ویرگول
ورودثبت نام
شبنم حکیم هاشمی
شبنم حکیم هاشمیشاعر و نویسنده
شبنم حکیم هاشمی
شبنم حکیم هاشمی
خواندن ۵ دقیقه·۷ ماه پیش

نامه‌ای به کورش هخامنشی

می‌خواهم با تو حرف بزنم طوری که تا به حال کسی این‌گونه با تو حرف نزده است. دیگران از تو بسیار حرف زده‌اند، اما من می‌خواهم نه فقط از تو که با تو حرف بزنم.
در واقع می‌خواهم برایت نامه‌ای بنویسم ساده و صمیمی. نامه‌ای که مسلماً هرگز نمی‌تواند برایت فرستاده شود. اما روح بزرگت می‌تواند این نامه را حس کند. گفتم روح بزرگت، و به یاد لقبت افتادم که تو را کوروش کبیر خطاب می‌کنند. این اغراق و گزافه نیست. هر کس که داستان زندگی‌ت را بداند به بزرگی‌ات واقف می‌شود.
نه آن جنس از بزرگی که بسیاری از فرمانروایان و حاکمان و رهبران و دولتمردان در طول تاریخ برای خود به عاریه گرفتند و همچنان می‌گیرند، بلکه جنسی از بزرگی که در ذات و منش تو ریشه داشته است. در واقع، بزرگی تو در جایگاه یک فروانروا  مطابق با بزرگمنشی تو بوده است.
تو در قرن ششم پیش از میلاد زندگی‌می‌کرده‌ای، اما همچنان نامت به وسعت تمام تاریخ ایران طنین دارد. و وجودت تا ابد با شکوه باستانی ایران پیوند خورده است. من این شکوه باستانی را از ورای تاریخ احساس می‌کنم؛ شکوهی که با مهربانی بی‌تکرارت در هم آمیخته است. و شاید عجیب باشد که بگویم من می‌توانم مهربانی‌ات را در قلبم حس کنم.
کدام کشورگشا را می‌توان در تاریخ نام برد که مثل تو بوده باشد؟ که در کمال مهربانی کشورگشایی کرده باشد؟
چه تناقض شیرینی... چقدر افرادی که در طول تاریخ از مسیر خون کشورگشایی کردند، اما تو از مسیر مهربانی... زیرا که تو همراه با کشورگشایی روح گشایی و جان گشایی و دلگشایی می‌کردی. چه روح‌ها و جان‌ها و دل‌هایی که در مسیر کشور گشایی‌ات وسعت می‌گرفتند. و تو را در خود و با خود می‌پذیرفتند، حتی رقیبان و دشمنانت.
با خودم فکر می‌کنم که رفتار یک حاکم و فرمانروا تا چه حد می‌تواند از جنس خرد و مهربانی باشد که نه تنها آسیبی به دشمنش نرساند بلکه او را دوست خود کند.
شاید بعضی‌ها بگویند که این سیاست تو بوده است، نه محبت حقیقی. اما من فکر می‌کنم اگر صرفا سیاستی خشک و بی‌روح بود نمی‌توانست جاودانه شود. درست مانند اندیشه‌های آزادمنشانه‌ات که همه‌ی مردم را در انتخاب دین و عقیده آزاد می‌گذاشتی.
بعضی‌ها گفته‌اند اینکه تو به بهانه‌ی آزادی دین و تفکر و عقیده حتی با باورهای چند خدایی مقابله نمی‌کردی فقط سیاستی بوده است برای تحکیم پایه‌های قدرتت. اما باید گفت که این رفتار حتی اگر فقط سیاست بوده باشد چه خوش سیاستی که رنگ عشق و درک و همدلی داشته است.
در حالی که حتی در این عصر و زمانه گروه‌های مختلفی در جهان به تحمیل فکر و عقیده و رفتار خودشان می‌پردازند چقدر جالب است که تو قرن‌ها پیش چنان بلندنظرانه فکر می‌کرده‌ای.
  از تحمیل فکر و رفتار و عقیده گفتم و داغ دلم تازه شد از اینکه چقدر مردمان سرزمینمان در طول تاریخ تا اکنون در معرض چنین تحمیل‌هایی قرار گرفته‌اند.
البته این موضوع فقط مربوط به سرزمین ما نیست و در بسیاری از جاها اتفاق افتاده است.
اما حالا که دارم از سرزمین خودمان حرف می‌زنم با خودم می‌گویم ای کاش تو حالا بودی، ای کاش زنده می‌شدی، ای کاش دوباره جان می‌گرفتی تا هرچه تلخی و نحسی و کینه و نفرت در طول تاریخ به این دیار آمده است در ارتعاش عاشقانه‌ی حضورت محو می‌شد. و شاید در سایه‌سار روشنایی افکارت ذهن‌های تیره‌اندیشی که حکم می‌رانند از تاریکی رها می‌شدند.
افسوس از این سرزمین پهناور که روزی تو به عنوان فرمانروا بر خاکش قدم می‌گذاشتی و بعد از تو از دیرباز تا به حال حکمرانانی بر خاکش قدم گذاشته‌اند که ذره‌ای از بزرگی و بزرگ‌منشی تو را نداشته‌اند... بگذریم...
حالا دلم می‌خواهد کمی هم درباره خانواده‌ات صحبت کنم.
در بعضی از روایت‌ها می‌گویند که فقط یک بار ازدواج کردی و نام همسرت کاساندان بوده است. و در بعضی دیگر از روایت‌ها می‌گویند که بعد از مرگ کاساندان، آرتمیس- دختر پادشاه ماد- را به همسری خود برگزیدی.
در برخی از روایت‌ها گفته‌اند که چهار فرزند داشتی به نام‌های کمبوجیه و بردیا و آتوسا و آرتیستونه. و در برخی دیگر از روایت‌ها گفته‌اند که دختر دیگری هم به نام رکسانا داشتی.
بعضی از روایت‌ها بر این‌اند که تمام فرزندانت از کاساندان بودند. و در روایت‌هایی دیگر، دخترانت را فرزندان آرتمیس می‌دانند.
در هر حال هر کدام از این روایت‌ها که درست باشد جالب است که من همیشه فکر می‌کنم که  خانواده‌ی خیلی گرمی داشته‌ای و با همسر و فرزندانت بسیار رفیق بوده‌ای.
اینکه من چنین فکر می‌کنم شاید جایی در کتاب‌های مستند تاریخ ثبت نشده باشد، اما من در قلبم احساسش می‌کنم.
در ضمن، چقدر حس قشنگی دارم وقتی که به دخترانت فکر می‌کنم. دلم می‌خواهد بدانم آن‌ها چه احساسی داشته‌اند از اینکه دختر تو بودند. دلم می‌خواهد که می‌توانستم از نزدیک آن‌ها را ببینم، ببینم که دنیای دخترانه‌شان در آن زمان چگونه بوده است، ببینم چه شکلی بوده‌اند، چه لباس‌هایی به تن می‌کرده‌اند، چگونه فکر می‌کرده‌اند و چگونه زندگی می‌کرده‌اند.
شک ندارم که مثل خودت آزاد منشانه زیست می‌کردند و شک ندارم که جایگاه زنانه‌شان بلندمرتبه بوده است؛ چنانچه به گواه پژوهش‌های تاریخی زنان در آن روزگارِ باستانیِ ایران جایگاهی مترقی داشته‌اند.
و اما می‌گویند از میان دو پسرت،  بردیا مثل  دخترانت از لحاظ منش و شخصیت به خودت شبیه بوده‌است. ولی کمبوجیه اصلا این‌طور نبوده است.
واقعاً عجیب است که با وجود پدری مثل تو پسری مثل کمبوجیه باشد که حاصل هشت سال حاکمیتش بر ایران ظلم و آشوب بود.
از حاکمیت کوتاه گفتم و یادم آمد که حاکمیت خودت هم چقدر کوتاه بود. البته نه به اندازه‌ی هشت سال، ولی بی‌تردید ۳۰ سال حاکمیت  هم دوره‌ی بسیار کوتاهی‌ست‌.
با حضور تو سی‌سال بهشت در ایران بوده است.
و بعد از مرگ تو گرچه داریوش هم مثل تو از فرهنگ باشکوه ایرانی پاسداری کرد و گرچه خدمات بسیاری انجام داد، و گرچه به مردم ستم نکرد، اما در طریق مهرورزی به پای تو نمی‌رسید؛ زیرا با دشمنانش نه تنها مهربان نبود که بی‌رحم هم بود.
بعد از او هم هرچند در طول تاریخ ایران در میان هزاران حاکم نامناسب فرمانروایان نیک هم بوده‌اند، اما هیچ‌کس نتوانسته و نخواهد توانست عیار تو را در حکومت کردن داشته باشد؛ زیرا تو به گواه تاریخ نه فقط بر خاک و سرزمین و قلمرو، که بر قلب‌ها و جان‌ها حکومت کرده‌ای.
...

نویسنده: شبنم حکیم هاشمی

تاریخ ایرانهخامنشیان
۳
۰
شبنم حکیم هاشمی
شبنم حکیم هاشمی
شاعر و نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید