
به نام آنکه در ذرّات جان ریخت
و جانِ خاک را با زر بیامیخت
یکی چِک آمد از یزدان روزی
به نام مردی کز عشقش بسوزی
چو بیست و هفت صفر جلوی پانصد
به قصد نقد شدن به بانک ها سر زد
رَقَم بودش عظیم از وَهم برتر
اِکتیلیون دلار نَنشَست به دفتر
دو چشم پیرمردِ صندوقِ بانک
بگشت گرد و بزرگ اندازه ی تانک
تماما خم شد، عذرخواهی بر لب
رئیس بانک هم کرد از رَقَم تب
همه گفتند ز تُرک، فِرِنچ و از روس
که ما یک سکه ایم این اقیانوس
ندارد یک زمین چُنان پولی
رقم را کهکشان هم داده کولی
بیامد مرد به خانه و دعا کرد
تمام شب خدا خدا خدا کرد
بگفت پروردگار کین کُلّ شادی
بُوَد در بند این کاغذ که دادی
نباشد در جهان نقدی برایش
خودت کاری بکن چندی برایش
تو هستی آفریننده ی ذرات
بسازش چون که در ساختن تو تنهات
بگفت الله اَتُم ساختم زمانی
که داشت هفتاد و نُه پُرُوتُونانی
طلا نامیدم و ارزش برایش
بیاوردم، وَ هرکس کرد هوایش
تفاوت داشت طلا با مس و با چوب
پلاستیک و با حتی چرم های خوب
تفاوت داشت فقط در قدر پُورتُون
کنون تنها فَزایِش آرزو کن
ببُرد بالا دو دستش را بیشتر
همان مردی که از چشمش به ریش تر
بگفت ایمان به تو دارم خدایم
بگردان تو فُزونی پس برایم
فقط دارم در این خانه پلاستیک
فقط چوب و فقط مقداری لاستیک
تمام رختخوابم پارچه باشد
همین گفت، ناگهان چشم او برق زد
بدیدش صد هزار اَتُم در آسمان
که می شکافتش خداوند خیلی آسان
اتم های هزار ذره غنی شد
پروتون هایی در هم رفتنی شد
پر از رنگانی و پراکنی شد
چنان می شد که بسیار گفتنی شد
صدا آمد و مرد افتاد کناری
جدا شد اسبی که بسته به گاری
شروع کرد کودک همسایه زاری
همه جا بسته شد یک روز کاری
طلا شد هرچه در خانه ی مرد بود
و حتی آب در لوله ها زر بود
طلا در رختخواب بجای پر بود
و حتی دستگیره و قاب در بود
نماز خواند و نماز بعدی آغاز
بخواند از عشق و زد طلا که بود ساز
سپاسی کرد مرد تا حد مُردن
و آن نوزاد به حال شیر خوردن
رها گشته بود اسب برگشت به گاری
گذشت ساعت ها و یک روز کاری
خرید آن مرد تمام بانک ها را
و داد دستور بگویید من که دارا
به هرکس هر نهادی روبرویم
که من خواستم بهش چیزی بگویم
بدادند قول که تو صاحب مایی
و ما در انتظارت هر ندایی
برفت مرد و وکیل ها را به یک آن
خرید در لندن و فورتِ فرانکان
بُوَد فورتِ فرانکان ام فِرانکفُورت
ازین قافیه ها در شعر شَوَد پُرت
بُوَد پُرت، پَرت و خود بهتر بدانی
می باید آزادتر شعر بخوانی
بگردیم بَر به شعر و سوی داستان
وکیل ها تا شنیدند بوی داستان
همه کانون مجهز شد به فارسی
به پیشرفته ترین آپدیت فارسی
تمام هر دو شهر دادند وکالت
به آن مردی که می گردد روایت
برفتند سوی هر چه خواست و بنوشت
خریدند کارخانه، صنعت و کِشت
گذشت یک هفته دنیا زیر و رو شد
و هر بی آبرو، پُر آبرو شد
خرید کل سهام فولکس واگُن
بساخت سیستم برای جذب کربُن
خرید جنگل، حافظت از بریدن
تمام منقرص ها در چریدن
مصالح ساخت و سوخت از جذب کربن
بکرد پخش کل سود فولکس واگُن
بدهی های کشورها بکند بُن
بدهی کشوران کندندی از بُن
بشد رایگان درمان، کل عالم
همین از بین ببُرد هر گونه ماتم
خرید سازمان بیمه ها و دارو
بیامد یکسال نون بعدِ بارو
کسی بهر بقا دیگر نکرد کار
همه داشتند حقوق هر ماه و هربار
گذاشت یک شرط کسی گر خواست بیشتر
باید یا غرق علم می بایدش سر
یا باید کار نیکی بهر مردم
بقدری که نیکی و علم شود گُم
به شرطش یک جهان می کرد عمل ها
شکم سیرها تا گشنگان ریقا
همه هر سال به سوی ماه و مریخ
نبود کل زمین پای کسی میخ
خداوند سکویاست ربّ هر سیخ
خداوند شعر هاست در کل تاریخ
خداوند داستان های خداییست
قسم خوردم که این شعر مال ما نیست