ویرگول
ورودثبت نام
S.HOPE🍀
S.HOPE🍀ما عمل عجیب و غریب زدایی نداریم . دیوید آلموند
S.HOPE🍀
S.HOPE🍀
خواندن ۳ دقیقه·۲۳ روز پیش

B & T

سلولهای B و سلول‌های T.

این دو سلول از بدن محافظت میکنند ، سیستم ایمنی بدن را میسازند و جزو مهم ترین بخش های بدن هستند .

اغلب آدمها نمی‌دانند اما بدون اینها با سرمای ده درجه ممکن است بمیری .

اما این چیزیه که من می‌دونم

حرفهای دکتر ها رو حفظ شدم و به قدری پیشرفت کرده ام که بهم می‌گویند من دکتر خوبی خواهم شد . اما این صرفاً یک آرزوست

من دکتر خوبی خواهم شد ؟

حتی مطمئن نیستم بتوانم دانشجو شوم .

من یک نمونه ویژه هستم . کسی که هیچ سیستم ایمنی ندارد ، متولد بیمارستان و محل زندگی در بیمارستان .

لالایی شب های من تمام صدای بوق های ممتد دستگاه بود که نشان میداد قلبم می‌تپد .

دوستانم از تمامی بیمارستان هستند ، من را حتی نگهبان درِ بیمارستان ، نظافتچی ساختمان و حتی تمامی دانشجویان پزشکی میشناسند .

حتی آنقدر خوش شانس بوده ام که بارها رئیس بخش خودش خون مرا برای آزمایش گرفته است .

من بچه ی همه اینجا هستم ، همه آدمهای اینجا به من لقب داده اند و خنده دار ترین لقب سیب زمینی است .

هیچ رگی نمانده که در آن سوزن فرو نکرده اند ، اما به هر حال این زندگیه نه ؟

زندگی که در آن متولد شدم و رها شدم .

من در بیمارستان رها نشدم اما احساس هیچ کسی حاضر نشد قبول کند برایم مادری کند .

من در بیمارستان ماندم ، روزهای کمی در خانه بودم و راستش من بیش از اندازه غریبه ام با خانواده ام ، برایشان تبدیل به عذاب وجدان شده ام .

من آن برادر بزرگتری که باید فوتبال بازی کند یا پلی استیشن ، نبودم .

من صرفا کسی هم که ماسک از روی صورتش جدا نمی‌شود و حتی در خانه خودش هم محصور در یک اتاق پلاستیکی و پوشیده از نایلون است ، یک ویروس کوچک مرا میکشت .

اما به چه کسی گِله کنم ؟

بابت چه گناهی ؟

گاهی فکر میکنم شاید قرار است در سی سالگی ( اگر به آن سن برسم ) گناهی بزرگ مرتکب شوم بابت همین الان در حال پس دادن تاوان آن هستم ، گناهی به بزرگی پرت کردن یک بمب اتم ؟

نمیدانم .

این روزها گوش هایم از همیشه بیشتر درد گرفته اند چون از ماسک خسته ام ، از نگاه کردن به خیابان ساده کنار بیمارستان که از آن محرومم خسته ام ، از دیدن مغازه هایی که از من دور هستند محرومم و راستش بدترین اینست که من اینجا در بیمارستان هرروز شاهد بودم چگونه آدمها می‌میرند . من تمام نگاه های رو به آسمان آنها را میشناسم و برایم عجیب است آدمها چرا وقتی می‌میرند دهانشان باز می‌ماند ؟

شاید همه حرفهای نگفته شان هجوم می آورد به زبانشان؟

من آیا حرفی دارم که نگفته باشد ؟

اصلا من کی توانستم حرفی بزنم .

آدمها هیچ کجا مرا درک نمی‌کنند ، زخم های ساده کوچک من از درون شبیه فرو رفتن هزار نوک سوزن است .

تبدیل شده ام به نمونه ای همیشگی برای داروهای جدیدتر ، البته اگر دارویی بتواند به دستم برسد تا استفاده کنم .

این روزها قلبم بیشتر درد میکند ، نمیتوانم دیگر کیف خودم را حمل کنم و در سرمای هوا تبدیل به موجودی ضعیف تر میشوم ، کسی هستم که قدم زدن برایش سخت شده است ، مردم می‌دانند قدم زدن چه احساس خوبی دارد ؟ یا میدانند نور آفتابی که روی بدن می‌تابد چه گرمای مطبوعی دارد ؟ یا حتی آب ؟

نمیدانم دریا چه شکلی است اما احتمالاً باید احساس خوبی بدهد دیدن بی نهایت رنگ آبی .

اینکه قلبم درد می کند موضوع عجیبی نیست اما اینکه نفس هایم سنگین شده نشان میدهد همان سلول های باقی مانده بدنم هم توان ندارند که مرا تحمل کنند .

امیدوارم اگر میمیرم دهانم باز نماند و چشمانم به جای خیره شدن به بالا ، از کرکره بیمارستان به تنها مغازه لوازم التحریری که میشناسم خیره شود .

از قبل نوشتن این پیام کنار پرستار نشسته بودم ، او تنها مردی است که احتمالا وقتی بمیرم مثل پدر برای فرزندش گریه میکند ، گفتنش بی رحمانه است اما من او را از همه آدمهایی که خون مشترک با من دارند بیشتر دوستم دارم .

دلم میخواهد خیلی بیشتر بنویسم ، آنقدر که پیامم صد صفحه بشود اما دوباره نوبت من است که آزمایش بگیرند و بعد دور دستم را رنگی کنند و بگویند سیب زمینی حواست باشه خیس نشه .

سیستم ایمنیعذاب وجدان
۲
۰
S.HOPE🍀
S.HOPE🍀
ما عمل عجیب و غریب زدایی نداریم . دیوید آلموند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید