ویرگول
ورودثبت نام
شبنم حکیم هاشمی
شبنم حکیم هاشمیشاعر و نویسنده
شبنم حکیم هاشمی
شبنم حکیم هاشمی
خواندن ۳ دقیقه·۶ ماه پیش

نامه‌ای به سیاوش، شاهزاده‌ی اساطیری ایرانی

می‌خواهم این نامه را برای تو بنویسم که مثل رویایی، اما حقیقت داری. تویی که هم هستی و هم نیستی. مثل رویایی، زیرا که از دل قصه‌ها برآمده‌ای. و حقیقت داری، زیرا حقیقت در عمق رویا نطفه دارد. تو نیستی، زیرا اسطوره‌ای. و هستی، زیرا اسطوره‌ها در عمیق‌ترین لایه‌های جان موجودیت دارند.
تو یکی از ماندگارترین اسطوره‌های ایران‌زمینی که قصه‌ات هرگز کهنه و تکراری نمی‌شود. تویی که نامت سیاوش است و پاک‌ترین و نجیب‌ترین و زیباترین شاهزاده‌ی ایرانی در میان اساطیری.
تو برتر از همه‌ی شاهزاده‌هایی هستی که در قصه‌ها و افسانه‌ها نجات‌دهنده‌اند؛ تویی که می‌خواستی نجات‌دهنده باشی، اما نه از آن دست نجات‌دهنده‌هایی که  یک‌تنه می‌تازند و همه‌ی موانع را رد می‌کنند و بر همه‌ی رقیبان و دشمنان غلبه می‌کنند تا پیروز شوند، بلکه تو از نوع دیگری ناجی بوده‌ای. در وهله‌ی اول، تو ناجی خود بودی که از شهوت سودابه و سپس از آزمایش آتش گذر کردی. و حتی ناجی سودابه شدی که اجازه ندادی به جزای شمشیر پدرت، کیکاووس، دچار شود که از حیله و فریب و خیانتش آگاه شده بود.
و اما علاوه بر تمام این‌ها آن هنگام که تو از جنگ با تورانیان گذشتی و سپس به توران رفتی، به شیوه‌ای دیگر می‌خواستی که ناجی باشی. باید چشم دل را باز کرد تا فهمید در آن زمان تو چگونه در مسیر نجات و رهایی قدم گذاشتی.
پدرت چقدر به تو طعنه زد به خاطر نجنگیدنت، و سودابه هم همچنان زهر کینه‌اش را در تو می‌ریخت. پس تو گذشتی و رفتی. بعد از اینکه تورانیان قول دادند که اسیران ایرانی را آزاد کنند و از حمله دست بکشند تو به سرزمین توران رفتی.
با نگاهی سطحی به ماجرا کار تو یک خیانت به نظر می‌آید که به دشمن پناه بردی به جای اینکه در راه نجات کشورت با آن‌ها بجنگی. اما آن نجات ناشی از جنگ کجا و نجاتی که تو در پی‌اش بودی کجا؟
تو می‌خواستی نقطه‌ی پایان بگذاری بر تمام جنگ‌های ایران و توران. می‌خواستی صلح و اعتماد ایجاد کنی. اما افسوس که نفهمیدند و هنوز هم نمی‌فهمند. یعنی آنان که باید بفهمند نمی‌فهمند که هیچ سرزمینی را با جنگیدن نمی‌توان به نجات و رهایی رساند.
ای کاش تو سوار بر اسبت از میان هزارتوهای قصه‌ها و اساطیر می‌تاختی و به میان جهان امروز می‌آمدی و با خودت عطر صلح را می‌آوردی. شاید به حرمت اسطوره‌گی‌ات آنان که جز هیاهوی جنگ در سر ندارند آرامش صلح را می‌فهمیدند. اما افسوس که نمی‌فهمند مثل همان‌ها که نفهمیدند و تو را گردن زدند. و خونی که از تو ریخت گویا به درازای تمام تاریخ جریان یافت تا حل شود در خون تمام آنانی که مرگشان از پاکی و آزادگی تو وام گرفته است؛ مرگی به حرمت زندگی، به مثابه خون حیات‌بخش تو که از آن گیاهی رویید که گویا روح تو را در خود داشت؛ گیاهی که انگار از فراز تمام اعصار و قرون سربرآورده است و به بلندای زندگی‌ست.
فکر می‌کنم حضور همین گیاه مرهمی شد بر داغ دل‌های همسرانت؛ فرنگیس و جریره. آن دو زن که هر دو از جان و دل دوستت داشتند چگونه می‌توانستند نبودنت را تاب بیاورند اگر رویش آن گیاه نشانی از ادامه‌ی وجودت نبود؟ همچنبن آن گیاه نشانی‌ بود از آمیختگی‌ روح تو با طبیعت زندگی‌بخش.
و شاید که آن گیاه نمادی هم بود از تولد کیخسرو، فرزندت، که تو را به گونه‌ای دیگر ادامه داد؛ تویی که خودت همچنان هستی و ادامه داری، و مدام در جان اساطیر جهان بازآفرینی می‌شوی.
و من همیشه تو را در لایتناهی جهان می‌بینم سوار بر اسب سیاهت با لباسی سفید. همان لباس سفیدی که به نشانه‌ای پاکی‌ات بر تن کردی و از آتش گذشتی.
سفیدی لباست در کنار سیاهی اسبت تضادی پر از هماهنگی‌ست.
یال‌های اسبت در باد موج می‌خورند مثل موهای سیاهت. و در دو چشمت که از تبار شب‌های روشن‌اند جهانی انعکاس دارد که جان گرفته از صلح و آزادی و اتحاد و عشق است.

نویسنده: شبنم حکیم هاشمی

سیاوششاهنامهشاهزادهایران
۲
۰
شبنم حکیم هاشمی
شبنم حکیم هاشمی
شاعر و نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید