سلام، مرد نقاش، خالق نقاشی دختری با گوشوارهی مروارید.
من زنی اهل ایران، ساکن تهران، در این مکان و زمان، از سال دوهزار و بیست و پنج میلادی، دارم با تویی حرف میزنم که در سی و یکم اکتبر هزار و ششصد و سی و دو زاده شدی، و در پانزدهم دسامبر هزار و ششصد و هفتاد و پنج میلادی درگذشتی.
تو نقاشیهای مختلفی خلق کردهای. و از میان همهی نقاشیهایت، تابلوی «دختری با گوشوارهی مروارید» رازی در خود دارد که جاودانه و منحصر به فرد است.
دلم میخواست میتوانستم در زمان سفر کنم؛ به گذشتهای که تو زندگی میکردی بیایم و ببینم آن دختر چه کسی بوده است که اینگونه رازآمیز نقاشیاش کردهای؛ دختری با چشمهای درشت معصوم که گویا هزار حرف ناگفته در خود دارد، و از پس شانهاش سر برگردانده و نگاه میکند. به کجا نگاه میکند؟ دارد به تو نگاه میکند. آیا واقعا به تو نگاه میکند؟ اگر در حال نقاشی کردنش بودهای پس یعنی آنسوی نگاهش تو هستی.
آیا تو به همان شکلی او را در زندگیات داشتی که تریسی شوالیه با الهام از این تابلو در رمان «دختری با گوشوارهی مروارید» با تخیل خود نوشته است؟
او نوشته است که تو و همسرت آن دختر بسیار جوان را به خانهی خود آوردید که به خدمتکاران دیگر در کارهای خانه کمک کند. و تو کمکم به او توجه کردی. اما نه از آن جنس توجهی که بعضی از آقایان از روی هوس و شهوت و سواستفاده نسبت به خدمتکار خانه دارند، بلکه توجهی عمیق و رازآمیز، از جنس حمایتی خاموش و پناهی آرام.
و این توجه به دلبستنی رسید پنهان و سیال. او به تو دل بست و تو هم به او دل بستی، بیآنکه هیچکدام حرفی مستقیم از این دل بستن بگویید.
حسی عمیق شما دونفر را به هم پیوند میداد که در سکوت جریان داشت.
معصومیت نگاه آن دختر، سکوت صادقانهاش، و پاکی روحش تو را مجذوب کرد. و در تو اقتداری مهربانانه و قاطعیتی حمایتگرانه او را جذب خود کرد.
آن روزهایی که او در کارگاه نقاشیات به تو کمک میکرد قشنگترین لحظههای با هم بودنتان رقم خورد. گویا که رنگها مثل پلی از رنگین کمان قلبهایتان را به هم متصل میکردند. در سکوت روحتان در دریای رنگها عمیق میشد و قلبتان در وسعت آن میگسترد. وقتی که رنگها در هم حل میشدند گویا که دل و جان شما نیز در هم ادغام میشدند.
و سرانجام، روزی که تو گوشوارهای از مروارید بر گوش او آویختی تا پرترهاش را تصویر کنی در قلبت چه حسی بود؟ آن هنگام که با قاطعیت پر از مهربانیات از او خواستی که گوشش را سوراخ کند و گوشواره را به گوش بیاویزد در دلت چه میگذشت؟ در آن لحظهها گویا معصومیت آن دختر را در پناه اقتدارت گرفته بودی. و در تمام لحظههایی که او را تماشا میکردی تا نقاشیاش کنی چه جاذبهای در نگاهت بود؟ گویا که نگاهت تمام او را در احاطهای خود داشت، و او تمام خودش را به نگاهت سپرده بود.
این دلبستگی خاموش و پنهان در جان هر دوی شما تا همیشه جریان داشت حتی بعد از آنکه مجبور شدی از آن دختر بخواهی که از خانهات برود، و او هم خودش میدانست که راهی جز رفتن ندارد.
نمیخواهم در اینجا دلیل جداییتان را بنویسم؛ زیرا قرار نیست در این نامه داستانتان را شرح دهم. فقط این را بگویم که وقتی او رفت بخش بزرگی از خودش را در تو جا گذاشت و بخش بزرگی از تو را با خودش برد.
و گوشوارههای مروارید که تو قبل از مرگت وصیت کردی تا به دستش برسد گویا نشانی بود از دو روح پاک که سالها در سکوت دلبستهی یکدیگر بودند؛ گوشوارهای که یک لنگه از آن در نقاشی «دختری با گوشوارهی مروارید» مثل تصویری درخشان از تجسم رازآمیز عشق جاودانه شد.
نویسنده: شبنم حکیم هاشمی
