاید تنها آرزوی خودشون و خانوادهشون این بود که فقط الان زنده باشن. همین:)
ولی گویا مهمترین درس زندگی اینه که باید تسلیم بشی! و هیچ راه دیگهای وجود نداره.
جنگ شاید پررنگترین نمادی بود که تسلیم شدن رو یادآوری میکرد. ولی هزاران اتفاق ریز و درشت دیگه هست که بهمون یادآوری میکنه که ما به عنوان یه ذره خیلی خیلی کوچیک از این جهان هستی اراده اندکی داریم که در پرتو هزاران جبر محصور شده.
پس درس امروز این باشه که:
بابت چیزایی که دست ما نیست، به خودمون سخت نگیریم.
و شاید همهی اون خندهها و روزهای خوشی که از دستشون دادیم به شکل بهتری برامون جبران بشه.
کی میدونه؟
شاید زندگی روزهای بهتری برامون پیش رو داشته باشه...