ویرگول
ورودثبت نام
شکیبا
شکیباز کجا آمده‌ام ، آمدنم بهر چه بود ؟
شکیبا
شکیبا
خواندن ۴ دقیقه·۱۷ روز پیش

روز اول: حرفمو یادم رفت... تو میدونی من چی میخواستم بگم؟

امروز تصمیم گرفتم هر شب قبل خواب، بنویسم. گم شدم. برای همین این تصمیمو گرفتم. فکر کردم شاید کمکم کنه. فقط میخوام امتحانش کنم.

من چیز زیادی راجب خودم نمیدونم. راجب چیزهای دیگه هم همینطور. وقتی زیر دوش بودم داشتم فکر می‌کردم "مثل یه بوم رنگ نشده‌ی قدیمی‌ام. چوب هام پوسیدن، پارچه‌م آفتاب خوردست و تار و پودم مقاومتی در برابر پاره شدن نداره." شیر رو بستم.

صبح با صدای مامان که می‌گفتن "بیدار شو، برف اومده" بلند شدم. برف؟ دیروز هوا آفتابی بود. پرده رو کنار زدم. واقعا برف اومده بود. دو زنگ اول رو تعطیل شدیم. ساعت چهارم فارسی داشتم. اولین باری که دبیر فارسیم رو دیدم یاد مرحوم مهدی آذریزدی افتادم. کلاس‌های فارسی واقعا بهم می‌چسبه. دبیرمون گاهی راجب چیزهایی غیر از درس هم باهامون حرف میزنن. امروز صحبت این شد که "اگه کسی بهت سنگ زد، تو با پاره آجر جوابشو بده." تقریبا همه‌ی بچه‌ها با این قضیه موافق بودن. توی دلم داشتم به جوری که تا الان زندگی کردم فکر می‌کردم. تا حالا کسی بهم سنگ زده؟ من چطوری جوابشو دادم؟ شاخه گل؟ سنگ؟ پاره آجر؟ نمیدونم. فکر کنم هیچوقت جوابی ندادم. جوابی نداشتم که بدم. به جای جواب دادن برام سوال می‌شد. "چرا؟" و هیچوقت نپرسیدمش. هیچوقت هم جوابی نگرفتم. "مدارا کردن با مردم و خوبی در جواب بدی رو قبلا برای مردم ساده‌دل می‌گفتن که سرشونو گرم کنن و کلاه بزارن. تو دوره‌ی الان که همه چیز بر پایه‌ی پول و نفع شخصی آدما می‌گرده، با جواب بدی رو با خوبی دادن نمیشه دووم آورد." واقعا؟ پس چرا هنوز یه چیزی ته دلم به من میگه خوبی بدون جواب نمی‌مونه؟ اصلا، مگه خوبی می‌کنیم که در عوض چیزی گیرمون بیاد؟ مگه خوبی نمی‌کنیم فقط چون...خوبه؟ نمی‌دونم. من خودمم اونقدرا آدم خوبی نیستم. درواقع، کارهای زیادی تو زندگیم انجام ندادم. خدا ازم امتحان می‌گیره و من برگه‌ها رو خالی تحویل میدم.

یکم بهم ریخته‌م.

"با سلام و احترام. با توجه به اینکه پیشرفت تحصیلی نیاز هر دانش‌آموز است و موفقیت تحصیلی زمانی امکان‌پذیر است که اقدام به بررسی موانع و مشکلات نماییم. لذا از شما دعوت می‌شود برای تسهیل این فرایند در روز دوشنبه تاریخ ۱۱/۶ ساعت ۸ به آموزشگاه مراجعه فرمائید. حضور شما اهمیت زیادی در موفقیت فرزند شما دارد. با سپاس فراوان. دبیرستان فرزانگان دوره دوم"

