
در سکوت شب، ستارهها به رازگویی مشغولند
و من، در اندیشهی تو، غرقِ خیالهای بیپایانم.
چشمانت آینهی آسمانند،
که در آن عشق را به تماشا نشستهام.
هر نگاهت، شعری ست که بر دلِ من نقش میبندد،
و هر لبخندت، آوازی ست که در گوشِ زمان میپیچد.
تو آمدی و جهانِ من،
از نو شکوفا شد.
گویی بهار، در قلبِ زمستانِ وجودم جا گرفتهاست.
و من، در این بهارِ بیپایان،
تنها به عشقِ تو میاندیشم.
دستهایت را بگیرم،
و در این شبِ بیپایان،
با تو تا ابد قدم بزنم.
عشقِ ما،
مانند رودی ست که به دریا میپیوندد،
بیپایان، بیکران، و همیشه جاری.
تو هستی و من،
در این جهانِ بیانتها،
تنها برای تو میتپم.
عشقِ من،
تو تمامِ وجودِ منی.