سلام، مرد نقاش... این نامه را برای تو مینویسم که در رویاهای رنگین من حضور داری. و همیشه میبینمت که با رنگها بر بوم نقاشیات رنگینترین جلوههای زندگی را میآفرینی.
کاش واقعا بودی و مرا بر بومت نقش میکردی تا بازآفرینی شوم از نگاه تو، و خودم را با نگاهی از تو ببینم که مرا تماشا کرده است.
مطمئنم که تو مرا همانگونه تصویر میکردی که آیینه مرا به من نشان میدهد.
تو حتما شب چشمانم را با ستارههایی درخشان ترسیم میکردی، و تارهای سفید گیسوانم را در میان سیاهی گیسوانم مثل رشتههای از نور میکشیدی. و لبهایم را با لبخندی میکشیدی که تداعی آفتاب پس از باران و شاید هم قبل از باران باشد.
آنگاه، هر کس که چهرهی مرا بر این تابلو میدید میتوانست در ستارههای درخشان چشمانم برق اندوهی را ببیند که در حجم شب بارور شده است؛ اندوهی برآمده از رازهای زندگی، برآمده از دردهای خاموش. و میتوانست ببیند که در رشتههای نور گیسوانم رد خاطرههای نهان امتداد دارد، و میتوانست در پس لبخندم بغضی را حس کند به ژرفنای دریایی از حرفهای ناگفته.
و در نهایت، میتوانست به وضوح ببیند که در میان تمام این اندوه و راز و درد و خاطره و بغض، زنیست که دارد با سربلندی به دنیا نگاه میکند، زنی که زندگیاش را چنان عاشقانه از میان تمام اینها گذرانده که وضوح سربلندیاش بیانکار است.
مرد نقاش، بیگمان اگر تو بودی و مرا چنین زنده نقاشی میکردی یعنی تنها کسی بودی که با تمام نگاهت این چنین عمیق مرا دیدهای، و با کشف هر آنچه در من حقیقت دارد بیدریغ عاشقم شدهای....
بیگمان اگر تو بودی، عاشقترین نقاش دنیا بودی که تمام عشقت را در نقاشی چهرهی من به آفرینش میرساندی.
نویسنده: شبنم حکیم هاشمی
می میرساندی.