فکرشو بکن. چه آبروریزی‌ای... وقتی توی شهر کوچیکی که همه همدیگه رو می‌شناسن، والدینت معلم هم باشن، تقریبا همه‌ی دبیر‌های شهر تو رو به اسم نه، بلکه به "دخترِ خانوم/آقای فلانی" می‌شناسن. تازه مامانت که معاون مدرستون هم باشه، نه تنها دبیر‌ها، بلکه دانش آموز‌ها هم همینطور. انگار که تافتهٔ جدا بافته باشی. شاید بخشی از این تقصیر خود مامانم باشه. مثلا تو راهروی مدرسه وقتی یکی از بچه‌های دهم زل زده به ما، نباید به من بگن "رسیدی خونه به خواهرت بگو توی خورشت یکم پودر هل و زعفرون هم بزنه." شاید بخشی از این تقصیر معلم‌هاست. "شما که مامانت همین طبقه پایین‌ئه. چقدر حرف میزنی." من واقعا سر کلاسا ساکتم. اونموقع فقط جواب بغل دستیم رو دادم. شروع کننده‌ی صحبت هیچوقت من نبودم. وقتی کسی که کنارم نشسته داره با من حرف میزنه، نمیتونم بهش بگم الان سر کلاسیم و نباید حرف بزنیم، چون خودشم اینو میدونه اما بازم اینکارو میکنه. چون اگه اینو بهش بگم بهش بر میخوره و ناراحت میشه و قهر می‌کنه. چون من حوصله‌ی ناراحت کردن آدما و بحث و جدل رو ندارم. شاید تقصیر خودمه. گاهی بجای فامیلی کلمه‌ی "مامان" از دهنم بیرون می‌پرید. برای حل این مشکل کم کم تو خونه هم مامانم رو با فامیلی صدا می‌زدم. می‌پرسیدن "چرا تو خونه اینجوری صدام میزنی؟" خوششون نمیومد. از برگه‌ای که سر شب دادم دستشون هم خوششون نیومد. همون برگه‌ای که می‌گفت حضورشان اهمیت زیادی در موفقیت فرزندشان دارد. احساس میکنم دوشنبه اشکم در بیاد. اینجوری نبود که درس نخونده باشم. خوندم. چند ماه دیگه کنکور دارم. حتی از آبان برای مشاور مدرسمون ساعت‌های درس خوندنم رو می‌نوشتم و هفتگی می‌دادم بهشون. کل دی رو هم توی اتاقم یا سالن مطالعه مدرسه بودم. کل دی به درس خوندن گذشت. اما نمره‌هایی دارم که باورم نمیشه با این همه درس خوندن، اینارو گرفتم. دو سال قبلی که درس نمی‌خوندم نمراتم بالاتر بودن. حداقل معدلم به ۱۸ که می‌رسید. الان بعید میدونم حتی به ۱۰ برسه. فعلا فقط نمره‌ی چند تا از امتحانارو دادن. من واقعا درس خوندم. این نمره ها دیگه چی‌ن؟ انقدر خنگم؟

هروقت میخوام بگم "خستم" گریم می‌گیره. من زیاد گریه نمی‌کنم. نه اینکه گریه رو نشونه ضعف یا بد بودن بدونم. فقط از همون بچگی زیاد گریه نمی‌کردم. یکی از دوستام می‌گفت ترسش راجب من، دیدن گریه‌هامه. براش غیرقابل‌تصور بود. البته هفته‌ی بعدش ناخواسته با ترسش رو به رو شد. توی بغل خودش. برای همیشه یجورایی شرمندشم.

حرفمو یادم رفت... تو میدونی من چی میخواستم بگم؟

این جمله‌ای بود که دوست برادرم پشت تلفن بهش گفته بود. عصر اینو برام تعریف کرد و خندید. منم خندیدم. بامزه بود. و عمیق. کاش یکی بود که می‌دونست من می‌خواستم چی بگم، می‌خواستم چی کار کنم. کاش یکی بهتر از خودم از من خبر داشت.

شروع نوشتن
۱
۰
شکیبا
شکیبا
ز کجا آمده‌ام ، آمدنم بهر چه بود ؟
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید