سلولهای B و سلولهای T.
این دو سلول از بدن محافظت میکنند ، سیستم ایمنی بدن را میسازند و جزو مهم ترین بخش های بدن هستند .
اغلب آدمها نمیدانند اما بدون اینها با سرمای ده درجه ممکن است بمیری .
اما این چیزیه که من میدونم
حرفهای دکتر ها رو حفظ شدم و به قدری پیشرفت کرده ام که بهم میگویند من دکتر خوبی خواهم شد . اما این صرفاً یک آرزوست
من دکتر خوبی خواهم شد ؟
حتی مطمئن نیستم بتوانم دانشجو شوم .
من یک نمونه ویژه هستم . کسی که هیچ سیستم ایمنی ندارد ، متولد بیمارستان و محل زندگی در بیمارستان .
لالایی شب های من تمام صدای بوق های ممتد دستگاه بود که نشان میداد قلبم میتپد .
دوستانم از تمامی بیمارستان هستند ، من را حتی نگهبان درِ بیمارستان ، نظافتچی ساختمان و حتی تمامی دانشجویان پزشکی میشناسند .
حتی آنقدر خوش شانس بوده ام که بارها رئیس بخش خودش خون مرا برای آزمایش گرفته است .
من بچه ی همه اینجا هستم ، همه آدمهای اینجا به من لقب داده اند و خنده دار ترین لقب سیب زمینی است .
هیچ رگی نمانده که در آن سوزن فرو نکرده اند ، اما به هر حال این زندگیه نه ؟
زندگی که در آن متولد شدم و رها شدم .
من در بیمارستان رها نشدم اما احساس هیچ کسی حاضر نشد قبول کند برایم مادری کند .
من در بیمارستان ماندم ، روزهای کمی در خانه بودم و راستش من بیش از اندازه غریبه ام با خانواده ام ، برایشان تبدیل به عذاب وجدان شده ام .
من آن برادر بزرگتری که باید فوتبال بازی کند یا پلی استیشن ، نبودم .
من صرفا کسی هم که ماسک از روی صورتش جدا نمیشود و حتی در خانه خودش هم محصور در یک اتاق پلاستیکی و پوشیده از نایلون است ، یک ویروس کوچک مرا میکشت .
اما به چه کسی گِله کنم ؟
بابت چه گناهی ؟
گاهی فکر میکنم شاید قرار است در سی سالگی ( اگر به آن سن برسم ) گناهی بزرگ مرتکب شوم بابت همین الان در حال پس دادن تاوان آن هستم ، گناهی به بزرگی پرت کردن یک بمب اتم ؟
نمیدانم .
این روزها گوش هایم از همیشه بیشتر درد گرفته اند چون از ماسک خسته ام ، از نگاه کردن به خیابان ساده کنار بیمارستان که از آن محرومم خسته ام ، از دیدن مغازه هایی که از من دور هستند محرومم و راستش بدترین اینست که من اینجا در بیمارستان هرروز شاهد بودم چگونه آدمها میمیرند . من تمام نگاه های رو به آسمان آنها را میشناسم و برایم عجیب است آدمها چرا وقتی میمیرند دهانشان باز میماند ؟
شاید همه حرفهای نگفته شان هجوم می آورد به زبانشان؟
من آیا حرفی دارم که نگفته باشد ؟
اصلا من کی توانستم حرفی بزنم .
آدمها هیچ کجا مرا درک نمیکنند ، زخم های ساده کوچک من از درون شبیه فرو رفتن هزار نوک سوزن است .
تبدیل شده ام به نمونه ای همیشگی برای داروهای جدیدتر ، البته اگر دارویی بتواند به دستم برسد تا استفاده کنم .
این روزها قلبم بیشتر درد میکند ، نمیتوانم دیگر کیف خودم را حمل کنم و در سرمای هوا تبدیل به موجودی ضعیف تر میشوم ، کسی هستم که قدم زدن برایش سخت شده است ، مردم میدانند قدم زدن چه احساس خوبی دارد ؟ یا میدانند نور آفتابی که روی بدن میتابد چه گرمای مطبوعی دارد ؟ یا حتی آب ؟
نمیدانم دریا چه شکلی است اما احتمالاً باید احساس خوبی بدهد دیدن بی نهایت رنگ آبی .
اینکه قلبم درد می کند موضوع عجیبی نیست اما اینکه نفس هایم سنگین شده نشان میدهد همان سلول های باقی مانده بدنم هم توان ندارند که مرا تحمل کنند .
امیدوارم اگر میمیرم دهانم باز نماند و چشمانم به جای خیره شدن به بالا ، از کرکره بیمارستان به تنها مغازه لوازم التحریری که میشناسم خیره شود .
از قبل نوشتن این پیام کنار پرستار نشسته بودم ، او تنها مردی است که احتمالا وقتی بمیرم مثل پدر برای فرزندش گریه میکند ، گفتنش بی رحمانه است اما من او را از همه آدمهایی که خون مشترک با من دارند بیشتر دوستم دارم .
دلم میخواهد خیلی بیشتر بنویسم ، آنقدر که پیامم صد صفحه بشود اما دوباره نوبت من است که آزمایش بگیرند و بعد دور دستم را رنگی کنند و بگویند سیب زمینی حواست باشه خیس نشه .