از وقتی در ویرگول نوشتم از نوشتن در این جا خوشم اومده چیزی برای گفتن ندارم پس پست پست مفیدی نیست فقط روایتی از روزهای که دارم میگذرونم توی پست قبلی راجب ترسم در بیرون رفتن گفتم و راستش رو بگم حس میکنم دارم باهاش کنار میام همین کارهای کوچک انگار داره جواب میده
از دیشب برف گرفته واقعا خوشگله دیشب اصلا متوجه اش نشدم چون درگیر درس بودم صبح برای امتحان رفتم و خیلی خوشگل بود توی حیاط مدرسه بعد از چندوقت بود که ذهنم خالی بود فقط داشتم با برف حال میکردم خیلی دلم میخواستم امروز رو با یه لته (یا لاته )جشن بگیرم ولی متاسفانه به هرکی زنگ زدم انگار برف براش جشن گرفتن نداشت داشتن از سختی برف و سرد بود گلایه میکرد به خاطر همین همه دست رد به سینه ام زدن الان نشستم روی تخت و برف رو از پشت پنجره نگاه میکنم ( هنوز اونقدر با خودم کنار نیومدم که تنها برم و لته بخورم )
دارم سعی میکنم کتاب شعر جمع کنم و امروز یه کتاب اخوان ثالث رو گرفتم این چندوقت شعر داره کمکم میکنه