ای کاش فقط پنجاه سال زودتر به دنیا اومده بودم..پنجاه سال، آره یه عمره..شاید اگر خیلی زودتر از اینها به دنیا اومده بودم میتونستم آدمی که میخوام رو پیدا کنم،همون آدمی که بتونم باهاش زیر سایهی درخت بهار نارنج بشینم و ازش بپرسم دنیا براش توی چه کلمههایی خلاصه میشه؛ بتونم بهش یه لنگه گوشواره بدم و ازش بخوام هروقت احساس کرد من هم توی اون کلمه ها هستم گوشواره رو به من برگردونه تا جفت بشه، شاید میتونستم باهاش نصف دنیا رو بگردم و شعر بخونم..توی هر دشت بایستم و گل بچینم ، یه سبد بهار بچینم یه سبد توت..شاید هیچ وقت توی این مسیر دستمو ول نمیکرد. حالا چی؟ اصلا کسی دستشو رو به من میده تا من بدونم دنیا براش تو چه کلمههایی خلاصه میشه؟
