ویرگول
ورودثبت نام
شب نویس
شب نویسنویسنده نیستم، گهگاهی قلم بدست میگیرم و چیزهایی می نویسم.
شب نویس
شب نویس
خواندن ۱ دقیقه·۱ سال پیش

چشمانت آینه آسمانند

در سکوت شب، ستاره‌ها به رازگویی مشغولند 

و من، در اندیشه‌ی تو، غرقِ خیال‌های بی‌پایانم. 

چشمانت آینه‌ی آسمانند، 

که در آن عشق را به تماشا نشسته‌ام. 

هر نگاهت، شعری ست که بر دلِ من نقش می‌بندد، 

و هر لبخندت، آوازی ست که در گوشِ زمان می‌پیچد. 

تو آمدی و جهانِ من، 

از نو شکوفا شد. 

گویی بهار، در قلبِ زمستانِ وجودم جا گرفته‌است. 

و من، در این بهارِ بی‌پایان، 

تنها به عشقِ تو می‌اندیشم. 

دست‌هایت را بگیرم، 

و در این شبِ بی‌پایان، 

با تو تا ابد قدم بزنم. 

عشقِ ما، 

مانند رودی ست که به دریا می‌پیوندد، 

بی‌پایان، بی‌کران، و همیشه جاری. 

تو هستی و من، 

در این جهانِ بی‌انتها، 

تنها برای تو می‌تپم. 

عشقِ من، 

تو تمامِ وجودِ منی.

۲
۰
شب نویس
شب نویس
نویسنده نیستم، گهگاهی قلم بدست میگیرم و چیزهایی می نویسم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید