پرت میشوی...
چهار و اندی سالهای.
جلوی تلویزیون نشستهای. هوا گرم است. موهایت کوتاه و فرفری است. تاپ دایناسوری سبز و شورتک کتان کوتاه نارنجی پوشیدهای. چند ثانیه یکبار با انگشتهای پا به در میز تلویزیون میزنی. هربار انتظار داری راحت برود و برگردد. اگر فشار پاهایت بیشتر شود، در شیشهای خواهد شکست. خودت خوب میدانی چه میشود. توبیخ میشوی. بعد باید گریه کنی. مطمئن نیستی اگر دعوایت کنند، بتوانی زیر گریه بزنی. فرض میکنی بازیگر تازهکار یک سریال کوتاهی که باید گریه کنی. پیش از آن که در نقشه فرو بروی، مادرت پیش سرزنش را شروع میکند. میخواهی شیشه را بشکنی؟ از نقشت خارج میشوی. آنقدر مغرور هستی که از ادامهی کار ممانعت کنی.
به خودت برمیگردی.
بیست و اندی سالهای.
ادامه دارد...