وطنم شعله ی آرام شومینه
شعله ات مرزی که بر روی زمینه
شانه ات امن ترین بالشت خاکی
سرزمین زندگی کردن پاکی
ای احاطه گر شبیه شال گردن
پرچمت تا آسمان بر باد کردن
ای که خوابم وقتی ماه در آسمانت
ای که هر صبح می شود خورشید نشانت
من دوباره می کشم نفس درونت
توی خونم می رود گرمای خونت