ویرگول
ورودثبت نام
منصور  شراره
منصور شرارهبا درود قصد من از نوشتن فقط و فقط ثبت تاریخ معاصر کشور عزیزم ایران و تالماتی است که یک شهروند ایرانی برای زندگی کردن متحمل شده ...هیچ اغراقی به کار نگرفتم و صرفا زندگی خودم رو نوشتم ...سپاس
منصور  شراره
منصور شراره
خواندن ۳ دقیقه·۴ ماه پیش

آشنایی

حسابدار بودم و بیکار ..یکی از رفقا پیشنهاد داد به جای او در تولیدی سیسمونی نوزاد در پاساژ اکسفورد چهار راه امیر اکرم به صورت نیمه وقت سر کار برم و ماهی دو هزارتومن در آمد داشته باشم .قبول کردم و رفتم و تو یک محیط شلوغ و پرسر و صدای چرخهای چین و زیگزال مشغول کار شدم .سرپرست این کارگاه مردی مهربان و جوان بود به اسم مهدی آقا..دو سه کارگر زن و دو مرد هم سن خودم پرسنل این تولیدی بودند ..میز کار من همان میز موجود در اطاق نمایش محصولات بود میزی پر از سوزن منگنه و قیچی و نخ و ...سمت راست میز یک قاب صندوق کاوه بود که همیشه کلید روی ان و باز بود .داخل ان هم پر بود از وسائل خیاطی ..میز من دو کشو داشت که تمام چکها و دسته چکها و پول نقد درون ان بی حساب و کتاب ریخته شده بود ..به عنوان حسابدار جایگاه هر کدام را تعریف و سرجایش میگذاشم ودر زمان دوساعتی که انجا بودم دفاتر را مینوشتم و مرتب کرده و میرفتم ..تذکرات من برای رعایت نظم فایده ای نداشت و دوروز بعد که میامدم وضعیت همان بود که بود ..دوباره همه چیز رو سر جای خود گذاشته و مرتب میکردم و کار رو شروع میکردم ..عجیب نبود که وضعیت عینی و ذهنی حسابها در تطابق با هم همواره مغایرت داشت و صندوق کسری نشان میداد و چکها مفقودی ..ظرف یک ماه سروسامانی به دفاتر دادم و گزارشی تهیه کردم از کسری صندوق و مفقودی چکها و فروش ...‌کم کم داشنند عادت میکردند که این حسابدار سخت گیر و مقرراتی است وباید رعایت نظم میز اورا دشته باشند ..تا اینکه سر و کله ۳چمدان زرد و قرمز و کرم قدیمی که یراق و قفل انها خراب بود پیدا شد که به بی نظمی قدیمی چهره جدیدی میداد و جاگیر بود .روزی با ناراحتی به مهدی آقا گفتم :نیم ساعت از وقت من صرف مرتب کردن قاب صندوق و کشوها و روی میز میشود و این چمدانها هم مزاحم است ..جا تنگه ..چه کارش کنم..مهدی آقا گفت اینها مال خواهر خانمم هست که دانشجوی دانشگاه الزهرا است و خراب شده اوردم تعمیر کنم ببرم براش..من که میدونستم مهدی آقا کار پشت گوش انداخته زیاد دارد ۳چمدان را با خودم به محل امیریه که چند چمدان ساز انجا بود بردم و تعمیر شد ه برگرداندم تا شاید اندکی از شلختگی میز کارم کم کنم ..وترفند من جواب داد و دور و بر من خلوت شد ..چند روز بعد که گرم کار و حساب کتاب بودم دختر خانمی در درگاه تولیدی ظاهر شد و با گفتن سلام توجه مرا جلب کرد ..سلام گفتم و خواستم بچه های تولیدی رو در جریان بگذارم که مراجعه دارند ..ولی دختر خانم با لحنی مهربان گفت شما منصور هستید؟نگاه من جذب چهره معصوم و زیبای دختر شده بود و سر تکان دادم ..او ادامه داد برای تشکر بابت تعمیر چمدانها تحفه ای از شاهرود اورده ..شیرینی پنجره ای ..چهره ای سبزه با چشمانی مهربان و درشت و ابروانی پیوسته ..مثل نقاشیهای مینیاتور ..هیچکس متوجه آمدنش نشده بود و من مهو تماشایش بودم ..جعبه شیرینی را روی میز گذاشت وگفت چطوری محبت شما رو جبران کنم ..من گفتم بیا با هم بریم سینما ..من با اینکه ۲۵ساله بودم تجربه اشنایی با دختری رو نداشتم ..او قبول کرد و اولین قرار من به لطف ۳چمدان با دختری زیبا در میدان ولی عصر منعقد گردید ..بالای میدان سمت چپ سینمایی بود که فیلم بیگانه با بازی فرامرز قریبییان را پخش میکرد ..دو بلیط خریدم و رفتیم تو دل تاریکی ..به جرات میتوانم بگویم بین دو صندلی ما یک نفر دیگر میتوانست جا بگیرد ..چون به قدری با ملاحظه نشسته بودیم که مبادا تماس دستی یا اتصال پا ما را هوایی کند ..اینکه فیلم چه بود و داستانش چه بود یادم نیست ولی یادمه موقع خداحافظی جلوی درب سینما با فاصله از هم ایستاده بودیم و سر به زیر خداحافظی کردیم ..او رفت و من با نگاه بدرقه اش کردم ..تا اینکه از تلفن سکه ای دانشگاه به تولیدی زنگ زد و باب رابطه آغاز شد ..من تا قبل تلفن نمیدانستم اسمش چیست ..گفت زهره!!

ادامه دارد

شده بود شده بود رومنگا..اطانمایمحصولات

بی نظمیزن مردعاشقانه
۹
۱
منصور  شراره
منصور شراره
با درود قصد من از نوشتن فقط و فقط ثبت تاریخ معاصر کشور عزیزم ایران و تالماتی است که یک شهروند ایرانی برای زندگی کردن متحمل شده ...هیچ اغراقی به کار نگرفتم و صرفا زندگی خودم رو نوشتم ...سپاس
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید