وقتی میگویم از پنجره اتاقم مهتاب می تابد اغلب آدمها لبخند میزنند و میگویند من خوش شانس هستم که چنین تصویر رویایی رو هر شب میبینم .
اما هیچ وقت هیچ کسی نمیپرسد ، چرا مهتاب هرشب به تو می تابد ؟
اگر بخواهم چنین چیزی را جواب بدم چه باید بگویم ؟
من ذات حقیقی انسان ها را برملا میکنم وقتی میفهمند آدمی بسیار ضعیف تر از آنها روبرویشان ایستاده .
من هرشب مهتاب رانمیبینم بلکه وقتی فصل شروع میکند به سرد شدن من تمام شب با مهتاب میخوابم و این دردناک ترین تصویر برایم است و میخوام به آخرین باریکه های آفتاب چنگ بزنم .
هوا سرد میشود و چه کسی میفهمد درد گرفتن ترقوه و شانه را از شدت جمع شدن در سرما ؟
چه کسی میداند زندگی در پایتخت چه احساسی دارد ؟
شهری که در آن من زندگی میکنم ، با تمام زرق و برقش.
من در نزدیک ترین مکان به آسمان، روبروی اتوبان .
این تصویر بسیار مطلوب است اما اینجا ، در میان خرابه ها و در میان خانه های خود ساخته با آجر و فلز و پارچه های پاره زمان میگذارنم .
این شهر را چطور میتوان توصیف کرد وقتی تلاش برای بقأ من و تفریح دیگری فقط نیم ساعت تفاوت دارد ؟
تصویر رویایی است هرشب با شمع زمان را سپری کردن اما چه کسی میداند نداشتن برق و قبض هایی که باید پرداخت شود ؟
چه کسی میداند کار کردن را به شکلی حقیرانه برای زنده ماندن ؟
برای چی زندگی میکنم ؟
چه کسی میداند طرد شدن چه طعمی دارد ؟
گس و تلخ ؟ نه
طرد شدن اتفاقی شوکه کننده است ، انگار چاقویی به سرعت وارد قلبم شد و بیرون آمد
من هیچ وقت نمیتوانم آن لحظه شوکه کننده را به درستی توصیف کنم ، مثل بقیه چیزها که نمیتوانم توصیف کنم.
من ذات حقیقی انسان ها را بر ملا میکنم وقتی میفهمند فردی ضعیف تر از آنها وجود دارد ، من کنایه هایی شنیدم ، مثل رد شدن خار از گوش هایم و ماهی کوچک سیاهی که در گلویم گیر کرده ، هیچ لقمه ای از گلویم پایین نمی رود وقتی ماهی کوچک سیاهی در گلویم حوض دارد .
شاید بهتر است حقیقت را بگویم
من اصلا لقمه ای ندارم .
من برای چه زنده ام ؟
هیچ وقت هیچ دلیلی نیست جز گلدان کوچک کنار پنجره
بدون من چه کسی هر هفته به آن آب میدهد ؟