امروز بعد دوسال به خودم اجازه دادم اسم احساسم بهش رو عشق بزارم یک عشق ممنوعه یا رابطه که محال ممکنه.
احساسی که با منطقم جور در نمیاد با عقلم نمیخونه خواستنش حس غریبه اینکه میدونم حاضرم براش بمیرم ولی میدونم هیچ احساسی بهم نداره دیوونم میکنم .
اخلاقش، شوخ طبعیش، آرمان و ایمانش ، مدل حرف زدنش، استایلای بامزه اش، چشماش، موهاش، قدش هوش و حواسو از سرم میبره .
همیشه در مورد عشق شنیده بودم اینکه منطق حالیش نمیشه اینکه با عقل جور درنمیاد اینکه خواب خوراکو ازت میگیره اما فکر نمیکردم یه مشت حرف کلیشه ای واقعا واقعی باشن ، اما الان میفهم که نه واقعا عقل از سرت میپره ، مخصوصا اگه دلش با دلت نباشه حالا تو هرکی میخوای باشی باش .
مخصوصا اگه همه چی همه کس چوب بشن لا چرخت ، باید هم با اونا بجنگی هم با دلت هم با عقل و منطق بی منطقت.
خلاصه کنم عشق و عاشقی همون درد بی درمونی یه که میگن منتها تا وقتی درگیرش نشی دردشیرینش و مسخره گیشو وقتی بهش فکر میکنی یو درک نخواهی کرد.
پ.ن : لامصب درد بی درمونم هست .
پ.ن دو :به اینکه عاشقشم ساعت 1:22بامداد 1404/1/3 بالاخره بعد کلی جنگ و جار جنجال اعتراف کردم .